مردم اینطوری به مرزدارها اعتماد دارند که وسط جنگ، توی صد متری مرز، با بچههایشان احشام را میآورند چرا!
دختر، اسمش فرمسک بود؛ یعنی اشکِ جاری. اما چشمهای هرسهنفرشان میخندید.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی
@targap
🌱 شب و شعر و باران!
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 شب و شعر و باران! محسن حسنزاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
🌱 شب و شعر و باران!
یک؛ ترکیب شب و باران و سرما و این کوههای سربهفلک کشیده، ترکیب عجیبیست. از سرِ شب، باران یکریز میبارد. سرمای استخوانسوز این کوههای صعبالعبور هم مزید بر علت شده. بله! در لطافت طبع باران، خلاف نیست. لطافت طبعِ باران، به پیرمرد سرایت کرده. بازنشسته تامین اجتماعیست. از وقتی بازنشسته شده، داوطلبانه ماهی دهروز میآید اینجا کنار جوانهای بسیجی، محضِ این که شبها حرارتِ تن کفتارها را از لنز دوربینش ببیند و ماشه را بچکاند.
میگوید خدا با ماست و شعر میخواند: گر خدا برگشت، صد سلطان به هیچ.
دو؛ جوان، تازگیها دست یارش را گرفته و رفتهاند زیر یک سقف. چند روز است که آمده مرز. میگوید تا خانه نباشد، خانوادهای نیست. آمده از مرزهای خانهاش دفاع کند. میگوید اینجا مالِ ماست؛ آنها بروند به لانهی خودشان؛ خلیجِ خوکها.
شعر میخواند: گر پدر رفت، تفنگِ پدری هست هنوز.
سه؛ فرمانده نشسته پشت فرمان و راههای شب را نشانمان میدهد. حتی توی این ظلمات هم این ارتفاعات را مثل کف دست میشناسد. وسط حرفها ناگهان صورتش را برمیگرداند:"یه مداحی میذاری؟"
کریمی "از خونِ جوانان حرم" میخواند.
فرمانده زمزمه میکند:"چه کجرفتاری ای چرخ..."
چهار؛ اندوه و شب، آدم را به شعر نزدیک میکنند؛ اندوهِ اندک بودن فرصت زیستن کنار این پاکباختهها که دارشان را بر دوش میکشند. چرا شعر؟ تو دلت را جای من بگذار، شاعر میشود!
اصلا:
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
باز میپرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار، شاعر میشود!
پنج؛ سبحانالذی اسری بعبده لیلا... منزه است خدایی که بندهاش را شبانه سیر داد...
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی
@targap
در قتلگاهِ سربازان هنگ مرزی...
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۹ اسفندماه ۱۴۰۴|
@targap
پارسال که این موقعها لبنان بودم، روز و شبهای زیادی را با بچههای تعزیه بزرگ روستای مجدلسلم در جنوب، گذراندم. جریان تعزیه را چهل سال قبل، هفت تا بچهی قد و نیمقد، شروع کرده بودند و این سالها، جمعیت عزادارانش به هفتاد هزار نفر میرسد. کار تعزیه آنقدر بالا گرفت که سیدحسن، سیدهاشم را فرستاد به روستا با یک پیغام: مجدلسلم از این پس حاضرهالامام الحسین؛ شهرِ امام حسین...
آن روزها با خیلی از دستاندرکارانِ تعزیه گپ زدم.
حالا چند شب پیش، دوستِ لبنانیام پیام داده که حبیببنمظاهر، دوباره در مجدلسلم شهید شد...
رحمت خدا به شهدا و رزمندههای حزبالله که این روزها، همپای ایران مردانه میجنگند؛ حالی که میدانند هزینه این ایستادگی، همان هزینهایست که حسینبنعلی پرداخت...
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۹ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی
@targap
🌱 به وقت نودِشَه!
بخش اول
دوباره افتادهایم توی جادههای پیچدرپیچ و از شیخصله میرویم سمت دزلی. حاججواد، از نظامیهای مرز هم همراهمان آمده. دارند با آقافرهاد خاطرات جنگهای عراق را مرور میکنند. نصفش درباره تکهپارهشدنِ بدن آدمهاست و شیوههای خشنِ آدمکشی.
از گردنهها و درههای سرسبز میگذریم. خطرناکاند. خود حاججواد که بلدِ کار است، یکبار اینجا چپ کرده. حالا که باران هم آمده و شن ریخته کف جاده، دیگر هیچ. آقامصطفی از جای خالی حرفهای داعشآلود، استفاده میکند و "از خون جوانانِ حرمِ" کریمی را میگذارد. حاججواد از این مداحی خوشش میآید. صدای خوشی هم دارد. با حاجمحمود، زمزمهاش میکند.
وسط راه میرویم به روستای درهژاله سفلی تا حاججواد فیلمهایی را که بچهها گرفتهاند بریزد روی سیستم.
ما چرخی توی روستا میزنیم و و وقت نماز میرسد. میرویم مسجد. جمعه است و ماموستا میرود پشت تریبون. میگوید اسلام قائم به شخص نیست حتی شخصِ محمدِ مصطفی و کمی هم حرفهای امیدوارکننده درباره رحمت خدا و توصیه به روزه گرفتنِ بعد ماه رمضان و الخ.
بعد نماز مینشینیم توی ماشین تا کار آقافرهاد تمام شود. دو سه نفر از مردم میآیند و به اصرار میخواهند ببرندمان ناهار. کُرد، میهماننوازی را دوست دارد.
توی همین حیص و بیص، از سمنان زنگ میزنند که شهر را زدهاند. این اولینبار بود که آمده بودند به آسمان سمنان. آنقدر نیامده بودند که نیامدنشان به شوخی تبدیل شده بود. ملاعلی حکیم الهی، عارف سمنانی، چهار تا خشت دو و برِ سمنان گذاشته که شهر را از زلزله و سیل حفظ کند. حالا مردم میگفتند ظاهرا آن خشتها برای جنگ و انفجار هم کاربرد داشته که بالاخره این گزاره نقض شد.
دوستِ دامغانیام زنگ میزند و میگوید کسی اگر خواست بیاید دامغان، قدمش بر چشم. این همدلیهای دلگرمکننده، وسط جنگ، جذابتر هم میشوند.
ادامه دارد..
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 به وقت نودِشَه! بخش اول دوباره افتادهایم توی جادههای پیچدرپیچ و از شیخصله میرویم سمت دزلی.
🌱 به وقت نودِشَه!
بخش دوم
حسینآقای شرفخانلو هم زنگ میزند و میگوید مرز رازی این روزها روایتخیز است. سالهای قبل، پیش از عید، روزی چنددههزار نفر از این مرز میرفتند ترکیه، اما امسال مرز، بر خلاف انتظار خلوت است. میگفت ترکها آنورِ مرز دوربین گذاشته بودند که هجوم ایرانیها برای فرار از کشور را ثبت کنند اما خب، ایرانیجماعت همیشه توی آستینش شگفتی دارد.
میافتیم توی جاده و دوباره پیچها و گردنهها. برفپاککن ماشین هم یکریز میرود و میآید.
توی ماشین صوت یک تحلیلگر -محمد ندیمی- را گذاشتهاند که لاتیش را پر کرده و میگوید بعد این جنگ، رئیس جدید این منطقه و آقای این منطقه ایران است؛ حالی که قبلا ایرانِ پهلوی، پلیسِ امریکا بود در منطقه. بعد میگوید پوستِ مردم ایران کلفت است و هرچه کار سختتر میشود، آنها هم سختتر میایستند.
سه چهار ساعت مانده به پایان ماه رمضان و رسیدن سال جدید. توی ماشین قرآن گذاشتهایم که این ساعتها را لااقل جبران کنیم؛ و یقللکم فی اعینهم..آیهای که قاری میخواند درباره جنگ بدر است. خدا توی این جنگ در چشم و ذهنِ دو طرف معرکه، تصرف کرده بود. دشمن را کم نشان میداد که مسلمین نهراسند و مسلمین را کم نشان میداد که دشمنان آنقدر که باید خودشان را تجهیز نکنند.
جاده، گهگاه به لبه دره نزدیک میشود و هی نزدیک است جنتمکان شویم اما خب، دستفرمان آقافرهاد خوب است. باران اینجای جاده جایش را میدهد به تگرگ؛ به قول آقافرهاد اندازه نقلهاییست که میریزند روی سر عروس و داماد. هرازچندی چند قطره باران هم میریزد روی من؛ از حیث وضعیت آببندیِ ماشین.
قاری هنوز دارد توی ماشین میخواند: يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُ وَمَا لَا يَنفَعُهُ...
آقافرهاد میگوید باید یک پوستر برای آقا بزنند با این مضمون که:"صدق ما عاهدالله علیه.."
هوا، همچنان به طرز ناجوانمردانهای سرد است و جاده، دم بهار تقویم، هنوز پاییز است. توی این هوای سرد، بچهها دلشان هوای بستنی کرده.
به پاوه میرسیم. خانههای پلکانیِ پاوه چشمنواز است. بعضی خانهها بافت سنگی دارند که آدم را یاد معماری شامی میاندازند. اسم پاوه و آقامصطفای چمران با هم گره خورده. کمتر از ساعتی مانده به تحویل سال. آقامصطفی، صوت سوره فتح میگذارد که زیر آسمان گرفته و ابرهای تیره و وسط آن هوای بارانی، عجیب میچسبد:"لیدخلالله فی رحمته من یشاء.."
سال را توی روستای نودِشَهی کردستان تحویل میکنیم. روستا کلا روی یک کوه است و مردم لحظهی تحویل را با شلیک هوایی و تیر و ترقه اعلام میکنند.
رفقا زنگ میزنند به فکوفامیلشان برای تبریک عید و بعد صدای ضبط را زیاد میکنیم. پیام آقا را گوش میکنیم و من آرزو کردم که کاش در تهران، بیشتر تاکسی سوار میشدم...
دوباره میرسیم به دزلی. این روستای سههزار نفره زنده است. چرخی توی روستای بارانی میزنم و به فردا فکر میکنم!
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
اگر روحیه حساسی دارید، این متن را نخوانید...
برای سرش جایزه گذاشته بودند. خواب را بر چشم گروهکهای تجزیهطلب، حرام کرده بود. برای یافتن و کشتنش، خیلی تلاش کردند.
سر آخر، سر راهش، توی جاده مین گذاشتند. زنده ماند اما مجروح شد. او را از ماشین بیرون کشیدند. تن مجروحش را به تختهسنگی بستند. توی دهانش نارنجکی گذاشتند. از ماشینشان، بنزین کشیدند و روی پیکرش ریختند و کبریت کشیدند.
حالا همین گروهکها، توی تلویزیونها و رسانههایشان ژست آزادیخواهی میگیرند و از حقوق مردم و زنان دم میزنند و در پوستینِ ناجی، فرو میروند؛ اما مردم هنوز شهید توفیق کریمی، این پاسدارِ کُرد اهلسنت را فراموش نکردهاند...
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
تازه عمل قلب کرده بود اما خودش دوست داشت که حرف بزند تا صفش را از صفِ ساکتها جدا کند. توی تمام مدت
🌱 رهبر مبارزان علیه صدام
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 رهبر مبارزان علیه صدام محسن حسنزاده شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی @targap
🌱 رهبر مبارزان علیه صدام
بعدِ آن دیدار، بیرون از نهاد ریاستجمهوری، به همدیگر با اندوه نگاه کردیم و گفتیم ما اگر چنین رهبری داشته باشیم، شکست نمیخوریم؛ ای کاش این آقا رهبرِ ما بود. مجذوب حرفهاش و شخصیتش شده بودیم؛ شخصیتِ یک عالمِ سیاستمدارِ باسواد. چندنفری میهمانش بودیم؛ به عنوان معارضان عراقی. از وقتی پرچم ظلمستیزی امام بالا رفت، با صدام بعثی مبارزه میکردیم و حالا آمده بودیم پیش آقای خامنهای؛ سال ۶۳، وقتی سیوششسالم بود. جانِ تازهای گرفتیم و برگشتیم به مبارزه.
من بارها از مرگ رستهام؛ ترسی از مرگ ندارم اما حالا میخواهم آنقدر زنده بمانم تا پیروزی را، انتقام را ببینم. نجات، اینجاست. من سالها قبل که میخواستم برگردم عراق، امریکاییها میخواستند دستگیرم کنند. ردم را زده بودند. میگفتند تو نوکر ایرانی! دوستانِ ایرانی را خبر کردم و آمدند و از دست امریکاییها نجاتم دادند.
خب، با ایرانیها، سالها توی قرارگاه رمضان همکاری داشتم. من، رهبر مبارزان علیه صدام بودم در حلبچه: و وقتی کار بالا گرفت، فرار کردم و آمدم ایران برای ادامه مبارزه. نمیترسیدم. نباید میترسیدم چون خوانده بودم که پیامبر از خوف، به خدا پناه میبرد: اللهم انی اعوذ بک منالخوف...
هنوز هم نمیترسم؛ اما خب، بعضی ماموستاهای اینجا کمی میترسند. قبلا هم میترسیدند. وقتی از عراق فرار کردم و پیوستم به قرارگاه رمضان، یکی از ماموستاهای اینجا مذمتم کرد. گفت جواب خدا را چطوری میدهی؟ گفتم چرا؟ گفت آمدهای با صدامِ سنی به خاطر خمینیِ شیعه میجنگی؟ من گفتم:"بین خمینی و صدام، فاصله، فاصلهی زمین است تا آسمان؛ آن برای کفر کار میکند و این برای خدا. آخر عزیزم! روحانی نباید اینطوری حرف بزند..."
من قبلا که عضو شورای افتاء بودم و حالا که امام جمعه حسنآبادم، حرفم را میزنم.
یکسال که شهید نصراللهی بانه بود، آمد پیش من و گفت که توی بانه، همه تلویزیون عراق را میبینند؛ آنتنهایشان رو عراق است و بیشتر از این که حرفهای اینطرف را بشنوند، حرفهای صدام را میشنوند. از من خواست که بروم توی نماز جمعه بانه حرف بزنم. فرداش رفتم پشت تریبون نماز جمعه. گفتم ای بندگان خدا! اهالی محترمِ بانه! صدام سرِ لولهی توپهاش را به سمت شما گرفته و بانه را بمباران میکند؛ میدانید چند روستا را بعثیها تخریب کردهاند؟ همین چند روز قبل، ۶۵ نفر از مردم شما شهید شدهاند؛ بچههای شما را کشتند؛ حال شما آنتنهایتان را به سمت صدام تنظیم میکنید؟ مساله را اینطوری میفهمید؟
این را که گفتم یکی از وسط جمعیت بلند شد و فریاد زد:"اهالی بانه! گوش کنید! تا امروز صدام را دوست داشتم اما از امروز، لعنتِ خدا به من اگر حرف کسی جز خمینی را گوش کنم."
ولولهای توی جمعیت افتاد. مردم از حرفهای مرد خوششان آمد. من سخنرانیم را کوتاه کردم و رفتم بین مردم...
●●●
اینها را ماموستا لقمان نذیری میگفت. قلبش را تازه عمل کرده بود اما خودش میخواست که حرف بزند تا صفش را از صف ساکتها جدا کند. بارها وسط این جملهها مکث کرد تا بغضش را فروبنشاند و اشک از چشم بگیرد.
توی اتاق کوچکش که با کتابها محاصره شده بود، نشسته بود. پشت سرش، دو جین حکم انتصاب و لوح تقدیر بود. یک مدرک خوشنویسی هم بینشان بود. روی دیوارها، با خطِ خوش خودش، حدیثهایی نوشته بود.
حرفهاش را با تسلیت شهادت رهبر شروع کرد و بعدِ آن، دیگرش چشمهاش از اشک خشک نشد.
رفت سراغ امام حسین. گفت که امام برای احیاء دین جدش قیام کرد و بعد، ناصر طلبید:"هل من ناصر ینصرنی؟"
بعد گفت آن زمان زیاد نبودند آنها که دعوتش را اجابت کنند اما صدای آن یاریطلبی به ما رسید.
این ماجرا را وصل کرد به ماجرای ابراهیم:"وقتی خلیلالله، پایههای کعبه را بالا برد، خدا گفت حالا همه مردم را به حج دعوت کن. ابراهیم گفت خدایا، صدای من به همه مردم جهان نمیرسد. خدا جواب داد که من، باد را مامور کردهام که صدای تو را به گوش همه برساند."
گفت صدای امام حسین هم به تمام جهانیان رسید اما کو اُذُنِ واعیه؟ کجا هستند آنها که لبیک بگویند؟
بعد خواست که به کارمان ارزش بدهد: شما آمدهاید که پیام اسلام و انقلاب را به گوش جهان برسانید. من و شما، یک کار را میکنیم. من هم چند سال است که در محرابهای ایران و عراق، میخواهم پیام اسلام و انقلاب را به گوش مردم برسانم.
پیرمردِ روشن، نقبی زد به تاریخ. گفت پیامبر توی یکی از جنگها گفت که من پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و پیامبرش او را دوست دارند. همه منتظر بودند که پیامبر فردا پرچم را به دست چه کسی خواهد داد؟ فرداش، پیامبر سراغ علی را گرفت. گفتند چشمهاش بیمار است. نبی برای علی دعا کرد، چشمها شفا یافت و علی آن پرچم را گرفت. حالا آن پرچم دست ایران است و نباید به زمین بیفتد.
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
🌱 بمباران!
پیرمرد، در عرض پنج دقیقه، تمام چیزهایی که توی پنج سال اخیر در اینستاگرام و اینترنشنال شنیده بود، ریخت وسط داریه. زنش دوبار وسط بحث آمد پشت پنجره و به کُردی تحذیرش داد که با اینها بحث نکن، نکند خطرناک باشند!
مغز پیرمرد جوری بمباران شده بود که بیاختیار، از بحثی به بحثی میپرید اما با همه این احوال، در یک چیز مشترک بودیم: امریکا بزرگترین استمعارگرِ معاصر ماست.
حُسن پیرمرد این بود که میشنید. بعدِ هر دادهای که از اینستاگرامِ ذهنش میکشید بیرون و جواب میگرفت، برای ثانیههایی تامل میکرد.
گوشِ این مردم، هنوز باز است اما زیرِ بمباراناند؛ بمبارانِ دروغ.
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان
@targap
مثل بچهی آدم توی صف طولانی نانوایی ایستاده بودم. شاطرِ فرزِ جوان، یکتنه همه کارهای نانوایی را رتقوفتق میکرد. بعدِ درست کردن خمیر، یکییکی کارتها را از خلقالله میگرفت. کارتم را گرفت و پرسید چند تا؟ لب از لب باز کردم و لهجهی غیرکُردیم را شنید، تمام صورتش، لبخند شد. کارتم را پس داد:"ما وسط جنگ، از میهمان پول نمیگیریم."
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ فروردین ۱۴۰۵| کردستان- مریوان
@targap