🌱 ملاقات با آقای نویسنده!
بخش اول
آرتور کریستال توی کتابِ "فقط روزهایی که مینویسم" از رولان بارت، نقل میکند که:"آن که حرف میزند، همانی نیست که مینویسد و آن که مینویسد، همانی نیست که هست!"
کریستال، بعد از دیدارِ ناامیدکنندهاش با خورخه فرانسیسکو ایسیدورو لوئیس بورخس میگوید:"من از او انتظار برآورده کردن چیزی را داشتم که فقط از عهدهی داستانهایش برمیآید."
حرف کریستال این است که "به جای دیدار با نویسندهها، در دنیای کلماتشان غرق شوید و لذت ببرید؛ چون آنها در دنیای واقعی شما را ناامید میکنند."
او از ناباکف میگوید که به سه زبان مسلط است اما در جلسهای، برای حرف زدن درباره کتابی که نوشته، به پاسخهای آماده احتیاج داشته.
کریستال میگوید ما همان موقعی که متن را نوشتهایم، حرفهایمان را زدهایم؛ و تمام!
حتی میگوید انتظار نداشته باشید نویسنده آداب شهر را بداند و از ما میخواهد که خطاها و جفاهایش را ببخشیم!
همهی اینها را نوشتم که بگویم، رضا امیرخانی، مثال نقضِ همه این حرفهای آقای کریستال است!
این را همین دو سه روز قبل که آمده بود سمنان، توی همان نیمساعت اول، فهمیدم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ شهریور ماه ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایت| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 ملاقات با آقای نویسنده! بخش اول آرتور کریستال توی کتابِ "فقط روزهایی که مینویسم" از رولان بارت،
🌱 ملاقات با آقای نویسنده!
بخش دوم
اولینبار، "نشتِ نشا"ی امیرخانی را وقتی دانشجو بودم خواندم و بعد شدم خوانندهی پروپاقرصش.
با لطافتِ ارمیا، کیف کردم، همراهِ سهرابِ "ناصر ارمنی" تشتکِ نوشابه جمع کردم، با حاجفتاحِ "منِ او" زندگی کردم، رفتم توی جلد خلبانِ "از به"، با چشمهای او داستانِ سیستان را دیدم، وسط ارشد فیزیک دوباره برگشتم به "نشتِ نشا" و به مسابقاتِ جهانی بیخدیواری فکر کردم، با "بیوتن" رنجِ انسانِ معلق میان سنت و مدرنیته را احساس کردم، با تصویر حاجعبدالله والی در سرلوحهها، اشک ریختم، در "نفحاتِ نفت" به کارخانههای خودروسازیِ فرانسه، سرک کشیدم، با "جانستان کابلستان" اندوهگین شدم، نمی از دریای مدارا را از "قیدار" شنیدم، با تصورِ شکنجهی مُهوعِ شهر وارونهی "رهش" -که از تنش میبریدند و به جانش میخوراندند- شهر را و انسان را، دقیقتر تماشا کردم، آخرسر هم با او رفتم به سرزمینِ بیرنگی و مرموزیِ "پیونگیانگ"
و حالا بعد پانزدهشانزدهسال، خود آقای نویسنده را میدیدم.
همان اول که حرفِ سفر لبنانم آمد وسط، چند تا سرفصل خوب پیشنهاد کرد که بخوانم. بعد حرفِ ساختن کلمات برای وضعیتهای جدید پیش آمد. مثلا گفت که صفتِ "غاصب" دیگر برای توصیف وضعیتِ جدید اسرائیل، جواب نمیدهد؛ رژیمی که چنددههزار نفر را کُشته، نباید پشتِ این واژهی نارسا، مخفی شود.
یاد "بازشناختنِ غریبه"ی ایزابلا حماد افتادم که نوشته بود، کسی که واژهی نسلکُشی را ساخته، اصلِ اصلش این واژه را برای کوچاندنِ سرخپوستهای بومی امریکا به کار برده بود، نه کشتنشان، فقط کوچاندنشان!
هنوز و ششسال بعدِ "نیمدانگ پیونگیانگ" استاد یوسفعلی میرشکاک و استاد ناصر فیض، توی سفرشان به سمنان، از رضا امیرخانی درباره کرهشمالی میپرسیدند و او هنوز با شگفتی از کرهشمالی میگفت. از این که آنها با وسواس تلاش میکنند آمارهای ناخوشایندشان -مثل آمار طلاق- را پنهان کنند، از این که زوجها وقتِ ازدواج میروند جلوی مجسمهی کیم ایل سونگ، پدربزرگِ کیم جونگ اون و سوگند یاد میکنند که زندگیشان را در مسیر اهدافِ جنابِ کیم تنظیم کنند، از این که چیزی به نام ادبیاتِ کرهشمالی، خیلی معنادار نیست، از این که مردمِ آنجا، آنقدر محصورند که اسمی را به عنوانِ برندهی کُرهای نوبل ادبیات بهشان قالب کردهاند که جستجوی نامش در اینترنت چیزی به دست نمیدهد، از این که یکی از مسئولین کرهشمالی، هفتهای یکبار و آن هم محدود، به اینترنت دسترسی داشته و الخ.
رضا امیرخانی، جایی از حرفهاش گفت که از یکی از مسئولین پیونگیانگ پرسیده که توی مدارسِ کرهشمالی، چقدر چپدست وجود دارد؟ و آقای مسئول هم انگار که بخواهد جُرمی نابخشودنی را پنهان کند، گفته که "نه! نه آقا! ما اصلا در کرهشمالی چپدست نداریم؛ همه از دم راستدستاند!"
رضا امیرخانی میگفت و حرفهاش جایی از ذهنم حک میشد و همزمان به آرتور کریستال فکر میکردم. آن که حرف میزد، همانی نبود که مینویسد؛ رفتارش و گفتارش، جالبتر از نوشتههاش بود!
دیدار ما با رضا امیرخانی بر خلاف دیدار آرتور با بورخس، ناامیدکننده نبود.
شبِ برنامه، او یک اجرای TED داشت درباره تجربهی گذارش به نویسندگی و توی پاسخ به سوالها و حتی نقدهای گزنده، گشوده بود، دنبال توجیه نبود، پذیرنده بود و بر خلاف ناباکُف به پاسخهای آماده احتیاجی نداشت.
به گمانم آرتور کریستال اشتباه فکر میکرد که نویسنده، همان وقتی که متن را نوشته، حرفهاش را زده و تمام. رضا امیرخانی، کلی حرفِ بین سطور داشت، کلی حرفِ بیرون از متن.
مثالِ کریستال از آدابندانیِ نویسندهها، دقیقا درباره شهر بود و رضا امیرخانی دقیقا داشت درباره آدابِ شهر حرف میزد؛ شهرِ وارونه.
خلاصه که ما پایهایم آقای کریستال! بیایید مدرسهی روایتِ سمنان و سبب خیر شوید که آقارضا دوباره بیاید سمنان. بنشینید و گپی با نویسندهی ما بزنید؛ چای هم میهمانِ ما!
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ شهریور ماه ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایت| سمنان
@targap
🌱 خسوف در بیروت
اگر مولوی و اروین یالوم، جایی از تاریخ با هم ملاقات میکردند، شاید "مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد" در عبارتِ "به فروبستگی دچار بُدم" خلاصه میشد. ممکن است بگویید خب حافظ که با یالوم ملاقات نکرده، از "فروبستگیِ کارِ جهان" حرف زده. حتی ممکن است بگویید دارم چرت و پرت مینویسم که خب، درست میگویید.
به هر حال، یکماهیست دچار فروبستگیام. دست و دلم به نوشتن نمیرفت، نمیرود. دو جین، کلیدواژه نوشتهام که روزِ مبادایی دربارهاش بنویسم: خودِ خودِ فروبستگی، گُندهگرایی، خوشسلیقگیِ عزیزی که رایحه حرم را برایم هدیه فرستاده بود، پنهانیِ دلانگیزِ پسِ پشت چیزها، خاطرههای ناتمام لبنان، لحظاتی نفس کشیدن در تخت فولاد و الخ.
امروز که "خسوف در بیروت" به دستم رسید، گفتم دو کلام بنویسم، محضِ تارِعنکبوتزدایی.
سال قبل، این روزها، تازه رفته بودیم لبنان. جایی اگر از شهادت سید میگفتیم، ممکن بود طرف یقهمان کند. دروغ چرا؛ این همه ناباوری، قدِ یک شمع تزیینی کوچک، تهِ دلمان را روشن میکرد: نکند جدیجدی راست میگویند و سید شهید نشده؟
ولی خب، مثل همیشه، بازوهای حقیقت، ستبر است و زورش زیاد و سیلیاش سنگین. کمکم باور کردیم. خاصه وقتی که آن تابوتِ پرچمپیچ را وسط سیل جمعیت دیدیم.
آن روز، درست خلاف جهت حرکت جمعیت، توی خیابانهای غمانگیزِ بیروت، قدم زدم و چندخطی از سفرِ تماشا را نوشتم که حالا، به لطف برادر عزیزم، آقامهدی قزلی، نشسته جایی از "خسوف در بیروت".
همین.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
خدایا یاریام کن آنچه را ساده است، پیچیده و آنچه را پیچیده است، ساده نبینم.
شنبه| ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۴|
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 دلبستگی! محسن حسنزاده سهشنبه| ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 دلبستگی!
من، بعد مرگ ناگهانی، بعد مرگ خیلی ناگهانیِ اکبر، دیگر آن آدم سابق نشدم. داشت مثل همیشه بازی میکرد، کنار میز تلویزیون، که قلبش ایستاد. بدنش شده بود مثل یک تکه چوب خشک. آن همه شور، به طرفهالعینی تمام شد. چندبار قفسه سینهاش را فشار دادم اما افاقه نکرد.
خودم با دست خودم خاکش کردم؛ تک و تنها، توی باغچهی کوچک جلوی خانه. بعد هم دور خاکش را با سنگهای کوچک زیبایی، نشانگذاری کردم.
اولبار که دیدمش، راه گم کرده بود. نشسته بودیم توی هال و درِ خانه باز بود که یکهو سروکلهاش پیدا شد. آمد توی خانه، گیج شد و دوبار خودش را کوبید به شیشهی پاسیو که گرفتمش. قلبش تند میزد. نقشونگارِ روی بالهاش -با آن تمِ آبی فیروزهای- هوشرُبا بود. در واقع، اول عاشق بالهاش شدم. گذاشتیمش توی سبدِ بیسقف و رفتیم سراغ در و همسایه که: شما احیانا، مرغ عشق گم نکردهاید؟ کسی گردنش نگرفت. من چند سال بود که با جک و جانورها، قهر بودم؛ درست از وقتی که "قهوهای" چک و لگدیم کرد. خوش و خرم، کلاه زمستانیم را سر کرده بودم؛ از آن کلاههای کشی که نصف بدن را میپوشاند و فقط یک دریچه جلوی چشمها داشت. یک قابِ بیضی، توی طویله جلوی چشمهام بود. گوسفندها تازه از چرا آمده بودند. حرف توی دهانم بود که:"اِ اون قهوهایه چه نازه!" که دیدم قهوهای دارد عقبعقب میرود. دورخیز کرد و آمد سمتم. دو ثانیه اول فکر کردم از دیدنم ذوقزده شده ولی بعدش، صحنه، آهسته شد؛ قهوهای هی نزدیکتر شد و چند ثانیه بعد، ردم روی دیوار ماند. بعد تا آمدم بلند شوم، دوباره دورخیز کرد و ردم روی بشکهی آب ماند. با وساطت بزرگترها، بیخیالم شد و رفت که علف بخورد.
هنوز هم اگر آن دیوار و آن بشکه وجود داشته باشند، احتمالا باید ردِ پنجسالگیم رویشان مانده باشد.
خلاصه همانجا با جکوجانورها، قهر کردم تا سه چهار سال بعد، وقتی که آن مرغ عشق راه گم کرد. جدیجدی با آدم ارتباط برقرار میکرد. یک دل نه صد دل، عاشقش شدم. اسمش را گذاشتم اکبر. نمیدانم چرا. شاید چون نمیخواستم اسم لوس برایش بگذارم. آنقدر با هم عیاق شده بودیم که تا نمیآمدم نوک به ارزن نمیزد. من اولینبار، مفهوم "دلبستگی" را آنجا احساس کردم. اکبر که مُرد، من مثل رهروانِ آیین ذن، ناگهان روشن شدم. چینیِ مفهوم دلبستگی، توی ذهنم ترک خورد و بعد، با هربار از دست دادن، فاصلهام با دلبستگی، بیشتر شد.
یا وقتی آن گربهی بیپناه کوچکِ لاجان را از گزند لاستیک ماشینهای عبوری نجات دادم و چند صباحی پیشمان ماند و بزرگ شد و البته زیبا شد؛ خیلی زیبا شد؛ و یکروز بیخبر رفت خانه همسایه و نه دلتنگ شد و نه غریبی کرد، لگدی خورد به چینیِ نازک مفهوم دلبستگیِ توی ذهنِ سیزدهسالگیم که سهمگینتر از ضربِ پیشانی قهوهای بود.
داشتم فکر میکردم که اگر قرار بود، تبعید شوم به جزیرهای متروک، چیزِ خاصی نبود که اصرار داشته باشم بگذارم توی کولهام، چیزی که دلبستهاش باشم. همین!
پینوشت۱: نوشتن #شطحیات، محض خروج از فروبستگی ؛)
پینوشت۲: عکس بیربط به متن:)
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 رونوشت، بدون اصل
-ما همه در حال "انجام وظیفه"ییم؛ یک انجام وظیفه مقدس تاریخی. باور نمیکنین؟
-جک! تو بدجوری فکر میکنی.
-آخه من یه فیلسوف امریکایی هستم. فیلسوف همیشه دنیا را یه جور دیگه میبینه؛ اما این که چه جوری میبینه مربوط به اینه که کجایی باشه؛ و من دو تا عیب دارم؛ هم فیلسوفم هم امریکایی.
-جک! راستی تو از این که امریکایی هستی متاسفی؟
-اوه نه... نه لیندا. من زشتترین زشتیها رو دوست دارم؛ اما ازشون دفاع نمیکنم. میدونی؟ ما امریکاییها آدمهای بدی نیستیم. فقط خیلی احساساتی هستیم. با قلبهای رقیق و آبکی. ما دلمون واسهی یه مورچه هم میسوزه. وقتی میبینیم نمیتونه یه ملخ زنده رو شیکار کنه. ما اونقد دلمون برا مورچهی بیچاره میسوزه که بلافاصله کار ملخ رو میسازیم... ما این خاصیت رو از پدربزرگهای انگلیسیمون به ارث بردهییم.
پ.ن ۱: برشی از کتاب "رونوشت، بدون اصل" نادر ابراهیمی
پ.ن ۲: بعد خواندن این کتاب، خیلی دلم گرفت که ما عمدتا، "بیانیه"ها را جایگزینِ تولید ادبیاتی کردیم که اینطوری، مغزِ معیوب و ذهن مغشوش یک سرباز استعمارطلب را به سخره میگیرد و خوی وحشیگریش را نشانمان میدهد. کاش به ادبیات، برگردیم.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 میزبان محسن حسنزاده دوشنبه| ۲۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 میزبان
اولینبار توی فرودگاه شارجه دیدمش؛ وسط عذاب انتظار. باید پانزده ساعت تا پرواز بعدی، انتظار میکشیدیم. صندلیهای فرودگاه شارجه را طوری ساختهاند که نتوانی بخوابی؛ سفت، مسخره و غیرارگونومیک. هوا را آنقدری سرد نگه میدارند که پلکهات سهوا هم روی هم نرود و محض احتیاط، چند نفر هم مراقباند که تا پلکها بیشتر از پنجاه درصد بسته شد، مثل ملک عذاب، بیایند بالای سرت. به جز آن زن، که بدون لحظهای پلک زدن، روی آن صندلیها نشست و لبخند به لب، عین پانزده ساعت را بافتنی بافت، ما آدمهای معمولی، دو سه ساعتی تاب آوردیم و خسته شدیم. نشسته بودیم روی چند تا صندلی روبهروی هم و زمان را تلف میکردیم که کمتر دردمان بیاید. وسطِ همین اتلاف وقت بود که آمد پشت ردیف صندلیها و چندبار رژه رفت؛ انگار که میخواست از چیزی مطمئن شود. بعد هم با یک لهجهی آشنا گفت: شما ایرانی هستید؟
این را گفت و خودش را چپاند توی جمعمان؛ و چند دقیقهی بعد، کولهی بزرگش را باز کرد و همهی خوراکیهاش را ریخت وسط داریه. تنوع خوراکیها آنقدری عجیب بود که بپرسم این همه خوراکی، چرا؟
گفت قبل سفر، مادر فلان شهید، این آجیلها را به اصرار ریخت توی کولهام که:"روزیِ یکی میشه"
روزی ما بود.
تا صبح گپ زدیم؛ از هر دری؛ و تا صبح از آن کولهی جادویی، خوراکی خوردیم! جوری که انگار، توی فرودگاه شارجه، او، میزبان ماست.
بعد که رسیدیم بیروت، من رفتم پی کارم و یکی دو روز بعد تشییع سید که رختم را کشیدم به مجمع امام خمینی، دوباره آنجا دیدمش. همسایه شدیم. کل ماه رمضان، سر سفرهی افطار، حواسش پی این بود که من، از گرسنگی تلف نشوم و بین دستهایی که میرود توی سفره و پر برمیگردد، من دستِ خالی نمانم؛ جوری حواسش بود که به شوخیِ بینمان تبدیل شده بود؛ جوری که انگار او، میزبان است.
هفتهی پیش، پام که به شیراز رسید، زنگ زد و دقیقا سه دقیقهی بعدش، همدیگر را دیدیم. گفت که پوستر برنامه را دیده و حالا که اتفاقی شیراز است، عمدی شیراز میماند؛ تا ما هستیم. تمامِ فرصتِ وسیعِ پیش و پسِ جلسهها، میآمد دنبالمان که شیراز را نشانمان بدهد؛ همهی شیراز را. شب اول، کیلومترشمارِ ماشین را صفر کرد و وقتی داشتیم میرفتیم که بیهوش شویم، دویست کیلومتر، توی شهر، چرخیده بودیم و سرِ هر گذر و ساختمانی، قصهای درباره شیراز شنیده بودیم.
دوباره او، میزبان شده بود؛ اینبار توی شهرِ خودش؛ یک مهربانیِ بیچشمداشت.
دوست دارم اینطوری خیال کنم که آدمهای هر شهر -اگر پای رفتن داشته باشند- پسِ پشتِ بزرگِ شهرهایشان قدم برمیدارند. این را وقتی زیارتنامه شاهچراغ را میخواندم، خیال کردم:"السلام علیک...یا کریما فی ماله و ثروته"
میزبانی، مهم است؛ چیزیست عمیقتر از راهنمایی. جایی از شیراز، به او گفتم که نبودی، ملاقاتمان با جناب شیراز، با فاصلهای تا این حد نزدیک، اتفاق نمیافتاد.
ما از دریچهی چشمِ میزبان، شیدای شهر شدیم.
بعد این ملاقاتِ نزدیک بود که به میزبان گفتم اگر طبیب مغز و اعصاب بودم، چند دقیقه قدم زدنِ شبانه در حافظیه و خواندن چند غزل از دریای غزلهای حافظ را تجویز میکردم؛ چشمپزشک بودم، تماشای ترکیب آن رنگهای روشنِ زنده در سعدیه را، برای خللِ سامعه، گوش سپردن به غوغای گنجشکها، دمِ غروبِ غریبِ نارنجستانِ قوام را، روانپزشک بودم، چرخیدنِ بیمقصد در گذرِ دلکشِ هفتپیچ را، متخصص ریه بودم، چند دقیقه نشستن و نفس کشیدن زیر سقفِ آینهی تابستاننشینِ حیرتانگیزِ خانهی زینتالملک را و اگر طبیب قلب بودم، دل سپردن به اذانِ صحنِ دلگشای شاهچراغ را.
القصه؛ بعضی آدمها، فقط توی شهر خودشان، میزبان نیستند؛ ذاتا میزباناند؛ مثل همین رفیقِ نیریزیِ ما که جایی توی باغ عفیفآباد، داشت برایمان از اعتقادش به برکتِ میزبانی میگفت و هی، این شعرِ صائب، توی ذهنم، رهزنِ حرفهاش میشد:
رزقِ ما، آید به پای میهمان از خوانِ غیب/
میزبانِ ماست هرکس میشود مهمانِ ما
پینوشت یک: چند خط بیسروته، همچنان برای رفع فروبستگی.
پینوشت دو: صبغهالله در مسجد زیبای نصیرالملک.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 رستاخیز!
اصلاً از این مدلها نبود که بگویم از اول با بقیه فرق میکرد و چنین و چنان بود! نه! یکی بود مثل بقیه، در ساکتترین حالت ممکن و در مُردهترین حالت ممکن!
چند جایش هم آسیب جدی دیده بود. با همین اوصاف، در صف انتظار بود که بخوریمش؛ چغندر را میگویم!
دوستانش که یکییکی و به انحای گوناگون خورده شده بودند؛ این یکی هم لابد فکر میکرد عاقبتش به همانجا ختم شود؛ اما خب، سرنوشت چیز دیگری برایش نوشته بود!
یک روز دیدم مادرم چغندر را در آب گذاشته. اوایل جدی نگرفتیم.
کنار ما در آب بود؛ باز هم در ساکتترین حالت ممکن و ظاهرا در مردهترین حالت ممکن. اما روزی دیگر دیدم که چغندر قصه ما به آفتاب سلام میکند!
اصلاً نفهمیدم کی جوانه زد، کی سبز شد، و کی بزرگ شد و ریشه دواند! شده بود مصداق «من خفته بدم به ناز در کتم عدم، لطف تو به دست خویش بیدارم کرد!»
منِ ندید پدید که تابهحال ندیده بودم اینطور روییدنها را!
هی رد میشدم و نگاهش میکردم و بیشتر تعجب میکردم! این موجود زنده همان موجود مرده چند روز قبلِ داخل یخچال است؟ این همه زندگی و سرسبزی را کجای این چغندر پنهان کرده بودند؟ کاش میدیدید که ریشههاش چطوری دلبری میکردند! از شما چه پنهان، یک دل نه صد دل عاشق این خواهرمان، چغندر شدهام! هی فکر میکنم به مُردگیاش و حیرت میکنم. اگر پایش را توی آب نمیگذاشت، الان همان چغندر مردهی قبل بود!
از روزی که با این چغندر ملاقات کردم، اصلاً حس تازهای دارم! حالا ممکن است بخندید؛ اما ماجرا برای من همانقدر دور از ذهن است که یکروز صبح، وقتی دارید آماده میشوید تا بروید پی کارتان، میز کامپیوترتان هم بلند شود و لباس بپوشد و همراهتان بیاید! یا مثلا وقتی نشستهاید به فوتبال دیدن، مبل دستش را دراز کند و تخمه تعارف کند و بین دو نیمه، تحلیلکی هم ارائه دهد! خب این چغندر به اندازه همان میز و همین مبل، مرده بود.
دارم فکر میکنم، هر چقدر هم که بمیریم، هر چقدر هم که چغندر باشیم، باز چیزی در درونمان زنده میماند! پاهایمان را که در آب بگذاریم، چغندروار جوانه میزنیم!
حالا مصداق این آب میتواند هر چیزی باشد؛ خودتان میدانید. درست در نقطه ناامیدی مطلق، ممکن است مثل این چغندر زندگی جدیدی را آغاز کنید؛ درست وقتی که تار عنکبوت خمودی و رخوت و مردگی و خستگی، وجودتان را فراگرفته، ممکن است یک قوی سیاهِ نامنتظر، بیاید سراغتان.
چغندر دیگر به چه زبانی بگوید بیا جوانه بزن؟ تازه چغندر ما شعر هم میگوید! دیروز میگفت اگر خواستی زندگینامهام را بنویسی، این شعر را هم بنویس:
بیا جوانه بزن مثل این چغندرها
بهار باش به پاییز سردِ آذرها
تیوبلس شدهای خلق، گاز اگر بدهی
به گوشهای منشین مثل چرخپنچرها!
گهی ستبر نما ریشهها شبیه درخت
گهی بزن پر و بالی، رها چو کفترها
تو سهرهای و چکاوک، هزاره و سارنگ
مباد گوش سپردن به سِحر عرعرها!
همین!
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۴ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
#شطحیات
@targap
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 به احترامِ آفتاب!
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 به احترامِ آفتاب! محسن حسنزاده پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 به احترامِ آفتاب!
چند هفتهای میشد که تلفنی با هم حرف میزدیم؛ شاید هفتهای پنجششبار. یکطوری شده بود که اگر یکی دو روز میگذشت و زنگ نمیزد، دلشوره میگرفتم! یکروز وسط حرفها پرسید:"ما همدیگه رو دیدیم؟!" پردازش مغزم چند ثانیهای متوقف شد. خب معلوم است که ندیدهایم!
-نه متاسفانه!
نه را که شنید گفت خب، یا من میآیم سمنان یا تو بیا تهران؛ اینطوری ندیده که نمیشود. اما خب، دیدار به این سادگیها نبود. علیالحساب، تلفنی ادامه دادیم.
حتی حرفهای عادیاش را ضبط میکردم. البته حرف عادی نمیزد که!
میگفتند آدم سرسختی است؛ میگفتند گفتگو نمیکند اما توی همان تماس اول، وقتی پرسیدم کی زنگ بزنم که بیشتر حرف بزنیم، گفت که نقد را بچسب؛ همین الان!
ذهنیتی از چهرهاش نداشتم. عکسهای اینترنتیش قدیمی بودند و خب من کنجکاو بودم که صاحبِ صدایی را که مدتیست دلدادهی حرفهاش شده بودم از نزدیک ببینم؛ تا این که خواهش کردیم بنشیند جلوی دوربین.
روز موعود، قرارمان توی مسجد جامع دامغان بود. درِ پشتیِ مسجد که خادم بسته بودش را میزد. قفل بود. دو لنگهی درِ قدیمی اندازهی دو سه سانتیمتر از هم باز میشد. از لای در نگاهش کردم! او هم من را! و از لابلای در چوبی تاریخی به هم سلام کردیم.
وقتی آمد تو، حالم گرفته شد. نمیتوانست درست راه برود. دستهاش میلرزید و چشمهاش خوب نمیدید.
دستش را گرفتم که از پلههای مسجد ببرمش بالا:"میتونید بیایید بالا؟"
-تو که دستمُ بگیری، همهجا میتونم برم!
آخوند مگر اینطوری دلبری میکند؟
چند هفته بعد که آمد توی اتاق کارم، چند ثانیه تنهاش گذاشتم که برایش چای بیاورم. وقتی برگشتم دیدم اتاق تاریک است. خجالت کشیدم:"یادم رفته بود لامپُ براتون روشن کنم؟"
-نه! خودم خاموشش کردم!
و وقتی دید نمیفهمم چه میگوید، با دست باریکهی نور آفتابی که از سقف آمده بود توی اتاق را نشانم داد و گفت که:"به احترامِ آفتاب!"
بعدِ آن احترام به آفتاب، به یک هفته نکشید که رفتم خانهاش. قرار بود دو دقیقه دم در همدیگر را ببینیم اما روز رفتیم و آفتاب داشت میرفت که از خانهاش زدیم بیرون.
چند روز بعد، با هم سرِ یک ویژهنامه درباره سیدحسن شاهچراغی، گپ زدیم و طولی نکشید که خاطرههای جذابِ سیاسیش از سیدحسن را چیدیم توی قابِ یک روزنامهی قدیمی.
●●●
همه اینها، همین چند روز قبل که دیدم همکارم توی یک تاریکیِ نسبی نشسته، یادم آمد. پرسیدم چرا توی تاریکی؟ گفت هنوز گرفتارِ چیزی هستم که یکی دو سال قبل، تعریف کردی؛ احترام به آفتاب.
●●●
چطوری دلم برایتان تنگ نشود؟ شما چقدر شبیه بعضی از هملباسهایتان نیستید!
خلاصه که خیلی دلم برایتان تنگ شده آقای معلی؛ جنابِ حجتِ اسلام. تنتان سلامت.
و
"من که دربندم کجا، میدان آزادی کجا؟/
کاش راه خانهات اینقدر طولانی نبود"
پ.ن: این فیلم، حاصل همان گفتگو در مسجد جامع دامغان است
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap