🌱 این غریبنوازان!
محسن حسنزاده
جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 این غریبنوازان! محسن حسنزاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
🌱 این غریبنوازان!
این چند سطر را میخواستم بعد از سفر بنویسم اما به بهانهی لطف سرکار خانم طیبه فرید @tayebefarid نویسندهی خوشقلم، حیفم آمد که تعجیل نکنم در بیان خصلتی از خصائل مردمِ خطه غرب کشور؛ کُردهایشان و ترکهایشان.
خانم فرید نوشتهاند که نام کردستان در ذهن ما با کلیدواژههای مرتبط با گروهکها و تجزیهطلبی، گره خورده اما حالا، از کردستان، تصویر دیگری میبینیم.
بله! من هم همینطور! این سفر، ذهنیت من را از نوار غربی کشور و آدمهاش دگرگون کرده.
اگر بخواهم از میان خصائل این مردم، فقط به یکیش اشاره کنم، از غریبنوازی و میهماننوازیشان خواهم گفت.
دیروز، جایی نزدیک مهاباد، ایستادیم که چای بگیریم. آب در سماور فروشنده جوان، هنوز جوش نیامده بود. هراسان گفت که صبر کنید! فراهم میکنم. و به دو رفت و از یکی دو تا مغازه آنسوتر، چاینبات آورد. نوشیدیم و خواستیم حساب کنیم. نگرفت. هرکاری کردیم نگرفت. اصالتا بستنیفروش بود. محض این که کارتی بکشیم و شرمنده نمانیم، گفتیم پس بستنی بده و قول گرفتیم که حساب کند. اما به قول دیپلماتهای مملکت دبه کرد:"شماها برای این منطقه امنیت آوردهاید... از شماها پول نمیگیرم..."
خوشحال شدم که ما را اشتباه گرفته. گفتم اخوی! دمت گرم! ولی ما، از آنها نیستیم. گفت خب غریب که هستید؛ اصلا من از غریب پول نمیگیرم.
چند کیلومتر جلوتر، توی یک ساندویچیِ قدیمی، ایستادیم که لقمهای نان بخوریم. سفارش که دادیم، صاحب ساندویچی، گفت چشم و بعد گفت صبر کنید الان برمیگردم. رفت و از همسایه، برایمان یک فلاسک چای آورد:"میهمانید! اول چای بخورید."
توی تمام این سفرِ تا اینجا سیوچندروزه، هرجا از کسی نشانی پرسیدیم، قبل این که جواب بدهد، به اصرار و الحاح گیر داد که برویم خانه چای و غذا بخوریم.
مهربانمردمانی هستند کُردها و تُرکها و این، در خردهرفتارهایشان پیداست.
رهبرِ شهید که سال ۸۸ آمد به کردستان، تلاش کرد که تصویر این استان را در اذهان، اصلاح کند. دیر نیست؛ باید آن مسیرِ روشن را ادامه داد. بِعَونه.
محسن حسنزاده
جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج
@targap
🌱 رقصِ اندوهکُش!
محسن حسنزاده
شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 رقصِ اندوهکُش! محسن حسنزاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap
🌱 رقصِ اندوهکُش!
حسینآقای شرفخانلو را اولینبار لبنان دیدم؛ روزهای غمانگیزِ تشییع سید. هماتاق بودیم و بعد همسفر شدیم. روزهای جنگ و غربت، برای پیوند، پنجرهی فرصت است.
رفت و من ماندم و هرازچندی از او پیامی به لبنان میرسید. گذشت تا چایخانهی حضرت رضا. همچایخانهای شدیم! همانجا توی همان لباسِ سبزِ خادمی، قول سفتومحکم گرفت که یکروز برویم خوی.
این وسط، "مجله کلمه" محملی شد که از او بیشتر بخوانم. همه متنهاش در کلمه، با هر موضوعی، دور سرِ پدر میچرخید؛ پدرِ شهیدش. حالا حسینآقا یکجورهایی در کلمه حق آبوگل دارد.
چند روز قبل، نزدیک سلماس، در منطقه قُطور، شب را زیر پلی تاریخی -که خط آهن ما را به اروپا متصل میکند- میگذراندیم که بیانیهی شعام منتشر شد. تمام خستگی آن سفر یکماهه، یکباره هجوم آورد به جانم. صبحش زنگ زدم به حسینآقا که با این حالوروز، دل و دماغ آمدن به خوی را نداریم. گفت ندیده که نمیشود. ماشین را آتش کرد و با دوستش، ساعتی راند و آمدند قطور. شرمنده شدیم. گپ زدیم و بعد با هم رفتیم خوی. سر ناهار، خبر کشتار لبنان رسید و دلمان در خوی، خون شد.
با همان حال، حسینآقا ما را برد که نمی از یَمِ شهر را نشانمان بدهد.
شهر را و مردم را از چشمهای حسینآقا دیدن، لطفی دیگر داشت.
مسجد مطلبخان و آن مزارِ خصوصی و دروازهی شهر و آن بستنیفروشی که جدیجدی، آنجا بستنی را مهمانِ پدر شهیدش بودیم...
هنوز اما دلمان آشوب بود تا وقتی رفتیم گلزار شهدا. حسینآقا علاوه بر این که اصالتا نویسنده است، رئیس سازمان آرامستان خوی هم هست و چون خودش سالها، خاکنشینِ این مزارها بوده، حالا خوب میداند که حالِ گلزار را چطوری خوب کند.
رفتیم به دیدار پدر حسینآقا؛ در آستانه سالگردِ شهادتش. رقص انبوه پرچمهای سهرنگ با افق آن غروبِ نارنجیِ ابری، کنار مزار شهید شرفخانلو، اندوهکُش بود؛ آنقدر که به هم گفتیم حالا حالش را داریم که یک ماهِ دیگر، آوارگی بکشیم. التیام بود وسط غمِ آتشبس.
امروز، سالگرد معلمِ پاسدار شهید حسین شرفخانلوست؛ ۲۲ فروردین.
حالا امشب، راهپیماییِ خوی در تجمع شبانه، درست از جلوی خانهی او در محلهی قُمسال رد میشود و به قول حسینآقا مناسکِ سالگرد پدر، حالا با این آیین نوظهور، ممزوج میشود.
روح پدرتان شاد حسینآقا!
آدم به نوع ارتباط شما با پدر، حسودیش میشود. برایتان نوشتم:"در اعلیعلیین که با هم ملاقات کردید؛ از من هم یاد کنید؛ نادیده دوستشان دارم..."
به قول شیخاسماعیل رمضانی، "هرکس که مقدر شده این نوشته را بخواند" خودش را میهمانِ یک حمدِ هدیه به شهید کند.
محسن حسنزاده
شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران
@targap
🌱 یا جامعالشتات...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 یا جامعالشتات... محسن حسنزاده یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 یا جامعالشتات...
هی منتظر بودیم گوشیت را روشن کنی. هی منتظر بودیم آن تیکِ لعنتی توی واتسآپ، دو تا شود. اما نشد...
یعنی چه که شهید شدی؟ یعنی چه که وسط جنگ رفتی جنوب؟ یعنی چه که دیگر برنمیگردی؟
آقا که پیام داد هرکس هرجور میتواند برود به مقاومت کمک کند، ما خودمان را هرطور بود، رسانده بودیم لبنان. خیلیهایمان آواره و مسجدخواب بودیم تا تو پیدات شد.
پناه شدی برای جهادیها. پناهمان دادی. اعتبارت را خرج کردی که مجمع بشامون، بشود پایگاهِ ایرانیها. تو نبودی، کِی بچهجهادیها میتوانستند آوارههای لبنان را در آغوش بگیرند؟
خانه و زندگیت را کشانده بودی وسط جنگ. خانهات، پناهگاهِ چند خانوادهی آواره بود و ماشینت ، گهگاه پناهگاهِ ما! شبی که دستور تخلیه مجمع را دادند، تو میتوانستی بروی خانهات؛ اما پیش ما ماندی. جنگ، روحیههامان را خراش داده بود. هرازچندی ما را میبردی به مطعمیجایی؛ آن شب هم رفتیم. بعد برگشتیم و پتوها را از مجمع بیرون کشیدیم. نرفتی خانه. دلت نیامد ما آواره باشیم و تو جای گرم بخوابی. ما را بردی توی ماشینت و همانجا خوابیدیم.
تجارت، بعد جنگ اولیالباس، ماجرای فرعی زندگیت بود. زندگیت را گذاشتی پای رفع گیر و گورهای جهادیها...
آن شب که با سیدیحیی رفتیم طبقه سوم مجمع امام، حرفهات را صریح گفتی. گفتی اصلا از اول لبنان را برای زندگی انتخاب کردی که دستت برسد به جنگ. از زخمزبانها گفتی، از تلاشی که برای قرارگاه مردمی نصر کردی و فشارهایی که تحملش کردی و دم نزدی. از آرزوهات؛ از شهادت...
بلند شو اخوی! تمامش کن! گوشیت را روشن کن و تکذیب کن خبرها را... بگو که زندهای... بگذار دوباره توی روضههای صبحگاهی، صدای گریههای بلندت بپیچد توی گوشهایمان...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۳۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap