eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 پارابان @targap
🌱 پارابان "سید قولنج انگشت‌های دستش را یکی‌یکی و به نرمی می‌شکاند. می‌گوید: -الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونه‌ایه که تو زمین می‌کاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت می‌کنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا. ارمون با خودش فکر می‌کند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتن‌هاشان باید می‌پیچید؛ اما خبری نیست. سید ادامه می‌دهد: -خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلی‌ها دارن جونشون رو از دست می‌دن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همه‌جا سرک می‌کشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..." پ.ن: این برشی‌ست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوش‌وقت بودم. پارابان، بوم‌گراست، زبانی دل‌نشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصه‌ی یک شهر، پیوند داده است. همین‌ها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشه‌ها دور بماند. قصه‌ی پارابان، حامل چند راز است که رفته‌رفته، در جریان روی‌دادها، آشکار می‌شوند و غافلگیرتان می‌کنند و اگرچه روند پیش‌رفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دل‌پذیر است اما در بخش‌های پایانی، رخ‌دادها، شتاب بیش‌تری می‌گیرند. کتاب را که می‌بستم، هوسِ قدم زدن در کوچه‌باغ‌های زیبای سمنان، یقه‌ام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیش‌تر دوست دارم! جای شما بودم، خواندنش را از دست نمی‌دادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ می‌یابیدش. @targap
🌱 نقشه‌ی گنج محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۷ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نقشه‌ی گنج محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۷ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 نقشه‌ی گنج "بعدِ دو ماه و اندی، سیم‌کارتم را گذاشتم توی گوشی و هنوز پا از طیاره بیرون نگذاشته، تلفنم زنگ خورد. صاحب‌خانه بود! گفت دخترش رخت سپید پوشیده و خانه را می‌خواهند؛ و تورِ گرانِ بازدید از خانه‌های اجاره‌ای، این‌طوری شروع شد؛ بعدِ دو ماه بی‌خانمانیِ نسبی در لبنان. چند روز بعد که پیش‌نهاد کردند با سه تا کلیدواژه‌ی خانه و لبنان و مقاومت، چیزی بنویسم که به کار مجله‌ی کلمه بیاید، توضیح دادم که من از بچگی با جمله‌سازی مشکل داشتم و از قضا دارم دنبال خانه می‌گردم و نگفتم که یک افسانه‌ی رایج می‌گوید که مغز مردها هم‌زمان نمی‌تواند دو تا کار را با هم انجام بدهد؛ مثلا یا باید از خانه بنویسد یا باید دنبال خانه بگردد..‌." این، مَطلعِ مطلبی‌ست که برای سومین شماره مجله‌ی "کلمه" نوشته‌ام؛ تصاویر پراکنده‌ای که از "خانه" توی ذهنم بود. "کلمه" می‌خواهد ما را به تامل وادارد. می‌خواهد ما را با کلمات روبرو کند؛ کلماتی آشنا که گاه، عمق‌شان را نکاویده‌ایم. نوعی رجعت به واژگان برای حفاظت از آن‌ها، توسعه دادن به چتر مفهومی‌شان، بازشناختن‌شان و در نهایت، دیگرگونه دیدن‌شان و دیگرگونه استفاده کردن از آن‌ها. کلمه، نوعی اتاق فکر است که آدم‌ها در آن، دور هم می‌نشینند و با گفتنِ قصه‌هایشان، بلند بلند فکر می‌کنند. 🌱 اگر می‌خواهید، مجله "کلمه" را داشته باشید، به ادمینِ کانال مجله، پیام بدهید: @vessal313 🌱اگر دوست دارید برای "کلمه" بنویسید هم، به همین ادمین، پیام بدهید. کلمه‌ی بعدی، "هجرت" است و خیلی از ما، کمابیش، آن را تجربه کرده‌ایم، از چیزی، برای چیزی، دل کنده‌ایم و در این راه، چیزهایی را در وجودمان قربانی کرده‌ایم و حرکت کرده‌ایم برای تغییر. همین. محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۷ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 درخت‌های سفید وارونه! "تا کنار اَوَرس راه چندانی نمانده و غرغر باد و آسمان خبر می‌دهد که به زودی رعدوبرق و رگبار شروع می‌شود. بهترین وقت است که کار را تمام کنم. تنه‌ی اورس را که در نور ملایم آتش پیرعمو می‌بینم، دوباره بیست‌لیتری بنزین را زمین می‌گذارم. رعدوبرق می‌زند و برای لحظه‌ای حصار دور اورس بهتر دیده می‌شود. نزدیک به سه متر را از هر طرف حصار کشیده‌اند. حصاری که حالا خشک است، اما بهار پر می‌شود از گل سرخ نسترن‌هایی که لابه‌لای چوب‌های خشک پیچیده‌اند و بویشان نفس آدم را باز می‌کند. رعنا هم اول از دیدنشان سر ذوق آمد، اما یکسال بعد که دیدیم بهترین جای ساختن خانه‌ی رویایی‌اش همان تکه زمینِ هموار است که اورس و پیرعمو افتاده‌اند وسطش و شده‌اند استخوان لای زخم، با چوب افتاد به جان نسترن‌های لاغر و نحیف حیاط خانه‌ی پدری و آن‌قدر زدشان که دیگر سبز نشدند چه برسد که گل دهند." این برشی از کتاب جدید استاد مهدی زارع است. خطا نکنم، این سومین کتابی‌ست که امسال از او منتشر شده. قصه‌های "درخت‌های سفید وارونه" اغلب توی فضایی وهم‌آلود -و حتی گاهی، هراس‌انگیز- اتفاق می‌افتند. خواندن داستان‌های کوتاهِ کتاب، برای کسانی که دستی بر قلم دارند، از حیث چگونگی طراحی داستان، آورده‌هایی دارد. کتاب را نشر هفت اقلیم هنر منتشر کرده و اگرچه نمی‌توان از سر تقصیر ویراستار به سادگی گذشت، اما زیبایی طرح جلد کتاب را هم نباید نادیده گرفت. بخوانیدش و به سرزمین خیال‌های عجیب و غریب، قدم بگذارید. @targap
🌱 برای حمید! محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 برای حمید! محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 برای حمید! آن‌قدر با آب و تاب، روز اول آشنایی‌مان را تعریف کرده بودی که خودم باورم شده بود، عینکِ ته‌استکانی داشتم! می‌گفتی روز اولِ مدرسه، من تنها کنار آب‌خوری ایستاده بودم و داشتم با لیوانِ تلسکوپی‌ام بازی می‌کردم که درست روبروم ایستادی و گفتی:"با من دوست میشی؟!" می‌گفتی من از پشتِ شیشه‌ی عینکم نگاهت کردم و فقط گفتم اوهوم! هربار این‌ها را می‌گفتی، مثل بار اول گوش می‌کردم؛ مثل بارِ اول می‌خندیدم؛ و مثل بارِ اول دلم یک‌طوری می‌شد. فقط می‌گفتم:"من هیچ‌وقت عینک نزدم به چشمام؛ نکنه با یکی دیگه دوست شدی منو اشتباه گرفتی؟!" دوستت داشتم! تو اما انگار بیش‌تر. تا می‌رسیدیم خانه، کیف را گذاشته‌نگذاشته، زنگ می‌زدی و تلفنِ نارنجی‌ِ قدیمی زنگ می‌خورد و آن‌قدر با هم حرف می‌زدیم که صدای مادرت می‌آمد:"شماها مگه همین الان از هم جدا نشدین؛ چی میگید این‌قدر با هم؟" راستش یادم نمی‌آید! یادم نمی‌آید چه می‌گفتیم اما خوب یادم مانده که زنگ‌های تفریح، با مداد روی آجرهای مدرسه‌ی بلال، نقشه‌ی گنج می‌کشیدیم:"سه خونه برو جلو... چهار تا خونه بیا پایین، هشت تا خونه برو جلو..." و آخر سر توی حفره‌ی دیوار جایزه می‌گذاشتیم برای کسی که نقشه‌مان را تا آخر بخواند. برای دیدنِ هم همین‌طوری نقشه می‌کشیدیم. آخ که چه روزی بود! مادرت زنگ زده بود به مادرم و راضی‌اش کرده بود که بیایم خانه‌ی شما. نشستم توی وانت سفید بابا. بابا ضبط را روشن کرد. معین داشت می‌خواند:"برای دیدنِ تو بی‌قرارم..." با آهنگِ بندری مگر آدمی‌زاد بغض می‌کند؟ آن روز بود که سیر نگاهت کردم. موهات داشت می‌ریخت. روز قبلش که از وسط کاج‌های بلندِ هفده‌شهریور رد می‌شدیم تا بابات آن‌ورِ پارک بیاید دنبالمان، کلی میوه‌ی کاج جمع کردیم. برای تعجب بابات جواب داشتیم. گفتیم که می‌خواهیم دوتایی، از این میوه‌های کاج پمادی بسازیم که هم موهات دیگر نریزد، هم دردِ کمرت تمام شود. نمی‌دانستم چرا بابات اولش خندید و بعد، دیگر چیز خاصی نگفت؛ فقط گفت که امروز چشمش افتاده به نورِ جوش‌کاری و هی ازش اشک می‌آید. یادت هست؟ نمی‌توانستی مثل من ورزش کنی. من می‌رفتم کنگ‌فو. بابات تو را می‌آورد و تو گوشه‌ای از سالن می‌ایستادی و با لبخند نگاهم می‌کردی. جان می‌گرفتم از دیدنِ چشم‌هات بس که خوش‌گل بودند... ابروهات که ریخت، کلاس چهارم بودیم. نشسته بودی کنارم، روی صندلیِ سیمانی مدرسه. گفتی دستم را بگذارم روی پاهات. گفتی پاهات درد می‌کند. گفتی استخوانت تیر می‌کشد. و من توی کتاب‌ها خوانده بودم که این‌جور وقت‌ها باید حمد فوت کنم سمت تو. چند روز بعد که مادرت دعا گرفته بود، من را نشاندند کنار تو. وسط دعا مادرت بلند شد. گفت خدایا راضی شدم! حمیدم دارد درد می‌کشد... وقتی دیگر نیامدی مدرسه، با معلم‌هام قهر کردم. عصرها که زنگ می‌زدم، برنمی‌داشتی. سر تمرین کنگ‌فو نمی‌آمدی. کسی روی دیوارهای مدرسه نقشه‌ی گنج نمی‌کشید... امروز که بعد از سال‌ها آمدم وادی‌السلام دنبالت گشتم. هنوز همان‌جا بودی. سنگ‌های مزارها، مثل آجرهای مدرسه‌ی بلال، مرا کشاندند سمت تو... من که سر امتحانِ ثلثِ اولِ کلاس چهارم با خدا قول و قرارم را گذاشته بودم که اگر تو بروی، من هم پشت سرت بیایم. پس چطوری این همه سال، این‌جا تنها ماندی؟ محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 نجات از مرگ مصنوعی محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۵ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از مرگ مصنوعی محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۵ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 نجات از مرگ مصنوعی بخش اول شیفتگی، اغلب مانع دیدن درست و حسابی‌ست اما خب، من نمی‌توانم انکار کنم که شیفته‌ی قلمِ حبیبه جعفریان در "نجات از مرگ مصنوعی" شده‌ام. جعفریان، توی این کتاب، نشان می‌دهد که هیچ موقعیتی، معمولی نیست، اگر بیننده اهل تامل باشد؛ نشان می‌دهد که پسِ یک قابِ ظاهرا عادی از زندگی، کلی حرف شنیدنی هست. وسط خواندن جستارهای جعفریان، هِی احساسات آشنایی که از فرطِ بداهت، هیچ‌وقت به آن فکر نکرده‌ایم، می‌آید جلوی چشم‌های آدم:"اِ! دقیقا منم همین‌طور!" بعد خواندن جستارهای جعفریان، ذهنم، هی توی موقعیت‌های ساده و مسخره، دنبال معنا می‌گردد. مثلا همین چند شب پیش که منچ بازی می‌کردیم، داشتم به این فکر می‌کردم که من، با هر شش، مهره‌ای می‌آورم توی بازی و هدفم به جای رسیدن به آخر بازی، زدن مهره‌های دیگران است! بعد فکر کردم که این کارِ روی مخ را برای این انجام می‌دهم که دوست دارم بازی بیش‌تر طول بکشد! استمرارطلبی! یا وقتی خانمِ حبیبه داشت از روزهای روزنامه‌نگاری و "قاطی کردن خودش با متن‌ها" می‌گفت، من یادم افتاد که آن روزها، من و متن‌ها، مثل آب و روغن بودیم. من هرجا حرف شخصی داشتم، حرفم را می‌گذاشتم توی دهان "نعمت‌الله اعتمادزاده" و خب، این اسم پناه‌گاه بود؛ انگار یک پیرمردِ محترم متن را نوشته بود نه یک جوانِ جعلق! اولین‌بار که خودم را قاطی متن‌ها کردم، سرِ چالشِ سی‌روز نوشتن مستمر با بچه‌های تاریخ شفاهی سمنان بود؛ و بعد، سد شکست. خانم حبیبه نوشته بود که تصویر روزنامه‌نگار توی ذهن خیلی‌ها یک آدم مزاحم و غیرقابل اعتماد است و من، توی تمام روزهای روزنامه‌نگاری، این حس را با خودم از مصاحبه‌ای به مصاحبه‌ی دیگری و از دادگاهی به دادگاه دیگری می‌بردم. برگردم به نجات از مرگ مصنوعی. من قبل لبنان، چمران را آن‌قدرها نمی‌شناختم‌، الان هم این‌قدرها نمی‌شناسم البته‌ اما تصویرِ چمرانِ غاده، از پسِ قلمِ خانم حبیبه، عجیب گیرا و دل‌کش است و روایتِ رسیدن به این تصویر، برای اهالی تاریخ شفاهی، آموزنده است و الهام‌بخش. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۵ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از مرگ مصنوعی بخش اول شیفتگی، اغلب مانع دیدن درست و حسابی‌ست اما خب، من نمی‌توانم انکار کنم
🌱 نجات از مرگ مصنوعی بخش دوم آن‌جا که خانم حبیبه، از عشقِ اولش و آخرش، کتاب، می‌گفت من یادم افتاد که اول‌بار، کی و کجا با کتاب دوست شدم. هشت ساله بودم که بوفِ کورِ دایی‌علی را خواندم. بعد نهج‌البلاغه را. و بعد پایم به کتاب‌خانه باز شد و نمی‌دانم چرا رفتم سر قفسه کتاب‌های گنده‌تر از دهانم و آن‌قدر گرفتم و خواندم که یک روز، مسئول کتاب‌خانه دستم را گرفت و کاغذی را که زده بود روی دیوار نشانم داد. اسم من و چند نفر دیگر را زده بودند روی دیوار و اسم من، اول بود. بیش‌ترین کتاب را توی یکسال از کتاب‌خانه گرفته بودیم و سهم هرکدام‌مان، یک فرهنگ معین بود. فرداش وقتی با کتاب‌های سارتر و کانت برمی‌گشتم کتاب‌خانه، توی تاکسی، دو تا دخترِ جوان داشتند ایستگاهم را می‌گرفتند:"کوچولو! این کتابا رو برا بابات می‌بری؟" و من محکم‌تر گرفتمشان توی دستم و همان‌جا بود که فهمیدم، چقدر کتاب‌ها را دوست دارم حالا البته نه اندازه خانمِ حبیبه که بخواهم به ازدواج با یک کتاب فکر کنم! شاید چون کتاب‌ها توی ذهنم، مَردند! آن‌جا که خانم حبیبه از ترس‌های سفرش و اشک‌هاش در فرودگاه‌ها -و فرودگاه بیروت- می‌گفت من یادم افتاد که وقت برگشتن، توی فرودگاه بیروت، خلوت‌ترین ردیف صندلی‌ها را انتخاب کردم که بتوانم، راحت‌تر خودم را سبک کنم؛ سرِ دلتنگی روضه‌الهادی و دوری از علی و دکتر ترمس. یا توی فرودگاه شارجه، بعد لغو همه پروازهای ایرانی، هی یک چیز سوزنده توی چشم‌هام دور می‌زد که نکند مامور مهرِ پاسپورت، نگذارد برسم به تشییع سید؟ یا توی فرودگاه دمشق، من هی سیبکِ گلوم را مدیریت می‌کردم که جلوی مامور فرودگاه آن‌قدرها تابلو نباشم که جلوگیرم شود. یا توی فرودگاه نجف، شبِ سقوط شهر به شهر سوریه، وقتی خودم را به در و دیوار زدم که از توی صفِ پرواز نجف-تهران، خودم را برسانم به پروازِ نجف-دمشق و نتوانستم هیچ‌کس را توی سفارت دمشق پیدا کنم، اشک‌هام یک‌ریز و بی‌اختیار می‌ریخت. من، از تصورِ آن "تسلیم" در جستار فراموشی، ترسیدم و مثل راننده‌ای که می‌داند تا ده ثانیه‌ی دیگر، مستقیم و باشتاب، می‌رود توی دیوار، از این که ده ثانیه تا برخورد با دیوار باقی مانده، خوش‌حال شدم. من، وسط کتاب، رفتم قسمت مردها، توی صفِ نماز جماعت مسجدالحرام، و با تصورِ صوت محزونِ امام جماعت، مثل خانمِ حبیبه، احساس کردم مشت سنگینی خورده توی گیج‌گاهم. و بعد برگشتم توی اتاقم که پر از حسرت بود. چقدر مشتاقِ این‌طور دیدنِ کعبه‌ام و چقدر مهجورم. آن‌جا که خانمِ حبیبه، آن سوال‌های ساده و عمیق را درباره تنهایی پرسیده، من یادم آمد که هربار، وسط خلوت‌های اجباری، به این فکر می‌کنم که چقدر تنهایی، خوب است؛ چقدر لازم است. و باز فکر کرده‌ام که من، در خلوتم، عمیقا غمگینم و غم، به‌ترین چاشنی تنهایی‌ست. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۵ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از مرگ مصنوعی بخش دوم آن‌جا که خانم حبیبه، از عشقِ اولش و آخرش، کتاب، می‌گفت من یادم افتاد ک
🌱 نجات از مرگ مصنوعی بخش سوم خانم حبیبه توی این کتاب، استاد زدنِ پرچم خود در قلمرو دیگران است! او قصه‌ها و حرف‌های دیگران را به‌جا -خیلی به‌جا- به نفع مقصودش استفاده می‌کند، طوری که انگار آن حرف‌ها و قصه‌ها، مال خود خانم حبیبه‌اند. من، آن‌جا که خانمِ حبیبه، داشت از گینزبورگ می‌گفت که نوشته به بچه‌ها، نه صرفه‌جویی که سخاوت را باید آموخت، من یادِ پدر علی زهوی افتادم که می‌گفت من پسرم علی را طوری تربیت کرده بودم که هفت‌سالگی، وقتی یک صد دلاری تو خیابان پیدا کرد، درِ خانه‌ی هم‌سایه را زد و گفت این صد دلاری مال شماست؟ و وقتی مرد هم‌سایه خواسته بود چند دلاری محض جایزه بدهد به علی، گفته بود آقا، من که برای پول این کار را نکردم. من با آشنایی‌زداییِ زیبای خانم حبیبه، به استانبول، علاقه‌مند شدم؛ چنان‌که به سمنان‌ و باز فهمیدم که قاب‌بندی، در روایت، تقریبا همه‌چیز است. وسط جستار نایت‌گارد، من دقیق‌ترین توصیف حال خودم را از زبان ویرجینیا وولف پیدا کردم: امروز به لئوناردو گفتم از همه‌چیز لذت می‌برم، با وجود این، چیزی درونم ناآرام است. و بعد، آن‌قدر عشقِ فوتبالِ خانم حبیبه در جستار "مستِ بی‌باده" سرایت کرد به قلبم که پاپیِ مسلم، دوستم شدم که مرا با خودش ببرد استادیوم؛ خیلی زود، در اولین فرصت ممکن، برای یک بازی که دیدنش بیارزد یا نیارزد. متن‌های خانم حبیبه خونین‌اند! نوشته بود جایی به رئیسش گفته:"متن خون می‌خواهد و خودت را قاتی کردن و افشا کردن، خونِ متن است." چقدر با این جمله می‌شود جلوی سالاد کلمات هوش مصنوعی، ایستاد. تجربه‌ی زیسته و "خود"، چیزهایی‌ست که هوش مصنوعی ندارد و این یعنی اگر می‌خواهی چیزی خواندنی بنویسی، باید خون‌دار بنویسی. القصه؛ می‌توانم قدرِ یک کتاب، اندازه کتابِ خانم حبیبه، قصه به هم ببافم؛ قصه‌هایی که با خواندن جمله به جمله‌ی نجات از مرگ مصنوعی، توی ذهنم ردیف می‌شوند و جان می‌گیرند. حالا رفته‌ام سراغ نوشته‌های قدیمی خانم حبیبه، تا فاصله‌ی حالا تا کتاب جدیدِ احتمالی خانم حبیبه را با امیدواری برای بودنِ چیزی درخور برای خواندن، پر کنم. کاش بیش‌تر بنویسید خانم جعفریان! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۵ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 سَعیُکُم شَتّیٰ! توی این ده‌دوازده‌روزِ پرآشوب، بعد هر بحث بی‌سروته، بعد خواندن هر چیزِ خشم‌برانگیزی، بعد دیدن صحنه‌های سقوط آدمی‌زاد، هِی این خوره‌ی توی مغزم مهاجم‌تر شده، هی این سوال‌ها توی ذهنم پررنگ‌تر شده که ما، کِی از ذهن استدلالی‌مان، دست کشیدیم؟ کِی مجمع این همه تناقض شدیم؟ بعد دو سال محرومیت از فعالیت رسانه‌ای محض مبارزه با فساد، مدت‌ها بود که پایم را، قلمم را از این‌جور حرف‌ها و بحث‌ها‌ی صریح کشیده بودم بیرون اما دیگر نشد! بعد آن محرومیت، خیلی تلاش کردم که تعمیم ندهم، شیشه‌ی کبود جلوی چشمم نگذارم، به کینه گرفتار نشوم، خوبِ آدمِ بد را، بد نبینم، اصل و فرع را قاطی نکنم، به تناقض دچار نشوم؛ تلاش کردم و هنوز دارم تلاش می‌کنم؛ آن‌قدر که ذهن‌های تناقض‌آلود، برایم عادی نشده‌اند. من اگر این‌ها را که مثال می‌زنم، توی سال‌های گذشته، با دو تا چشم خودم ندیده بودم، باور نمی‌کردم که آدمی‌زاد می‌تواند این‌طوری و با این شدت، به این هم‌زیستیِ غیرمسالمت‌آمیز با تناقض‌ها تن بدهد. هِی گفتند که این‌ها کائنات را عصبانی می‌کنند و مرگ بر این و آن می‌گویند اما وقتِ وقتش، خودشان پیام‌برِ مرگ و ویرانی بودند. دینشان انسانیت بود اما وقتِ تماشای توحش، وقت دیدن زجرکُش کردن یک انسان، گفتند این خشمِ طبیعی‌ست! پزِ کتاب‌خانه‌شان "چشم‌هایش" بزرگ علوی بود و بوفِ کورِ هدایت و هم‌زمان، ارادتمندِ پیرکودکِ بی‌فرهنگ؛ بدون آن که التفات کنند، بزرگ علوی توی حکومت آن‌ها پشت میله‌ها فکر نوشتن "ورق‌پاره‌های زندان" بود و هدایت، مجبور بود برود هند برای چاپ کتابش که در ایران ممنوع بود! خودشان اهل اندیشه بودند و مطالعه؛ و بسیاری دیگر، اُمُل‌های درجه دو؛ اما توی کارنامه آن اهالی اندیشه، کتاب‌سوزی نوشتند؛ کاری که مغول به آن شهره است. از آزادی عقیده گفتند اما امام‌زاده سوزاندند! یک‌بار یکی‌شان، شاید سر این که رفته بودم لبنان، گفت شماها چه می‌فهمید وطن یعنی چه؟ همان، چند صباح قبل می‌گفت کاش امریکا مثل ونزوئلا بیاید این‌جا هم حاکم شود! وطن‌گرای مایل به حکومت اجنبی! از هزارفامیلِ جمهوری اسلامی و موروثی بودن بعضی پست‌ها می‌گفتند اما ملاک خودشان، برای انتخاب لیدر، پسرِ شاه بودن بود! گفتند اعتراض‌مان به اقتصاد است اما رفتند سراغ لمپن‌ترین سیاسی‌ها، بی‌سوادترین‌شان، دورترین‌شان از اقتصاد؛ کسانی که در پیرانه‌سری، خرج‌شان را مادرشان را از جیب ما می‌دهد. حتی در شعار هم مجمع تناقض‌اند؛ جاوید، شاهِ مُرده؟ نژادپرست نیستند اما "عرب"ها چنین و چنان‌اند و تازه عرب‌های اهوازِ خودمان هم خون اصیل آریایی توی رگ‌هایشان نیست! یکی‌شان می‌گفت کاش مردم جای قرآن بروند حافظ بخوانند؛ گفتم حافظ چون حافظ قرآن بوده و "هرچه کرده همه از دولت قرآن کرده" اسمش حافظ است. گفت خب بروند شاهنامه بخوانند. گفتم فردوسی گفت به گفتارِ پیغمبرت راه جوی! گفت خب سعدی بخوانند. گفتم سعدی که خودش فقه خوانده بود و خطیب بود و البته معتقد بود: اگر عاشقی کنی و جوانی/ عشق محمد بس است و آل محمد! دشمنی بی‌مبنا، مغز آدم را دچار اعوجاج می‌کند! دشمنی بی‌مبنا، باعث می‌شود کارِ درستِ طرف مقابلت را هم لجن‌مال کنی اما آدم حسابی، در لاشه‌ی متعفنِ سگ، دندان‌های سپیدش را هم می‌بیند. پناه می‌برم به مثنوی، از شر این تناقض‌ها. گفت: سعیکم شتی، تناقض‌اندرید روز می‌دوزید و شب برمی‌درید سعیکم شتی! تلاشِ پراکنده و بیهوده؛ زور زدنِ خون‌بارِ بی‌نتیجه، آشوبِ بی‌تئوری. این‌ها حاصل این همه تناقض است. من نگرانم. برای آن که در عصر گفتگو، ابزار شکنجه ساخت، نگرانم. برای آن جماعتِ تماشاچی که دیدند انسانی دارد زیر بار توحش چندنفر جان می‌دهد و ایستادند و تماشا کردند و شب، خوابیدند، راحت خوابیدند، نگرانم. کاش کسی به دادمان برسد! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۹ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 پایه‌گذاران نثر جدید فارسی! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap