🌱 به وقت نودِشَه!
بخش اول
دوباره افتادهایم توی جادههای پیچدرپیچ و از شیخصله میرویم سمت دزلی. حاججواد، از نظامیهای مرز هم همراهمان آمده. دارند با آقافرهاد خاطرات جنگهای عراق را مرور میکنند. نصفش درباره تکهپارهشدنِ بدن آدمهاست و شیوههای خشنِ آدمکشی.
از گردنهها و درههای سرسبز میگذریم. خطرناکاند. خود حاججواد که بلدِ کار است، یکبار اینجا چپ کرده. حالا که باران هم آمده و شن ریخته کف جاده، دیگر هیچ. آقامصطفی از جای خالی حرفهای داعشآلود، استفاده میکند و "از خون جوانانِ حرمِ" کریمی را میگذارد. حاججواد از این مداحی خوشش میآید. صدای خوشی هم دارد. با حاجمحمود، زمزمهاش میکند.
وسط راه میرویم به روستای درهژاله سفلی تا حاججواد فیلمهایی را که بچهها گرفتهاند بریزد روی سیستم.
ما چرخی توی روستا میزنیم و و وقت نماز میرسد. میرویم مسجد. جمعه است و ماموستا میرود پشت تریبون. میگوید اسلام قائم به شخص نیست حتی شخصِ محمدِ مصطفی و کمی هم حرفهای امیدوارکننده درباره رحمت خدا و توصیه به روزه گرفتنِ بعد ماه رمضان و الخ.
بعد نماز مینشینیم توی ماشین تا کار آقافرهاد تمام شود. دو سه نفر از مردم میآیند و به اصرار میخواهند ببرندمان ناهار. کُرد، میهماننوازی را دوست دارد.
توی همین حیص و بیص، از سمنان زنگ میزنند که شهر را زدهاند. این اولینبار بود که آمده بودند به آسمان سمنان. آنقدر نیامده بودند که نیامدنشان به شوخی تبدیل شده بود. ملاعلی حکیم الهی، عارف سمنانی، چهار تا خشت دو و برِ سمنان گذاشته که شهر را از زلزله و سیل حفظ کند. حالا مردم میگفتند ظاهرا آن خشتها برای جنگ و انفجار هم کاربرد داشته که بالاخره این گزاره نقض شد.
دوستِ دامغانیام زنگ میزند و میگوید کسی اگر خواست بیاید دامغان، قدمش بر چشم. این همدلیهای دلگرمکننده، وسط جنگ، جذابتر هم میشوند.
ادامه دارد..
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 به وقت نودِشَه! بخش اول دوباره افتادهایم توی جادههای پیچدرپیچ و از شیخصله میرویم سمت دزلی.
🌱 به وقت نودِشَه!
بخش دوم
حسینآقای شرفخانلو هم زنگ میزند و میگوید مرز رازی این روزها روایتخیز است. سالهای قبل، پیش از عید، روزی چنددههزار نفر از این مرز میرفتند ترکیه، اما امسال مرز، بر خلاف انتظار خلوت است. میگفت ترکها آنورِ مرز دوربین گذاشته بودند که هجوم ایرانیها برای فرار از کشور را ثبت کنند اما خب، ایرانیجماعت همیشه توی آستینش شگفتی دارد.
میافتیم توی جاده و دوباره پیچها و گردنهها. برفپاککن ماشین هم یکریز میرود و میآید.
توی ماشین صوت یک تحلیلگر -محمد ندیمی- را گذاشتهاند که لاتیش را پر کرده و میگوید بعد این جنگ، رئیس جدید این منطقه و آقای این منطقه ایران است؛ حالی که قبلا ایرانِ پهلوی، پلیسِ امریکا بود در منطقه. بعد میگوید پوستِ مردم ایران کلفت است و هرچه کار سختتر میشود، آنها هم سختتر میایستند.
سه چهار ساعت مانده به پایان ماه رمضان و رسیدن سال جدید. توی ماشین قرآن گذاشتهایم که این ساعتها را لااقل جبران کنیم؛ و یقللکم فی اعینهم..آیهای که قاری میخواند درباره جنگ بدر است. خدا توی این جنگ در چشم و ذهنِ دو طرف معرکه، تصرف کرده بود. دشمن را کم نشان میداد که مسلمین نهراسند و مسلمین را کم نشان میداد که دشمنان آنقدر که باید خودشان را تجهیز نکنند.
جاده، گهگاه به لبه دره نزدیک میشود و هی نزدیک است جنتمکان شویم اما خب، دستفرمان آقافرهاد خوب است. باران اینجای جاده جایش را میدهد به تگرگ؛ به قول آقافرهاد اندازه نقلهاییست که میریزند روی سر عروس و داماد. هرازچندی چند قطره باران هم میریزد روی من؛ از حیث وضعیت آببندیِ ماشین.
قاری هنوز دارد توی ماشین میخواند: يَدْعُو مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُ وَمَا لَا يَنفَعُهُ...
آقافرهاد میگوید باید یک پوستر برای آقا بزنند با این مضمون که:"صدق ما عاهدالله علیه.."
هوا، همچنان به طرز ناجوانمردانهای سرد است و جاده، دم بهار تقویم، هنوز پاییز است. توی این هوای سرد، بچهها دلشان هوای بستنی کرده.
به پاوه میرسیم. خانههای پلکانیِ پاوه چشمنواز است. بعضی خانهها بافت سنگی دارند که آدم را یاد معماری شامی میاندازند. اسم پاوه و آقامصطفای چمران با هم گره خورده. کمتر از ساعتی مانده به تحویل سال. آقامصطفی، صوت سوره فتح میگذارد که زیر آسمان گرفته و ابرهای تیره و وسط آن هوای بارانی، عجیب میچسبد:"لیدخلالله فی رحمته من یشاء.."
سال را توی روستای نودِشَهی کردستان تحویل میکنیم. روستا کلا روی یک کوه است و مردم لحظهی تحویل را با شلیک هوایی و تیر و ترقه اعلام میکنند.
رفقا زنگ میزنند به فکوفامیلشان برای تبریک عید و بعد صدای ضبط را زیاد میکنیم. پیام آقا را گوش میکنیم و من آرزو کردم که کاش در تهران، بیشتر تاکسی سوار میشدم...
دوباره میرسیم به دزلی. این روستای سههزار نفره زنده است. چرخی توی روستای بارانی میزنم و به فردا فکر میکنم!
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
اگر روحیه حساسی دارید، این متن را نخوانید...
برای سرش جایزه گذاشته بودند. خواب را بر چشم گروهکهای تجزیهطلب، حرام کرده بود. برای یافتن و کشتنش، خیلی تلاش کردند.
سر آخر، سر راهش، توی جاده مین گذاشتند. زنده ماند اما مجروح شد. او را از ماشین بیرون کشیدند. تن مجروحش را به تختهسنگی بستند. توی دهانش نارنجکی گذاشتند. از ماشینشان، بنزین کشیدند و روی پیکرش ریختند و کبریت کشیدند.
حالا همین گروهکها، توی تلویزیونها و رسانههایشان ژست آزادیخواهی میگیرند و از حقوق مردم و زنان دم میزنند و در پوستینِ ناجی، فرو میروند؛ اما مردم هنوز شهید توفیق کریمی، این پاسدارِ کُرد اهلسنت را فراموش نکردهاند...
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
تازه عمل قلب کرده بود اما خودش دوست داشت که حرف بزند تا صفش را از صفِ ساکتها جدا کند. توی تمام مدت
🌱 رهبر مبارزان علیه صدام
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 رهبر مبارزان علیه صدام محسن حسنزاده شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی @targap
🌱 رهبر مبارزان علیه صدام
بعدِ آن دیدار، بیرون از نهاد ریاستجمهوری، به همدیگر با اندوه نگاه کردیم و گفتیم ما اگر چنین رهبری داشته باشیم، شکست نمیخوریم؛ ای کاش این آقا رهبرِ ما بود. مجذوب حرفهاش و شخصیتش شده بودیم؛ شخصیتِ یک عالمِ سیاستمدارِ باسواد. چندنفری میهمانش بودیم؛ به عنوان معارضان عراقی. از وقتی پرچم ظلمستیزی امام بالا رفت، با صدام بعثی مبارزه میکردیم و حالا آمده بودیم پیش آقای خامنهای؛ سال ۶۳، وقتی سیوششسالم بود. جانِ تازهای گرفتیم و برگشتیم به مبارزه.
من بارها از مرگ رستهام؛ ترسی از مرگ ندارم اما حالا میخواهم آنقدر زنده بمانم تا پیروزی را، انتقام را ببینم. نجات، اینجاست. من سالها قبل که میخواستم برگردم عراق، امریکاییها میخواستند دستگیرم کنند. ردم را زده بودند. میگفتند تو نوکر ایرانی! دوستانِ ایرانی را خبر کردم و آمدند و از دست امریکاییها نجاتم دادند.
خب، با ایرانیها، سالها توی قرارگاه رمضان همکاری داشتم. من، رهبر مبارزان علیه صدام بودم در حلبچه: و وقتی کار بالا گرفت، فرار کردم و آمدم ایران برای ادامه مبارزه. نمیترسیدم. نباید میترسیدم چون خوانده بودم که پیامبر از خوف، به خدا پناه میبرد: اللهم انی اعوذ بک منالخوف...
هنوز هم نمیترسم؛ اما خب، بعضی ماموستاهای اینجا کمی میترسند. قبلا هم میترسیدند. وقتی از عراق فرار کردم و پیوستم به قرارگاه رمضان، یکی از ماموستاهای اینجا مذمتم کرد. گفت جواب خدا را چطوری میدهی؟ گفتم چرا؟ گفت آمدهای با صدامِ سنی به خاطر خمینیِ شیعه میجنگی؟ من گفتم:"بین خمینی و صدام، فاصله، فاصلهی زمین است تا آسمان؛ آن برای کفر کار میکند و این برای خدا. آخر عزیزم! روحانی نباید اینطوری حرف بزند..."
من قبلا که عضو شورای افتاء بودم و حالا که امام جمعه حسنآبادم، حرفم را میزنم.
یکسال که شهید نصراللهی بانه بود، آمد پیش من و گفت که توی بانه، همه تلویزیون عراق را میبینند؛ آنتنهایشان رو عراق است و بیشتر از این که حرفهای اینطرف را بشنوند، حرفهای صدام را میشنوند. از من خواست که بروم توی نماز جمعه بانه حرف بزنم. فرداش رفتم پشت تریبون نماز جمعه. گفتم ای بندگان خدا! اهالی محترمِ بانه! صدام سرِ لولهی توپهاش را به سمت شما گرفته و بانه را بمباران میکند؛ میدانید چند روستا را بعثیها تخریب کردهاند؟ همین چند روز قبل، ۶۵ نفر از مردم شما شهید شدهاند؛ بچههای شما را کشتند؛ حال شما آنتنهایتان را به سمت صدام تنظیم میکنید؟ مساله را اینطوری میفهمید؟
این را که گفتم یکی از وسط جمعیت بلند شد و فریاد زد:"اهالی بانه! گوش کنید! تا امروز صدام را دوست داشتم اما از امروز، لعنتِ خدا به من اگر حرف کسی جز خمینی را گوش کنم."
ولولهای توی جمعیت افتاد. مردم از حرفهای مرد خوششان آمد. من سخنرانیم را کوتاه کردم و رفتم بین مردم...
●●●
اینها را ماموستا لقمان نذیری میگفت. قلبش را تازه عمل کرده بود اما خودش میخواست که حرف بزند تا صفش را از صف ساکتها جدا کند. بارها وسط این جملهها مکث کرد تا بغضش را فروبنشاند و اشک از چشم بگیرد.
توی اتاق کوچکش که با کتابها محاصره شده بود، نشسته بود. پشت سرش، دو جین حکم انتصاب و لوح تقدیر بود. یک مدرک خوشنویسی هم بینشان بود. روی دیوارها، با خطِ خوش خودش، حدیثهایی نوشته بود.
حرفهاش را با تسلیت شهادت رهبر شروع کرد و بعدِ آن، دیگرش چشمهاش از اشک خشک نشد.
رفت سراغ امام حسین. گفت که امام برای احیاء دین جدش قیام کرد و بعد، ناصر طلبید:"هل من ناصر ینصرنی؟"
بعد گفت آن زمان زیاد نبودند آنها که دعوتش را اجابت کنند اما صدای آن یاریطلبی به ما رسید.
این ماجرا را وصل کرد به ماجرای ابراهیم:"وقتی خلیلالله، پایههای کعبه را بالا برد، خدا گفت حالا همه مردم را به حج دعوت کن. ابراهیم گفت خدایا، صدای من به همه مردم جهان نمیرسد. خدا جواب داد که من، باد را مامور کردهام که صدای تو را به گوش همه برساند."
گفت صدای امام حسین هم به تمام جهانیان رسید اما کو اُذُنِ واعیه؟ کجا هستند آنها که لبیک بگویند؟
بعد خواست که به کارمان ارزش بدهد: شما آمدهاید که پیام اسلام و انقلاب را به گوش جهان برسانید. من و شما، یک کار را میکنیم. من هم چند سال است که در محرابهای ایران و عراق، میخواهم پیام اسلام و انقلاب را به گوش مردم برسانم.
پیرمردِ روشن، نقبی زد به تاریخ. گفت پیامبر توی یکی از جنگها گفت که من پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و پیامبرش او را دوست دارند. همه منتظر بودند که پیامبر فردا پرچم را به دست چه کسی خواهد داد؟ فرداش، پیامبر سراغ علی را گرفت. گفتند چشمهاش بیمار است. نبی برای علی دعا کرد، چشمها شفا یافت و علی آن پرچم را گرفت. حالا آن پرچم دست ایران است و نباید به زمین بیفتد.
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی
@targap
🌱 بمباران!
پیرمرد، در عرض پنج دقیقه، تمام چیزهایی که توی پنج سال اخیر در اینستاگرام و اینترنشنال شنیده بود، ریخت وسط داریه. زنش دوبار وسط بحث آمد پشت پنجره و به کُردی تحذیرش داد که با اینها بحث نکن، نکند خطرناک باشند!
مغز پیرمرد جوری بمباران شده بود که بیاختیار، از بحثی به بحثی میپرید اما با همه این احوال، در یک چیز مشترک بودیم: امریکا بزرگترین استمعارگرِ معاصر ماست.
حُسن پیرمرد این بود که میشنید. بعدِ هر دادهای که از اینستاگرامِ ذهنش میکشید بیرون و جواب میگرفت، برای ثانیههایی تامل میکرد.
گوشِ این مردم، هنوز باز است اما زیرِ بمباراناند؛ بمبارانِ دروغ.
محسن حسنزاده
شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان
@targap
مثل بچهی آدم توی صف طولانی نانوایی ایستاده بودم. شاطرِ فرزِ جوان، یکتنه همه کارهای نانوایی را رتقوفتق میکرد. بعدِ درست کردن خمیر، یکییکی کارتها را از خلقالله میگرفت. کارتم را گرفت و پرسید چند تا؟ لب از لب باز کردم و لهجهی غیرکُردیم را شنید، تمام صورتش، لبخند شد. کارتم را پس داد:"ما وسط جنگ، از میهمان پول نمیگیریم."
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ فروردین ۱۴۰۵| کردستان- مریوان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
ماموستا، بعد جنگ ۱۲روزه، روزها و شبهای طولانی با قرآن و کتابهاش خلوت کرده بود و سر آخر، به این اید
دمِ باران گرم. دیشب که خواندم اسرائیلیها گفتهاند ابرها در ایران، فعالیت پهپادها را مختل کردهاند، بابت تکبهتکِ این سربازان خدا که میهمانِ زمین میشوند، شکر کردم.
مسیر دزلی به مریوان، کوتاه است. تا چشم به هم بزنیم، رسیدهایم نزدیک شهر. آقافرهاد دارد جا و مکانمان را در مریوان هماهنگ میکند.
آقامصطفی هم گهگاه خبری میخواند. حمله به نطنز و این که ترامپ گفته اگر میخواهید جنگ را ادامه دهیم باید فلانقدر بودجه بدهید و اگر آتشبس میخواهید، نصفش!
مولوی عبدالحمید هم گفته اگر از کشورهای همسایه بهمان حمله شد بهتر است سکوت کنیم چون برایمان خیر و برکت دارد.
میرسیم به مریوان. عجالتا مریوان، شهر عجیبیست؛ شهری که گروهها و فرقههای مختلفی در آن فعالاند یا فعال بودهاند. اینجا هم انقلابیِ درجه یک داریم و هم گهگاه تکفیریها در آن رخی نشان میدهند. امروز فیلمی دیدم که در مریوان، جماعتی -ولو قلیل- بعد استقرار جولانی، نماز شکر خوانده بودند. فِرق تصوف هم اینجا پرشمارند و فعال.
مریوان، ۴۲۰ مسجد دارد و مذهب در این شهر، پررنگ است.
القصه؛ کنج خلوتی پیدا میکنم که بنویسم؛ اینبار از زبانِ یک ماموستا در شویشهی کردستان:
پدربزرگم، درویش بود. بچه که بودم، موهام را شانه میزد و با خودش میبرد به تکیهها و اینطوری بود که از حرفهای معنوی و عرفانی، خوشم آمد. کمکم با مسجد و طلبهها آشنا شدم و از سال ۸۴، وقتی چهاردهپانزدهساله بودم، رسما طلبه شدم. چند سال درس خواندم و از سال ۹۱، رسما روحانی شدم. مدتی در زادگاهم سقز بودم، مدتی در سنندج و حالا یکسالونیم است که شویشه، امام جمعهام.
دادهام بر سر در خانهام، نقشی از امام و رهبرِ شهید را روی سنگ حک کنند؛ اینجا خانهی همه دوستداران این دو مردِ بزرگ است.
●●●
اینها را ماموستا امیر امجدی میگوید. بعد، ایدهای را که درباره آیات ۴ تا ۸ سوره اسراء دارد، برایمان شرح میدهد.
این آیات، از جنگ میان مسلمین و جماعتی از یهود حرف میزند. تفاسیر اهلتسنن را سر معنای "لتفسدن فیالارض مرتین" زیر و رو کرده که ببیند، دومین فسادانگیزیِ بزرگ یهود کی بوده؟ یک فسادانگیزی بزرگ که خدا برای محکمکاری با لامِ اول و نونِ مشدد آخر، بر آن تاکید هم میکند.
برخی تفاسیر میگوید که این دو فسادانگیزی، به قبل اسلام برمیگردد اما ماموستا میگوید فسادهای بزرگ یهود، پیش از اسلام، چند هزار مورد بوده، نه دو مورد.
بنیاسرائیل، روزی هفتادوپنج پیامبر را میکشتند. همین که به موسی گفتند آنها گوساله دارند، تو هم برای ما خدا بیاور، فساد بزرگ است.
برخی تفاسیر میگویند فسادانگیزی اول، مربوط به همان ماجراهای مقابله یهودِ بنیقریظه و بنیقینقاع و بنینذیر با پیامبر بوده و فسادِ دوم در آخرالزمان اتفاق خواهد افتاد که پس از آن، حضرت عیسی و حضرت مهدی، خواهند آمد.
اما ماموستا میگوید طبق تحقیقاتش، دو فسادانگیزیِ بزرگ یهود، اینها نیستند چون قرآن که به نبرد میان مسلمین و یهود اشاره میکند، نتیجهاش را فتح بیتالمقدس میداند:"ولیدخلالمسجد کما دخلوه اول مره"
پس پرسش این است که آیا تا کنون جنگی میان مسلمین و یهود رخ داده که منجر به فتح بیتالمقدس شود؟ جواب اهلتسنن به این سوال مثبت است: یکبار در زمان خلیفه دوم و بارِ دیگر در زمان صلاحالدین ایوبی.
اما ماموستا میگوید این پاسخ نمیتواند درست باشد، چون سخن قرآن، درباره جنگ اسلام و یهود است. آنچه در زمان خلیفه دوم اتفاق افتاد، جنگ میان مسلمین و رومیها بود و صلاحالدین ایوبی هم صلیبیها را از بیتالمقدس اخراج کرد؛ اصلا سابقه حضور جدی یهود در بیتالمقدس به قرارداد بالفور یعنی نزدیک به ۸۰ سال قبل مربوط میشود؛ پس اصلا تا کنون جنگی میان مسلمین و یهود رخ نداده که منجر به فتح بیتالمقدس شود.
ماموستا معتقد است آیات این سوره انگار همین امروز و برای وضعیت فعلی ما نازل شدهاند؛ میگوید جنگ کنونی ایران و اسرائیل، همان جنگیست که قرآن از آن یاد میکند و ایرانیان همان گروهی هستند که بیتالمقدس را فتح میکنند.
خدا میگوید وقتی فسادانگیزیِ اول یهود اتفاق بیفتد، ما بندگان قدرتمند و مخلص خود را برمیانگیزیم که با شما بجنگند. آنها خانه به خانه میگردند و یهود را مییابند و مجازات فسادی را که مرتکب شدهاند، به آنها میچشانند؛ این وعدهی قطعی خداست.
آیه با "اذا" شروع میشود؛ و اذا ظرف مستقبل است؛ یعنی نمیشود این آیه مربوط به زمان نزول آن باشد.
ماموستا آخر حرفهاش باز تاکید میکند که ته این جنگ که از آن ۱۲ روز شروع شد -هرچقدر که طول بکشد- ایرانیان به مسجدالاقصی وارد خواهند شد و یهود صهیونیست را پایمال خواهند کرد.
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان-مریوان
@targap
🌱 ماشه را بچکانید!
جهان، جهانِ شرور است وقت تطهیر است
رجز، خلاصهشده در ندای تکبیر است
برون کشید سیوف از غلافها، دیر است
"وَ ما رَمَیت" بخوانید و ماشه را بچکانید
میان ما و شما، خونِ لالهگون، حکم است
زمان، زمانهی رزم و دفاع از حرم است
قتال با بتِ بعل این زمانه لاجرم است
"وَ ما رَمَیت" بخوانید و ماشه را بچکانید
به شامِ تیرهی "خرچنگهای مردابی"
گذشت فصل نظامِ رعیتاربابی
تقاصِ روسریِ دختران مینابی
"وَ ما رَمَیت" بخوانید و ماشه را بچکانید
برای گورکنانِ وقت قحطی بیل است
که کیدشان همه در پرتگاهِ تضلیل است
جهان نظارهگر گرد و خاکِ سجیل است
"وَ ما رَمَیت" بخوانید و ماشه را بچکانید
خلیجِ ماست، کلیدش به دست ماست مسلمان!
خدای تنگه بزرگ است، گوشِ فتنه بپیچان
به نامِ نامیِ ربِ دلیر تنگستان
"وَ ما رَمَیت" بخوانید و ماشه را بچکانید
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان-مریوان
@targap
🌱 حُبُّالشَّهادة یَجمعُنا!
به ماموستا گفتم پسرِ یکی از شهدای کُرد میگفت ما شافعیها، عاشق جهادیم و دلمان میخواهد مثلا گروهی مثل فاطمیون و زینبیون، اینبار به نام شافعیون، برود به مبارزه.
ماموستا میگفت من یقین دارم که در آیندهای نهچندان دور، ما پیروانِ پنج مذهب، توی یک جبهه، جبههی امت واحده، با هم جمع میشویم. میگفت همانطور که "حبالنبی یجمعنا"، نیز "حبالجهادِ یجمعنا"، "حبالشهادة یجمعنا" و آخرش، "حبالجنة یجمعنا".
میگفت همین حالا اگر ضرورت میدان ایجاب کند و تجزیهطلبها بخواهند تحرکی بکنند، ما سلاح برمیداریم؛ کما این که پدرِ هفتادوپنجسالهام انتظار میکشد که از این خاک دفاع کند.
ماموستا میگفت یقین داریم که روزی صفِ ما در برابر یهود، خواهند ایستاد و آن روز بکشیم یا کشته شویم، پیروزیم.
ماموستا امجد محمودی
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان-مریوان
@targap
این برنو را رهبرِ شهید، سال ۸۸ به او هدیه کرده؛ به خلیفه؛ خلیفهی طریقتِ علیهی قادریهی کسنزانیِ حسینی. و عجب هدیهای. یعنی آقای خلیفه، بابت آن هشت سال دمت گرم، اما هنوز باید انگشتت روی ماشه باشد.
پدرش، قبل انقلاب پدر ساواک را و بعد انقلاب، پدر گروهکها را درآورده بود. به کمینش نشستند. اسیرش کردند. شکنجهاش دادند. استخوانهاش را شکستند و جایی نزدیکِ سرش، ماشه کشیدند.
خودش، سیزدهساله بود که رفت سپاه. چون پسر شهید بود، سنش را نادیده گرفتند.
حاجاحمد متوسلیان که آمد مریوان، اتاق خودش را داد به او و برادرش. اوایل نامهبر رزمندهها بود اما کُرد مگر به کار اداری بسنده میکند؟ رفت توی تیمهای عملیاتی و تا آخر جنگ، برای خدا و برای وطنش جنگید.
برنوی هدیهی آقا، توی دستش، نماد است: پایشان برسد اینجا، سلاحمان آماده است.
میگوید کُرد خون میدهد اما یک وجب از خاکش را نه.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان-مریوان- روستای نچی
@targap
امروز، با چند تا کولبر نشستیم به چای خوردن و چرخی توی روستاهای مرزی زدیم.
از هر دری حرف میزنیم. هوا پس نباشد، قاچاق میآورند که خب، الان هوا پس است. تاکید میکنند که فقط کالاهای موردنیاز کشور! را میآورند و حلالجات. یکیشان میگوید مشروب و سلاح، راستِ کار کولبر جماعت نیست. میپرسم چرا؟ میگوید چون عقلمان را و امنیتِ زنوبچهمان را دوست داریم. ماجرای جنگ، تم همه حرفهاست.
یکی دیگرشان میگوید این که جمهوری اسلامی، زیر آتش دشمن، کم نمیآورد را دوست دارم؛ این قلدری خوب است؛ من پسرم را پررو تربیت میکنم که زور توی کتش نرود.
میگویند توی این شرایط، مردم دوست دارند مسئولانشان را کنار خودشان ببینند اما اینجا خیلیها پیدایشان نیست اما خب، باید منصف بود. بعد یکیشان ادامه میدهد که ما بچههای سپاه را دوست داریم. تعریف کرد که شبی، جایی از شهر را زدند. یکی از مجروحها را کنار خیابان خوابانده بودند و یک لباسسبز، کاپشنش را درآورد و توی سوز سرما به تن آن مجروح پوشاند.
مرد گفت ما اینها را یادمان میماند؛ همین چیزهای ظاهرا ساده را.
چای خوردیم و من فکر میکردم که راضی کردن این مردم، شاید نیازمند حل مسائل پیچیده کوانتومی نباشد.
یا سریعالرضا.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان
@targap