🌱 رونوشت، بدون اصل
-ما همه در حال "انجام وظیفه"ییم؛ یک انجام وظیفه مقدس تاریخی. باور نمیکنین؟
-جک! تو بدجوری فکر میکنی.
-آخه من یه فیلسوف امریکایی هستم. فیلسوف همیشه دنیا را یه جور دیگه میبینه؛ اما این که چه جوری میبینه مربوط به اینه که کجایی باشه؛ و من دو تا عیب دارم؛ هم فیلسوفم هم امریکایی.
-جک! راستی تو از این که امریکایی هستی متاسفی؟
-اوه نه... نه لیندا. من زشتترین زشتیها رو دوست دارم؛ اما ازشون دفاع نمیکنم. میدونی؟ ما امریکاییها آدمهای بدی نیستیم. فقط خیلی احساساتی هستیم. با قلبهای رقیق و آبکی. ما دلمون واسهی یه مورچه هم میسوزه. وقتی میبینیم نمیتونه یه ملخ زنده رو شیکار کنه. ما اونقد دلمون برا مورچهی بیچاره میسوزه که بلافاصله کار ملخ رو میسازیم... ما این خاصیت رو از پدربزرگهای انگلیسیمون به ارث بردهییم.
پ.ن ۱: برشی از کتاب "رونوشت، بدون اصل" نادر ابراهیمی
پ.ن ۲: بعد خواندن این کتاب، خیلی دلم گرفت که ما عمدتا، "بیانیه"ها را جایگزینِ تولید ادبیاتی کردیم که اینطوری، مغزِ معیوب و ذهن مغشوش یک سرباز استعمارطلب را به سخره میگیرد و خوی وحشیگریش را نشانمان میدهد. کاش به ادبیات، برگردیم.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 میزبان محسن حسنزاده دوشنبه| ۲۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 میزبان
اولینبار توی فرودگاه شارجه دیدمش؛ وسط عذاب انتظار. باید پانزده ساعت تا پرواز بعدی، انتظار میکشیدیم. صندلیهای فرودگاه شارجه را طوری ساختهاند که نتوانی بخوابی؛ سفت، مسخره و غیرارگونومیک. هوا را آنقدری سرد نگه میدارند که پلکهات سهوا هم روی هم نرود و محض احتیاط، چند نفر هم مراقباند که تا پلکها بیشتر از پنجاه درصد بسته شد، مثل ملک عذاب، بیایند بالای سرت. به جز آن زن، که بدون لحظهای پلک زدن، روی آن صندلیها نشست و لبخند به لب، عین پانزده ساعت را بافتنی بافت، ما آدمهای معمولی، دو سه ساعتی تاب آوردیم و خسته شدیم. نشسته بودیم روی چند تا صندلی روبهروی هم و زمان را تلف میکردیم که کمتر دردمان بیاید. وسطِ همین اتلاف وقت بود که آمد پشت ردیف صندلیها و چندبار رژه رفت؛ انگار که میخواست از چیزی مطمئن شود. بعد هم با یک لهجهی آشنا گفت: شما ایرانی هستید؟
این را گفت و خودش را چپاند توی جمعمان؛ و چند دقیقهی بعد، کولهی بزرگش را باز کرد و همهی خوراکیهاش را ریخت وسط داریه. تنوع خوراکیها آنقدری عجیب بود که بپرسم این همه خوراکی، چرا؟
گفت قبل سفر، مادر فلان شهید، این آجیلها را به اصرار ریخت توی کولهام که:"روزیِ یکی میشه"
روزی ما بود.
تا صبح گپ زدیم؛ از هر دری؛ و تا صبح از آن کولهی جادویی، خوراکی خوردیم! جوری که انگار، توی فرودگاه شارجه، او، میزبان ماست.
بعد که رسیدیم بیروت، من رفتم پی کارم و یکی دو روز بعد تشییع سید که رختم را کشیدم به مجمع امام خمینی، دوباره آنجا دیدمش. همسایه شدیم. کل ماه رمضان، سر سفرهی افطار، حواسش پی این بود که من، از گرسنگی تلف نشوم و بین دستهایی که میرود توی سفره و پر برمیگردد، من دستِ خالی نمانم؛ جوری حواسش بود که به شوخیِ بینمان تبدیل شده بود؛ جوری که انگار او، میزبان است.
هفتهی پیش، پام که به شیراز رسید، زنگ زد و دقیقا سه دقیقهی بعدش، همدیگر را دیدیم. گفت که پوستر برنامه را دیده و حالا که اتفاقی شیراز است، عمدی شیراز میماند؛ تا ما هستیم. تمامِ فرصتِ وسیعِ پیش و پسِ جلسهها، میآمد دنبالمان که شیراز را نشانمان بدهد؛ همهی شیراز را. شب اول، کیلومترشمارِ ماشین را صفر کرد و وقتی داشتیم میرفتیم که بیهوش شویم، دویست کیلومتر، توی شهر، چرخیده بودیم و سرِ هر گذر و ساختمانی، قصهای درباره شیراز شنیده بودیم.
دوباره او، میزبان شده بود؛ اینبار توی شهرِ خودش؛ یک مهربانیِ بیچشمداشت.
دوست دارم اینطوری خیال کنم که آدمهای هر شهر -اگر پای رفتن داشته باشند- پسِ پشتِ بزرگِ شهرهایشان قدم برمیدارند. این را وقتی زیارتنامه شاهچراغ را میخواندم، خیال کردم:"السلام علیک...یا کریما فی ماله و ثروته"
میزبانی، مهم است؛ چیزیست عمیقتر از راهنمایی. جایی از شیراز، به او گفتم که نبودی، ملاقاتمان با جناب شیراز، با فاصلهای تا این حد نزدیک، اتفاق نمیافتاد.
ما از دریچهی چشمِ میزبان، شیدای شهر شدیم.
بعد این ملاقاتِ نزدیک بود که به میزبان گفتم اگر طبیب مغز و اعصاب بودم، چند دقیقه قدم زدنِ شبانه در حافظیه و خواندن چند غزل از دریای غزلهای حافظ را تجویز میکردم؛ چشمپزشک بودم، تماشای ترکیب آن رنگهای روشنِ زنده در سعدیه را، برای خللِ سامعه، گوش سپردن به غوغای گنجشکها، دمِ غروبِ غریبِ نارنجستانِ قوام را، روانپزشک بودم، چرخیدنِ بیمقصد در گذرِ دلکشِ هفتپیچ را، متخصص ریه بودم، چند دقیقه نشستن و نفس کشیدن زیر سقفِ آینهی تابستاننشینِ حیرتانگیزِ خانهی زینتالملک را و اگر طبیب قلب بودم، دل سپردن به اذانِ صحنِ دلگشای شاهچراغ را.
القصه؛ بعضی آدمها، فقط توی شهر خودشان، میزبان نیستند؛ ذاتا میزباناند؛ مثل همین رفیقِ نیریزیِ ما که جایی توی باغ عفیفآباد، داشت برایمان از اعتقادش به برکتِ میزبانی میگفت و هی، این شعرِ صائب، توی ذهنم، رهزنِ حرفهاش میشد:
رزقِ ما، آید به پای میهمان از خوانِ غیب/
میزبانِ ماست هرکس میشود مهمانِ ما
پینوشت یک: چند خط بیسروته، همچنان برای رفع فروبستگی.
پینوشت دو: صبغهالله در مسجد زیبای نصیرالملک.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 رستاخیز!
اصلاً از این مدلها نبود که بگویم از اول با بقیه فرق میکرد و چنین و چنان بود! نه! یکی بود مثل بقیه، در ساکتترین حالت ممکن و در مُردهترین حالت ممکن!
چند جایش هم آسیب جدی دیده بود. با همین اوصاف، در صف انتظار بود که بخوریمش؛ چغندر را میگویم!
دوستانش که یکییکی و به انحای گوناگون خورده شده بودند؛ این یکی هم لابد فکر میکرد عاقبتش به همانجا ختم شود؛ اما خب، سرنوشت چیز دیگری برایش نوشته بود!
یک روز دیدم مادرم چغندر را در آب گذاشته. اوایل جدی نگرفتیم.
کنار ما در آب بود؛ باز هم در ساکتترین حالت ممکن و ظاهرا در مردهترین حالت ممکن. اما روزی دیگر دیدم که چغندر قصه ما به آفتاب سلام میکند!
اصلاً نفهمیدم کی جوانه زد، کی سبز شد، و کی بزرگ شد و ریشه دواند! شده بود مصداق «من خفته بدم به ناز در کتم عدم، لطف تو به دست خویش بیدارم کرد!»
منِ ندید پدید که تابهحال ندیده بودم اینطور روییدنها را!
هی رد میشدم و نگاهش میکردم و بیشتر تعجب میکردم! این موجود زنده همان موجود مرده چند روز قبلِ داخل یخچال است؟ این همه زندگی و سرسبزی را کجای این چغندر پنهان کرده بودند؟ کاش میدیدید که ریشههاش چطوری دلبری میکردند! از شما چه پنهان، یک دل نه صد دل عاشق این خواهرمان، چغندر شدهام! هی فکر میکنم به مُردگیاش و حیرت میکنم. اگر پایش را توی آب نمیگذاشت، الان همان چغندر مردهی قبل بود!
از روزی که با این چغندر ملاقات کردم، اصلاً حس تازهای دارم! حالا ممکن است بخندید؛ اما ماجرا برای من همانقدر دور از ذهن است که یکروز صبح، وقتی دارید آماده میشوید تا بروید پی کارتان، میز کامپیوترتان هم بلند شود و لباس بپوشد و همراهتان بیاید! یا مثلا وقتی نشستهاید به فوتبال دیدن، مبل دستش را دراز کند و تخمه تعارف کند و بین دو نیمه، تحلیلکی هم ارائه دهد! خب این چغندر به اندازه همان میز و همین مبل، مرده بود.
دارم فکر میکنم، هر چقدر هم که بمیریم، هر چقدر هم که چغندر باشیم، باز چیزی در درونمان زنده میماند! پاهایمان را که در آب بگذاریم، چغندروار جوانه میزنیم!
حالا مصداق این آب میتواند هر چیزی باشد؛ خودتان میدانید. درست در نقطه ناامیدی مطلق، ممکن است مثل این چغندر زندگی جدیدی را آغاز کنید؛ درست وقتی که تار عنکبوت خمودی و رخوت و مردگی و خستگی، وجودتان را فراگرفته، ممکن است یک قوی سیاهِ نامنتظر، بیاید سراغتان.
چغندر دیگر به چه زبانی بگوید بیا جوانه بزن؟ تازه چغندر ما شعر هم میگوید! دیروز میگفت اگر خواستی زندگینامهام را بنویسی، این شعر را هم بنویس:
بیا جوانه بزن مثل این چغندرها
بهار باش به پاییز سردِ آذرها
تیوبلس شدهای خلق، گاز اگر بدهی
به گوشهای منشین مثل چرخپنچرها!
گهی ستبر نما ریشهها شبیه درخت
گهی بزن پر و بالی، رها چو کفترها
تو سهرهای و چکاوک، هزاره و سارنگ
مباد گوش سپردن به سِحر عرعرها!
همین!
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۴ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
#شطحیات
@targap
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 به احترامِ آفتاب!
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 به احترامِ آفتاب! محسن حسنزاده پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 به احترامِ آفتاب!
چند هفتهای میشد که تلفنی با هم حرف میزدیم؛ شاید هفتهای پنجششبار. یکطوری شده بود که اگر یکی دو روز میگذشت و زنگ نمیزد، دلشوره میگرفتم! یکروز وسط حرفها پرسید:"ما همدیگه رو دیدیم؟!" پردازش مغزم چند ثانیهای متوقف شد. خب معلوم است که ندیدهایم!
-نه متاسفانه!
نه را که شنید گفت خب، یا من میآیم سمنان یا تو بیا تهران؛ اینطوری ندیده که نمیشود. اما خب، دیدار به این سادگیها نبود. علیالحساب، تلفنی ادامه دادیم.
حتی حرفهای عادیاش را ضبط میکردم. البته حرف عادی نمیزد که!
میگفتند آدم سرسختی است؛ میگفتند گفتگو نمیکند اما توی همان تماس اول، وقتی پرسیدم کی زنگ بزنم که بیشتر حرف بزنیم، گفت که نقد را بچسب؛ همین الان!
ذهنیتی از چهرهاش نداشتم. عکسهای اینترنتیش قدیمی بودند و خب من کنجکاو بودم که صاحبِ صدایی را که مدتیست دلدادهی حرفهاش شده بودم از نزدیک ببینم؛ تا این که خواهش کردیم بنشیند جلوی دوربین.
روز موعود، قرارمان توی مسجد جامع دامغان بود. درِ پشتیِ مسجد که خادم بسته بودش را میزد. قفل بود. دو لنگهی درِ قدیمی اندازهی دو سه سانتیمتر از هم باز میشد. از لای در نگاهش کردم! او هم من را! و از لابلای در چوبی تاریخی به هم سلام کردیم.
وقتی آمد تو، حالم گرفته شد. نمیتوانست درست راه برود. دستهاش میلرزید و چشمهاش خوب نمیدید.
دستش را گرفتم که از پلههای مسجد ببرمش بالا:"میتونید بیایید بالا؟"
-تو که دستمُ بگیری، همهجا میتونم برم!
آخوند مگر اینطوری دلبری میکند؟
چند هفته بعد که آمد توی اتاق کارم، چند ثانیه تنهاش گذاشتم که برایش چای بیاورم. وقتی برگشتم دیدم اتاق تاریک است. خجالت کشیدم:"یادم رفته بود لامپُ براتون روشن کنم؟"
-نه! خودم خاموشش کردم!
و وقتی دید نمیفهمم چه میگوید، با دست باریکهی نور آفتابی که از سقف آمده بود توی اتاق را نشانم داد و گفت که:"به احترامِ آفتاب!"
بعدِ آن احترام به آفتاب، به یک هفته نکشید که رفتم خانهاش. قرار بود دو دقیقه دم در همدیگر را ببینیم اما روز رفتیم و آفتاب داشت میرفت که از خانهاش زدیم بیرون.
چند روز بعد، با هم سرِ یک ویژهنامه درباره سیدحسن شاهچراغی، گپ زدیم و طولی نکشید که خاطرههای جذابِ سیاسیش از سیدحسن را چیدیم توی قابِ یک روزنامهی قدیمی.
●●●
همه اینها، همین چند روز قبل که دیدم همکارم توی یک تاریکیِ نسبی نشسته، یادم آمد. پرسیدم چرا توی تاریکی؟ گفت هنوز گرفتارِ چیزی هستم که یکی دو سال قبل، تعریف کردی؛ احترام به آفتاب.
●●●
چطوری دلم برایتان تنگ نشود؟ شما چقدر شبیه بعضی از هملباسهایتان نیستید!
خلاصه که خیلی دلم برایتان تنگ شده آقای معلی؛ جنابِ حجتِ اسلام. تنتان سلامت.
و
"من که دربندم کجا، میدان آزادی کجا؟/
کاش راه خانهات اینقدر طولانی نبود"
پ.ن: این فیلم، حاصل همان گفتگو در مسجد جامع دامغان است
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 ناوی از موج نمیترسد
خواهرِ محمدابراهیم میگفت اِبی که نوجوان بود، هروقت با فامیل به دریا میرفتیم، با بچههای فامیل، مسابقه میداد که چه کسی میتواند بیشتر زیر آب بماند. اِبی برنده شد. حالا چهل و پنج سال است که خلیجفارس، محمدابراهیم را در آغوش گرفته است.
"ناوی از موج نمیترسد؛ ناوی از مرگ نمیترسد..."
پ.ن: هفتم آذر، سالروز شهادت "محمدابراهیم همتی"، فرمانده ناوچه پیکان است.
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 درخت سنگستان!
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 درخت سنگستان! جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری @targap
🌱 درخت سنگستان!
-شرف همیشه تاوان سنگین دارد.
زن بغض کرد و چشمانش را با بال چارقدش پوشاند.
-البته میارزید.
صدایش میلرزید. گویی یکتاقبا باشد میان زمهریر. شیخ از نامیرایی امید در جان قویدلان سخن گفت و برای او عاقبتی نیکو آرزو کرد.
شیخ شد نخ تسبیح. همه را دور هم گرد آورده بود؛ درویشان را و سربداران را. نفوذ کلام شیخ چنان بود که وقتی از فوز شهادت میگفت، دوستتر داشتی همان دم به معرکه بروی و شمشیر بر فرق خصم بزنی.
پشت حکومت سبزوار قوی شد و قدرت سربداران دوچندان. الحق که کارها نیکو بود و نیکو پیش میرفت. به هر سوی که میتاختیم، ظفرمندانه بازمیگشتیم. امیرمسعود نه دربار داشت و نه دربان. زانو به زانوی مردمان فرودست مینشست...
پ.ن: این، برشیست از کتاب "درخت سنگستان" اثر استاد حسینعلی جعفری که انتشارات سیمرغ منتشرش کرده. خوشبخت بودم که کتاب را داغداغ و بلافاصله پس از انتشار خواندم. شخصیت شیخ حسن جوری توی این کتاب، آنقدری برایم دوستداشتنی بود که با وضع اسفبار رانندگیم، زدیم به دل جاده و رفتیم جایی که عجیب به آسمان نزدیک بود. شیخ آنجا، در آن دشتِ رنگارنگِ نزدیک فیروزآباد، توی یک چهاردیواری کوچک، خلوت کرده بود؛ و چه خلوتِ دلانگیزی.
درختِ سنگستان، دورهی پرآشوبی از تاریخ ایران را بر محور زندگیِ "شیخحسن جوری" روایت میکند. کتاب، هِی کورسوی امیدی توی دل آدم روشن میکند اما در نهایت، ما دوباره با یک اندوهِ تاریخی تنها میمانیم. بخوانیدش تا اندکی از تلخیِ جنایاتِ مغول را بچشید.
خدا به ذهن و قلم و وقتِ نویسنده، برکتِ بیشتر بدهد.
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
🌱 دارالمجانین!
"وقتی دیدم نفس گرم من در آهن سرد او نمیگیرد دست بردم و قبضهای از مویش را گرفتم و گفتم: رحیم بخدا قسم بیش از این بیمزگی بکنی، موهایت را مشتمشت خواهم کند و چند تار از موی او را میان انگشت گرفته، قدری سختتر کشیدم. سرم را برگردانده چشمهای سرخشدهاش را در چشمان من دوخت و گفت: تو که باز اینطرفها آفتابی شدهای خیال میکردم دیگر دست از سر کچل ما برداشتهای. گمان میکنی تو را نمیشناسم و نمیدانم از طرف کی اینجا بجاسوسی و خبرچینی آمدهای. برو به آن "دو" موذی و مردمآزار بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن روزی که از تو فرومایهی ناکس میترسیدم و بشنیدن اسمت لرزه بر اندامم میافتاد گذشت حالا "یک" سایه بر سرم انداخته است و از فلک بیم و هراسی ندارم و جن و انس از من حساب میبرند."
پ.ن: این برشیست از "دارالمجانینِ" محمدعلی جمالزاده. نثرِ زنده، طنزآمیز و انتقادی، از زیباییهای دارالمجانین است. جمالزاده توی این کتاب که آن را در دوران پختگی نوشته از "دیوانهخانه" به عنوان میدان نقدِ تند و صریحِ جامعه و بلکه آینهی جامعه استفاده کرده. بیابیدش، بخوانیدش و لذت ببرید.
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 پارابان @targap
🌱 پارابان
"سید قولنج انگشتهای دستش را یکییکی و به نرمی میشکاند. میگوید:
-الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونهایه که تو زمین میکاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت میکنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا.
ارمون با خودش فکر میکند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتنهاشان باید میپیچید؛ اما خبری نیست.
سید ادامه میدهد:
-خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلیها دارن جونشون رو از دست میدن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همهجا سرک میکشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..."
پ.ن: این برشیست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوشوقت بودم. پارابان، بومگراست، زبانی دلنشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصهی یک شهر، پیوند داده است. همینها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشهها دور بماند. قصهی پارابان، حامل چند راز است که رفتهرفته، در جریان رویدادها، آشکار میشوند و غافلگیرتان میکنند و اگرچه روند پیشرفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دلپذیر است اما در بخشهای پایانی، رخدادها، شتاب بیشتری میگیرند.
کتاب را که میبستم، هوسِ قدم زدن در کوچهباغهای زیبای سمنان، یقهام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیشتر دوست دارم!
جای شما بودم، خواندنش را از دست نمیدادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ مییابیدش.
@targap