eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش سوم محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش سوم پدرم کاک‌بهنام، اگرچه آن قصر سه‌هزار متری را با همه وسایلش توی اقلیم رها کرده بود اما آن‌قدری پول و طلا و جواهر با خودشان آورده بودند که چرخ زندگی‌شان درست و حسابی بچرخد. پدرم، محض عقیده‌اش پیوست به سپاه و فرمانده گروه ضربت سپاه بانه شد. آن روزها درگیری‌های کردستان شروع شده بود و بابا و عموهام، تحت فرماندهیِ نصراللهی و خوش‌چهره و تیمسار دادبین، می‌رفتند عملیات. صد نفری، توی گروه ضربت، زیر نظر پدرم بودند. کار گروه ضربت، عملیات ایذایی بود. آن‌ها پاس‌گاه‌های مرزیِ کومله و دموکرات و بعث را می‌زدند و بعد نیروهای اصلی وارد می‌شدند‌. راه‌بلدِ کوه‌ها بودند و به خاطر همین، خط‌شکنِ کوه‌ها شدند. پدرم و کاک‌دلاور و کاک‌اردشیر، بیش‌تر توی بانه کار می‌کردند و کاک‌دارا و کاک‌کامیار بیش‌تر سقز بودند. چیزی از حضور کاک‌بختیار توی تشکیلات نمی‌گذرد که ترورش می‌کنند. کاک‌بختیار، نماد شجاعتِ خانواده بود. اول‌کسی که از پسرهای پدربزرگم، سلاح به دست گرفت، او بود. از نوجوانی با گروه‌های کردی با ارتش بعث مبارزه می‌کرد. وقتی شهید شد، پدرم و پدربزرگم، شکستند. معلوم نشد که نیروهای خبات او را زدند یا کومله یا نیروهای اتحادیه میهنی در عراق. کسی ترورش را گردن نگرفت، چون از خشم طایفه‌مان می‌ترسیدند. کمونیست‌ها از طایفه ما کینه به دل داشتند. کاک‌بختیار، توی عراق، حسابی به حساب کمونیست‌ها رسیده بود و حالا در ایران، با او تسویه‌حساب کردند. پیکر کاک‌بختیار را بردند به دهات آباءواجدادی‌مان؛ داروخان. آن‌قدری محبوب بود که او را کنار قبر محمدرشیدخان، رئیس طایفه‌مان به خاک بسپارند. برادرش، کاک‌دارا، برایش یک سنگ مزار درست کرد و مزارش را نشان‌دار کرد. بعد شهید بختیار، پنج‌شش‌نفر از تیمش، رفتند برای انتقام. کسانی را زدند و خودشان هم شهید شدند. پدرم و عموم کامیار، خیلی پی‌گیرِ انتقام بودند اما خب، نتوانست قاتلان اصلی را بزنند. کاک‌کامیار و کاک‌دارا چند صباح بعد یک اردوگاه بین کوه‌های سقز و مریوان، راه می‌اندازند؛ حول و حوش سال ۶۱. کاک‌کامیار هم فرمانده گروه ضربت بود. یک نفوذی دموکرات توی گروهشان بوده که آن‌ها را به دموکرات‌ها لو می‌دهد. حمله می‌کنند و کاک‌کامیار را می‌زنند. توی عراق، کاک‌دارا و پدرم با هم بیش‌تر با هم عیاق بودند اما توی ایران، پدرم بیش‌تر با کاک‌کامیار اُخت بود. کاک‌دارا و کاک‌کامیار آن‌قدری با هم عیاق بودند که همه عملیات‌ها را هم‌راهِ هم می‌رفتند. تصویر: پدرم کاک‌بهنام، سمت راستی‌ست در کنار عموم، کاک‌کامیار؛ اوایل سال ۵۸. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
این مکان توسط آمریکا، آزاد شد! "این دستپختِ اجنبی است" یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش سوم پدرم کاک‌بهنام، اگرچه آن قصر سه‌هزار متری را با همه وسایلش توی اقلی
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش چهارم نوع جنگ در کردستان آن‌قدر سخت بود که پدرم همیشه می‌گفت هرکس از جنگ ایران و عراق، جان سالم به در ببرد، انگار دوباره متولد شده. ممکن بود یک مجروح از معرکه، زنده به بیمارستان برسد اما سپیدپوشِ سیاه‌دلی توی بیمارستان، با یک آمپولِ هوا، کار ناتمام قاتل را تمام کند. تشخیص خودی و غیرخودی سخت بود. پدرم و عموهام، توی این شرایط سخت، می‌جنگیدند. تا این که یکی دو سال بعدِ شهادت کاک‌کامیار، پانزدهِ خرداد سال ۶۳، پدرم، کاک‌بهنام، لباس‌های نظامی و اسلحه‌اش را برمی‌دارد و با زبانِ روزه، دست برادرِ نُه‌ساله‌اش کوروش را می‌گیرد و می‌روند راه‌پیمایی سال‌گردِ پانزده خرداد. کوروش، قاب عکس برادر شهیدش، کامیار را هم سر دست می‌گیرد و با خودش می‌برد. برادرِ دیگر، اردشیر هم قبل آن‌ها، رفته بود راه‌پیمایی. عموی دیگرم کاووس هم می‌خواست همراهشان برود اما تا خودش را جمع‌وجور کند، ماشین می‌آید دنبال پدرم و می‌روند. قبل رفتن، خواهرم آورنگ -رنگین‌کمان- لباس بابا را می‌گیرد که او را هم با خودش ببرد. کُردها آن زمان، پسرپسند بودند بابا ولی عاشق آورنگ بود و عارش نمی‌آمد که او را با خودش همه‌جا ببرد‌. اما آن روز بالاخره دست کشید روی گونه‌های اشکی‌ش و راضی‌ش کرد که خانه بماند. می‌روند. نیروهای خبات، وقتی جمعِ مردم جمع می‌شود، به بعثی‌ها بیسیم می‌زنند. چند دقیقه بعد، دو تا جنگنده‌ی بعثی، مسیر راه‌پیمایی را با چند تا بمبِ ممنوعه‌ی آتش‌زای ناپالم بمباران می‌کنند. در تمام طول جنگ هشت‌ساله، بیش‌ترین شهیدِ جنگ در بمبارانِ مناطق شهری، آن‌جا، توی بانه اتفاق افتاد. تکه‌های پیکر آدم‌ها را از روی آن چنارهای بلند، جمع می‌کردند. فاصله خانه تا محل بمباران، پیاده یک‌ربع بود. وقتی شهر بمباران شد، مادرم توی خانه بود؛ مراقبِ منِ یک‌سال و سه‌ماهه. کسی فکرش را نمی‌کرد که بابا، بین شهدای راه‌پیمایی باشد؛ چون درست قبل راه‌پیمایی، پدربزرگم کاری را سپرد به بابا که انجامش بدهد. از عراق، داشت برای پدربزرگم میهمان می‌آمد و قرار بود بابا برود دنبال مهمان‌ها. اما درست قبل رفتن، یکی از دوستانش را می‌بیند و قرار می‌شود با هم بروند سخن‌رانی پانزده‌خرداد را گوش کنند و بعد، جلدی بروند سراغ مهمان‌ها؛ که خودشان میهمان آسمان می‌شوند. خبر را یکی از فامیل‌ها می‌برد برای پدربزرگم اما این‌طوری که: پارکِ بانه را زده‌اند. ذهن پدربزرگ و مادرم، می‌رود سمت کوروش که با خودش قاب عکس برده بود. بعد نیم‌ساعت، خبر شهادت سه‌چهارنفر از پسرعموهای بابا را می‌آورند و هنوز خبری از بابا نبود. اما بالاخره پسرها پیدا می‌شوند. سه شهید را پشت وانت می‌آورند خانه‌. سعدیه‌خانم، آمد به استقبال بچه‌هاش. پیکرهای اربا اربا را که دید، بلند بلند مرثیه می‌خواند و می‌گفت پسرها! شرمنده‌ام، خجالت‌زده‌ام که نمی‌توانم هرسه‌تای‌تان را در آغوش بگیرم... خیلی از پیکرها سوخته بود. بخشی‌ش به خاطر بمب‌ها بود و بخشی‌ش به خاطر این که خیلی‌ها توی راه‌پیمایی، مسلح بودند و مهماتِ همراه‌شان آتش گرفته بود. پدرم قبل این که من بتوانم تصویری از چهره‌اش توی ذهنم ثبت کنم، شهید شد. می‌گفتند پدرم سرش را برای انقلاب داد؛ آن چهره زیبا را بعد از انفجارها، دیگر کسی ندید. کوروش را یک ترکش کوچک که خورده بود به پشت گردنش، شهید کرده بود. ترکیب صورت اردشیر را هم بمب‌ها به هم ریخته بودند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویرانه‌ای‌ست این جهان، عمر کفاف نمی‌دهد که آباد کنیم؛ و غیرت، رخصت نمی‌دهد که رها کنیم؛ اینگونه رها کردن نشانه‌ی رذالت است، پس آبادسازی یک گوشه‌ی گم جهان به دست ما، آبادسازی کل عالم است به دست همگان... 🌱 نادر ابراهیمی| مردی در تبعید ابدی @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش پنجم محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش پنجم محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش پنجم بعد شهادت کاک‌بهنام، کمرِ پدربزرگم، کاک‌مجید شکست. کاک‌مجید روی بابا خیلی حساب می‌کرد. اصلا جهت‌گیری‌های سیاسی خانواده را بابا بود که تعیین می‌کرد. کاری نبود که بخواهد انجامش بدهد، الا این که با پدرم مشورت می‌کرد. ستون خانواده بود. شهادت آن جماعت در بانه، خیلی‌ها را متاثر کرد. حتی بعضی‌ها که با جمهوری اسلامی زاویه داشتند، بعد از این واقعه، راهشان عوض شد. کم‌تر از یک ماه قبلِ جنایتِ بانه، چندین‌نفر از نیروهای کومله و دموکرات، خط عوض کرده بودند و پیوسته بودند به ما. بهشان می‌گفتند توابین. روزِ راه‌پیمایی، صفِ اول بودند. خون آن‌ها هم با خون پدر و عموهام مخلوط شد. مادرم می‌گفت پدرت آرزو داشت تو لباس کردی بپوشی. می‌گفت آرزو داشت وقتی داری راه رفتن یاد می‌گیری، دست‌هات را بگیرد و کیف کند. بابا همه آرزوهاش را با خودش برد و جانِ پدربزرگ را. همه، حالِ کاک‌مجید را که می‌دیدند، دردهایشان را فراموش می‌کردند. خیلی وقت‌ها می‌دیدند که خیره شده به جایی و لب می‌گزد. این لب گزیدن، اصلا جزیی از چهره‌اش شده بود. حالا روی سنگ مزار پنج تا پسرهای پدربزرگ، نوشته بودند: شهید. بعد پدرم، کاک‌مجید سرپرست مادرم شد. پدر مادرم، از تاجرهای بزرگ منطقه بود اما خانواده شهدای‌مان، زیر نظر کاک‌مجید بودند. بعد شهادت کاک‌بهنام، سپاه دیگر نمی‌خواست بچه‌های کاک‌مجید مسئولیت بگیرند یا اگر مسئولیت می‌گیرند، توی گروه ضربت نباشند. می‌خواستند به کاک‌‌دلاور، مسئولیت بدهند اما پشیمان می‌شوند که کاک‌دلاور، خودش اصرار می‌کند تا برود توی گروه ضربت. کومله و دموکرات آن روزها با هم درگیر بودند و از هم، آدم می‌کشتند. سر آخر، یک روز کاک‌دلاور، جایی نزدیکِ بانه، درست از وسط درگیری‌های این دو گروه، سردرمی‌آورد. نیروی ایرانی، طعمه‌ی خوبی برای هر دو گروه بود. کاک‌دلاور را از هر دو طرف می‌زنند. جمعی از تیم کاک‌دلاور شهید و عموم و دو سه نفر از رزمنده‌ها، اسیر می‌شوند. کاک‌دلاور را زیر شکنجه می‌کشند. تصویر: پدربزرگم، حاج مجید قادرخان‌زاده و پدرم، شهید بهنام قادرخان‌زاده در سن ۱۸ سالگی؛ به دهه ۴۰ شمسی محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
ماموستا، بعد جنگ ۱۲روزه، روزها و شب‌های طولانی با قرآن و کتاب‌هاش خلوت کرده بود و سر آخر، به این ایده رسیده بود که طغیانِ دوم یهود، از همین جنگ ۱۲روزه شروع شده و مسلمین، خاصه ایرانی‌ها، بعد این طغیان، وارد قدس شریف خواهند شد. 🌱 ماموستا امیر امجدی محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- شویشه @targap
🌱 مرزداران مشغول کارند! این‌جا دزلی‌ست. بین ما و عراق، فقط قدر یک کوه فاصله است. مردم دارند زندگی می‌کنند و مرزدارانِ مجاهد، دست‌به‌ماشه آماده‌اند که هر تحرک مرزی زمینی را در نطفه خفه کنند. تصورِ کاریکاتوری دشمن از مرزها این است که با زدن ساختمان‌ها، سازمان‌دهیِ نیروها از هم می‌پاشد اما ساختمانِ ایمانی مرزدار مجاهد، معادلات را به هم می‌زند. محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @targap
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش اول محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش اول محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @t
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش اول بعد چند روز ماندن در سنندج، زده‌ایم به دلِ جاده‌های مارپیچِ وسط کوه‌های پُرچینِ. چه رنجی کشیده‌اند کِشندگانِ این جاده! گهگاه بعد فروبستگیِ کوه‌ها، گشودگیِ دشت‌های سبز، مغزم را باز می‌کند. بیش‌ترین تابلوی کنار این جاده‌ی هیجان، هشدارِ پیچ است و سبقت‌ممنوع و نصف ماشین‌های توی جاده، سنگین‌اند. دامنه‌ی کوه‌ها دارند عجالتا سرسبزی در بهار را تمرین می‌کنند. جای‌جای مسیر به سمت سروآباد، کسری از کوه‌ها را صاف کرده‌اند که رزق‌شان را از خدای زمین و آسمان بگیرند. هر چند کیلومتر، چراغ خانه‌ای تنها روی کوهی روشن است. درخت‌های مثمرِ توی دامنه‌ی کوه‌ها، اگر زمستان مجال بدهد، دارند شکوفه می‌زنند. چیز غریبی‌ست طبیعت. کلا کاری به شرایط ندارد؛ کارش را می‌کند! آن‌ها برای ما مرگ خواسته‌اند، اما طبیعت دارد زندگی را دوباره به جریان می‌اندازد. از اول مسیر، مداحی‌های حماسی این روزها، بیخ گوشم دارد پخش می‌شود. آقافرهاد، دارد برای گفتگوهای مقصد، هماهنگی می‌کند. آقافرهاد و آقامصطفی را اولین‌بار توی لبنان دیدم. گروهی داشتند می‌رفتند بعلبک که من هم خودم را چپاندم توی یکی از ماشین‌ها و نشستم کنار آقامصطفی که آن موقع، نمی‌شناختمش. مستندسازند و جنگ‌آشنا و از رفقای آقامصطفای صدرزاده. چند کیلومتر دورتر از سنندج، ابرهای تیره آسمان را قُرق می‌کنند و به طرفه‌العینی، می‌بارند. درزهای بدنه ماشین، ما را مستقیما به هوای آزاد وصل کرده و علاوه بر هوای سرد، اجازه می‌دهد که بوی خوشِ رطوبت باران هم بیاید تو. تا می‌آییم با خورشید ملاقاتی بکنیم، زمستان رگ گردنش را نشان‌مان می‌دهد. ایستاده‌ایم توی پمپ بنزین که آقامصطفی خبرِ حمله به مواضع حشد در عراق را می‌خواند. این، حتما همه‌ی ماجرا نیست. یک سناریو شاید این باشد که حمله به حشد و پاسگاه‌های مرزی و عقبه این پاسگاه‌ها، نشانه‌ی امید دشمن است به ناآرامی مرزها که البته هنوز موفقیتش، بعید به نظر می‌رسد. بخشی از راه را اشتباه رفته‌ایم و هوا تاریک شده. از سروآباد و قلعه‌گاه گذشته‌ایم و حالا در مسیر دزلی هستیم. همین دو سه هفته قبل که سوژه‌ی پیش‌رفتم در سمنان، وقتی داشت خاطراتِ زمان جنگش را می‌گفت، رسید به دزلی و اکید توصیه کرد که بروم و آن‌جا را ببینم. زودتر از حد تصور گذارم افتاد به این‌جا. همه آن کوه‌ها و دره‌ها، توی تاریکی مطلق فرورفته‌اند. کمی جلوتر از قلعه‌گاه، به سه‌راهیِ حزب‌اللهِ حسین‌آباد می‌رسیم. سر سه‌راهی، بمب‌‌ها چند ساختمان نظامی را ویران کرده‌اند. دو تا چاله‌ی عمیق روی زمین هست. با این عمق، می‌شود حدس زد که حجم آتش چقدر بوده. چند تا مغازه‌ هم آن دور و بر کاملا فروریخته. چهار نفر از مردم عادی حسین‌آباد، در جریان این انفجارها، شهید شده‌اند. چرخی دور و بر آن ساختمان ویران می‌زنیم. کمی آن‌سوتر، چند تا جوان کُرد ایستاده‌اند. خوش‌وبشی می‌کنیم و یکی‌شان می‌گوید وقتی بزنند، همه با هم می‌سوزند؛ تر و خشک. البته که نمی‌فهمم خشک‌ها از کدام سیاره آمده‌اند. دوباره می‌زنیم به جاده‌ی حسین‌آباد به دزلی. همین‌طوری‌ش غلظت ظلمت عجیب بالاست؛ اما آقافرهاد چندبار چراغ‌های ماشین را خاموش می‌کند تا هیجانِ راندن در آن جاده باریک را به هیجانِ سقوط آزاد نزدیک کند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @targap
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش دوم محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش دوم محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @t
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش دوم می‌رسیم به دزلی. شهر پستی و بلندیِ دل‌کشی دارد و خیابان‌هاش را با لامپ‌های نارنجیِ آسمان‌کُش روشن کرده‌اند. قرار است شب را دزلی بمانیم. این‌جا هشت کیلومتریِ مرز است. بین ما و عراق، فقط یک کوه فاصله است و آن طرف، شهر خورمال است. دزلی، قدیم‌ها اسمش "دژله" بوده؛ یعنی قلعه کوچک. اما حالا قلعه مستحکم و بزرگِ حفاظت از مرزهای ایران است. روی دیوار محل اقامت‌مان عکس‌هایی از شهدای به‌نام زده‌اند وقت حضورشان در دزلی. بین عکس‌ها، عکس شهید متوسلیان و ره‌برِ شهید هم دیده می‌شود. شروع جریان پیش‌مرگان مسلمان هم همین‌جا در دزلی‌ست. زادگاه موسس و تئوریسین پیشمرگان مسلمان، شهید ملامصطفی مردوخی، همین‌جاست؛ کسی که توی جاده سقز، به دست کومله اسیر می‌شود و بدنش را در دیگی جوشان می‌اندازند تا وقت مرگ. پیکرش را بعد شهادت، از درختی، آویزان می‌کنند و بعد ده روز، پیشمرگان، او را پیدا می‌کنند. حاج‌ناصح محمدی هم یکی از بنیان‌گذاران پیشمرگان بود و اهل دزلی. دزلی سابقه ضداستعماری جالبی دارد. قصه لشکرکشی محمودخانِ دزلی در نیمه سال ۱۹۱۹ برای آزادسازی سلیمانیه عراق از استعمار انگلیس هنوز نقل زبان‌هاست. گروه‌های مختلفی توی تاریخ معاصر، در دزلی فعالیت کرده‌اند؛ از وابستگان الاتحاد و جلال طالبانی و دموکرات تا کومله و رزگاری و البته زمانی، حکم دست دموکرات‌های کردستان ایران بوده. بعد از تلاش‌های نافرجام برای رفع استیلای دموکرات‌ها، سر آخر، حاج‌احمد متوسلیان می‌آید این‌جا و یک‌ساعت و نیمه، کار را تمام می‌کند. بیش‌تر شهدای مناطق مرزی کردستان، شهدای بمباران‌اند اما در دزلی، بیش‌تر شهدا، شهدای سنگرند و شهدای معرکه. حالا هم مردانِ معرکه، منتظر جنگ‌اند. دشمن این‌جا چند تا ساختمان را زده. تصورِ کاریکاتوری دشمن این است که با زدن ساختمان‌ها، نظم و نظام نیروها از هم می‌پاشد اما ساختمان ایمانی مرزداران مجاهد، معادلات را به هم می‌زند. بمباران دزلی، چهارده‌پانزده‌ شهید به شهدای منطقه اضافه می‌کند اما این خون‌ها معکوس عمل می‌کنند. یک وجب از مرز هم از زیر نگاه تیزبینِ مرزدارها، پنهان نمی‌ماند. این‌جا فقط مردان اهل جهاد نیستند‌‌. زنان کُرد هم همان‌طور که روز تجاوز بعثی‌ها به ایران، پشتیبانِ جنگ بودند، چراغ خانه‌ها را روشن نگه‌داشته‌اند. این صحنه در این مناطق، در روزهای جنگ عادی بود که زنی، در خانه‌ای متروک در میان کوه‌ها، فرزند خردسالش در آغوش، در حال نان پختن برای جبهه‌ها بود. تعداد زیادی از آن فرزندان خردسال، در بمباران‌ها شهید شدند. در این منطقه، حتی شهیدِ یک‌روزه داریم. جنگ اگرچه رسما در شهریور ۵۹ شروع شده اما این برای کردستان صادق نیست؛ جنگ در کردستان، درست پس از انقلاب آغاز شد. کردستان، عملا ۱۰ سال دفاع مقدس دارد! بعد قطع‌نامه هم جنگ با گروهک‌ها در کردستان تمام نشد. در جنگ جدید هم، روز دوم، دوباره دزلی و کردستان را زدند. جنگ این‌جا تمام نمی‌شود، مثل آدم‌های مقاوم این‌جا که پای‌دارند... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @targap