eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 دیدار با بزرگ طایفه‌ی منگور محسن حسن‌زاده پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
🌱 دیدار با بزرگ طایفه‌ی منگور کاک‌عزیز، بزرگ طایفه منگور است؛ مثل پدربزرگش؛ طایفه‌ای که وقت کشف حجاب رضاخانی، رودرروی حکومت می‌ایستند؛ طوری که حمزه‌آقا -یکی از بزرگان طایفه- را به خاطر کنش‌های جدی طایفه در این ماجرا، اعدام می‌کنند. پدر کاک‌عزیز، با گروهی از طایفه مدتی در خدمت آیت‌الله کاشانی بودند؛ وقت مبارزه برای ملی شدن نفت. انقلاب که پیروز می‌شود، کل این طایفه بزرگ، با امام بیعت می‌کنند. همین، خشم گروهک‌ها را برمی‌انگیزد. درگیری‌ها شروع می‌شود. خیلی از افراد طایفه، در حصر قرار می‌گیرند تا وقتی استیلای گروهک‌ها شکسته می‌شود و منطقه پاک‌سازی. کسر مهمی از طایفه، نظامی‌اند و کل عمرشان در دفاع از مرزها گذشته‌. طایفه، ۳۰۰ شهید داده و چندین جان‌باز. کاک‌عزیزِ هفتادوهفت‌ساله می‌گوید هشتصدواندی‌روز مرخصی از سپاه طلب دارم! بعد خاطره‌ی روزی را می‌گوید که با ره‌برِ شهید دیدار کرده؛ سال ۸۸، کردستان. پشت تریبون به آقا می‌گوید کل طایفه چند هزار نفریِ ما، آماده‌ایم تا هرجای جهان که شما بگویید، برای خدا بجنگیم. سکانس به سکانس لحظه‌های آن دیدار را در حافظه دارد. حتی تعداد ماچ‌هایی که آقا از صورتش گرفته! یک عکسِ مشتی روی دیوار خانه است که دو سه لحظه از لحظاتی که کاک‌عزیز پیش آقاست و چفیه آقا را می‌گیرد، نشان می‌دهد. کاک‌عزیز می‌گوید این چفیه را به هیچ‌کس نمی‌دهم؛ گفتم هرکس از طایفه که می‌خواهد، بیاید نخی از این چفیه را به تبرک ببرد پیش خانواده‌اش... وقتی از آقا می‌گفت، بغض، هی راه گلوش را می‌گرفت... حرف‌ها که تمام شد، به اصرار بزرگ طایفه، شام، مهمان‌شان شدیم‌. سبک پذیرایی ویژه‌ای داشتند. چند جای آن اتاق بزرگ، دو نفر دو نفر نشستیم و یک سینی بزرگ جلوی هر دو نفر گذاشتند. بختم این بود که هم‌سفره‌ی بزرگ طایفه باشم. نمک‌گیرِ سفره‌ی کاک‌عزیز شدیم... محسن حسن‌زاده پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر @targap
🌱 جوله در بیزل! بخش اول جایی روی ارتفاعات‌، کنار یادمان شهدای بیزل کرمانشاه ایستاده‌ایم که یک کاپرا از راه می‌رسد. چند تا پیرمرد رزمنده پشت ماشین‌اند. جنس‌شان جور است: بازنشسته‌های سپاه و ارتش و یکی دو تا پیرمردِ بسیجی. فرمانده می‌گوید همیشه برای پاس‌بانی از مرز، داوطلب داریم اما این روزها، درخواست‌ها خیلی زیاد شده. از یکی از پیرمردها می‌پرسیم این روزها دشمن تعرضی به مرزها کرده؟ حالت صورتش تغییر می‌کند:"دشمن غلط می‌کند وارد شود! مگر ما مرده باشیم." آن یکی می‌گوید:"تا نابودی اسرائیل با دشمن می‌جنگیم..." این ارتفاعات، زیستگاه مار و عقرب است! همین امروز عقرب دست یک زن را زده بود. پاسدارِ جوان، این را می‌گوید و بعد از مخاطراتِ پاسداری در این منطقه برایمان حرف می‌زند. می‌گوید یک شب بچه‌ها گزارش دادند که توی این کوه‌ها، نوری مشاهده شده. خودش می‌زند به دل کوه اما وسط جوله، می‌خورد به تاریکی و می‌افتد به چنگ رودخانه‌ی وحشی. جوان می‌گوید با خودم گفتم کارم تمام شد! اما لحظه‌ای بعد به خودم مسلط شدم. چراغ قوه موبایل کوچکم را روشن کردم؛ آن را گذاشتم توی دهانم و شنا کردم. شنا می‌کردم و هی ذهنم می‌پرید روی خبر مرگ معلمی که در همدان غرق شده بود. جوان آن‌قدر شنا کرده بود که بالاخره خودش را رسانده بود به خشکی. پس‌زمینه‌ی همه حرف‌ها، صدای بیسیم است. هی تو بیسیم چیزی می‌گویند و ترجیع‌بندِ ته پیام‌ها این است:"ایشالا شهید بشی." عمق دره‌های معمولی این‌جا به دویست‌سیصدمتر می‌رسد. جوان می‌گوید از این بلندی‌ها فقط چوپان‌های محلی می‌توانند بیایند بالا. خودش البته کوه‌نورد حرفه‌ای‌ست و اگر جنگ نبود، الان روی ارتفاعات کلیمانجارو بود. مسیرِ چهل‌دقیقه‌ایِ تا ارتفاعات را یک‌ساعت‌وربعه، پیاده، رکورد زده. به مرتفع‌ترین نقطه‌ی ارتفاعات بیزل می‌رسیم؛ هزار و ششصدمتر بالاتر از سطح دریا. با بچه‌ها کمی می‌رویم توی خاک اقلیم کردستان و منطقه را نشان‌مان می‌دهند. برجک‌های عراقی‌ها از دور پیداست. درست در نقطه‌ی صفر مرزی، یک جوانِ چوپان گوسفندهاش را آورده چرا؛ در آرامش. یک پایگاه پایین‌دستِ آن ارتفاعات و کنار سد دربندی‌خان هست که چند تا شهید آن‌جا داده‌ایم. کم‌تر از دو ساعت بعد این که هرمس پایگاه را می‌زند و نیروها شهید می‌شوند، دوباره نیرو جای‌گزین و پایگاه پر می‌شود. حتی سربازِ پای‌گاه هم که می‌توانست سر باز بزند، با میل خودش با بچه‌ها رفت به نقطه‌ی خطر. فرمانده می‌گوید چند روز قبل پدر و مادر یکی از سربازها با نگرانی آمده بودند مرز که پسرشان را از منطقه‌ی خطر ببرند اما وقتی حالِ پسرشان و شرایط منطقه را دیدند گفتند جای پسرمان خوب است و رفتند. جوانِ نظامیِ همراهمان می‌گوید خانواده‌های ما خیلی پایه‌اند! توی سرما و گرما و فصل مدرسه و فراغت، هم‌سرها مسائل بچه‌ها را رتق‌وفتق می‌کنند. جنگ که شروع شد، هم‌سر جوان گفته بود مسائل خانه با من، تو تمام فکرت را بگذار پای کارت، پای دفاع از مرز. جوان می‌گوید به لطف هم‌راهی هم‌سرش دو برابر مدت ماموریتش این‌جا در مرز می‌ماند و می‌رود سری می‌زند و دوباره برمی‌گردد. با هم می‌رویم به یکی از مقرهای مرزی. جوان‌ها با رعایت مسائل امنیتی، توی منطقه‌اند. مروان و ماهان، دو تا برادرِ سرباز اهل‌سنتِ اهل ارومیه هم دارند مرزبانی می‌کنند. با این که می‌توانستند مرخصی بگیرند و فرمانده‌شان هم بهشان گفته بود برگردند اما مانده‌اند؛ به فرمانده گفته بود این خاک خودمان است؛ دوست داریم برای حفظش کاری بکنیم. با فرمانده می‌رویم سراغ‌شان. حال‌شان را می‌پرسد و برای سلامتی‌شان صلواتی از جمع می‌گیرد. از همان‌جا می‌رویم به یکی دیگر از مقرهای مرزی. نماز را آن‌جا می‌خوانیم و می‌ایستیم جایی مشرف بر سد دربندی‌خان. لحظاتی در نقطه صفر مرزی، نفس می‌کشیم و از ارتفاعات برمی‌گردیم. جوان می‌گوید چطوری بگویم که شعاری نشود؟ و خب اصلا بگذار بشود:"ما تا آخرین قطره خون‌مان در برابر تجاوز بیگانه می‌ایستیم. ممکن است بعضی از مردم خودمان هم با ماها خوب نباشند اما ما برای تامین امنیت آن‌ها هم می‌جنگیم." از کنار آن دره‌های عمیق پایین می‌آییم. پیچ‌ها خطرناک‌اند. جوان می‌گوید کافی‌ست ثانیه‌ای حواس راننده پرت شود یا ترمز درست کار نکند؛ کار تمام است! پشت قاب این پیچ‌های خطرناک، تصویری از بهشت را می‌شود دید. دشتِ سبز با درخت‌های تُنُک؛ یک سبزِ لطیفِ روشنِ بهاری که مثل پارچه‌ی ابریشمی، روی دشت کشیده شده. جوان از نزدیک شدن مردم به هم در روزهای جنگ می‌گوید. کلیپی دیده بود از دختر جوانی که جلوی دوربین می‌گفت من گربه دارم و یک موی گربه‌ام را به صد تا مثل پهلوی نمی‌دهم. خوش‌حال بود از این هم‌گرایی. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر @targap
🌱 ما می‌ترسیم! امشب، دو سه جان، به جان‌هام، اضافه شد. رفتیم تجمع شبانه‌ی ارومیه. شهر و جمعیت عجیب زنده بودند. گپ زدن با خلق‌اللهِ توی خیابان هم کیف داد. خانواده‌ای می‌گفتند ما هرشب غسل شهادت می‌کنیم و می‌آییم خیابان. یک زوج جوان و بچه‌های کوچک‌شان، می‌گفتند سه‌چهار شب است می‌آییم تجمع. پرسیدم تا قبلش چرا نمی‌آمدید؟ صادقانه گفتند می‌ترسیدیم اما جمع، ما را تشجیع کرد؛ دیگر نتوانستیم توی خانه بمانیم. زنی دیگر می‌گفت ما می‌ترسیم اما از مذاکره! از آتش‌بسی که در پسش، جنگ بزرگ‌تر باشد، از سستی. من وقتِ دعا، تحولِ احوال مردمِ توی خیابان را دیدم. آن حزنِ مقدس ما را، تمام جمعیت را فراگرفت:"...العجل..." محسن حسن‌زاده پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 شیران روز و زاهدان شب! محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 شیران روز و زاهدان شب! محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 شیران روز و زاهدان شب! توی طبیعت بکرِ نقطه صفر مرزی کرمانشاه، کبک‌ها زیادند؛ شکارچی‌ها هم. آدمی‌زاد، گاهی ممکن است هوس کبک کند؛ که خب، غیرمجاز است. حاج‌جواد می‌گوید این‌جا باید حواس‌مان به پرنده‌ها هم باشد و گهگاه، کسی را وقت شکار می‌گیریم. با خوش‌حالی می‌گفت طبیعت این‌جا بکر مانده و حیوانات و حشرات این‌جا، پرتنوع‌اند. تاکیدش روی حشرات، برایم جالب بود. پشت‌بندِ حاج‌جواد، آقامهدی دلیران، فرمانده جوان، گفت دو سال قبل، چند تا بزِ وحشی سرگردان را توی یکی از پایگاه‌ها پناه دادیم. چند تای‌شان را گرگ، ناغافل تکه‌تکه کرد! دو تا از بزهای کم‌سن‌تر زنده ماندند. جوان ماشین را آتش می‌کند و بزها را می‌اندازد توی جاده و پشت‌شان آرام می‌راند و بوق می‌زند تا ببردشان به یک پایگاه امن‌تر! یاد حاج‌قاسم و آهوهاش می‌افتم. این مردها، ترکیبِ متعارضِ عمیق‌ترین لطافت‌های انسانی و زمخت‌ترین بایسته‌های جهادند. شیرانِ روز و زاهدانِ شب. تکیه داده به شمشیرِ علی‌بن‌ابی‌طالب؛ قِدّیسِ شمشیرزن. این، کاری‌ست که جهاد با آدمی‌زاد می‌کند. جنگ آدم را زمخت می‌کند و جهاد لطیف؛ آن‌قدر که نگرانِ حشراتِ بیزل باشی! این را بگذارید کنار ژست حیوان‌دوستیِ منورالفکرها که وقت ریختن خون انسان‌ها، به گنگیِ انتخابی دچار می‌شوند. چند وقت پیش چیزکی سروده بودم که به کار این‌جا می‌آید: حامیانِ حقوق حیوانات! وقت مرگ بشر، سکوت کنید! این‌چُنین در نشیبِ انسانی، بشتابید تا سقوط ‌کنید مُرد حوا و ذبح شد آدم؛ زورِ شر از شما فراتر بود وقتِ تجدیدِ عهد انسانی‌ست، سرزمین سرزمین هبوط کنید خط حمله، دفاعِ نامیزان؛ مرگِ دروازه‌بانِ تیم خودی توپ‌ها زیر پای داورهاست؛ پس بگیرید و توپ، شوت کنید طُعمه در حال دست و پا زدن است، نقطه‌ی عطف ماجرا این‌جاست مهراسید حمله‌ای ببرید؛ حمله بر تار عنکبوت کنید دنده‌هایی که آشکار شدند، دنده‌های کباب‌تان خوش‌تر جشن روز تولدِ سگتان، شمع را در طویله فوت کنید وسط قسمت هزار و یکم، بریکینگِ خبر، دوباره جنون -راستی قیمت دلار چقدر؟ خبرِ جنگ را میوت کنید پ‌ن: تصویر ثبت شده، نمایی از روستای حمامیانِ بوکان است‌. محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 شهرِ آب! بخش اول پیش از ظهر، راه افتادیم سمت ارومیه. امروز هوا کمی رام‌تر شده اما سمت راست جاده، کوه‌ها یک‌دست سپیدند. هروقت می‌افتیم توی جاده، مداحیِ "باید برخاستِ" محسن محمدی‌پناه را می‌گذاریم و غصه می‌خوریم از انفعالی که بر مثلا بزرگان جهان اسلام حاکم شده؛ دریغ از یک حکم درست‌وحسایی برای زدن جنایت‌کارهای امریکایی توی خاک امریکا. جاده، بر خلاف خیلی از جاده‌هایی که آمده‌ایم، وسیع و هموار است. سیزده‌به‌در است و چند تا خانواده توی طبیعت سرسبز و زیبای حاشیه پیرانشهر بساط کرده‌اند. هامِ توی ماشین، شنوایی‌مان را نیمه‌فعال کرده. دشت‌های وسیع منتهی به ارومیه، خستگیِ انباشته‌ی مغزم را می‌تکاند. وسط راه چشم‌مان به جمال دریاچه ارومیه روشن می‌شود که این روزها و با بارندگی‌های لاینقطع، دوره نقاهت را به خوبی سپری می‌کند. در حاشیه سبز کنار دریاچه، چند کیلومتر به چند کیلومتر، چوپانی، ز غوغای جهان فارغ، گوسفندهاش را توی دشت رها کرده. به گمانم اولین‌بار است توی این سفر که سرعت‌مان از صد می‌زند بالا. به ارومیه که می‌رسیم، یک لایه ابر نازک کل آسمان را پوشانده. گوشه‌ای می‌ایستیم تا میزبان‌مان از راه برسد. جلگه ارومیه، به خاطر آب فراوان و خاک حاصلخیزش، از دوران باستان، یکی از مراکز مهم سکونت در شمال‌غرب ایران بوده‌. پیش از تثبیت قدرت مادها، اقوامی مثل مانناها، دور و بر دریاچه ارومیه، حکومت‌های محلی داشتند. بعضی نام‌ها در آذربایجان، ریشه در زبان‌های کهن دارد. مثلا اور، برای ما واژه‌ی آشنایی‌ست. از اورشلیم تا زیگورات اور، و حالا ارومیه. اور در زبان‌های باستانی سامی و به ویژه سریانی، یعنی شهر. میه هم یعنی آب. و بنابراین بعضی‌ها معتقدند که ارومیه، یعنی شهرِ آب، یا شهری در کنار آب. رضاخان سال ۱۳۰۸، برای قدردانی از مردم ارومیه! اسم باستانی این شهر را به نام خودش، به "رضائیه" تغییر داده بود اما بلافاصله بعد از این که جمهوری اسلامی آمد، ارومیه، برای قدردانی واقعی از مردم، دوباره ارومیه شد. حالا رسیده‌ایم ارومیه. برای من، ارومیه بیش از هرچیز یادآورِ شهید مهدی باکری‌ست. شهید باکری، اوایل سال ۶۰، شهردار ارومیه شد. توی مدت کوتاه شهرداری‌ش، طرح‌هایی برای بهبود زیرساخت‌های شهر داد اما جنگ که بالا گرفت، او باید کاری ملی می‌کرد؛ این شد که استعفا داد و رفت جبهه و چند صباح بعد، نامش در تاریخ ایران ماندگار شد. از اول سفر، سه وقتِ اذان، گوشی یکی از بچه‌ها صدای اذان را با صوت آقامهدی باکری پخش می‌کند و امان از فرازِ اشهد ان علیا ولی‌الله... امشب می‌خواهیم بعد چند روزی، دوباره برویم تجمع شبانه. از این فاصله استفاده می‌کنم و دوباره می‌روم سراغ قصه‌ی ارتفاعاتِ بیزل کرمانشاه؛ جایی که روی آن بلندی‌ها، حرف‌هایمان می‌کشد به سرویس‌های اطلاعاتی فعال در اقلیم کردستان: "آقافرهاد توضیح می‌دهد که اقلیم، دو تا سرویس اطلاعاتی عمده دارد. "آسایش" که وابسته به اتحادیه میهنی و جریان طالبانی‌ست و "پاراستین" که وابسته به حزب دموکرات(KDP) و جریان بارزانی‌ست که بیش‌تر در اربیل و دهوک فعال است. کار پاراستین، حفاظت از ساختارهای حکومتی و حزبی‌ست. سیاسیون اقلیم تلاش کرده‌اند که سرویس‌های وابسته به احزاب را یک‌پارچه کنند اما خب، هنوز نتوانسته‌اند. حزب دموکرات کردستان را به صورت مخفف، "حدک" می‌گویند و حزب دموکرات کردستان ایران را به اختصار "حدکا". جوان نظامیِ همراه‌مان- آقامهدی- می‌گوید در عراق، به مقرهای مرزی سمتِ اقلیم هم، آدم اضافه کرده‌اند. بعد ماجرای آمدنش به مرز را می‌گوید. می‌گوید همان یکی دو روز اول، اعلام شد که احتمال حمله گروهک‌ها به مرز هست‌؛ من خودم چون اینجاها را می‌شناختم داوطلب شدم. کوله‌ام طوری آماده بود که آب معدنی و قوری هم تویش پیدا می‌شد. جلدی راه افتادم و روی این ارتفاعات مستقر شدم. آقامهدی وسط حرف‌ها خبرِ ضربه زدنِ ما به اربیل را می‌خواند؛ خوب زده‌ایم. سردار شکارچی هم گفته اگر تجزیه‌طلب‌ها اقدامی بکنند، مچاله‌شان می‌کنیم. آقافرهاد می‌گوید خدمت ما به اربیل در زمان داعش، نتیجه خوبی نگرفت و آن‌جا امنیت ایران را هدف گرفتند. وسط راه توی یکی از پاسگاه‌ها، نفسی و گلویی تازه می‌کنیم و راه می‌افتیم سمت یکی دیگر از ارتفاعات؛ ارتفاعاتِ دره امین. آقامهدی، وسط راه از قاچاق‌چی‌ها می‌گوید. این‌جا سوخت و دام، طمع قاچاق‌چی‌ها را برمی‌انگیز‌د. گهگاه هم این‌جا نیروهای سپاه از قاچاق‌چی‌ها سلاح می‌گیرند. با ماشین از نوار مرزی می‌گذریم. یک متر سمت چپ‌مان خاک عراق است و این‌طرف‌مان، خاک ایران. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 شهرِ آب! بخش دوم به یکی از مقرها می‌رسیم و "عین‌الله" را می‌بینیم. عین‌الله از نیروهای داوطلبِ پاس‌داری از مرز است؛ بی‌هیچ‌ چشم‌داشتی. همان روز اول که شنیده دشمنان می‌خواهند به مرز حمله کنند، زن و زندگی را می‌سپارد به خدا و شال و کلاه می‌کند و روز دوم می‌رسد این‌جا. خوش‌وبشی با بچه‌ها می‌کنیم و برمی‌گردیم. توی راه از جوان می‌پرسیم که آرزویش چیست؟ می‌زند به درِ شوخی. می‌گوید می‌خواهم بزرگ شوم و دکتر شوم! ببینید چه پسر خوبی هستم! می‌پرسیم اخباری که توی رسانه‌ها می‌خوانید بهتان استرسی می‌دهد؟ فرمانده -حاج‌جواد- تعجب می‌کند: استرس؟ استرس برای چه؟ تکلیف ما را قرآن روشن کرده. هرچه پیش بیاید، احدی‌الحسنیین است دیگر! آقامهدی پی حرفِ حاج‌جواد را می‌گیرد: ما وقت شنیدن اخبار استرس نمی‌گیریم، تدبیر می‌کنیم. به ما تدبیر را آموخته‌اند. دشمن باید از تدبیر ما استرس بگیرد! سربازهای صفرمان هم اگر استرس بگیرند، با یک سرویس درمانش می‌کنند! از کی داریم درباره استرس می‌پرسیم؟ کسی که دست‌گرمی‌اش مبارزه با وحشی‌گری‌های داعش در حلب و حماه بوده! روزی آن‌جا جنگیدند که جنگ به کشور خودمان کشیده نشود؛ زخم زبان شنیدند و شرایط سیاسی طوری رقم خورد که مجبور شدند پشت مرزهای خودمان بجنگند اما آقامهدی می‌گوید سوریه، تجربه خوبی برای ما بود. می‌گوید اغلب بچه‌هایی که الان فرماندهانِ جوان میدان‌اند، آن روزها در سوریه، تجربه کسب می‌کردند. آقامهدی معتقد است به آیه‌الکرسی و می‌گوید وقت تدبیر، آیه‌الکرسی، معجزه می‌کند. فامیلی آقامهدی، خیلی نمادین است: دلیران! می‌گوید دیروز که حاج‌جواد داشت برای آمدن شما با من هماهنگ می‌کرد که همراهتان باشم، توی دلم گفتم من حال‌وحوصله‌ی این همه این‌ور و آن‌ور رفتن را ندارم! شب توی پناه‌گاه خوابیده بودم که حاج‌جواد دوباره زنگ زد که بروم پایین. گفتم به چشم! قبول کردم و حالا حس می‌کنم باید می‌دیدم‌تان و این حرف‌ها را می‌زدم و پیامم را به عنوان کوچک‌ترین سربازِ ایران، به مردم ایران می‌رساندم. دُز معنویت این رزمنده‌ها آن‌قدر بالاست که هرچیزِ کوچکی مثل همین گفتگوها را هم ماذون به اذن شهدا می‌دانند. آدم به این همه اعتقادشان به تقدیر، غبطه می‌خورد. آقامهدی معتقد همه‌چیز توی میدان، به زور بازو نیست. میدان، کیاست می‌خواهد؛ تکاور باید با فکر کار کند. جایی پایین‌دست ارتفاعات می‌رسیم به باغ بوکانی؛ جایی که نیروهای وابسته به گروهک‌ها، از ستر درخت‌های درهم‌تنیده‌اش برای تردد استفاده می‌کنند. غروب شده و ترکیب آن درخت‌ها و رودخانه، وهم‌انگیز است. اما آقامهدی ما را کمی می‌برد بین آن شاخ‌وبرگ‌ها تا شرایط سخت مبارزه با گروهک‌ها در آن محیط، ذره‌ای درک کنیم. همین تابستان گذشته، با دو سه نفر از نیروها می‌آیند این‌جا و یکی از بچه‌ها، رد کسی را بین درخت‌ها می‌زند. آقامهدی، با دو تا نارنجک می‌رود سمت صدا اما شب، در آن ظلمات، چشم چشم را نمی‌بیند و نمی‌توانند طرف را پیدا کنند. هراس‌انگیز است. آقامهدی می‌گوید حتی اگر چیزی لابلای این درخت‌ها رصد شود، نمی‌گذاریم بچه‌ها بروند داخل؛ چون به کلِ این محدوده اشراف داریم. گروهک‌ها البته تنها عامل ناامنی این منطقه نیستند. از قاچاق‌چی‌ها که بگذریم، سلفی‌ها هم گاهی این‌جا ناامن کرده‌اند. در ورودی ازگله، یادمانی برای شهید احمد شاهانی، شهید راه مبارزه با داعش درست کرده‌اند. سال ۹۶، ۲۱ نفر از نیروهای داعش، از طریق همین مرزها، وارد کشور می‌شوند. پانزده‌شانزده‌نفرشان اسیر شدند. پنج‌شش‌نفرشان بیست‌وچهار ساعت مقاومت کردند. دو نفرشان این وسط دکمه انتحاری را زدند. یکی‌شان وقتی دکمه را زد که یکی از فرماندهان قدیمی، کتفش را با تیر زد که زنده بگیرندش. در این مبارزه، سه تا شهید دادیم؛ یکی از نیروهای نظامی‌مان و دو نفر از بومی‌های منطقه. جوله تمام می‌شود و برمی‌گردیم شیخ‌صله. شب، ملاقاتی با فرمانده داریم؛ سردار والی راستی. سردار از این که می‌خواهیم فردا همراهش برگردیم مرز، استقبال می‌کند. می‌گوید ماها، توی حوزه رسانه بیش‌تر واکنشی هستیم تا کنشی! در رسانه اگر قوی عمل می‌کردیم اصلا تصور ناامنی مرزها پیش نمی‌آمد. حتی بعضی از مسئولین هم اطلاع دقیقی از وضعیت امنیت مرزها ندارند. سردار می‌گوید تا آن سوی مرزها، اشراف اطلاعاتی داریم و نمی‌گذاریم دشمن، قدم از قدم بردارد. بعد ادامه می‌دهد که ظاهرا اسرائیل برای نابودیِ قبل ۲۵ سال عجله دارد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده جمعه | ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 ما هفت‌هزار سال است این‌جاییم! این پرشورترین جمعی‌ست که توی این چند روز، در مرزها دیده‌ام. پیر و جوان‌شان، حال دهه شصت دارند. پشت این کوه‌ها، ترکیه است؛ منطقه مرزی ربط. بادِ وحشی می‌وزد و سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کند اما این‌ها اَشَدُّ من زُبَر الحدیدند... پیرمرد می‌گوید ما هفت‌هزار سال است این‌جاییم و همین‌جا می‌مانیم. جوان رجز می‌خواند: یادتان هست برای سربازان‌تان پوشک بزرگ‌سال می‌گرفتید؟ حالا تابوت هم باید بگیرید؛ نگرفتید هم البته نگرفتید؛ زمینِ ما وسیع است؛ اندکی‌ش را به گورستان شما تبدیل می‌کنیم، محض عبرت! محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- مناطق مرزی شهر سیلوانا @targap
این‌جا روستای مرزی زیبای ژارآباد است. بسیجی‌ها و مرزبان‌ها، مثل عقاب مرزها را می‌پایند. جوان مرزبان می‌گوید چند ماه قبل، گروهک‌ها به ایست و بازرسی این‌جا حمله کردند اما خودشان هلاک شدند. توی این جنگ هم، یک‌بار به این ایست‌وبازرسی حمله شد. بعد حمله، جوان‌های روستا آمدند پیش نظامی‌ها که ما هم می‌خواهیم پاس‌بانی بدهیم. جوان می‌گوید ما هی مردم این‌جا را به خویشتن‌داری دعوت می‌کنیم. به اصرار ازمان سلاح می‌خواهند. ما هم می‌گوییم هنوز نمرده‌ایم که مردم بروند مرزبانی. ما باید فدای مردم شویم... محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- روستای مرزی ژارآباد
🌱 شهر آب! بخش سوم محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 شهر آب! بخش سوم محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 شهر آب! بخش سوم بعد پیچ و خم جاده کوهستانی، ناگهان یک دشت وسیع روبرویمان آشکار می‌شود و یک جاده سرپایینیِ طولانی با پس‌زمینه‌ی کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده‌ی برفی. زیارت عاشورا گذاشته‌ایم:"ان یرزقنی طلب ثارکم..." جایی در منطقه‌ی مرزی رَبَط با بسیجی‌های مرزبان، گپ می‌زنیم و راه می‌افتیم سمت یکی از پایگاه‌ها. نوک کوه‌های پوشیده از برف را ابرهای متراکم محو کرده و مه شدید دارد راهش را می‌کشد سمت دشت اما سمت چپ‌مان قاب، قاب بهار است؛ هرچند که هوا، هوای زمستان. سپیدارها و درخت‌های متراکم مُثمر، دشت را زیبا کرده‌اند. راه‌نما با نیسان آبی می‌تازد و ما هم پشت سرش. وسط راه از چند تا روستای زیبا می‌گذریم. آدم‌های این‌جا به گمانم پیر نمی‌شوند. حجم درختان مثمر طوری‌ست که برای اردی‌بهشتِ این‌جا باید لحظه‌شماری کرد. به ژارآباد می‌رویم و گپی با بچه‌های ایست‌وبازرسی می‌زنیم و برمی‌گردیم به یکی از پایگاه‌ها که نماز بخوانیم و ناهاری بخوریم. بهمان خبر می‌دهند که با برفی که در بالادست آمده، رفتن به ارتفاعات، ممکن نیست و باید صبح دوباره برگردیم. شال‌وکلاه می‌کنیم که برگردیم ارومیه. سایه درخت‌های مثمر و تیرهای برق، کشیده و طولانی‌ست. توی راه فیلم‌هایی را که امروز گرفته‌ایم مرور می‌کنیم. دوباره می‌رویم توی دل ارتفاعات. کمی پایین‌تر یک سد زیبا هست با پس‌زمینه کوهِ برفی. هوا سرد نبود، شک می‌کردیم که این قاب، نقاشی‌ست. به ارومیه می‌رسیم و من دوباره می‌روم سراغ یادداشت‌ها و صداهای سفر. روی کاغذ، هنوز چیزهایی از کرمانشاه مانده که ننوشته‌ام. رسیده‌ام به شبی که توی روستای شیخ‌صله رفتیم پیش سردار والی راستی و با هم گپ زدیم که فرداش با هم برویم توی نقطه صفر مرزی: "قرار و مدارمان را برای فردا می‌گذاریم و می‌رویم. صبح توی روستای شیخ‌صله، چرخی می‌زنیم و با مردم صحبت می‌کنیم. پیرمردی، نشسته بر سکویی کنار کوچه‌ای، می‌گوید من توی عملیات کربلای ده، در ارتفاعات صعب‌العبور شمال عراق بوده‌ام؛ سال ۶۶. می‌گفت آن روز آن ارتفاعات را تثبیت کردیم و امروز هم تا ما این‌جا، توی این روستاهای مرزی هستیم، دشمن نمی‌تواند قدم جلو بگذارد. می‌پرسیم جنگ زمینی اگر بشود، این‌جا می‌مانید؟ پیرمرد می‌گوید این‌جا زمین و خانه‌ی ماست؛ کجا برویم؟ اما خب، نمی‌توانند بیایند این‌ور مرز. باید بهمان سلاح بدهند. بعد خودش شروع می‌کند به خطابه خواندن: این کشورهای حاشیه خلیج فارس، بی‌غیرت‌اند. حزب‌الله لبنان، یک حزب کوچک است و غیرت دارد؛ اما آن‌ها نه عرضه دارند و نه اصلا آدم‌اند! پیرمرد می‌گوید از خدا می‌خواهم هر درد و بلایی که می‌خواهد بر سر حزب‌الله نازل شود، به سر سعودی‌ها و کویت و امارات نازل کند. بعد حرف‌های وحدتی می‌زند: کرد و لر و فارس، همه ایرانی‌اند و ایرانی، پیروز می‌شود. با چند نفر دیگر توی روستا حرف می‌زنیم و می‌رویم پایانه مرزی. شرایط عادی‌ست و راننده‌ها بار می‌برند و می‌آورند. چرخی توی پایانه می‌زنیم و می‌رویم جایی روی ارتفاعات و دوباره با سردار والی راستی، ملاقات می‌کنیم. اول، ما را می‌برد توی یکی از سنگرها و وضعیت بچه‌ها را نشان‌مان می‌دهد. بعد، می‌رویم روی ارتفاعات مشرف به حرس‌الحدود، کنار یکی از مقرهای مرزی. سردار می‌گوید شهید پاکپور روی تجهیز و تقویت پایگاه‌های مرزی و انسداد مرز، اهتمام ویژه‌ای داشت و حالا ثمراتش را می‌بینیم. قرارگاه‌ها و تیپ‌هایی که در این‌باره مسئولیت پیدا کردند، خوب پای کار آمدند. حالا در نقطه‌ی صفر مرزی تردد خودرویی داریم و این کار کنترل مرز را برای مرزبان‌ها آسان کرده. همه پایگاه‌های مرزی، برق دارند و بسیاری‌شان آب‌رسانی شده. سردار می‌گوید شهید پاکپور دلش برای نیروها می‌تپید... بعد به کثرت درخواست‌های بسیجیان برای اعزام به این منطقه اشاره می‌کند و می‌گوید درخواست‌ها آن‌قدر زیاد است که مجبوریم خیلی از درخواست‌ها را رد کنیم یا گزینشی عمل کنیم و بسیجیانی را که کم‌تر در این‌جور ماموریت‌ها شرکت کرده‌اند بپذیریم. سردار، این‌جای کار بچه‌های همدان را می‌نوازد و می‌گوید همدان، اصلا بسیجی‌خیز است. از آن‌جا می‌رویم به ارتفاعات بمو. این‌جا با استان دیالی و حلبچه هم‌سایه است. از روی ارتفاعات بعضی از مقرهای مرزی اقلیم را می‌شود دید. سردار می‌گوید در این سنگرها اصول پدافند غیرعامل رعایت شده و تجهیزات جدید به پایگاه‌ها رسیده‌. مین‌گذاری و انسداد مرزها هم به خوبی انجام شده. سردار می‌گوید به مردم درباره حفظ این مرزها، اطمینان بدهید. بگویید که پای دشمن به این‌جا برسد، قطعش می‌کنیم و این‌جا برایشان گورستان می‌شود. پشیمان می‌شوند اگر پا به این منطقه بگذارند. سردار می‌گوید همه‌ی ما برای انتقام خون ره‌برمان، هم‌قسم شده‌ایم. فرعون‌های زمانه، در نیلِ ایران، غرق خواهند شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
🌱 شهر آب! بخش چهارم سردار همه این ماجراها را مقدمه‌ی ظهور می‌داند. بعد می‌گوید مردم روستاهای مرزی، دارند در آرامش به زندگی‌شان در نقطه‌ی صفر ادامه می‌دهند. با پایش‌هایی که انجام می‌شود، مساله امنیتی خاصی هم توی منطقه نداریم. آن سوی مرز هم تصویری پایش می‌شود. انگیزه‌های رزمنده‌ها و بسیجی‌هایی که در منطقه هستند هم قدرت‌مند است. این مجاهدها، آماده هر نوع ماموریتی هستند... فرمانده، بعد این حرف‌ها، ماجرای مبارزه با بیست‌ویک داعشی در مرز را تعریف می‌کند. می‌گوید آن‌ها آمدند که بپیوندند به هسته‌های داخلی‌شان. می‌دانستند کاری م جدی از پیش نمی‌برند اما آسیب زدن و به‌هم‌ریختگی، بخشی از برنامه‌شان بود. می‌خواستند یک جنگ شهری کوچک راه بیندازند و عکسی توی شهر بگیرند و منتشر کنند که ببینید شهر دست ماست! الان هم آرزوی‌شان این است که مثلا چند تا پاسگاه مرزی را بگیرند و منتظر امریکایی‌ها بمانند! کور خوانده‌اند. هم در عمق کشور و هم در مناطق مرزی، امکان عمل جدی ندارند. فرمانده می‌گوید جنگ دوازده‌روزه مثل یک رزمایش عمل کرد. اگر نبود آن جنگ، این آمادگی هم در مرزها نبود. از سردارِ شهید، محمد پاکپور نقل شده که آقا بعد جنگ دوازده‌روزه گفته بود، اگر دوباره اتفاقی افتاد، منتظر دستور نمانید، انگشتتان روی ماشه باشد. فرمانده می‌گفت بعد جنگ دوازده‌روزه، هوافضا اصل پراکندگی را به خوبی دنبال کرد که امروز نتایجش را می‌بینیم. برای حفظ جان نیروها هم تمهیداتی اندیشیده شد. فرمانده شایعات تصرف مرز را هرازچندی می‌شنود و معتقد است باید کارهای رسانه‌ای توی مرز بیش‌تر شود تا خیال مردم راحت باشد. نیروهای مسلح در قبال اقلیم، دستِ پیش را گرفتند و این، به امنیت مرزهای ما کمک کرد..." ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap