🌱 نجات از عملیات انفال!
بخش پنجم
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش پنجم محسن حسنزاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نجات از عملیات انفال!
بخش پنجم
بعد شهادت کاکبهنام، کمرِ پدربزرگم، کاکمجید شکست. کاکمجید روی بابا خیلی حساب میکرد. اصلا جهتگیریهای سیاسی خانواده را بابا بود که تعیین میکرد. کاری نبود که بخواهد انجامش بدهد، الا این که با پدرم مشورت میکرد. ستون خانواده بود.
شهادت آن جماعت در بانه، خیلیها را متاثر کرد. حتی بعضیها که با جمهوری اسلامی زاویه داشتند، بعد از این واقعه، راهشان عوض شد. کمتر از یک ماه قبلِ جنایتِ بانه، چندیننفر از نیروهای کومله و دموکرات، خط عوض کرده بودند و پیوسته بودند به ما. بهشان میگفتند توابین. روزِ راهپیمایی، صفِ اول بودند. خون آنها هم با خون پدر و عموهام مخلوط شد.
مادرم میگفت پدرت آرزو داشت تو لباس کردی بپوشی. میگفت آرزو داشت وقتی داری راه رفتن یاد میگیری، دستهات را بگیرد و کیف کند.
بابا همه آرزوهاش را با خودش برد و جانِ پدربزرگ را.
همه، حالِ کاکمجید را که میدیدند، دردهایشان را فراموش میکردند. خیلی وقتها میدیدند که خیره شده به جایی و لب میگزد. این لب گزیدن، اصلا جزیی از چهرهاش شده بود. حالا روی سنگ مزار پنج تا پسرهای پدربزرگ، نوشته بودند: شهید.
بعد پدرم، کاکمجید سرپرست مادرم شد. پدر مادرم، از تاجرهای بزرگ منطقه بود اما خانواده شهدایمان، زیر نظر کاکمجید بودند.
بعد شهادت کاکبهنام، سپاه دیگر نمیخواست بچههای کاکمجید مسئولیت بگیرند یا اگر مسئولیت میگیرند، توی گروه ضربت نباشند. میخواستند به کاکدلاور، مسئولیت بدهند اما پشیمان میشوند که کاکدلاور، خودش اصرار میکند تا برود توی گروه ضربت.
کومله و دموکرات آن روزها با هم درگیر بودند و از هم، آدم میکشتند. سر آخر، یک روز کاکدلاور، جایی نزدیکِ بانه، درست از وسط درگیریهای این دو گروه، سردرمیآورد. نیروی ایرانی، طعمهی خوبی برای هر دو گروه بود. کاکدلاور را از هر دو طرف میزنند. جمعی از تیم کاکدلاور شهید و عموم و دو سه نفر از رزمندهها، اسیر میشوند. کاکدلاور را زیر شکنجه میکشند.
تصویر: پدربزرگم، حاج مجید قادرخانزاده و پدرم، شهید بهنام قادرخانزاده در سن ۱۸ سالگی؛ به دهه ۴۰ شمسی
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
ماموستا، بعد جنگ ۱۲روزه، روزها و شبهای طولانی با قرآن و کتابهاش خلوت کرده بود و سر آخر، به این ایده رسیده بود که طغیانِ دوم یهود، از همین جنگ ۱۲روزه شروع شده و مسلمین، خاصه ایرانیها، بعد این طغیان، وارد قدس شریف خواهند شد.
🌱 ماموستا امیر امجدی
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- شویشه
@targap
🌱 مرزداران مشغول کارند!
اینجا دزلیست. بین ما و عراق، فقط قدر یک کوه فاصله است. مردم دارند زندگی میکنند و مرزدارانِ مجاهد، دستبهماشه آمادهاند که هر تحرک مرزی زمینی را در نطفه خفه کنند.
تصورِ کاریکاتوری دشمن از مرزها این است که با زدن ساختمانها، سازماندهیِ نیروها از هم میپاشد اما ساختمانِ ایمانی مرزدار مجاهد، معادلات را به هم میزند.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان
بخش اول
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش اول محسن حسنزاده سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @t
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان
بخش اول
بعد چند روز ماندن در سنندج، زدهایم به دلِ جادههای مارپیچِ وسط کوههای پُرچینِ. چه رنجی کشیدهاند کِشندگانِ این جاده! گهگاه بعد فروبستگیِ کوهها، گشودگیِ دشتهای سبز، مغزم را باز میکند. بیشترین تابلوی کنار این جادهی هیجان، هشدارِ پیچ است و سبقتممنوع و نصف ماشینهای توی جاده، سنگیناند. دامنهی کوهها دارند عجالتا سرسبزی در بهار را تمرین میکنند. جایجای مسیر به سمت سروآباد، کسری از کوهها را صاف کردهاند که رزقشان را از خدای زمین و آسمان بگیرند. هر چند کیلومتر، چراغ خانهای تنها روی کوهی روشن است.
درختهای مثمرِ توی دامنهی کوهها، اگر زمستان مجال بدهد، دارند شکوفه میزنند. چیز غریبیست طبیعت. کلا کاری به شرایط ندارد؛ کارش را میکند! آنها برای ما مرگ خواستهاند، اما طبیعت دارد زندگی را دوباره به جریان میاندازد.
از اول مسیر، مداحیهای حماسی این روزها، بیخ گوشم دارد پخش میشود. آقافرهاد، دارد برای گفتگوهای مقصد، هماهنگی میکند.
آقافرهاد و آقامصطفی را اولینبار توی لبنان دیدم. گروهی داشتند میرفتند بعلبک که من هم خودم را چپاندم توی یکی از ماشینها و نشستم کنار آقامصطفی که آن موقع، نمیشناختمش. مستندسازند و جنگآشنا و از رفقای آقامصطفای صدرزاده.
چند کیلومتر دورتر از سنندج، ابرهای تیره آسمان را قُرق میکنند و به طرفهالعینی، میبارند. درزهای بدنه ماشین، ما را مستقیما به هوای آزاد وصل کرده و علاوه بر هوای سرد، اجازه میدهد که بوی خوشِ رطوبت باران هم بیاید تو. تا میآییم با خورشید ملاقاتی بکنیم، زمستان رگ گردنش را نشانمان میدهد.
ایستادهایم توی پمپ بنزین که آقامصطفی خبرِ حمله به مواضع حشد در عراق را میخواند. این، حتما همهی ماجرا نیست. یک سناریو شاید این باشد که حمله به حشد و پاسگاههای مرزی و عقبه این پاسگاهها، نشانهی امید دشمن است به ناآرامی مرزها که البته هنوز موفقیتش، بعید به نظر میرسد.
بخشی از راه را اشتباه رفتهایم و هوا تاریک شده. از سروآباد و قلعهگاه گذشتهایم و حالا در مسیر دزلی هستیم. همین دو سه هفته قبل که سوژهی پیشرفتم در سمنان، وقتی داشت خاطراتِ زمان جنگش را میگفت، رسید به دزلی و اکید توصیه کرد که بروم و آنجا را ببینم. زودتر از حد تصور گذارم افتاد به اینجا. همه آن کوهها و درهها، توی تاریکی مطلق فرورفتهاند.
کمی جلوتر از قلعهگاه، به سهراهیِ حزباللهِ حسینآباد میرسیم. سر سهراهی، بمبها چند ساختمان نظامی را ویران کردهاند. دو تا چالهی عمیق روی زمین هست. با این عمق، میشود حدس زد که حجم آتش چقدر بوده. چند تا مغازه هم آن دور و بر کاملا فروریخته. چهار نفر از مردم عادی حسینآباد، در جریان این انفجارها، شهید شدهاند.
چرخی دور و بر آن ساختمان ویران میزنیم. کمی آنسوتر، چند تا جوان کُرد ایستادهاند. خوشوبشی میکنیم و یکیشان میگوید وقتی بزنند، همه با هم میسوزند؛ تر و خشک. البته که نمیفهمم خشکها از کدام سیاره آمدهاند.
دوباره میزنیم به جادهی حسینآباد به دزلی. همینطوریش غلظت ظلمت عجیب بالاست؛ اما آقافرهاد چندبار چراغهای ماشین را خاموش میکند تا هیجانِ راندن در آن جاده باریک را به هیجانِ سقوط آزاد نزدیک کند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان
بخش دوم
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان بخش دوم محسن حسنزاده سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی @t
🌱 زادگاه پیشمرگانِ مسلمان
بخش دوم
میرسیم به دزلی. شهر پستی و بلندیِ دلکشی دارد و خیابانهاش را با لامپهای نارنجیِ آسمانکُش روشن کردهاند.
قرار است شب را دزلی بمانیم. اینجا هشت کیلومتریِ مرز است. بین ما و عراق، فقط یک کوه فاصله است و آن طرف، شهر خورمال است.
دزلی، قدیمها اسمش "دژله" بوده؛ یعنی قلعه کوچک. اما حالا قلعه مستحکم و بزرگِ حفاظت از مرزهای ایران است.
روی دیوار محل اقامتمان عکسهایی از شهدای بهنام زدهاند وقت حضورشان در دزلی. بین عکسها، عکس شهید متوسلیان و رهبرِ شهید هم دیده میشود.
شروع جریان پیشمرگان مسلمان هم همینجا در دزلیست. زادگاه موسس و تئوریسین پیشمرگان مسلمان، شهید ملامصطفی مردوخی، همینجاست؛ کسی که توی جاده سقز، به دست کومله اسیر میشود و بدنش را در دیگی جوشان میاندازند تا وقت مرگ. پیکرش را بعد شهادت، از درختی، آویزان میکنند و بعد ده روز، پیشمرگان، او را پیدا میکنند.
حاجناصح محمدی هم یکی از بنیانگذاران پیشمرگان بود و اهل دزلی.
دزلی سابقه ضداستعماری جالبی دارد. قصه لشکرکشی محمودخانِ دزلی در نیمه سال ۱۹۱۹ برای آزادسازی سلیمانیه عراق از استعمار انگلیس هنوز نقل زبانهاست.
گروههای مختلفی توی تاریخ معاصر، در دزلی فعالیت کردهاند؛ از وابستگان الاتحاد و جلال طالبانی و دموکرات تا کومله و رزگاری و البته زمانی، حکم دست دموکراتهای کردستان ایران بوده.
بعد از تلاشهای نافرجام برای رفع استیلای دموکراتها، سر آخر، حاجاحمد متوسلیان میآید اینجا و یکساعت و نیمه، کار را تمام میکند.
بیشتر شهدای مناطق مرزی کردستان، شهدای بمباراناند اما در دزلی، بیشتر شهدا، شهدای سنگرند و شهدای معرکه.
حالا هم مردانِ معرکه، منتظر جنگاند. دشمن اینجا چند تا ساختمان را زده. تصورِ کاریکاتوری دشمن این است که با زدن ساختمانها، نظم و نظام نیروها از هم میپاشد اما ساختمان ایمانی مرزداران مجاهد، معادلات را به هم میزند.
بمباران دزلی، چهاردهپانزده شهید به شهدای منطقه اضافه میکند اما این خونها معکوس عمل میکنند. یک وجب از مرز هم از زیر نگاه تیزبینِ مرزدارها، پنهان نمیماند.
اینجا فقط مردان اهل جهاد نیستند. زنان کُرد هم همانطور که روز تجاوز بعثیها به ایران، پشتیبانِ جنگ بودند، چراغ خانهها را روشن نگهداشتهاند.
این صحنه در این مناطق، در روزهای جنگ عادی بود که زنی، در خانهای متروک در میان کوهها، فرزند خردسالش در آغوش، در حال نان پختن برای جبههها بود.
تعداد زیادی از آن فرزندان خردسال، در بمبارانها شهید شدند. در این منطقه، حتی شهیدِ یکروزه داریم.
جنگ اگرچه رسما در شهریور ۵۹ شروع شده اما این برای کردستان صادق نیست؛ جنگ در کردستان، درست پس از انقلاب آغاز شد. کردستان، عملا ۱۰ سال دفاع مقدس دارد! بعد قطعنامه هم جنگ با گروهکها در کردستان تمام نشد.
در جنگ جدید هم، روز دوم، دوباره دزلی و کردستان را زدند. جنگ اینجا تمام نمیشود، مثل آدمهای مقاوم اینجا که پایدارند...
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
🌱 موج آزادی!
صدوبیستخانه و چندین مغازه اینجا در دزلی، تخریب شده. چهاردهپانزدهنفر هم اینجا خونشان خاک را و برف را سرخ کرده. وقت تماشای روستا، مردی میآید نزدیکمان و چیزی به کُردی میگوید. رفیق کُردمان میگوید یک فحش غیرقابل پخش علیه صهیونیستها بود. بعد ازمان میخواهد عکس بگیریم و بگوییم که موج انفجار چطوری به خانههای مردم آسیب زده؛ بگوییم که موجِ آزادی به اینجا هم رسیده.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
🌱 مسیحِ دزلی!
اینجا مزار ملامصطفی مردوخی، موسس و تئوریسین پیشمرگان مسلمان است. او میخواست قلم پای تجزیهطلبها را خورد کند اما راهِ ناتمامش را حاجاحمد متوسلیان تمام کرد. جوانِ اهل دزلی میگفت اگر بروجردی، مسیح کردستان است، حاجاحمد، مسیحِ دزلی است. جوانِ دهههفتادی، عکس حاجاحمد و ملامصطفی را زده به دیوار اتاقش و ذکر حاجاحمد و شناختنش، از او مجاهد ساخته.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای دزلی
@targap
پیرمردِ روستای مرزی گزنه، توی ثلاثِ باباجانیِ کرمانشاه، به مرزداران گفته بود، مراکزتان را اگر زدند، روی خانههای ما حساب کنید. میگفت بعد زلزله کرمانشاه، مدتها توی کانکس زندگی میکردم تا وقتی بچههای سپاه آمدند برایمان خانه ساختند. وقت برگشت، داروهای همسرش را نشانِ بچههای سپاه داد و با هم رفتند که طبیب ببیندشان.
جلوی خانه پیرمرد، یک وانتی دارد تخمه میفروشد! انگار نه انگار که جنگ است و نقطهی مرزی. بازوی یکی از نیروهای نظامی را میفشارد و میگوید تا سایهی شما هست، اینجا زندگی میکنیم.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۷ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای مرزی- گزنه
@targap
اینجا، آغاز سد دربندیخان عراق است. چشم اگر تیز کنیم و غبار مانع نشود، حلبچه را میتوان دید. هزار متری آمدهایم توی خاک عراق و اگر لازم باشد، از این هم پیشتر خواهیم رفت. هرمس، چند شب پیش، یکی از پایگاههای ما را این حوالی زده و چند تا شهید دادهایم اما در کمتر از دو ساعت، نیروها جایگزین شدهاند. امنیت این منطقه را نیروهای نظامی و بسیج و خود مردم روستاهای مرز و داوطلبان، تامین میکنند.
دشمن از این نقطه، تحت رصد و ضربه است.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نوار مرزی. ارتفاعات بیزل
@targap