eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
357 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
Mohsen Chavoshi Hasbi Allah.mp3
زمان: حجم: 11.3M
🌱 حسبی‌الله بلاتشبیه، مثل موسی، قشنگ صبر می‌کند همه طناب‌هایشان را بیندازند وسط میدان و بعد او عصاش را می‌آورد که سحرها و مارها را ببلعد! خودش نوشته، جایی آن وسط‌هاست اما چیزی که خوانده، باز هم رجز است:"ننگ بر آن که شک کند!" و اصلا، وسط، نمی‌شود رجز خواند. چاوشی، هی با ترانه‌هاش، بهمان یادآوری می‌کند که یکی از ماست؛ یکی از ما مردم؛ یکی از ما که توی گوش‌هاش، پنبه نگذاشته و چراغ عقلش را خاموش نکرده. کاش غوغائیانِ بی‌وطن، یک جو از غیرت و آزادگی این محبِ علی را داشتند! رحمت خدای علی به این حنجره‌! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴ @targap
کردستان، بدون روتوش! بخش اول در اتاق را که بست، پنج تا چای توی سینی را -برای دوتای‌مان- گذاشت جلوم، لم داد روی یک متکای مربوط به دوران پارینه‌سنگی، سیگارِ بهمنش را گیراند و شروع کرد. استادم معرفی‌ش کرده بود که کردستان را و به قول خودش "مساله‌ی کُرد" را بی‌روتوش و از زبان یک آدم صریح ببینم و بشنوم؛ حتی اگر نتوانم دقیق بنویسم‌شان. همان اول کار گفت که حرف زدن از حال جامعه کردستان در این جنگ، بدون حرف زدن از مسائل کردستان، چیزهای زیادی کم دارد. حرف‌هایمان از تجمع شبانه‌ی میدان آزادی شروع می‌شود. از این که مسئولینِ کردستان -اغلب- غایبان این تجمع‌اند و باز مردم‌اند که پای کارند. بعد رسیدیم به این‌جا که مسائل کردستان، مسائل پیچیده‌ی کردستان، انگار سال‌هاست که فریز شده؛ شاید سر این که اغلب، نگاه امنیتی به نگاه فرهنگی غلبه داشته. ره‌برِ شهید که سال ۸۸ آمد به کردستان، سعی‌اش این بود که این فضای امنیتی را بشکند و توجه‌ها را از سمتِ فرهنگی، به موضوع‌ها، جلب کند اما خب، آن‌طور که باید، او را نفهمیدند. بی‌نسخگی، چیزی‌ست که این‌جا از خیلی‌ها می‌شود شنید. طبیب‌ها، انگار نسخه‌ی نجات‌بخشی برای کردستان نمی‌نویسند و گزینه‌‌ی درخوری روی میز نیست. مساله کردستان، تجزیه‌طلبی نیست. حتی حزبی‌ها -با همه تشتت‌شان و درگیری‌شان با هم- از قاسم‌لو و شیخ عزالدین حسینی گرفته تا علیزاده سودای جدایی نداشته‌اند‌. مساله همان بی‌نسخگی‌ست و بیم خدشه در هویت و معیشت و عزت کُرد. مردم کردستان ناراحت‌اند از این که زمین‌شان هنوز به اندازه ظرفیتش، توسعه پیدا نکرده؛ ناراحتی‌ها سر این است، نه سر سودای جدایی. حجت؟ چند سال قبل، کردستان نماینده‌ای در مجلس داشت که از قضا مردم دوستش داشتند؛ مرحوم ادب. مهندس عمران بود و قبل نمایندگی، دستش به دهانش می‌رسید. وقتی از دنیا رفت، خیابان شد صحنه‌ی یکی از شلوغ‌ترین تشییع‌های کردستان؛ تشییع کسی که نسبت وثیقی با نظام داشت.‌ مخالفان جمهوری اسلامی، این‌جا تعبیرِ ناجوری درباره کسانی دارند که با نظام هم‌کاری می‌کنند: جاش! اما چرا کسی مرحوم ادب را با این کلمه نمی‌نواخت؟ کُرد خودش را ایرانی می‌داند اما آن مسائل توی ذهن کردها، فضا را برای سوءبرداشت درباره هرچیز -هرچیز!- مستعد می‌کند. این وسط، مسائل معیشتی، حتی می‌تواند روی مسائل هویتی هم سایه بیندازد. حجت؟ کردهایی که مهاجرت می‌کنند و موفق می‌شوند، دغدغه‌های هویتی‌شان -حتی در حد زبان کردی- با چیزی دیگر، جای‌گزین می‌شود. این را یک کُرد می‌گوید که اگر عدالت اجتماعی در کردستان محقق می‌شد و حتی نیمی از شعارهای انقلاب را این‌جا روی زمین می‌دیدیم، مساله لاینحلی باقی نمی‌ماند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
کردستان، بدون روتوش! بخش اول در اتاق را که بست، پنج تا چای توی سینی را -برای دوتای‌مان- گذاشت جلوم،
کردستان، بدون روتوش! بخش دوم سر بحث را کج می‌کنم به سمت انتخاب آقامجتبی. دی‌روز یکی از روحانیون کردستان می‌گفت، جنگ که شروع شد، دوسوم مردم سنندج، رفتند به روستاها اما ره‌برِ سوم که انتخاب شد، سیر آرامِ بازگشت شروع شد؛ انگار مردم احساسِ ثبات کردند. حالا رفیقِ کردِ لمیده روی متکا می‌گوید امید دارد که آقامجتبی، اقتدار و عدالت را توامان به کردها هدیه کند و به مسائل هویتی‌شان هم توجه شود. اقتدار، به این معنی که اگر معلوم شد، فلان مسئول دستش توی جیب مردم است، ماجرا ماست‌مالی نشود. میان‌نوشت: بوم کردستان آن‌قدرها وسیع نیست که خبرها به مردم نرسد. دوستِ کُردی، مثال نه‌چندان مودبانه‌ای زد و گفت که این‌جا اگر کسی در عباس‌آباد بادگلو در کند، صداش در انتهای بهاران طنین‌افکن می‌شود! وقتی مردم می‌فهمند، دیگر ماست‌مالی ممکن نیست. و توجه به مسائل هویتی به این معنا که درک کنیم، هویت کردستان با پمپاژ محتوای رسانه‌ای درباره جاذبه‌های کردستان توی پیج چند تا بلاگر، حل نمی‌شود. دیروز، یکی از روحانیون روایت می‌کرد از آقای حسینی شاهرودی، که یک‌بار وقتی می‌خواسته گزارشی از کردستان را ببرد پیش ره‌برِ شهید، بیت خبر داده که نظر این است که مسائل را با آقامجتبی مطرح کنند. رفته‌اند و مطرح کرده‌اند و حیرت کرده‌اند از تسلط آقامجتبی بر مسائل کردستان. آقای حسینی شاهرودی گفته بود: آقامجتبی از من به مسائل کردستان، آگاه‌ترند. این‌ها، نقاط امید است. اگر عقلای هم‌جنس با مردم، سر کار باشند و عزمی برای حل مسائل کردستان ایجاد شود -که بی‌تردید لاینحل نیستند- چه بسا برخی احزاب، از خیلی از مواضع‌شان برمی‌گشتند. رفیقِ کردمان می‌گوید کردستان با تحول در سیستم اداری، متحول نمی‌شود. باید تغییر نگاهی در مرکز رخ بدهد: باید مسائل را به جای صرفا امنیتی دیدن، سیاسی و فرهنگی دید. اگرچه نباید ماجرا را به بازی اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی تقلیل داد اما از باب تقریب به ذهن و شناخت این جامعه، باید گفت که بر خلاف کلیشه‌های ذهنی، کردستان، زمین مناسبی برای اصول‌گرایی‌ست. باید نسخه‌ای با ظرافت در کار باشد. فقط خداست که می‌تواند از هیچ، چیزی خلق کند. باید به زیست مردم کُرد نزدیک شد. مسئولین و روحانیون باید بیایند کنار مردم زندگی کنند؛ باید مردم ببینند که آن‌ها هم بدهکار می‌شوند، که آن‌ها هم اجاره‌نشین‌اند و الخ. این‌طوری نانِ حرف زدن از عدالت علی، به تنور می‌چسبد. محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 یقه چه کسی را بگیریم؟ بخش اول دیروز توی تاکسی، راننده جوان وقتی تا فیها خالدونِ زندگی‌م را پرسید، گفت:"اومدی این‌جا چون فکر می‌کنی احزاب توی مرز آشوب می‌کنن؟" گفتم:"نمی‌کنن؟" گفت:"آشوب حمایت می‌خواد. کی می‌خواد حمایت کنه؟ ترامپ؟ اون خودش الان زیر بار جنگ ..." یاد حرف‌های دوست کُردم افتادم که بعضی احزاب دلشان حکومت فدرالی می‌خواهد اما خودشان می‌دانند که شدنی نیست. یا بعضی‌هایشان چیزی مثل کردستان سوریه بسازند؛ آواره نباشند و بتوانند توی خاک خودشان سیاستشان را دنبال کنند. اما به هر حال، کسی توی زمین پهلوی بازی نخواهد کرد. بعد گفت که به‌تر است پی‌جو باشم که ببینم درد این مردم چیست. گفت بعضی‌ها شیطان‌اند اما به حرفشان عمل می‌کنند اما نمی‌دانم چرا فرشته‌ها برای رسیدن به درد مردم، اهل تعلل‌اند. وسط حرف‌ها پرسیدم خبرهای جنگ را چطوری دنبال می‌کنی؟ گفت معلوم است دیگر؛ ایران‌اینترنشنال، بی‌بی‌سی، شبکه‌های کردی. گفت خیلی‌ها این‌جا منبعِ خبرشان همین‌هاست. بعد زد به درِ شوخی و چند تا لیچار بار صداوسیما کرد. یکی از روحانیون هم می‌گفت که روایت اول، این‌جا اغلب از زبانِ بیگانه شنیده می‌شود. راننده باز وسط حرف‌ها به خودش آمد و گفت که آقا! این‌جا توی کردستان، وقتی مشکلی پیش می‌آید، نمی‌دانی باید یقه کی را بگیری؟ معلوم نیست شمشیر دست کیست؟ گفت تو اگر آدمی که بشود یقه‌اش را گرفت دیدی، سلامم را به او برسان. با هم خداحافظی کردیم. گرسنه نبودم اما محض این که دو دقیقه جایی بنشینم، رفتم توی یک فست‌فودی کثیف. یک گُله‌جا بود با دو تا نیمکت و یک نیمکتِ دیگر وسطش. اندازه‌ی من، جا بود. یاد کیانوش توی شب‌های برره و لهجه‌ی ضایعش افتادم؛ چون تا سفارش دادم یکی‌شان پرسید بچه کجایی؟ و حرف‌ها این‌طوری شروع شد. از یکی‌شان پرسیدم:"وقتی این‌جا را می‌زنند، حس‌تان چطوری‌ست؟" گفت:"به زبان یا به دل؟" گفتم به دل! گفت کی دلش می‌خواد که شهرش را بزنند؟ یا کی دلش آوارگی می‌خواهد؟ اما آقا، این بمباران‌ها می‌گذرد و ما می‌مانیم و مشکلات‌مان. جوان دیگر آمد وسط بحث گفت که آقا! نانِ بعضی‌ها اصلا توی حل نشدن مشکلات است؛ کسانی که اتفاقا ممکن است برای حل مشکل آمده باشند. یاد این جمله افتادم که "کسی که برای مشغول بودن به حل مساله‌ای پول می‌گیرد، احتمالا جایی در دلش دوست دارد که آن مساله حل نشود!" دوغ‌مان را هم خوردیم و باید می‌رفتم برای مصاحبه با یکی از روحانیونِ سنندج. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 یقه چه کسی را بگیریم؟ بخش اول دیروز توی تاکسی، راننده جوان وقتی تا فیها خالدونِ زندگی‌م را پرسید،
🌱 یقه چه کسی را بگیریم؟ بخش دوم توی راه، یادداشت‌برداری‌هام از حرف‌هایی که شنیده بودم را زیر و رو می‌کردم. مثلا کسی می‌گفت بعضی کُردها می‌گویند مصداق "اولی باس شدید" که توی قرآن آمده، ماییم. یا مثلا یکی می‌گفت اول‌بار بخت‌النصر فلسطین را گرفت، بعد صلاح‌الدین ایوبی قدس را فتح کرد و سوم‌بار هم ما کُردها به تبعیت از صلاح‌الدین فلسطین را می‌گیریم. بعضی سلفی‌ها این‌طوری اعتقاد دارند و البته این را از دو سه تا دختر جوانی که شب‌ها توی میدان آزادی سنندج، توی یک موکب فرهنگی، مشغول‌اند هم شنیده بودم. قبل‌ترها یهودی‌ها توی محله آقازمانِ سنندج کنیسه هم داشتند و احتمالا مساله تمنا برای فتح قدس، ربطی به دین یهودی ندارد. البته که باید بیش‌تر پرس‌وجو کنم. وسط خواندن یادداشت‌ها می‌رسم به مقصد. آقای روحانی، گرم استقبال می‌کند و دو دیقه بعد یک نسبتِ دورِ آشنایی هم بین‌مان برقرار می‌شود و حالا راحت‌تر گپ می‌زنیم. از مذهب شروع می‌کنیم. آقای روحانی می‌گوید کردستان، تنها استان کشور است که اکثریت جمعیتش، اهل‌سنت‌اند. شیعه ۱۵ درصد جمعیت کردستان است و مابقی، پیروِ مذهب شافعی‌اند که نزدیک‌اند به شیعه. یادم می‌آید که اول نوجوانی، لابلای قصه‌های تذکره‌الاولیاء عطار، به بخشِ "ذکر امام شافعی" رسیدم و این اولین مواجهه‌ام با او بود. شعرش در مدح علی(ع) را هم هزار بار خوانده‌ بودم. امام شافعی اصلا سر همین حُب، زندان رفت و شکنجه شد. اسم بعضی مناطق کردستان هم نشان می‌دهد که این حُب امتداد یافته: حسن‌آباد و عباس‌آباد و حسین‌آباد. بافت قدیمی سنندج، اصلا حول امامزاده هاجره خاتون، از نوادگان موسی‌بن‌جعفر(ع) شکل گرفته. چند ده‌هزار سیدِ اهل‌سنت توی کردستان زندگی می‌کنند؛ مثلا توی صلوات‌آباد و سقز. ازدواج میان شیعه و سنی هم این‌جا خیلی رایج بوده و هست. اما خود آقای روحانی می‌گوید کم‌کاری‌های روحانیون شیعه و سنی توی سال‌های اخیر، جوان‌ها را از التزام‌های دینی، دور کرده. در مقابل، عده‌ای هم توی سال‌های اخیر، پیوسته‌اند به سلفی‌ها و داعش که آقای روحانی، عمده دلیلش را فقر می‌داند؛ و البته آقای روحانی تاکید می‌کند که عده‌ای از جوان‌ها هم تحت تاثیر اندیشه انقلاب قرار می‌گیرند. آقای روحانی، همین فقرِ سَلَفی‌ساز را بهانه می‌کند و می‌گوید که ایجاد تصورِ غیرواقعیِ ناامنی در کردستان، باعث گریز سرمایه‌ها از این استان شده. او می‌گوید نمی‌شود انکار کرد که نفع بعضی‌ها هم در امنیتی جلوه کردن فضای استان بوده است. محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نزدیک به آسمان نیروهای حزب دموکرات، هم‌سرش را اسیر کرده بودند و برای آزادی‌ش، پول می‌خواستند. زنِ جوان، احشام و فروختنی‌ها را فروخت. پول را گرفتند اما هم‌سرش را آزاد نکردند. خونش به جوش آمد و اعتراض کرد. خودش را هم اسیر کردند. مجبورش کردند جایی روی کوه‌های بهاروند، خودش، گور خودش را بکند. دست‌وپای زنِ جوان را بستند. او را در گوری که با دست خودش حفر کرده بود، انداختند و گلوله‌ها جانش را گرفت... این مزارِ غریبِ نزدیک به آسمان، ۳۷ سال بعد شناسایی شد و او حالا، کنار ضریح هاجره‌خاتون، خواهر امام‌ رضا(ع)، آرام گرفته. شهیده فاطمه اسدی. محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 مجسمه آزادی! خود کوه آبیدر، نماد سنندج است. حالا روی بلندترین نقطه‌ی کوه، یک مجسمه‌ی عظیم ساخته‌اند؛ نماد مقاومت. یک مرد کُرد که پیکر دو فرزند خردسال شهیدش را از میان انبوه اجساد کشتگان، یافته و آن‌ها را در آغوش گرفته؛ بچه‌هایی که آخرین دم‌وبازدم‌هایشان در حلبچه دردناک بود. مرد، مصیبت دیده، چهره‌اش اندوه‌آلود است اما کمر خم نکرده. قامتش استوار است و رو به شهر ایستاده؛ گویی از فراز شهر به مردم می‌گوید: دردهایی این‌چُنین، هرچند عمیق، توان شکستنِ ما را ندارند. چشم‌های مرد هنوز خیره به شهر است. مجسمه‌ی آزادیِ واقعی این‌جاست؛ جایی که کُرد جان می‌دهد اما زیرِ بار ستم و اشغال‌گری نمی‌رود... دم شما گرم آقای ضیاءالدینی! محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 تفنگ و کلنگ! نادر، توی قصه‌ی "بدنام"ش، درباره گرگِ قصه می‌گوید که "گرسنگیِ فرسوده‌ساز، او را خفت‌پذیری آموخته بود." گرسنگی گاهی با آدم چنین کاری می‌کند. قبلا نوشتم که فقرِ سَلَفی‌ساز، باعث شد که در برهه‌ای گروه‌های تکفیری، تقلا کنند و از میان کُردها آدم جذب کنند. امروز، یکی از فعالان اجتماعی سنندج می‌گفت حتی زمانی پرچم داعش، روی دیوار بعضی مسجدهای سنندج نصب شده بود. اما این جریان، گسترده نبود و نشد. چند روز قبل، یکی از روحانیون سنندج می‌گفت یکی از عللِ این عدم گستردگی، عاطفه و قلبِ مهربانِ انسان کُرد است که با آن شکل موحش از جنایات تکفیری، نمی‌سازد. مردِ روحانی می‌گفت با این وجود، نظام باید یک بسته‌ی تصمیم‌گیریِ ویژه در حوزه‌های فرهنگی و امنیتی کردستان، بگذارد روی میز؛ بسته‌ای که در آن، زیست و ویژگی‌ها و عواطف مردم کُرد، که مرزدارانِ غیرت‌مندِ ایران‌اند، در آن لحاظ شده باشد. آقای روحانی می‌گفت از زمان مادها، کُردها، مرزدارانِ ایران بودند و دل‌بسته‌ی این سرزمین. توجه ویژه به این مرزداران، می‌تواند آن‌ها را از این حالتِ بی‌تفاوتی، خارج کند. سلایق مختلف نهادهای امنیتی و فرهنگی و تصمیم‌گیرها، تا الان، مانع از این شده که آن بسته‌ی پر و پیمانِ واحد، برای کردستان، تدوین شود. جریان خدمات‌رسانی به کردستان باید در قالب چنین بسته‌ای، تشدید شود. کردهای نسل قدیم، خاصه در روستاها، سپاه و سپاهی‌ها را دوست دارند؛ محض خدمات‌ سپاه. حرفِ آخر آقای روحانی این بود که نقل شده از شهید صیاد شیرازی که در کردستان، باید توی یک دستتان تفنگ باشد و توی یک دستتان کلنگ؛ امنیت و خدمت. بعد این حرف‌ها، با بچه‌های مستندساز، رفتیم سراغ بچه‌های یک موکب فرهنگی، که این شب‌ها، دور و برِ میدان آزادی سنندج را زنده می‌کنند. عنصر اصلی گروه، یک دختر دهه‌هشتادی‌ست. این چند روز، آن‌قدری جلوی دوربین بوده‌اند که دیگر یخ‌شان شکسته. دخترِ جوان، جدی‌جدی و غیرشعاری، عاشق شهادت است. دو فعال دیگر موکب هم مثل خودش. امروز می‌گفت ماها، ما دهه‌هشتادی‌ها، نمی‌گذاریم گربه ایران کوچک شود؛ این گربه اصلا باید تبدیل به شیر شود؛ که بعد این جنگ، می‌شود. کم زخم زبان نشنیده‌اند از غریبه و آشنا اما دختر جوان می‌گفت راهش را این‌طوری انتخاب می‌کند که بسنجد دشمن کجا دشمنی می‌کند و کینه می‌ورزد. می‌گفت فحش و فضیحتی اگر بشنویم، ناراحت‌مان نمی‌کند، مصمم‌ترمان می‌کند. یکی‌شان تازه یک هفته است که با موکب آشنا شده اما خودش می‌گوید جنگ، اثری روی ذهن‌هایمان گذاشته که انگار دوستانِ چهل‌ساله‌ایم. این جمعِ کوچک که حاضر است برای ایمانِ تازه‌اش, جان بدهد، دارد مثل یک درختِ ریشه‌دار، به دور و برش اکسیژن تزریق می‌کند. امیدبخش است و نویدبخش رویش‌های تازه. محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 شهید کوروش! ره‌بری که سال ۸۸ می‌آید کردستان، وسط سخن‌رانی از کسی نام می‌برد و می‌گوید که در برابرش، احساسِ کوچکی می‌کند. کاک‌مجید، اصالتا اهل بانه بود اما بچه‌هاش متولد اقلیم کردستان بودند. او آن‌قدر به ایران علاقه داشت که وقت اقامت در اقلیم، اسم همه پسرهاش را ایرانی انتخاب کرد؛ به ترتیب: بختیار، بهنام، دارا، کامیار، کاووس، دلاور، بهرام، اردشیر و کوروش. کُرد اصیل، این‌طوری خودش را دل‌بسته‌ی ایران می‌داند. پسرهای کاک‌مجید، اغلب توی دم و دستگاه سپاه بودند؛ پیش‌مرگه‌های کردِ مسلمان که وقت جنگ با بعثی‌ها، در مرزها جبهه‌گشایی می‌کردند. شش‌تا از پسرهای کاک‌مجید، یعنی کاک‌بختیار، کامیار، بهنام، کوروش، اردشیر و دلاور، توی خاک ایران شهید شدند. این‌ها را هندرین قادرخان‌زاده می‌گوید؛ پسرِ شهید بهنامِ قادرخان‌زاده. هندرین، اسمِ کوه است و یعنی متین و آرام؛ مثل خودِ هندرین. هندرین می‌گوید ما متعلق به ایرانیم و ایران متعلق به ما. جنگ تمام می‌شود، متجاوز تنبیه می‌شود، ایران، ایران می‌ماند و کردستان، پاره‌ی تنِ ایران. پ‌ن: محدودیت ایتا، اجازه‌ی بارگذاری ویدئوی سخنرانی ره‌بر در سال ۸۸ را نمی‌دهد. محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش اول پدرم -کاک‌بهنام- مثلِ پدرش -کاک‌مجید- توی اقلیم کردستان، خان بود. نه مثل کلیشه‌ی خان‌های ظالم. کشتِ سی پارچه آبادی، مال پدرم بود و همه راضی بودند. او و پدربزرگم، هردو با ماموستاهای صالحِ منطقه، هم‌آهنگ بودند و به جوان‌مردی مشهور. سر جوانی، پدرم دستگاه‌هایی از آلمان وارد اقلیم کرد و زد توی کار نانِ باگت. کارش گرفت و بازارش سکه‌تر شد. اما خب، سرِ پدرم فقط توی حساب و کتابِ آبادی‌ها و آن نانواییِ مدرن نبود. بیش‌تر وقتش را با کتاب‌ها سر می‌کرد. بعد هم که با آیت‌الله حکیم آشنا شد و هِی نامه پشت نامه رفت و آمد و سوال‌هاش را پرسید. وسط این نامه‌نگاری‌ها بود که با آقاسیدروح‌الله و انقلاب آشنا شد. این آشنایی‌ها و روحیه سلحشوری‌ش، باعث شده بود یک طرف مرز، با عوامل حاکم عراق درگیر باشد و یک‌طرفِ دیگر، با عوامل پهلوی. اصلِ مشکل پدرم، با ستم و استبداد و خاصه با استعمار بود. او ایران را تحت استعمار امریکا و عراق را تحت استعمار انگلیس می‌دانست و سر همین، با هر دو حکومت، درگیر بود. آن مکاتبات، بالاخره می‌رسد به دست عوامل استخبارات عراق‌؛ درست توی حیص و بیص عملیات انفال. صدام در جریان انفال، کُردها را گروه‌گروه، زنده‌به‌گور می‌کرد. با لو رفتن آن مکاتبات، شخص صدام، دستور انفالِ پانصدنفر از طایفه پدرم -طایفه محمدرشیدخان- را صادر می‌کند. دستور به استخبارات سلیمانیه می‌رسد. یک سرهنگِ شیعه‌ی نفوذیِ وابسته به جریان حکیم، آن‌جا توی استخبارات دست‌به‌کار می‌شود تا طایفه پدرم را نجات بدهد. یک پیام محرمانه از طرف او، به پدرم می‌رسد: برای نجات، یک ساعت بیش‌تر فرصت ندارید که تمام پانصدنفرتان، از عراق بروید. پدرم قبل این ماجرا انگار حس کرده بود که باید برای شرایط اضطراری با آن سوی مرز، هم‌آهنگ شود. خدا می‌داند چطوری به ایران خبر می‌رسانند که دارند می‌آیند. قبل آمدن فقط طلا و چیزهای قیمتی را برمی‌دارند و مابقیِ دار و ندار را به آتش می‌کشند که دست دشمنِ مردم نیفتد. مادرم می‌گفت صحنه سوختن کتاب‌های پدرم که برایش عجیب عزیز بودند، یک قابِ غم‌انگیز وسط آن آشوب بود. سه تا از لندرورهای صفر را هم آتش زدند. و خیلی زود، کل طایفه، شبانه راه می‌افتند سمت مرز و خودشان را می‌رسانند به روستای مرزی عباس‌آباد، در خاک ایران. مدتی در عباس‌آباد می‌مانند و بعد مثل قطراتِ جوهرِ توی آب، پخش می‌شوند توی کردستانِ ایران. جدِ کاک‌مجید، مالِ سلیمان‌بگِ بانه بودند و حالا کاک‌مجید دوباره داشت به وطن برمی‌گشت. عاشق ایران بود. سر همین، اسم همه بچه‌هاش را ایرانی انتخاب کرده بود. کاک‌بختیار، پدرم کاک‌بهنام، کامیار، اردشیر، کوروش، دارا، کاووس و الخ. اولین بچه‌ی کاک‌مجید، عموم کاک‌بختیار متولد ۱۹۵۰ بود؛ توی اقلیم کردستان و پدرم، یکسال بعدش به دنیا آمد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش اول پدرم -کاک‌بهنام- مثلِ پدرش -کاک‌مجید- توی اقلیم کردستان، خان بود. ن
🌱 *نجات از عملیات انفال!* *بخش دوم* کاک‌مجید دو تا زن داشت. زن دومش سعدیه‌خانم از طایفه جاف‌های عراق بود و پانصدنفر از این طایفه انفال شده بودند. عملیات انفال، شکل ثابتی نداشت. گاهی زن و مرد و پیر و جوان را با هم انفال می‌کردند و گاهی، فقط مردها را. طایفه سعدیه‌خانم را دسته‌جمعی انفال کرده بودند. سعدیه‌خانم، مادرِ بابا بود. بچه‌های سعدیه‌خانم همه‌شان بور بودند. دارا و دلاور، بچه‌های سلطنت‌خانم بودند و مومشکی‌تر! سعدیه‌خانم و سلطنت‌خانم، روی‌هم‌رفته، ۱۲ تا دختر و ۹ تا پسر داشتند. آن‌ها هم هم‌راهِ کاک‌مجید و بقیه طایفه، رنج کوچ را چشیده بودند. تقریبا همه‌‌ی دار و ندارِ طایفه، در اقلیم سوخته بود؛ این یعنی پدرم، عموهام و کل طایفه، باید تقریبا از صفر شروع می‌کردند. پدرم، کاک‌بهنام، آدم بااستعدادی بود. کودکی‌ش توی دهات داروخان گذشته بود اما یازده ساله بود که انگلیسی را مثل زبان مادری حرف می‌زد. لغت‌نامه حییم و رادیو مونتی‌کاله کمکش کرده بودند. آن‌قدر مسلط بود که به انگلیسی شعر می‌گفت. عربی و فارسی را همین‌قدر مسلط بود. کردی هم که زبان مادری‌ش بود. کاک‌بهنام، بیست‌وسه‌چهارساله بود که ازدواج کرد. مادرم در واقع با یک جوانِ جهان‌دیده ازدواج کرده بود. بابا، لندن و تهران و خیلی جاهای دیگر را چرخیده بود. سبک‌زندگی‌های مختلفی را دیده بود اما سر آخر، مبارزه را انتخاب کرده بود. حتی خود عراق به بابا پیش‌نهاد کرده بود و بل‌که فشار آورده بودند که جزو مستشارهای استخبارات باشد. دو سه هزار نفر نیرو، زیر دست هر مستشار بود و حقوق همه‌شان، دست مستشار. این‌طوری بود که هرکس مستشاری را می‌پذیرفت، چند صباح بعد، زندگی‌ش کن‌فیکون می‌شد و می‌رفت توی طبقه بالانشین‌ها. اما بابا این را نمی‌خواست. مادر هم هم‌راهِ خوبی بود برای بابا. چه وقتِ آسایش اقلیم، چه وقت آوارگی پسانجات از انفال، هم‌راه پدرم بود. آن چند روز آوارگی وسط کوه‌های منتهی به ایران، سختش بود اما خم به ابرو نیاورده بود. حالا هم به بابا که داشت زندگی را دوباره می‌ساخت، اعتماد کرده بود. آن روزها، تشکیلات پیشمرگه‌های مسلمان، تازه شکل گرفته بود. دامادِ پدربزرگم، کاک‌حامد فاتحی بود. کاک‌مجید خیلی دوستش داشت؛ آن‌قدر که وقتی دختر بزرگش از دنیا می‌رود و کاک‌حامد بی‌هم‌سر می‌شود، پدربزرگ پیش‌نهاد می‌کند که کاک‌حامد، یکی دیگر از دخترهاش را به زنی بگیرد. کاک‌حامد قبل از ماجرای انفال، ایران بود و توی تشکیلات پیش‌مرگه‌های مسلمان، برای خودش کسی بود. اول، کاک‌کامیار و ‌کاک‌دارا، جذب این تشکیلات می‌شوند و بعد پدرم. بابا، تمام قلبش جذب انقلابِ خمینی شده بود. این را از روی کتاب‌هایی که می‌خواند، می‌شد فهمید. از طرفی، کاک‌حامد و بابا با هم گپ می‌زدند و این‌طوری بابا با سپاه آشنا شد و پاش را به تشکیلات پیشمرگه‌ها باز کردند؛ نه فقط پای بابا، پای بقیه عموهام هم به سپاه باز شد. مثلا کاک‌بختیار که بوکسورِ حرفه‌ای بود و مقام داشت، هنرش را آورد وسط میدان. *ادامه دارد...* *محسن حسن‌زاده* *شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج* @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش دوم کاک‌مجید دو تا زن داشت. زن دومش سعدیه‌خانم از طایفه جاف‌های عراق بود و پانصدنفر از این طایفه انفال شده بودند. عملیات انفال، شکل ثابتی نداشت. گاهی زن و مرد و پیر و جوان را با هم انفال می‌کردند و گاهی، فقط مردها را. طایفه سعدیه‌خانم را دسته‌جمعی انفال کرده بودند. سعدیه‌خانم، مادرِ بابا بود. بچه‌های سعدیه‌خانم همه‌شان بور بودند. دارا و دلاور، بچه‌های سلطنت‌خانم بودند و مومشکی‌تر! سعدیه‌خانم و سلطنت‌خانم، روی‌هم‌رفته، ۱۲ تا دختر و ۹ تا پسر داشتند. آن‌ها هم هم‌راهِ کاک‌مجید و بقیه طایفه، رنج کوچ را چشیده بودند. تقریبا همه‌‌ی دار و ندارِ طایفه، در اقلیم سوخته بود؛ این یعنی پدرم، عموهام و کل طایفه، باید تقریبا از صفر شروع می‌کردند. پدرم، کاک‌بهنام، آدم بااستعدادی بود. کودکی‌ش توی دهات داروخان گذشته بود اما یازده ساله بود که انگلیسی را مثل زبان مادری حرف می‌زد. لغت‌نامه حییم و رادیو مونتی‌کاله کمکش کرده بودند. آن‌قدر مسلط بود که به انگلیسی شعر می‌گفت. عربی و فارسی را همین‌قدر مسلط بود. کردی هم که زبان مادری‌ش بود. کاک‌بهنام، بیست‌وسه‌چهارساله بود که ازدواج کرد. مادرم در واقع با یک جوانِ جهان‌دیده ازدواج کرده بود. بابا، لندن و تهران و خیلی جاهای دیگر را چرخیده بود. سبک‌زندگی‌های مختلفی را دیده بود اما سر آخر، مبارزه را انتخاب کرده بود. حتی خود عراق به بابا پیش‌نهاد کرده بود و بل‌که فشار آورده بودند که جزو مستشارهای استخبارات باشد. دو سه هزار نفر نیرو، زیر دست هر مستشار بود و حقوق همه‌شان، دست مستشار. این‌طوری بود که هرکس مستشاری را می‌پذیرفت، چند صباح بعد، زندگی‌ش کن‌فیکون می‌شد و می‌رفت توی طبقه بالانشین‌ها. اما بابا این را نمی‌خواست. مادر هم هم‌راهِ خوبی بود برای بابا. چه وقتِ آسایش اقلیم، چه وقت آوارگی پسانجات از انفال، هم‌راه پدرم بود. آن چند روز آوارگی وسط کوه‌های منتهی به ایران، سختش بود اما خم به ابرو نیاورده بود. حالا هم به بابا که داشت زندگی را دوباره می‌ساخت، اعتماد کرده بود. آن روزها، تشکیلات پیشمرگه‌های مسلمان، تازه شکل گرفته بود. دامادِ پدربزرگم، کاک‌حامد فاتحی بود. کاک‌مجید خیلی دوستش داشت؛ آن‌قدر که وقتی دختر بزرگش از دنیا می‌رود و کاک‌حامد بی‌هم‌سر می‌شود، پدربزرگ پیش‌نهاد می‌کند که کاک‌حامد، یکی دیگر از دخترهاش را به زنی بگیرد. کاک‌حامد قبل از ماجرای انفال، ایران بود و توی تشکیلات پیش‌مرگه‌های مسلمان، برای خودش کسی بود. اول، کاک‌کامیار و ‌کاک‌دارا، جذب این تشکیلات می‌شوند و بعد پدرم. بابا، تمام قلبش جذب انقلابِ خمینی شده بود. این را از روی کتاب‌هایی که می‌خواند، می‌شد فهمید. از طرفی، کاک‌حامد و بابا با هم گپ می‌زدند و این‌طوری بابا با سپاه آشنا شد و پاش را به تشکیلات پیشمرگه‌ها باز کردند؛ نه فقط پای بابا، پای بقیه عموهام هم به سپاه باز شد. مثلا کاک‌بختیار که بوکسورِ حرفه‌ای بود و مقام داشت، هنرش را آورد وسط میدان. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap