🌱 رستاخیز!
اصلاً از این مدلها نبود که بگویم از اول با بقیه فرق میکرد و چنین و چنان بود! نه! یکی بود مثل بقیه، در ساکتترین حالت ممکن و در مُردهترین حالت ممکن!
چند جایش هم آسیب جدی دیده بود. با همین اوصاف، در صف انتظار بود که بخوریمش؛ چغندر را میگویم!
دوستانش که یکییکی و به انحای گوناگون خورده شده بودند؛ این یکی هم لابد فکر میکرد عاقبتش به همانجا ختم شود؛ اما خب، سرنوشت چیز دیگری برایش نوشته بود!
یک روز دیدم مادرم چغندر را در آب گذاشته. اوایل جدی نگرفتیم.
کنار ما در آب بود؛ باز هم در ساکتترین حالت ممکن و ظاهرا در مردهترین حالت ممکن. اما روزی دیگر دیدم که چغندر قصه ما به آفتاب سلام میکند!
اصلاً نفهمیدم کی جوانه زد، کی سبز شد، و کی بزرگ شد و ریشه دواند! شده بود مصداق «من خفته بدم به ناز در کتم عدم، لطف تو به دست خویش بیدارم کرد!»
منِ ندید پدید که تابهحال ندیده بودم اینطور روییدنها را!
هی رد میشدم و نگاهش میکردم و بیشتر تعجب میکردم! این موجود زنده همان موجود مرده چند روز قبلِ داخل یخچال است؟ این همه زندگی و سرسبزی را کجای این چغندر پنهان کرده بودند؟ کاش میدیدید که ریشههاش چطوری دلبری میکردند! از شما چه پنهان، یک دل نه صد دل عاشق این خواهرمان، چغندر شدهام! هی فکر میکنم به مُردگیاش و حیرت میکنم. اگر پایش را توی آب نمیگذاشت، الان همان چغندر مردهی قبل بود!
از روزی که با این چغندر ملاقات کردم، اصلاً حس تازهای دارم! حالا ممکن است بخندید؛ اما ماجرا برای من همانقدر دور از ذهن است که یکروز صبح، وقتی دارید آماده میشوید تا بروید پی کارتان، میز کامپیوترتان هم بلند شود و لباس بپوشد و همراهتان بیاید! یا مثلا وقتی نشستهاید به فوتبال دیدن، مبل دستش را دراز کند و تخمه تعارف کند و بین دو نیمه، تحلیلکی هم ارائه دهد! خب این چغندر به اندازه همان میز و همین مبل، مرده بود.
دارم فکر میکنم، هر چقدر هم که بمیریم، هر چقدر هم که چغندر باشیم، باز چیزی در درونمان زنده میماند! پاهایمان را که در آب بگذاریم، چغندروار جوانه میزنیم!
حالا مصداق این آب میتواند هر چیزی باشد؛ خودتان میدانید. درست در نقطه ناامیدی مطلق، ممکن است مثل این چغندر زندگی جدیدی را آغاز کنید؛ درست وقتی که تار عنکبوت خمودی و رخوت و مردگی و خستگی، وجودتان را فراگرفته، ممکن است یک قوی سیاهِ نامنتظر، بیاید سراغتان.
چغندر دیگر به چه زبانی بگوید بیا جوانه بزن؟ تازه چغندر ما شعر هم میگوید! دیروز میگفت اگر خواستی زندگینامهام را بنویسی، این شعر را هم بنویس:
بیا جوانه بزن مثل این چغندرها
بهار باش به پاییز سردِ آذرها
تیوبلس شدهای خلق، گاز اگر بدهی
به گوشهای منشین مثل چرخپنچرها!
گهی ستبر نما ریشهها شبیه درخت
گهی بزن پر و بالی، رها چو کفترها
تو سهرهای و چکاوک، هزاره و سارنگ
مباد گوش سپردن به سِحر عرعرها!
همین!
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۴ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
#شطحیات
@targap
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 به احترامِ آفتاب!
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 به احترامِ آفتاب! محسن حسنزاده پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 به احترامِ آفتاب!
چند هفتهای میشد که تلفنی با هم حرف میزدیم؛ شاید هفتهای پنجششبار. یکطوری شده بود که اگر یکی دو روز میگذشت و زنگ نمیزد، دلشوره میگرفتم! یکروز وسط حرفها پرسید:"ما همدیگه رو دیدیم؟!" پردازش مغزم چند ثانیهای متوقف شد. خب معلوم است که ندیدهایم!
-نه متاسفانه!
نه را که شنید گفت خب، یا من میآیم سمنان یا تو بیا تهران؛ اینطوری ندیده که نمیشود. اما خب، دیدار به این سادگیها نبود. علیالحساب، تلفنی ادامه دادیم.
حتی حرفهای عادیاش را ضبط میکردم. البته حرف عادی نمیزد که!
میگفتند آدم سرسختی است؛ میگفتند گفتگو نمیکند اما توی همان تماس اول، وقتی پرسیدم کی زنگ بزنم که بیشتر حرف بزنیم، گفت که نقد را بچسب؛ همین الان!
ذهنیتی از چهرهاش نداشتم. عکسهای اینترنتیش قدیمی بودند و خب من کنجکاو بودم که صاحبِ صدایی را که مدتیست دلدادهی حرفهاش شده بودم از نزدیک ببینم؛ تا این که خواهش کردیم بنشیند جلوی دوربین.
روز موعود، قرارمان توی مسجد جامع دامغان بود. درِ پشتیِ مسجد که خادم بسته بودش را میزد. قفل بود. دو لنگهی درِ قدیمی اندازهی دو سه سانتیمتر از هم باز میشد. از لای در نگاهش کردم! او هم من را! و از لابلای در چوبی تاریخی به هم سلام کردیم.
وقتی آمد تو، حالم گرفته شد. نمیتوانست درست راه برود. دستهاش میلرزید و چشمهاش خوب نمیدید.
دستش را گرفتم که از پلههای مسجد ببرمش بالا:"میتونید بیایید بالا؟"
-تو که دستمُ بگیری، همهجا میتونم برم!
آخوند مگر اینطوری دلبری میکند؟
چند هفته بعد که آمد توی اتاق کارم، چند ثانیه تنهاش گذاشتم که برایش چای بیاورم. وقتی برگشتم دیدم اتاق تاریک است. خجالت کشیدم:"یادم رفته بود لامپُ براتون روشن کنم؟"
-نه! خودم خاموشش کردم!
و وقتی دید نمیفهمم چه میگوید، با دست باریکهی نور آفتابی که از سقف آمده بود توی اتاق را نشانم داد و گفت که:"به احترامِ آفتاب!"
بعدِ آن احترام به آفتاب، به یک هفته نکشید که رفتم خانهاش. قرار بود دو دقیقه دم در همدیگر را ببینیم اما روز رفتیم و آفتاب داشت میرفت که از خانهاش زدیم بیرون.
چند روز بعد، با هم سرِ یک ویژهنامه درباره سیدحسن شاهچراغی، گپ زدیم و طولی نکشید که خاطرههای جذابِ سیاسیش از سیدحسن را چیدیم توی قابِ یک روزنامهی قدیمی.
●●●
همه اینها، همین چند روز قبل که دیدم همکارم توی یک تاریکیِ نسبی نشسته، یادم آمد. پرسیدم چرا توی تاریکی؟ گفت هنوز گرفتارِ چیزی هستم که یکی دو سال قبل، تعریف کردی؛ احترام به آفتاب.
●●●
چطوری دلم برایتان تنگ نشود؟ شما چقدر شبیه بعضی از هملباسهایتان نیستید!
خلاصه که خیلی دلم برایتان تنگ شده آقای معلی؛ جنابِ حجتِ اسلام. تنتان سلامت.
و
"من که دربندم کجا، میدان آزادی کجا؟/
کاش راه خانهات اینقدر طولانی نبود"
پ.ن: این فیلم، حاصل همان گفتگو در مسجد جامع دامغان است
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۶ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 ناوی از موج نمیترسد
خواهرِ محمدابراهیم میگفت اِبی که نوجوان بود، هروقت با فامیل به دریا میرفتیم، با بچههای فامیل، مسابقه میداد که چه کسی میتواند بیشتر زیر آب بماند. اِبی برنده شد. حالا چهل و پنج سال است که خلیجفارس، محمدابراهیم را در آغوش گرفته است.
"ناوی از موج نمیترسد؛ ناوی از مرگ نمیترسد..."
پ.ن: هفتم آذر، سالروز شهادت "محمدابراهیم همتی"، فرمانده ناوچه پیکان است.
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
🌱 درخت سنگستان!
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 درخت سنگستان! جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری @targap
🌱 درخت سنگستان!
-شرف همیشه تاوان سنگین دارد.
زن بغض کرد و چشمانش را با بال چارقدش پوشاند.
-البته میارزید.
صدایش میلرزید. گویی یکتاقبا باشد میان زمهریر. شیخ از نامیرایی امید در جان قویدلان سخن گفت و برای او عاقبتی نیکو آرزو کرد.
شیخ شد نخ تسبیح. همه را دور هم گرد آورده بود؛ درویشان را و سربداران را. نفوذ کلام شیخ چنان بود که وقتی از فوز شهادت میگفت، دوستتر داشتی همان دم به معرکه بروی و شمشیر بر فرق خصم بزنی.
پشت حکومت سبزوار قوی شد و قدرت سربداران دوچندان. الحق که کارها نیکو بود و نیکو پیش میرفت. به هر سوی که میتاختیم، ظفرمندانه بازمیگشتیم. امیرمسعود نه دربار داشت و نه دربان. زانو به زانوی مردمان فرودست مینشست...
پ.ن: این، برشیست از کتاب "درخت سنگستان" اثر استاد حسینعلی جعفری که انتشارات سیمرغ منتشرش کرده. خوشبخت بودم که کتاب را داغداغ و بلافاصله پس از انتشار خواندم. شخصیت شیخ حسن جوری توی این کتاب، آنقدری برایم دوستداشتنی بود که با وضع اسفبار رانندگیم، زدیم به دل جاده و رفتیم جایی که عجیب به آسمان نزدیک بود. شیخ آنجا، در آن دشتِ رنگارنگِ نزدیک فیروزآباد، توی یک چهاردیواری کوچک، خلوت کرده بود؛ و چه خلوتِ دلانگیزی.
درختِ سنگستان، دورهی پرآشوبی از تاریخ ایران را بر محور زندگیِ "شیخحسن جوری" روایت میکند. کتاب، هِی کورسوی امیدی توی دل آدم روشن میکند اما در نهایت، ما دوباره با یک اندوهِ تاریخی تنها میمانیم. بخوانیدش تا اندکی از تلخیِ جنایاتِ مغول را بچشید.
خدا به ذهن و قلم و وقتِ نویسنده، برکتِ بیشتر بدهد.
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
🌱 دارالمجانین!
"وقتی دیدم نفس گرم من در آهن سرد او نمیگیرد دست بردم و قبضهای از مویش را گرفتم و گفتم: رحیم بخدا قسم بیش از این بیمزگی بکنی، موهایت را مشتمشت خواهم کند و چند تار از موی او را میان انگشت گرفته، قدری سختتر کشیدم. سرم را برگردانده چشمهای سرخشدهاش را در چشمان من دوخت و گفت: تو که باز اینطرفها آفتابی شدهای خیال میکردم دیگر دست از سر کچل ما برداشتهای. گمان میکنی تو را نمیشناسم و نمیدانم از طرف کی اینجا بجاسوسی و خبرچینی آمدهای. برو به آن "دو" موذی و مردمآزار بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن روزی که از تو فرومایهی ناکس میترسیدم و بشنیدن اسمت لرزه بر اندامم میافتاد گذشت حالا "یک" سایه بر سرم انداخته است و از فلک بیم و هراسی ندارم و جن و انس از من حساب میبرند."
پ.ن: این برشیست از "دارالمجانینِ" محمدعلی جمالزاده. نثرِ زنده، طنزآمیز و انتقادی، از زیباییهای دارالمجانین است. جمالزاده توی این کتاب که آن را در دوران پختگی نوشته از "دیوانهخانه" به عنوان میدان نقدِ تند و صریحِ جامعه و بلکه آینهی جامعه استفاده کرده. بیابیدش، بخوانیدش و لذت ببرید.
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 پارابان @targap
🌱 پارابان
"سید قولنج انگشتهای دستش را یکییکی و به نرمی میشکاند. میگوید:
-الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونهایه که تو زمین میکاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت میکنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا.
ارمون با خودش فکر میکند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتنهاشان باید میپیچید؛ اما خبری نیست.
سید ادامه میدهد:
-خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلیها دارن جونشون رو از دست میدن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همهجا سرک میکشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..."
پ.ن: این برشیست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوشوقت بودم. پارابان، بومگراست، زبانی دلنشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصهی یک شهر، پیوند داده است. همینها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشهها دور بماند. قصهی پارابان، حامل چند راز است که رفتهرفته، در جریان رویدادها، آشکار میشوند و غافلگیرتان میکنند و اگرچه روند پیشرفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دلپذیر است اما در بخشهای پایانی، رخدادها، شتاب بیشتری میگیرند.
کتاب را که میبستم، هوسِ قدم زدن در کوچهباغهای زیبای سمنان، یقهام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیشتر دوست دارم!
جای شما بودم، خواندنش را از دست نمیدادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ مییابیدش.
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 نقشهی گنج محسن حسنزاده یکشنبه| ۷ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 نقشهی گنج
"بعدِ دو ماه و اندی، سیمکارتم را گذاشتم توی گوشی و هنوز پا از طیاره بیرون نگذاشته، تلفنم زنگ خورد. صاحبخانه بود! گفت دخترش رخت سپید پوشیده و خانه را میخواهند؛ و تورِ گرانِ بازدید از خانههای اجارهای، اینطوری شروع شد؛ بعدِ دو ماه بیخانمانیِ نسبی در لبنان.
چند روز بعد که پیشنهاد کردند با سه تا کلیدواژهی خانه و لبنان و مقاومت، چیزی بنویسم که به کار مجلهی کلمه بیاید، توضیح دادم که من از بچگی با جملهسازی مشکل داشتم و از قضا دارم دنبال خانه میگردم و نگفتم که یک افسانهی رایج میگوید که مغز مردها همزمان نمیتواند دو تا کار را با هم انجام بدهد؛ مثلا یا باید از خانه بنویسد یا باید دنبال خانه بگردد..."
این، مَطلعِ مطلبیست که برای سومین شماره مجلهی "کلمه" نوشتهام؛ تصاویر پراکندهای که از "خانه" توی ذهنم بود.
"کلمه" میخواهد ما را به تامل وادارد. میخواهد ما را با کلمات روبرو کند؛ کلماتی آشنا که گاه، عمقشان را نکاویدهایم. نوعی رجعت به واژگان برای حفاظت از آنها، توسعه دادن به چتر مفهومیشان، بازشناختنشان و در نهایت، دیگرگونه دیدنشان و دیگرگونه استفاده کردن از آنها.
کلمه، نوعی اتاق فکر است که آدمها در آن، دور هم مینشینند و با گفتنِ قصههایشان، بلند بلند فکر میکنند.
🌱 اگر میخواهید، مجله "کلمه" را داشته باشید، به ادمینِ کانال مجله، پیام بدهید:
@vessal313
🌱اگر دوست دارید برای "کلمه" بنویسید هم، به همین ادمین، پیام بدهید. کلمهی بعدی، "هجرت" است و خیلی از ما، کمابیش، آن را تجربه کردهایم، از چیزی، برای چیزی، دل کندهایم و در این راه، چیزهایی را در وجودمان قربانی کردهایم و حرکت کردهایم برای تغییر.
همین.
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۷ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
🌱 درختهای سفید وارونه!
"تا کنار اَوَرس راه چندانی نمانده و غرغر باد و آسمان خبر میدهد که به زودی رعدوبرق و رگبار شروع میشود. بهترین وقت است که کار را تمام کنم. تنهی اورس را که در نور ملایم آتش پیرعمو میبینم، دوباره بیستلیتری بنزین را زمین میگذارم. رعدوبرق میزند و برای لحظهای حصار دور اورس بهتر دیده میشود. نزدیک به سه متر را از هر طرف حصار کشیدهاند. حصاری که حالا خشک است، اما بهار پر میشود از گل سرخ نسترنهایی که لابهلای چوبهای خشک پیچیدهاند و بویشان نفس آدم را باز میکند. رعنا هم اول از دیدنشان سر ذوق آمد، اما یکسال بعد که دیدیم بهترین جای ساختن خانهی رویاییاش همان تکه زمینِ هموار است که اورس و پیرعمو افتادهاند وسطش و شدهاند استخوان لای زخم، با چوب افتاد به جان نسترنهای لاغر و نحیف حیاط خانهی پدری و آنقدر زدشان که دیگر سبز نشدند چه برسد که گل دهند."
این برشی از کتاب جدید استاد مهدی زارع است. خطا نکنم، این سومین کتابیست که امسال از او منتشر شده. قصههای "درختهای سفید وارونه" اغلب توی فضایی وهمآلود -و حتی گاهی، هراسانگیز- اتفاق میافتند. خواندن داستانهای کوتاهِ کتاب، برای کسانی که دستی بر قلم دارند، از حیث چگونگی طراحی داستان، آوردههایی دارد. کتاب را نشر هفت اقلیم هنر منتشر کرده و اگرچه نمیتوان از سر تقصیر ویراستار به سادگی گذشت، اما زیبایی طرح جلد کتاب را هم نباید نادیده گرفت. بخوانیدش و به سرزمین خیالهای عجیب و غریب، قدم بگذارید.
@targap