eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
ایستاده‌اند پایِ کار... @targap
اگر از تو درباره غزه، فلسطین و لبنان پرسیدند، بگو: در آنجا شهیدی است، که شهیدی آن‌را حمل می‌کند،‌ و شهیدی از او عکس می‌گیرد، و شهیدی او را بدرقه می‌کند، و شهیدی بر او نماز می‌خواند. ▫️ محمود درویش @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش اول بعد از چند ساعت پیاده‌روی، لب‌به‌لبِ اذان عصر رسیدیم مسجد. شیخِ مسجد را یکی دوباری دیده بودیم اما امروز، رفتیم دفترش توی مسجد که با هم گپی بزنیم. "عماد صبح" گربه را دم حجله می‌کشد: من سنی شافعی‌ام اما ما و شما، از زمان ابراهیمِ نبی، مسلم بودیم و خلاص! شیخ‌عماد، تحت تاثیر شیخ بوطی است؛ عالمِ بزرگ شام که سال ۲۰۱۳، در دمشق کشته شد؛ و می‌گوید تکفیری‌ها او را کشتند. گرایشش هم به الازهر است که حس می‌کند از مجامع سعودی، آزاده‌تر است و معتدل‌تر. تا حالا دو بار برای شرکت توی مسابقات حفظ قرآن، آمده ایران و از یک‌بارش خاطره دلکشی دارد:"ما را توی حرم، از سالنی به سالنی بردند؛ فهمیدیم که این، یک کار امنیتی است اما نمی‌دانستیم ماجرا چیست تا این که توی سالنِ آخر، جمع شدیم و سیدالقائد آمد." می‌گوید این بزرگ‌ترین هدیه‌ای بود که بهمان دادند. پشت سر سیدالقائد، نماز خواندیم؛ بعد چند تا از قراء، قرآن خواندند و بعد سیدالقائد برایمان حرف زد و توصیه کرد که به ریسمان قرآن چنگ بزنیم. شیخ، یک صفتِ "مبارک" می‌چسباند به "طوفان‌الاقصی" و می‌گوید که این عملیات، چهره منطقه را دگرگون کرد؛ عملیاتی که به وعده‌ی صادق یک و دو منجر شد. شیخ‌عماد، می‌گوید این که فقط ایران از همه فصائل مقاومت، حمایت می‌کند، افتخار است و کرامت. حرف سیدحسن که می‌شود، شیخ‌عماد آهی می‌کشد:"شهادتش، زلزله‌ای بود که زمین‌مان را، دل‌هایمان را لرزاند؛ این مصیبت، برای ما، همان حال و هوای مصیبتِ رحلت رسول‌الله را دارد." می‌گوید سیدحسن یک شخصیت تاریخی بود؛ کسی که کاریزما را با قدرت سخن و عشق جمع کرده بود و خدا هم بذرِ محبتش را در دل‌ها کاشت. -دیدید سیدالقائد چه صفت‌های عبرت‌انگیزی برای سیدحسن به کار برد؟ زبانِ گویای ملت‌های منطقه، گوهر درخشانِ لبنان و... شیخ‌عماد حرف‌های سیدحسن را تکرار می‌کند:"أبالموت تهددني يابن الطلقاء إن الموت لنا عادة وكرامتنا من الله الشهاده..." و تاکید می‌کند که او هم به این جملات، باور دارد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۱۸ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش اول بعد از چند ساعت پیاده‌روی، لب‌به‌لبِ اذان عصر رسیدیم مس
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش دوم شیخ می‌گوید متاثریم و متاثر خواهیم ماند و توی مسیرِ سید، نه تسلیم می‌شویم، نه مایوس؛ گفته‌اند و می‌گویم که پرچم مقاومت، زمین نخواهد خورد. شیخ امیدوار است که حماقت اسرائیل و شجاعت ایران، کارِ رژیم را تمام کند. حرفش این است که بعدِ "وعده‌ی صادق" خیلی از مشایخ اهل‌سنتِ لبنان، مواضع سیاسی‌شان تعدیل شد و روی منبرها از رفع اختلاف‌ها حرف زدند؛ چون دیدند که از اهل‌سنتِ فلسطین، کسی جز ایران و حزب‌اللهِ شیعه دفاع نکرد. می‌گوید من خودم روی منبر نمازِ جمعه، برای مجاهدان دعا می‌کنم و توصیه می‌کنم که مردم به آواره‌ها کمک کنند. می‌پرسم‌ چرا درِ خیلی از مسجدها به روی نازحین بسته است؟ شیخ می‌گوید خب، کارکرد مسجد فرق می‌کند؛ ضمن این که مساجد پول ندارند. می‌گویم پیام‌برمان، بی‌خانمان‌ها -اهل صفه- را برد توی مسجدش. شیخ می‌گوید خب او پیام‌بر بود و ضمنا اصحاب می‌آمدند و اهل صفه را می‌بردند به خانه‌هایشان؛ کسی شب آن‌جا نمی‌ماند! بحث را عوض می‌کنم‌. می‌پرسم احساسش چیست که یک‌طرفِ بیروت، زندگیِ مسیحی با همه عیش‌ونوشش برقرار است و یک‌طرفِ بیروت، هرشب بمباران می‌شود. می‌گوید باید به صراحت بگویم که بعضی از مردم لبنان، مثلا بین مسیحی‌ها، فکر کردند وقتی سیدحسن را از دست دادیم، کار حزب‌الله تمام است؛ بدشان نمی‌آمد که مرگ حزب‌الله از راه برسد اما خب، خدا می‌گوید: تلک امانیهم؛ این فقط خیالاتشان است؛ میدان است که سرنوشت‌ها را تعیین می‌کند. شیخ تاکید می‌کند که همه مسیحی‌های لبنان این‌طور فکر نمی‌کنند. حرف‌هایمان می‌کشد به ورود حزب‌الله به جنگ سوریه. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۱۸ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش دوم شیخ می‌گوید متاثریم و متاثر خواهیم ماند و توی مسیرِ سید
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش سوم شیخ می‌گوید با وجود اختلاف‌نظرها، او فکر می‌کند که حزب‌الله، کار حساب‌شده‌ای کرد و با این کار، از وطن حمایت کرد؛ چون می‌دانست که اگر در سوریه با داعش نجنگد، پرچم‌های سیاه از در و دیوار بیروت می‌رود بالا؛ این یک جنگِ استباقی بود؛ ما به جنگشان رفتیم، قبل از این که آن‌ها به جنگمان بیایند. می‌گویم خیلی از ایرانی‌ها نمی‌دانند که شما این‌طوری فکر می‌کنید. شیخ، دست می‌برد به گوشی‌اش؛ می‌گوید رسانه‌ها نمی‌گذارند ما حرف همدیگر را بشنویم. معتقد است قهرمان‌های مجازی، گاهی اصحاب ریش‌های درازند که دم به دقیقه این و آن را تکفیر می‌کنند. شیخ، چند روز پیش کلیپی دیده که در آن، یک شیخ تکفیری می‌پرسد اصلا می‌شود گفت سید حسن رَحِمَه‌ُالله؟ نه که نمی‌شود! رحمه‌الله گفتن برای سیدحسن، حرام است، چون رافضی بود! شیخ‌‌عماد می‌خندد و می‌گوید لعنت خدا به ریشش! حرف‌هایمان با لعنت به تکفیری‌ها تمام می‌شود. نزدیکِ مسجدِ شیخ، مدرسه‌ای هست که جمع دیگری از آوارگان جنوب را آن‌جا پناه داده‌اند. ناظم مدرسه، اتاق به اتاق می‌بردمان و توضیحاتی می‌دهد. چند تا بچه‌ی شیرخوارِ دوسه‌ماهه هم بین آوارگان هستند. مدرسه‌ای که فوقِ فوقش صد نفر می‌توانند تویش شب را به صبح برسانند، این روزها و شب‌ها، ۲۵۰ نفر مهمان دارد. محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۱۸ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
این‌جا شب‌ها میانِ صدای پهبادها، ماه توی برکه‌ی آسمان آرام می‌گیرد... @targap
ای مَحَرَم خلوت‌های عاشقانه! چه حرف‌ها و دعاها و اشک‌هایی که با تار و پودت نشنیدی... @targap
بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
#لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش اول ساعت نزدیک سه شب است که دارم این‌ها را وسط داد و بی‌دادِ یک جاسوس که نیروهای مردمی دستگیرش کرده‌اند، می‌نویسم. سرکی می‌کشم و برمی‌گردم تا فضولیِ سحرگاهی، کار دستمان ندهد. القصه؛ این روزها، معنی بعضی شعرها برایم شفاف‌تر می‌شود؛ از "خود راه بگویدت که چون باید رفت" تا "به راه بادیه رفتن، به از نشستنِ باطل." امروز هم به جای نشستن باطل، از فرصت‌های خالی بین کارها استفاده کردیم و زدیم به دل کوچه‌پس‌کوچه‌های بیروت. بعضی جاها هنوز بوی سوختنِ پلاستیک می‌آید. می‌گویند اسرائیل، توی موشک‌هاش از مواد شیمیایی ویژه‌ای استفاده می‌کند که اثراتش چند سال دیگر معلوم می‌شود و حتی بعضی‌ها گمانه زده‌اند که اورانیوم ضعیف‌شده توی این موشک‌ها هست. نمی‌دانستم؛ این چند روز، بدون ماسک رفته‌ایم دور و برِ ساختمان‌های ویرانی که هنوز دودِ ناشی از انفجارش می‌رفته به آسمان. وسط هوای ابریِ غبارآلودِ بیروت، توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌رفتیم و گهگاه از کنار انبوه زباله‌ها می‌گذشتیم. زباله‌ها هم توی لبنان قصه دارند. قصه‌ی زباله‌ها از سال ۲۰۱۶ شروع شده و بیروت، هنوز توی خیلی از خیابان‌هاش، از جمع کردن زباله‌ها ناتوان است (مناطق مسیحی‌نشین را کمی استثنا کنید) فیروزِ ۸۸ ساله، خواننده‌ی نوستالژیکِ لبنانی‌ها، شاید وقتی "لِبیروت" را برای "پاریسِ خاورمیانه" می‌خواند که: "بیروت... چگونه طعم آتش و دود گرفته..." فکرش را هم نمی‌کرد که یک روز بوی زباله‌ها هم به بوی باروتِ بیروت اضافه شود و هشتگِ "تو بو میدی" هم بوی سیاست بدهد! به راه بادیه رفتن کار خودش را می‌کند و ناگهان، فتح‌الله! پیرمردی توی محله‌ی فتح‌الله، نشسته بود کنار یک دیوارِ نسبتا قدیمی که رویش عکسِ امام و رهبری را با شابلون زده بودند. اجازه گرفتم و پیرمرد هم به درخواستِ لبخند جواب مثبت داد و عکس گرفتم. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم رفتیم توی کوچه کناری که دیوارهاش پر از شعرهای عاشقانه و شعارهای حماسی بود. داشتیم عکس می‌گرفتیم که جوانی آمد نزدیکمان. اگر بچه‌ی "شابدُالعظیم" بود و پنجاه‌شصت سال زودتر به دنیا آمده بود، می‌توانست دو جین نوچه دور و برش داشته باشد. داش‌مشتی، کنجکاو و البته هنرمند بود‌. ما را برد توی کافه‌شان؛ کافه‌ی مناطق محروم! -از همان اول که دیدمتان فهمیدم ایرانی هستید! نگران بودم که بهتان گیر بدهند. نشستیم به گپ زدن. توی کافه، پرچم حزب‌الله و عکس امام و کلی نماد سیاسی‌مذهبی دیگر را نصب کرده. محمد، گرافیک خوانده و شعارها و تصویرهای روی در و دیوارِ محله، اغلب کار اوست. توضیحاتی درباره محله‌شان می‌دهد و ملاحظات امنیتی را گوش‌زد می‌کند. -انتهت الحیاة بعد استشهاد سیدحسن؛ زندگی پس از سیدحسن، تمام شد... این‌ را می‌گوید اما بعد دو جین، استدلال قلبی ردیف می‌کند که "بمیری تو نمیرد این سبق" می‌گویم از خیلی‌ها توی بیروت شنیده‌ایم که حملات ایران کافی نیست. محمدِ ۲۶ساله می‌گوید این جنگ، فرمانده دارد و او خودش تشخیص می‌دهد که کافی بوده یا نه! این همه اعتماد، شاید راز آرامشِ این روزهایشان است. حسن، برادرِ محمد می‌آید وسط بحثمان. چند تا کلمه‌ی فارسی می‌گوید و بعد عشقش را می‌ریزد وسط داریه:"خدا کند جنگ تمام شود. جنگ که تمام شود، مثلا یک ماه دیگر، من با پول‌هایی که جمع کرده‌ایم می‌آیم ایران، زیارت" پیش‌نهادِ قهوه‌اش را از سرِ تعارف رد می‌کنیم(خب، بیش‌تر اصرار کن!) سرِ همین مشغول قهوه درست کردن برای دو نفرِ دیگر می‌شود و آوازش گل می‌کند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir