eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
357 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول جاده ارومیه به سلماس، اغلب، یک‌طرفه است. ساعت یک شب است که به سمت سلماس می
🌱 سپیدتر از برف! بخش دوم آمده‌ایم خانه‌ی یکی از روستایی‌ها که خانه‌اش را وقف امثال ما کرده. با سردترین آبِ خاورمیانه! وضو می‌گیریم و نماز می‌خوانیم و ناهار می‌خوریم. بعد می‌رویم وسط برف‌ها و با دو سه نفر از نیروها گپ می‌زنیم. قدَرند و باروحیه. بعید است دشمن بتواند این‌جا، زمینی کاری از پیش ببرد‌. برمی‌گردیم سمت سلماس. خورشید دیگر مایل می‌تابد و یک لایه ابر، آسمان را پوشانده. مسیر پر است از زمین کشاورزی و باغ و مزرعه. آقای نظامی را می‌رسانیم به ماشین‌ش و عجالتا خداحافظی می‌کنیم. باید برویم سمت قُطور. امروز دشمن دارد پل‌ها و راه‌آهن را می‌زند. اخبار واکنش‌ها اعصابم را به هم‌می‌ریزد. از اصغر فرهادی تا هوتن شکیبا و که و که نگران زدن زیرساخت‌ها شده‌اند. ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا! مساله انسان است! زیرساخت را زدن، معیشت خلقی را دچار اختلال می‌کند؛ تلخ است؛ سلمنا. زیرساخت را دوباره با بدبختی می‌سازیم؛ اما انسان را چه؟ حیران می‌مانم از این نوع انسانیتِ این چهره‌ها. یاد حرف محمدرضا شعبانعلی می‌افتم که می‌گفت آدم یا سلبریتی‌ست یا حکمت دارد؛ این دو تا با هم جمع نمی‌شود. دوست دارم بگویم بروید توی لانه‌هایتان؛ همان‌جا که تا حالا بودید! اما نمی‌گویم. خورشید کم‌جان شده که کوله‌هایمان را از مسافرخانه برمی‌داریم. داریم می‌رویم سمت قُطور. بیرون سلماس، دشت، سبز و وسیع می‌شود. جاده هم بسامان است. حدس می‌زنند که پل تاریخی قطور را امشب می‌زنند؛ حدس می‌زنند. به راهِ گِلی روستای دلجلو وارد می‌شویم. باران آمده و راه را ناهموارتر کرده. از دلجلو می‌گذریم و به رهال می‌رسیم. توقفی کوتاه در مسجد جامع امیرالمومنینِ رهال می‌کنیم و راه می‌افتیم. چند دقیقه بعد در محاصره کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده هستیم. پل قطور بین کوه‌ها، هنوز با شکوه ایستاده. می‌ایستیم جایی که زیبایی پل آشکار باشد. تا گوشی‌ها را از جیب‌ها می‌کشیم بیرون، برادرها می‌آیند! شاید باورتان نشود اما در طول نیم‌ساعت، سه تا اکیپ از برادرها، جداگانه می‌آیند که مچ‌مان را بگیرند! البته تا الان سه تا. برادرها حواسشان هست. از دست برادرها که نجات پیدا می‌کنیم، از پل فیلم می‌گیریم. شب از راه رسیده. می‌رویم که کوله‌هایمان را جایی در قطور بگذاریم، نماز بخوانیم و برگردیم. همان اول مسیر برگشت، دوباره سروکله برادرها پیدا می‌شود. این دیگر فاجعه است! این که نیروها سر استعلام با هم مرتبط نیستند، خودش حفره‌ است! با پیغام و پسغام و تماس، ول‌مان می‌کنند و دوباره راه می‌افتیم. می‌خواهیم مثل مردمی که دور و بر زیرساخت‌ها زنجیره‌ی انسانی تشکیل داده‌اند، شب را این‌جا، کنار پل بمانیم. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
🌱 آتش‌بس! بسم‌الله مثل خیلی‌ها، من هم -در حالی که از کرور کرور مقتضیاتِ میدان بی‌اطلاعم- پس از خبر تفاهم کذایی که هنوز روی کاغذ نیامده، به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، نقض شد، غمگینم. تا همین لحظه، لبنان در یک روز، بیش از هزار شهید و مجروح داده؛ سرِ مبارزه‌ی عاشورایی‌اش برای حق، به جرم خون‌خواهیِ کسی که در معادلات آتش‌بس، سخنی از او نیست. غمگینم، محض این که در این روزها بارها خواندیم که "اگر دشمن این‌بار از خط قرمزها عبور کند..." حالی که جامعه را از ما گرفتند. محض شنیدن چندباره‌ی ادبیات سخیف "دبه کردنِ" بیگانه؛ وقتی این رفتار به تواتر رسیده. علی به کارگزارش فرمود نگو او به من خیانت کرد، بل‌که تو به خائن اعتماد کردی! محض این که در ادبیات رزم، آن‌قدر الکن‌ایم که کشورک‌های امارات و قطر، عمله‌های خبیث تمدن‌سوزها، زبان باز کرده‌اند که باید غرامت بدهید. آن مردِ روحانی، نوشت که خبر آتش‌بس را لااقل ۲۴ ساعت بعد ضرب‌الاجل آن درنده، اعلام کنید. درست در شب و روزی که مردم جان‌شان را سپر تاسیسات کشورشان کردند و صحنه‌ای بی‌نظیر در تمام جنگ‌های تاریخ رقم زدند؛ درست در شبی که مردمِ توی خیابان، آماده بودند که پیش چشمِ امام‌شان، جان بدهند و ذلت نپذیرند، حرف از آتش‌بس زدند... ده بند را پذیرفتند؟ جشن بگیرید و اختلاف‌افکنی نکنید؟ آه از ادبیات بیانیه شعام! کدام عقل سلیمی می‌پذیرفت که اختلافات بنیادینی که پس از سال‌ها مذاکره لاینحل مانده‌اند با پیغام و پسغامِ ناپاکِ پاکستان و شهبازِ ناشریف، حل شده؟ حالا آن پیش‌نهادات را انداخته‌اند توی سطل زباله تا دوباره تحقیرمان کنند؛ به قولِ سخیف سخن‌گو، دبه کردند! این فاصله تا انتقامِ لبنان، فاصله‌ی دردناکی‌ست. لبنان که هیچ، خونِ دختر هفت‌ساله‌ی شوشتریِ خودمان هم امشب به زمین ریخت. استفاده از عبارت "غیرمنطقی' برای آتش‌بس یا مذاکره، پس از این همه جنایت، منطقی‌ست؟ یا امریکا را با ادبیاتِ "مسئولیت فروپاشی آتش‌بس با توست" می‌ترسانیم؟ مسئولیت؟ جنگ شناختی، قوای مغزی‌مان را مختل نکند. دل‌خوش نشویم به شماتتِ سگ‌ها از رئیس گله، که به اهدافت در ایران نرسیدی. دل‌خوش نشویم به لاطائلاتِ تکراریِ ظاهرا بر سبیلِ صلاح:"یک‌بار دیگر سخنِ امامِ شهیدمان تصدیق شد، مذاکره با امریکا بی‌فایده است." چند سال بعد هم لابد کسی پیدا می‌شود که بگوید برای اِن‌مین‌بار حرف امام شهیدمان تصدیق شد؛ می‌رویم برای ان+یک‌امین‌بار! آتشش را بردارید؛ بس کنید، آتش کنید! شک کنید به هم‌زمان از آتش‌بس حرف زدن و اعزام تفنگ‌دارها به خاورمیانه، به غرب آسیا. حرف درست را آقای رمضانی زد: تا پیش از اعلام موضع امام، در خیابان، "نه به این صلحِ کذایی" را فریاد می‌زنیم! محسن حسن‌زاده شامگاهِ چهارشنبه | ۱۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر @targap
🌱 پیامِ امام پس از دو روز پرالتهاب، پیامِ آقا، التیام‌بخش بود. برای من، بیش از هرچیز، این تخاطب‌های لطیف با امامِ حی، وسط متن‌های آقا، دل‌چسب است و البته تذکاری‌ست مهم. چند روز پس از جنگ که به علا -دوستم در لبنان- پیام دادم که "جنگ جنگ تا پیروزی"، جواب داد:"اللهم عجل لولیک‌الفرج." شرمنده شدم. به این تذکارها نیاز داریم. حساب ویژه‌ای که آقا روی باز کرده‌ هم توی پیام، چشم‌گیر است. خاصه آن‌جا که نوشتند:"مسلما فریادهای شما در میدان، در نتیجه مذاکرات موثر است." دوستی می‌گفت این نوع از خداسالاری و مردم‌سالاری، در سیاستِ وحشی امروز که دموکراسی‌ش، استفاده از اکثریت، برای استثمار اکثریت است، قابل مطالعه است. خلاصه این که امامِ جامعه، حتی نتیجه مذاکراتِ جنگ را به حضور مردم گره می‌زند، شکوه‌مند است. تعبیر "سکوتِ صحنه‌ی نبرد نظامی" و "بر فرض" و "ضرورتا" هم تعبیر قابل تاملی بود. این مذاکرات هم می‌گذرد و آن‌چه می‌ماند، احتمالا هم‌چون گذشته، عبرتی تاریخی خواهد بود؛ و این‌بار عبرتی آخرالزمانی.(گفته‌اند مذاکرات با حضور فرمانده سنتکام برگزار می‌شود؛ از قاتلانِ اصلی ره‌برِ شهید.) هم‌چنان نگران لبنانیم و من بیش‌تر نگران ذهنیت نسل جوان لبنانم. بعد جنایت دیروز، دوستم پیام داده که آن‌جا در محاصره‌ی سوال‌هاست. گفت یکی از جوان‌های حزب‌اللهی از او پرسیده که مگر طبق اصل سوم قانون اساسی، ایران نباید همه امکانات خود را برای حمایت بی‌دریغ از مستضعفان جهان، به کار ببرد؟ یکی دو بار سوال کردم تا مطمئن شدم که جوان، جدی‌جدی به مفاد قانون اساسی ما استناد کرده. نگران‌کننده است. نباید بگذاریم کار از حرف‌های نهضتی به قانون کشیده شود. والله‌العالم. محسن حسن‌زاده شامگاهِ پنجشنبه | ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- مریوان @targap
🌱 این غریب‌نوازان! محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 این غریب‌نوازان! محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
🌱 این غریب‌نوازان! این چند سطر را می‌خواستم بعد از سفر بنویسم اما به بهانه‌ی لطف سرکار خانم طیبه فرید @tayebefarid نویسنده‌ی خوش‌قلم، حیفم آمد که تعجیل نکنم در بیان خصلتی از خصائل مردمِ خطه غرب کشور؛ کُردهایشان و ترک‌هایشان. خانم فرید نوشته‌اند که نام کردستان در ذهن ما با کلیدواژه‌های مرتبط با گروهک‌ها و تجزیه‌طلبی، گره خورده اما حالا، از کردستان، تصویر دیگری می‌بینیم. بله! من هم همین‌طور! این سفر، ذهنیت من را از نوار غربی کشور و آدم‌هاش دگرگون کرده. اگر بخواهم از میان خصائل این مردم، فقط به یکی‌ش اشاره کنم، از غریب‌نوازی و میهمان‌نوازی‌شان خواهم گفت. دیروز، جایی نزدیک مهاباد، ایستادیم که چای بگیریم. آب در سماور فروشنده جوان، هنوز جوش نیامده بود. هراسان گفت که صبر کنید! فراهم می‌کنم. و به دو رفت و از یکی دو تا مغازه آن‌سوتر، چای‌نبات آورد. نوشیدیم و خواستیم حساب کنیم. نگرفت. هرکاری کردیم نگرفت. اصالتا بستنی‌فروش بود. محض این که کارتی بکشیم و شرمنده نمانیم، گفتیم پس بستنی بده و قول گرفتیم که حساب کند. اما به قول دیپلمات‌های مملکت دبه کرد:"شماها برای این منطقه امنیت آورده‌اید... از شماها پول نمی‌گیرم..." خوش‌حال شدم که ما را اشتباه گرفته. گفتم اخوی! دمت گرم! ولی ما، از آن‌ها نیستیم. گفت خب غریب که هستید؛ اصلا من از غریب پول نمی‌گیرم. چند کیلومتر جلوتر، توی یک ساندویچیِ قدیمی، ایستادیم که لقمه‌ای نان بخوریم. سفارش که دادیم، صاحب ساندویچی، گفت چشم و بعد گفت صبر کنید الان برمی‌گردم. رفت و از هم‌سایه، برایمان یک فلاسک چای آورد:"میهمانید! اول چای بخورید." توی تمام این سفرِ تا این‌جا سی‌وچندروزه، هرجا از کسی نشانی پرسیدیم، قبل این که جواب بدهد، به اصرار و الحاح گیر داد که برویم خانه چای و غذا بخوریم. مهربان‌مردمانی هستند کُردها و تُرک‌ها‌ و این، در خرده‌رفتارهایشان پیداست. ره‌برِ شهید که سال ۸۸ آمد به کردستان، تلاش کرد که تصویر این استان را در اذهان، اصلاح کند. دیر نیست؛ باید آن مسیرِ روشن را ادامه داد. بِعَونه. محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! حسین‌آقای شرفخانلو را اولین‌بار لبنان دیدم؛ روزهای غم‌انگیزِ تشییع سید. هم‌اتاق بودیم و بعد هم‌سفر شدیم. روزهای جنگ و غربت، برای پیوند، پنجره‌ی فرصت است. رفت و من ماندم و هرازچندی از او پیامی به لبنان می‌رسید. گذشت تا چای‌خانه‌ی حضرت رضا. هم‌چای‌خانه‌ای شدیم! همان‌جا توی همان لباسِ سبزِ خادمی، قول سفت‌ومحکم گرفت که یک‌روز برویم خوی. این وسط، "مجله کلمه" محملی شد که از او بیش‌تر بخوانم. همه متن‌هاش در کلمه، با هر موضوعی، دور سرِ پدر می‌چرخید؛ پدرِ شهیدش. حالا حسین‌آقا یک‌جورهایی در کلمه حق آب‌وگل دارد. چند روز قبل، نزدیک سلماس، در منطقه قُطور، شب را زیر پلی تاریخی -که خط آهن ما را به اروپا متصل می‌کند- می‌گذراندیم که بیانیه‌ی شعام منتشر شد. تمام خستگی آن سفر یک‌ماهه، یک‌باره هجوم آورد به جان‌م. صبحش زنگ زدم به حسین‌آقا که با این حال‌وروز، دل و دماغ آمدن به خوی را نداریم. گفت ندیده که نمی‌شود. ماشین را آتش کرد و با دوستش، ساعتی راند و آمدند قطور. شرمنده شدیم. گپ زدیم و بعد با هم رفتیم خوی. سر ناهار، خبر کشتار لبنان رسید و دلمان در خوی، خون شد. با همان حال، حسین‌آقا ما را برد که نمی از یَمِ شهر را نشان‌مان بدهد. شهر را و مردم را از چشم‌های حسین‌آقا دیدن، لطفی دیگر داشت. مسجد مطلب‌خان و آن مزارِ خصوصی و دروازه‌ی شهر و آن بستنی‌فروشی که جدی‌جدی، آن‌جا بستنی را مهمانِ پدر شهیدش بودیم... هنوز اما دلمان آشوب بود تا وقتی رفتیم گلزار شهدا. حسین‌آقا علاوه بر این که اصالتا نویسنده است، رئیس سازمان آرامستان خوی هم هست و چون خودش سال‌ها، خاک‌نشینِ این مزارها بوده، حالا خوب می‌داند که حالِ گلزار را چطوری خوب کند. رفتیم به دیدار پدر حسین‌آقا؛ در آستانه سال‌گردِ شهادتش. رقص انبوه پرچم‌های سه‌رنگ با افق آن غروبِ نارنجیِ ابری، کنار مزار شهید شرفخانلو، اندوه‌کُش بود؛ آن‌قدر که به هم گفتیم حالا حالش را داریم که یک ماهِ دیگر، آوارگی بکشیم. التیام بود وسط غمِ آتش‌بس. امروز، سال‌گرد معلمِ پاسدار شهید حسین شرفخانلوست؛ ۲۲ فروردین. حالا امشب، راه‌پیماییِ خوی در تجمع شبانه، درست از جلوی خانه‌ی او در محله‌ی قُمسال رد می‌شود و به قول حسین‌آقا مناسکِ سال‌گرد پدر، حالا با این آیین نوظهور، ممزوج می‌شود. روح پدرتان شاد حسین‌آقا! آدم به نوع ارتباط شما با پدر، حسودی‌ش می‌شود. برایتان نوشتم:"در اعلی‌علیین که با هم ملاقات کردید؛ از من هم یاد کنید؛ نادیده دوستشان دارم..." به قول شیخ‌اسماعیل رمضانی، "هرکس که مقدر شده این نوشته را بخواند" خودش را میهمانِ یک حمدِ هدیه به شهید کند. محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 یا جامع‌الشتات... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 یا جامع‌الشتات... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 یا جامع‌الشتات... هی منتظر بودیم گوشی‌ت را روشن کنی. هی منتظر بودیم آن تیکِ لعنتی توی واتس‌آپ، دو تا شود. اما نشد... یعنی چه که شهید شدی؟ یعنی چه که وسط جنگ رفتی جنوب؟ یعنی چه که دیگر برنمی‌گردی؟ آقا که پیام داد هرکس هرجور می‌تواند برود به مقاومت کمک کند، ما خودمان را هرطور بود، رسانده بودیم لبنان. خیلی‌هایمان آواره و مسجدخواب بودیم تا تو پیدات شد. پناه شدی برای جهادی‌ها. پناه‌مان دادی. اعتبارت را خرج کردی که مجمع بشامون، بشود پای‌گاهِ ایرانی‌ها. تو نبودی، کِی بچه‌‌جهادی‌ها می‌توانستند آواره‌های لبنان را در آغوش بگیرند؟ خانه و زندگی‌ت را کشانده بودی وسط جنگ. خانه‌ات، پناه‌گاهِ چند خانواده‌ی آواره بود و ماشین‌ت ، گهگاه پناه‌گاهِ ما! شبی که دستور تخلیه مجمع را دادند، تو می‌توانستی بروی خانه‌ات؛ اما پیش ما ماندی. جنگ، روحیه‌هامان را خراش داده بود‌. هرازچندی ما را می‌بردی به مطعمی‌جایی‌؛ آن شب هم رفتیم. بعد برگشتیم و پتوها را از مجمع بیرون کشیدیم. نرفتی خانه‌. دلت نیامد ما آواره باشیم و تو جای گرم بخوابی. ما را بردی توی ماشینت و همان‌جا خوابیدیم. تجارت، بعد جنگ اولی‌الباس، ماجرای فرعی زندگی‌ت بود. زندگی‌ت را گذاشتی پای رفع گیر و گورهای جهادی‌ها... آن شب که با سیدیحیی رفتیم طبقه سوم مجمع امام، حرف‌هات را صریح گفتی. گفتی اصلا از اول لبنان را برای زندگی انتخاب کردی که دستت برسد به جنگ‌. از زخم‌زبان‌ها گفتی، از تلاشی که برای قرارگاه مردمی نصر کردی و فشارهایی که تحملش کردی و دم نزدی. از آرزوهات؛ از شهادت... بلند شو اخوی! تمامش کن! گوشی‌ت را روشن کن و تکذیب کن خبرها را... بگو که زنده‌ای... بگذار دوباره توی روضه‌های صبح‌گاهی، صدای گریه‌های بلندت بپیچد توی گوش‌هایمان... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap