آلتِ قتالهی سادهسازها!
چند روز قبلِ آشوبهای دِی، نشسته بودیم توی کافهای به گپ زدن. وسط حرفها گفت که اگر مثل ونزوئلا بهمان حمله کنند، اوضاع اقتصاد عالی میشود!
هنوز حرف توی دهانم بود که:"اصلا منهای این که در تمنای حمله بیگانه به مملکت، بیوطنی حرف اول را میزند، بهبود اقتصاد n تا مولفه دارد و مساله، پیچیدهتر از این حرفهاست" که گفت حمله میکنند و حکومت میافتد دست فلانی و راحت میشویم! داشتم میگفتم که:"مساله به این سادگیها نیست و اگر خطر تجزیه را هم کنار بگذاریم، انتقال حکومت پیچیده است" که بیخیال شدم و حرفهام را خوردم.
بردهسازها، مغزِ آدمهایشان را تکبعدی میخواهند. آنها بر اساس قوای سست مغزیِ مخاطبانش، فرمولِ حل مسائل را سادهسازی میکنند و به خوردشان میدهند.
هر مساله در ذهن آنها، دقیقا یک علت دارد و دقیقا یک راهحل؛ یک راهحلِ سادهی برونسپاریشده برای آمادهخوری.
اقلیتِ سادهسازها، میتوانند با مسائل خیالیِ سادهشان، اکثریت را درگیر مسائل واقعیِ پیچیده کنند.
حالا طبق خبرهای رسمی، توی مرزهایمان چند ده شهید دادهایم که آدمخوارها هجوم نیاورند به مملکت و گوشهای از کشور را بجوند!
آن مسالهی ساده توی آن ذهنِ تکسلولی، حالا به خطر تجزیه گره خورده.
دیروز توی بهشت زهرا، فهمیدیم که چند صد پیکرِ بیجان، توی آن کانتینرهای سرد، آرام گرفتهاند؛ پیر و جوان و مرد و زن و بچه.
مسالهی سادهسازیشدهی "میآیند و فقط نظامیها را میزنند و حکومت سقوط میکند و میافتد دست ما" حالا به قتل کرور کرور آدم بیگناه منجر شده.
آلتِ قتالهی سادهسازی، توی دست جادهصافکنهای مرگ و ویرانیست؛ جادهصافکنهایی که از معدود سلولهای خاکستریشان، خون سرخ میچکد.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| تهران
@targap
#موقت
جای سرحلقههای گروههای مردمی بودم، امروز و فردا میرفتم دنبال نهالِ درخت مثمر.
کاش، تکهای از خاکِ خدا را پیدا کنیم و کاش بیشتر از تعداد شهیدانمان، توی هر شهر، نهال کاشته شود؛ به نامِ رهبرِ شهید.
او رویش میخواست، رشد میخواست، فردای ایران را سبز میخواست و سالی نبود که حوالی این روزها، دور و برِ قتلگاهش را سرسبزتر نکند.
توی روایات، این تصویر آخرالزمانیِ غریب را دیده بودم که اگر داشتی نهالی میکاشتی و نشانههای قیامت آشکار شد، تو نهالت را بکار! جنگ است؛ قیامت که نیست!
همین.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
برای اعتماد!
این شبها خیابانها زندهاند. احیاء خیابان، اگرچه دیر بود و اگرچه این دیرکرد، خونین بود اما حالا هم نجاتبخش است.
و امیدوارم که دوباره گرفتار نسیان نشویم؛ چنانکه بعد جنگ ۱۲روزه -در یک قلمِ ساده- آن همه ایست و بازرسی دوباره رفت توی پستوها.
جوان که بودم، توی جلسهای از صفار هرندی پرسیدم نقطهی آغاز انحراف کجا بود؟ بیمعطلی گفت پنجشنبهشبِ بعد انقلاب! و بعد ادامه داد که ما تلویزیون را گرفتیم و دعای کمیل پخش کردیم. پیام این بود: بمانید توی خانههایتان، ما حتی به جایتان دعا زمزمه میکنیم! و اینطوری کنشِ مردم را هی کم و کمتر کردیم.
حالا دوباره باید به خودمان برگردیم؛ برای امنیت و حتی برای بقا.
اما این شبها، بعضی حرفها را که میشنوم، نگران میشوم. تصوراتِ عجیب از انتقام و نفیِ ابدی آتشبس، میتواند تهِ تهش، به بنبستِ سرخوردگی برسد.
حالیه، وظیفه ما بسط زیستمان به کفِ جامعه است؛ آن که دارد انتقام میگیرد هم انشاءالله به وظیفهاش و به مقتضیات میدان آشناتر است.
آنچه برای ما مهم است، اعتماد است و حضور.
جنگ و ترور معادلات جدید میسازد. سال ۹۲ میلادی، مدت کوتاهی بعد دبیرکلی سیدحسن نصرالله، نایبش شیخنعیم، "معادلهالصواریخ" را پرچم کرد: موشک بزنید، موشک میخورید! یک معادلهی پرثمر.
معادلهالصواریخِ ما چیست؟ نمیدانم؛ اما میدانم میتوانیم معادله بسازیم؛ معادلهای که ارزش این همه هزینه دادن را داشته باشد.
میفهمم که کنش ضعیف در برابر ترور حاجقاسم و این اواخر، سیدرضی، ما را ترسانده اما میدانم نفی مطلقِ آتشبس، وقتی میتوانیم معادله جدید بسازیم، منطقی نیست.
باید به اِلِمانهای عینی تحقق پیروزی، فکر کرد؛ ما تحت چه شرایطی احساس پیروزی میکنیم؟
البته که باید مقابلِ جریانهای احتمالی که به دنبال آتشبسِ بیقیدوشرطاند، ایستاد. آتشبسِ بدون پسوند، آتشبس، پیش از بیرون کشیدن نیش عقرب، آتشبس پیش از کاستن چشمگیر از احتمال حمله دوباره و آتشبس، حتما گونهای از حماقت است.
اما باید قهرا به ساختاری که دارد جنگ را مدیریت میکند و چند صباح دیگر، به رهبرِ سوم، اعتماد کنیم.
بدون اعتماد، تاک و تاکنشان، هردو در خطرند.
این را هم بنویسم که دوستِ جامعهشناسِ لبنانیام، پارسال همین وقتها میگفت ما تصویری از حزبالله ساخته بودیم که وقتی رفتیم سوریه، بهمان میگفتند پس نیروهای واقعیتان کجا هستند؟ غولهایی که توی فیلمهایتان نشان میدهید!
میگفت وقتی آن ضربات سخت، به ساختار حزبالله وارد شد، نزدیک بود که سرخوردگی، فراگیر شود اما اعتقاد و اعتماد، دوباره ما را بازیابی کرد.
با چشمهای باز، اعتماد کنیم.
همین.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۵ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
غیررسمی!
توی این چند روز، هی سعی کردهام که دل به دلِ احساسات ندهم. حتی متنهای احساسیِ سوگآلود، عصبانیم میکنند. حتیتر، یکی از دوستهام را که اشکش دم مشکش بود، طوری سرد و بیرحمانه نواختم که در جا اشکش خشک شد و رفت توی لاک خودش و چند ساعت بعد، از لاکش درآمد و گفت که بله! من نباید ضعیف باشم؛ باید به جای این همه اندوه، کاری بکنم.
اما خب، امشب که خلاء اندکی تنهایی را با تماشای مستند غیررسمی پر کردم، هرچه رشته بودم، پنبه شد.
از چند سال قبل که پخش این سلسلهمستند را شروع کردهاند، دارم به این فکر میکنم که این مشی و این مهر و این تصاویر را برای کِی احتکار کرده بودند؟ این چهرهی غیررسمیِ لطیف از آن شخصیتِ عمیق را چرا نباید زودتر از اینها میدیدیم و میشناختیم؟
وقتِ تماشای مستند، تمام بغضِ این چند روز، تبدیل شد به حسرتِ اشکآلود؛ حسرت این که کاش من هم یکی از آن آدمهایی بودم که گوشهای از آن اتاقِ روشن، ساکت نشسته و غرق تماشاست.
خوش به حالتان همه آدمهای توی فیلم! خوشبهحالتان آقای حسام! خوشبهحالتان آقای استاد سرهنگی!
پ.ن: اگر هنوز مستند را ندیدهاید، اینجاست:
🔗 www.aparat.com/v/orw0wn6?refererRef=search
محسن حسنزاده
سحرگاه شنبه| ۱۶ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
دوشنبه| ۱۸ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
🌱 سنهدژ
بخش اول
بعدِ سیواندی ساعتِ سرد و کمخوابی، تازه جلوپلاسمان را یک جای گرم پهن کرده بودیم که گوشیم زنگ خورد و آقای پشت خط گفت که بجنبید و خانه را تخلیه کنید. سرعتمان در تخلیه خانه طوری بود که اگر هم خبر درست بود و میخواستند منطقه را بزنند، به اندازه کافی فرصت داشتند! حالا که دارم اینها را مینویسم، البته شهر هنوز آرام است.
سنهدژ، سنندج، البته اغلب آرام است. به قول نادر، این مردم، خوب خندیدن را در میان گریهی درد آموختهاند. زندگی به تعبیرِ ژالهی اصفهانی، توی سنندج میدود؛ کجدار و مریز. جریان زندگی، زیر آتشِ گاه به گاهِ دشمن، متوقف نشده.
همان ساعت اول کردستان، دیوارِ کلیشههای ذهنیمان از این استان، فروریخت. مثلا وسط آشوبِ دی، کردستان آرام بوده. کردها اصلا از پهلویها بیزاریِ تاریخی دارند.
یا مثلا کُردها، سودای تجزیهطلبی ندارند؛ حتی رادیکالهایشان؛ حتی آنها که از جمهوری اسلامی، دلِ خوشی ندارند.
یا اختلافات شیعه-سنی، با وجود بافتِ غالبا سنیِ این منطقه، کمیاب و بلکه نایاب است. دوستِ کُردمان دیروز به شوخی میگفت من مادرم اهل تشیع است و پدرم اهل تسنن و خودم هم اهل تشنن!
یا مثلا بعضی کُردها دوست دارند که یکبار دیگر مثل صلاحالدین ایوبی، قدس را از چنگ اشغالگر بیرون بکشند؛ ادعا دارند سر این تکرار تاریخ.
اشغالگرها، این روزها و شبها، کردستان را هم بینصیب نگذاشتهاند. خونِ چند ده شهید، خاک کردستان را سرختر کرده.
عصر دیروز، رفتیم که چند جای زخمخوردهی سنندج را ببینیم. چند تا پاسگاه و هنگ مرزی را توی سنندج زدهاند و ساختمانهای دور و برشان هم آسیبهای جدی دیدهاند. بین شهدا چند تا سرباز هم بودهاند. توی بانه هم، سربازِ شهید داریم.
سه چهار تا شهید دیواندره هم غیرنظامیاند. شهید دیگر، برای پیشوندِ اسم شدن، به لباس و درجههای روی شانهها نگاه نمیکند.
پستچیِ شهید، رهگذرِ شهید و دانشجوی شهید؛ اینها شهدای دیواندرهاند که دو تای آخر، زناند؛ ژنِ منهای ژیان.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۰ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 سنهدژ بخش اول بعدِ سیواندی ساعتِ سرد و کمخوابی، تازه جلوپلاسمان را یک جای گرم پهن کرده بودیم
🌱 سنهدژ
بخش دوم
قبل این که برسیم به محل یکی از انفجارها چرخی نزدیک گورستان شیخ محمدباقر و کوه آبیدر -یکی از نمادهای سنندج- زدیم. یک تکدرخت هم توی محدوده آبیدر هست که نماد دیگر سنندج است؛ نماد مقاومت. یک مجسمه عظیم هم گذاشتهاند بالای کوه که از خیلی جاهای سنندج، دیده میشود؛ مجسمه کسی که پیکر دو تا بچهی شهیدش را در آغوش گرفته.
جولهی کوتاه در سنندج که تمام شد، رسیدیم به محل انفجار. یک پاسگاه و دژبانی، در یک حمله بزرگ، ویران شدهاند. توی خرابههای ساختمانها، قدم زدم و تکههای ورقهای قرآن را که لابلای پارهسنگها مانده بود، برداشتم.
کنار پاسگاه و دژبانی، چند تا ساختمان دیگر هم ویران شده بودند و روبروش، یک مسجد هم تخریب شده بود.
ماشینهایی که وقت حملهی شش صبح، آن دور و بر پارک بودند، مچاله اینجا و آنجا رها شده بودند تا بیایند و ببرندشان اوراقی آهنآلات.
مرد همسایهی پاسگاه که ما را برد توی خانه و مغازه ویرانش، به جایی روی خرابهها اشاره کرد و گفت که پیکرِ بیجان آن سربازِ شهید، دقیقا همانجا افتاده بود؛ هشت روز مانده که سربازیش تمام شود.
خوابگاه سربازها بالادستِ همین ویرانیهاست. یک دکل بزرگِ مچاله، افتاده روی خرابهها. یک تکه بزرگ از دیوار خوابگاه سربازها هم قلفتی کنده شده بود.
اندازه یکپنجمش که افتاده بود روی پیکانِ پاییندست پاسگاه، کاملا لهش کرده بود. مرد همسایه میگفت دو تا دختر جوان، توی خانههای آنطرفِ خیابان، از شدت صدای انفجار، تعادل روانیشان را از دست دادهاند و هنوز هم خوب نشدهاند.
دور خرابهها چرخیدیم و یکی دو تا تکه از موشک و برگههای اداری سربازها را لابلای خاک و خل، پیدا کردیم.
وقتی نشستیم توی ماشین، دوستِ کُردمان که پیگیر بود سربازهای آسیبدیده را برایمان پیدا کند، پشت تلفن، چند تا جملهی حاکی از تاسف به کردی گفت و قطع کرد و بهمان گفت که یکی دیگر از سربازها توی بیمارستان شهید شده. یک سرباز دیگر هم دستش از کتف قطع شده و بیمارستان بوده که سر اعلام تخلیه بیمارستان، با آن وضع میبرندش خانه!
قرار و مدار گذاشتیم که فردا برگردیم به آن خرابه و با آدمها بیشتر حرف بزنیم. این که بعضیها اعلام آمادگی میکنند برای گفتگو دلگرمکننده است.
بهمان انذار داده بودند که توی کردستان، آدمها نمیآیند جلوی دوربین که چیزی بگویند موافق جمهوری اسلامی؛ سر این که حجمی از هجمه روی سرشان آوار میشود. مثل هجمه به کسی که به آقای رئیسی، توی بازار، شکلات تعارف کرده بود.
از چند نفر پرسیدم کسی تا حالا دیده یا شنیده که این تهدیدها را عملی هم بکنند؟ هیچکدامشان نه شنیده بودند و نه دیده بودند.
شاید زود باشد برای قضاوت، اما انگار بیشتر، فشار قلدرهای مجازی و حقیقیست و مارپیچ سکوت و این حرفها.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۰ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
🌱 هجرت
من انکار نمیکنم که سهم بزرگی از انگیزهی نوشتنم این بود که یکروز چیزی بنویسم که برود زیر دست او، که بخواندش. انکار نمیکنم که حالا آن سهم بزرگ از دست رفته و ذرهذره و به زور و ضرب و با مشقت، در حال بازیابیست.
بخشی از این بازیابی، مال وقتی بود که شنیدم، "کلمه" رسیده به دست رهبر و "هل من مزید"ی هم دنبالهاش بوده.
کلمهی چهارم، کلمهی "هجرت" درست روزی منتشر شد که پشت نامش، شهید گذاشتند و آن آرزو، به یک حسرت ابدی تبدیل شد.
اگر مجله را میخواستید در پیامرسان بله به اکانت زیر پیام بدهید:
@kalameadmin
خیلی فکر کردیم که کلمهی بعدی توی این شرایط، چه باشد و سر آخر رسیدیم به "آقا"؛ کلمهای که جنسش با رهبر و ولی و پدر و این قِسم واژهها، متفاوت است؛ یک اسم عام، که مدتهاست به اسم خاص تبدیل شده.
دوست داشتید چیزی درباره "آقا" برای کلمه بنویسید، بیایید گپ بزنیم.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
Mohsen Chavoshi Hasbi Allah.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
🌱 حسبیالله
بلاتشبیه، مثل موسی، قشنگ صبر میکند همه طنابهایشان را بیندازند وسط میدان و بعد او عصاش را میآورد که سحرها و مارها را ببلعد!
خودش نوشته، جایی آن وسطهاست اما چیزی که خوانده، باز هم رجز است:"ننگ بر آن که شک کند!"
و اصلا، وسط، نمیشود رجز خواند.
چاوشی، هی با ترانههاش، بهمان یادآوری میکند که یکی از ماست؛ یکی از ما مردم؛ یکی از ما که توی گوشهاش، پنبه نگذاشته و چراغ عقلش را خاموش نکرده.
کاش غوغائیانِ بیوطن، یک جو از غیرت و آزادگی این محبِ علی را داشتند!
رحمت خدای علی به این حنجره!
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
کردستان، بدون روتوش!
بخش اول
در اتاق را که بست، پنج تا چای توی سینی را -برای دوتایمان- گذاشت جلوم، لم داد روی یک متکای مربوط به دوران پارینهسنگی، سیگارِ بهمنش را گیراند و شروع کرد.
استادم معرفیش کرده بود که کردستان را و به قول خودش "مسالهی کُرد" را بیروتوش و از زبان یک آدم صریح ببینم و بشنوم؛ حتی اگر نتوانم دقیق بنویسمشان.
همان اول کار گفت که حرف زدن از حال جامعه کردستان در این جنگ، بدون حرف زدن از مسائل کردستان، چیزهای زیادی کم دارد.
حرفهایمان از تجمع شبانهی میدان آزادی شروع میشود. از این که مسئولینِ کردستان -اغلب- غایبان این تجمعاند و باز مردماند که پای کارند.
بعد رسیدیم به اینجا که مسائل کردستان، مسائل پیچیدهی کردستان، انگار سالهاست که فریز شده؛ شاید سر این که اغلب، نگاه امنیتی به نگاه فرهنگی غلبه داشته. رهبرِ شهید که سال ۸۸ آمد به کردستان، سعیاش این بود که این فضای امنیتی را بشکند و توجهها را از سمتِ فرهنگی، به موضوعها، جلب کند اما خب، آنطور که باید، او را نفهمیدند.
بینسخگی، چیزیست که اینجا از خیلیها میشود شنید. طبیبها، انگار نسخهی نجاتبخشی برای کردستان نمینویسند و گزینهی درخوری روی میز نیست.
مساله کردستان، تجزیهطلبی نیست. حتی حزبیها -با همه تشتتشان و درگیریشان با هم- از قاسملو و شیخ عزالدین حسینی گرفته تا علیزاده سودای جدایی نداشتهاند. مساله همان بینسخگیست و بیم خدشه در هویت و معیشت و عزت کُرد.
مردم کردستان ناراحتاند از این که زمینشان هنوز به اندازه ظرفیتش، توسعه پیدا نکرده؛ ناراحتیها سر این است، نه سر سودای جدایی.
حجت؟ چند سال قبل، کردستان نمایندهای در مجلس داشت که از قضا مردم دوستش داشتند؛ مرحوم ادب.
مهندس عمران بود و قبل نمایندگی، دستش به دهانش میرسید.
وقتی از دنیا رفت، خیابان شد صحنهی یکی از شلوغترین تشییعهای کردستان؛ تشییع کسی که نسبت وثیقی با نظام داشت.
مخالفان جمهوری اسلامی، اینجا تعبیرِ ناجوری درباره کسانی دارند که با نظام همکاری میکنند: جاش!
اما چرا کسی مرحوم ادب را با این کلمه نمینواخت؟
کُرد خودش را ایرانی میداند اما آن مسائل توی ذهن کردها، فضا را برای سوءبرداشت درباره هرچیز -هرچیز!- مستعد میکند.
این وسط، مسائل معیشتی، حتی میتواند روی مسائل هویتی هم سایه بیندازد.
حجت؟ کردهایی که مهاجرت میکنند و موفق میشوند، دغدغههای هویتیشان -حتی در حد زبان کردی- با چیزی دیگر، جایگزین میشود.
این را یک کُرد میگوید که اگر عدالت اجتماعی در کردستان محقق میشد و حتی نیمی از شعارهای انقلاب را اینجا روی زمین میدیدیم، مساله لاینحلی باقی نمیماند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
کردستان، بدون روتوش! بخش اول در اتاق را که بست، پنج تا چای توی سینی را -برای دوتایمان- گذاشت جلوم،
کردستان، بدون روتوش!
بخش دوم
سر بحث را کج میکنم به سمت انتخاب آقامجتبی. دیروز یکی از روحانیون کردستان میگفت، جنگ که شروع شد، دوسوم مردم سنندج، رفتند به روستاها اما رهبرِ سوم که انتخاب شد، سیر آرامِ بازگشت شروع شد؛ انگار مردم احساسِ ثبات کردند.
حالا رفیقِ کردِ لمیده روی متکا میگوید امید دارد که آقامجتبی، اقتدار و عدالت را توامان به کردها هدیه کند و به مسائل هویتیشان هم توجه شود.
اقتدار، به این معنی که اگر معلوم شد، فلان مسئول دستش توی جیب مردم است، ماجرا ماستمالی نشود.
میاننوشت: بوم کردستان آنقدرها وسیع نیست که خبرها به مردم نرسد. دوستِ کُردی، مثال نهچندان مودبانهای زد و گفت که اینجا اگر کسی در عباسآباد بادگلو در کند، صداش در انتهای بهاران طنینافکن میشود! وقتی مردم میفهمند، دیگر ماستمالی ممکن نیست.
و توجه به مسائل هویتی به این معنا که درک کنیم، هویت کردستان با پمپاژ محتوای رسانهای درباره جاذبههای کردستان توی پیج چند تا بلاگر، حل نمیشود.
دیروز، یکی از روحانیون روایت میکرد از آقای حسینی شاهرودی، که یکبار وقتی میخواسته گزارشی از کردستان را ببرد پیش رهبرِ شهید، بیت خبر داده که نظر این است که مسائل را با آقامجتبی مطرح کنند. رفتهاند و مطرح کردهاند و حیرت کردهاند از تسلط آقامجتبی بر مسائل کردستان. آقای حسینی شاهرودی گفته بود: آقامجتبی از من به مسائل کردستان، آگاهترند.
اینها، نقاط امید است.
اگر عقلای همجنس با مردم، سر کار باشند و عزمی برای حل مسائل کردستان ایجاد شود -که بیتردید لاینحل نیستند- چه بسا برخی احزاب، از خیلی از مواضعشان برمیگشتند.
رفیقِ کردمان میگوید کردستان با تحول در سیستم اداری، متحول نمیشود. باید تغییر نگاهی در مرکز رخ بدهد: باید مسائل را به جای صرفا امنیتی دیدن، سیاسی و فرهنگی دید.
اگرچه نباید ماجرا را به بازی اصلاحطلبی و اصولگرایی تقلیل داد اما از باب تقریب به ذهن و شناخت این جامعه، باید گفت که بر خلاف کلیشههای ذهنی، کردستان، زمین مناسبی برای اصولگراییست. باید نسخهای با ظرافت در کار باشد. فقط خداست که میتواند از هیچ، چیزی خلق کند.
باید به زیست مردم کُرد نزدیک شد. مسئولین و روحانیون باید بیایند کنار مردم زندگی کنند؛ باید مردم ببینند که آنها هم بدهکار میشوند، که آنها هم اجارهنشیناند و الخ. اینطوری نانِ حرف زدن از عدالت علی، به تنور میچسبد.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
🌱 یقه چه کسی را بگیریم؟
بخش اول
دیروز توی تاکسی، راننده جوان وقتی تا فیها خالدونِ زندگیم را پرسید، گفت:"اومدی اینجا چون فکر میکنی احزاب توی مرز آشوب میکنن؟"
گفتم:"نمیکنن؟"
گفت:"آشوب حمایت میخواد. کی میخواد حمایت کنه؟ ترامپ؟ اون خودش الان زیر بار جنگ ..."
یاد حرفهای دوست کُردم افتادم که بعضی احزاب دلشان حکومت فدرالی میخواهد اما خودشان میدانند که شدنی نیست. یا بعضیهایشان چیزی مثل کردستان سوریه بسازند؛ آواره نباشند و بتوانند توی خاک خودشان سیاستشان را دنبال کنند. اما به هر حال، کسی توی زمین پهلوی بازی نخواهد کرد.
بعد گفت که بهتر است پیجو باشم که ببینم درد این مردم چیست. گفت بعضیها شیطاناند اما به حرفشان عمل میکنند اما نمیدانم چرا فرشتهها برای رسیدن به درد مردم، اهل تعللاند.
وسط حرفها پرسیدم خبرهای جنگ را چطوری دنبال میکنی؟ گفت معلوم است دیگر؛ ایراناینترنشنال، بیبیسی، شبکههای کردی.
گفت خیلیها اینجا منبعِ خبرشان همینهاست. بعد زد به درِ شوخی و چند تا لیچار بار صداوسیما کرد. یکی از روحانیون هم میگفت که روایت اول، اینجا اغلب از زبانِ بیگانه شنیده میشود.
راننده باز وسط حرفها به خودش آمد و گفت که آقا! اینجا توی کردستان، وقتی مشکلی پیش میآید، نمیدانی باید یقه کی را بگیری؟ معلوم نیست شمشیر دست کیست؟ گفت تو اگر آدمی که بشود یقهاش را گرفت دیدی، سلامم را به او برسان. با هم خداحافظی کردیم.
گرسنه نبودم اما محض این که دو دقیقه جایی بنشینم، رفتم توی یک فستفودی کثیف.
یک گُلهجا بود با دو تا نیمکت و یک نیمکتِ دیگر وسطش. اندازهی من، جا بود. یاد کیانوش توی شبهای برره و لهجهی ضایعش افتادم؛ چون تا سفارش دادم یکیشان پرسید بچه کجایی؟ و حرفها اینطوری شروع شد.
از یکیشان پرسیدم:"وقتی اینجا را میزنند، حستان چطوریست؟" گفت:"به زبان یا به دل؟" گفتم به دل!
گفت کی دلش میخواد که شهرش را بزنند؟ یا کی دلش آوارگی میخواهد؟ اما آقا، این بمبارانها میگذرد و ما میمانیم و مشکلاتمان.
جوان دیگر آمد وسط بحث گفت که آقا! نانِ بعضیها اصلا توی حل نشدن مشکلات است؛ کسانی که اتفاقا ممکن است برای حل مشکل آمده باشند.
یاد این جمله افتادم که "کسی که برای مشغول بودن به حل مسالهای پول میگیرد، احتمالا جایی در دلش دوست دارد که آن مساله حل نشود!"
دوغمان را هم خوردیم و باید میرفتم برای مصاحبه با یکی از روحانیونِ سنندج.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap