تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 مکانهای عمومی محسن حسنزاده شنبه | ۹ خردادماه ۱۴۰۵| اتوبوس! @targap
🌱 مکانهای عمومی
اصلا مهم نیست دوستشان دارم یا نه. گفتگو که همیشه به قصد لذت نیست؛ گاهی ضرورت است. روزی هم که رفتم چشمبسته پک کتابهای گمنامش را با کارتِ رئیسمان خریدم، سوا نکردم که این را احتمالا دوست خواهم داشت و آن یکی را نه. حالا هم جیرهبندیشان کردهایم. هرازچندی وسط کتابهای دیگران و نوشتهجات ممنوعه و خبرهای مردافکنِ آتشبسِ اینجا و کشتار لبنان در عینِ وحدت ساحات، یکی از کتابهای نادر را برمیدارم و میروم توی لاک خودم و بعد سیر میکنم توی هزار تا دنیای موازی.
چند شب پیش، وقتی بعد از خواندن چند متن، به قدر کافی ویران شدم، راه افتادم سمت خانه و بهترین دوستم وقتی چشمهام را دید پرسید که یعنی متنها اینقدر اثرگذار بودند؟ گفتم حالا متنها که خوب بودند اما اشکِ دمِ مشکِ من، برای ذهنیات خودم است. هر جملهی یک متن، مثل ریگِ لغزان، میرفت زیر پایم و پرتم میکرد تهِ دره! متن نمیخواندم که، خودم را، حسرتهای خودم را مرور میکردم؛ توی یک دنیای موازی.
منجنیقِ کتابهای نادر، این وسط، به جاهای دورتری در این جهانهای موازی پرتم میکند. بعضی جملاتش، مثل در کمد است؛ از آن کمدهایی که توی سرگذشت نارنیا نشان میداد؛ که پشتش یک دنیای دیگر است، با قواعدِ خودش، قواعد متفاوتی که مثلا توش ممکن است شیر حرف بزند، تازه حرفهای حکیمانه هم بزند.
من آن غرقگی را درباره کتابهای نادر -هرچه که باشد- بیشتر احساس میکنم؛ آنقدر که وقتی کتابِ "مکانهای عمومیِ" نادر را بستم، تازه متوجه شدم پیرمردی که بین آن همه صندلی خالی اتوبوس عدل پشت سر من نشسته، دارد توی یک مکان عمومی، با صدای تا خرتناق بلند، "ای دل بلایی دلبرِ" اورجینالِ سیما بینا را گوش میکند؛ و یادم برود که خب، او هم غرقهی چیزی است. بعد فهمیدم که وقت نوشتن، اینطوری غرقگی را احساس نمیکنم، چون به پیرمرد گفتم اگر به صورت فُرادی با سیما بینا سماع کند، ممکن است بتوانم دو کلام اراجیفم را تمام کنم و مثلا بنویسم که جایی از کتاب نادر یادم آمد که بر خلاف هر سال که از نیمهی اسفند، یک بوی مرموز، میپیچید توی شهر و نویدِ نوروز میداد، امسال خبری از آن بو نبود؛ یا بنویسم که وقت عذاب یکی از شخصیتهای قصه نادر از حضور در جمع، من به این فکر میکردم که انگار یکی از این بمبافکنهای مهاجم، بعد پُلِ بییک، پُل ارتباطم را با خیلیهای آن سوی پُل زد و تمام اما چون اینجا هم یکی از مکانهای عمومیست بهتر است حرفها را جیرهبندی کنم. آدم که زیاد حرف میزند، رقیق میشود؛ بخدا.
محسن حسنزاده
شنبه | ۹ خردادماه ۱۴۰۵| اتوبوس!
@targap
🌱 بهشت سوژهها!
بخش اول
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵| قزوین
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 بهشت سوژهها! بخش اول محسن حسنزاده چهارشنبه | ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵| قزوین @targap
🌱 بهشت سوژهها!
بخش اول
به نظرم خورشید دارد پرکاری میکند؛ برای کی دارد خودشیرینی میکند، الله اعلم! ساعت هشتونیم صبح است اما قدر یازده ظهر آمده بالا. کاری هم ندارد که شیشههای ماشین بالاست و کولر روشن؛ زبانِ حالش این است: انرژی تابشی دارم، هرجا باشی پیدایت میکنم، میتابم و میسوزانمت!
آسفالت هم حتی دارد پرکاری میکند و علاوه بر آسفالتبودگی، نقش آینه را هم بازی میکند تا بهترین همدستی ممکن با خورشید را داشته باشد. اما خب، همهاش اینقدر غمانگیز نیست؛ هوا در "میانه" دلکش است. دو طرف جاده میانه به زنجان، سرسبز است. اینها را دارم مینویسم محض این که استاد حسینعلی جعفری گفته نویسنده اگر روزی گذشت و چیزی ننوشت -ولو دو خطِ کجومعوج- باید خودش را جریمه کند. چند روزی است با استاد جعفری کردستان بودم. دارد رمانی درباره شهید شهرامفر مینویسد و میخواست مسیر حرکت شهید در کردستان را تماشا کند. محضِ این که من در روزهای جنگِ هنوز ناتمام رمضان، چند هفتهای کردستان بودم، از من خواست که توی این سفر، همراهیش کنم؛ تورلیدرطور!
شهید حسین شهرامفر، از افسران برجسته و شجاع ارتش بود؛ تیپ ۲۳ نیروهای ویژه هوابرد. او از نوابغ جنگهای نامنظم و چریکی بود و دورههای سخت و طاقتفرسای کماندویی و رنجری و چتربازی و کوهستان را عالی پشت سر گذاشته بود و جزو کلاهسبزها بود. استاد میگفت شهید عاشق آموزش بود. میدید یک نظامی و یک اسلحه یکجا بیکارند، پاپی میشد که لااقل اسلحه را باز و بست کند! توی کردستان هم به پیشمرگهها آموزش میداد.
شهید، ورزش را هم حرفهای دنبال میکرد. توی کوهنوردی و اسکی و کاراته، عنوان داشت و سر مسابقات کاراته، کرهجنوبی هم رفته بود.
همینها به او کمک میکرد که در شرایط جغرافیایی خاص کردستان، چابک و توقفناپذیر باشد و از معابری بگذرد که عبور از آنها، غیرممکن به نظر میرسید.
از اینها گذشته، مرید صیاد شیرازی بود.
رفتیم سنندج و فاصله میان آبیدر و میدان آزادی را تماشا کردیم و ماجرای آزادسازی سنندج را -که شهید در آن نقش ویژهای داشته- تصور. سرهنگ ببری را هم دیدیم. پادگان سنندج را نشانمان داد و ماجراهاش را گفت و گفت که هنوز این حوالی یک گور دستهجمعی هست که جستجویش نکردهاند؛ چون یافتن شهدای مفقود در مرزها، اولویت دارد.
شبِ آخر سنندج، رفتیم رستوران ماد. بیش از غذاهای محلی، جوانی که پای اُرگ، کردی میخواند ذهنم را مشغول کرد. ظاهرا جوان خواننده در سنندج اسم و رسمی دارد. روشندل بود. یک لباس کردیِ به شدت تمیز پوشیده بود و روی شال دور کمرش، گلهای ریزِ زرشکیِ پررنگ داشت. جوان، لابد زیبایی موهاش را احساس میکرد. چون بعد هر فراز، سرش را طوری تکان میداد که موها از روی صورتش بروند کنار و این کار را به تواتر انجام میداد. صداش، معتدل بود؛ نه آنقدر بلند و گوشخراش و نه آنقدر آرام که دل را تکان ندهد. جوان، عجیب محزون میخواند. به دوست کُردمان آقای کاکی گفتم موسیقی کردی چرا اینقدر محزون است؟ گفت عجیب این است که خلقالله با این ملودیها و اشعارِ حزنانگیز "هَه لپَهرکی" میکنند؛ میرقصند!
همین ملودیهای محزون را با خودمان برداشتیم و رفتیم سقز، پیش پسر شهید کاکبهنام قادرخانزاده یک چای نوشیدیم و دنبال ردپای شهید شهرامفر، زدیم به دل جاده بانه. ورودی بانه، صدای دو تا انفجار با فاصلهی یکی دو دقیقه از هم آمد. شبیه صدای انفجارِ پساشلیک پدافند بود؛ با این تفاوت که تکصدا بود. مردم سرک میکشیدند و افق را نگاه میکردند. شاید مثل ما دنبال رد دود انفجار بودند که خب، چیزی پیدا نکردیم. ساعاتی را بانه بودیم. در محل کشتارِ پانزده خرداد قدمی زدیم. ۶۰۳ انسان در مساحتی ناچیز، تکهتکه شده بودند؛ با موشکهای بعثی. بعضی از شهدا، تواب بودند و تازه چند هفته بود که پیوسته بودند به صف مردم. بعد رفتیم گلزار شهدای بانه. لابلای آن درختها و سنگمزارهای اسرارآمیز، دنبال ششپارهی تن، شش شهید خانوادهی قادرخانزاده گشتم. بعد بدون این که تلویزیونییخچالیچیزی از بانه بار بزنیم، با کردستان، بهشتِ سوژهها، خداحافظی کردیم و رفتیم تا نزدیکی سردشت و محل عبور خونبارِ شهید شهرامفر و صیاد و نیروهای پیشمرگه را تماشا کردیم. بعد هم مهاباد و بناب و مراغه و هشترود و میانه. شب را میانه ماندیم. آنقدر خسته بودیم که دیگر نمیتوانستیم برانیم. صبح هم که از هتل سولماز آمدیم بیرون، کسی نرفت اتاق را چک کند؛ لابد چون دیشب قیافههایمان را دیده بود و با خودش گفته بود اینها تا همین لحظه بیهوش بودهاند و فرصت دست زدن به اجزای اتاق را نداشتهاند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵| قزوین
@targap
🌱 بهشت سوژهها!
بخش دوم
جستجوی ماجراهای شهید شهرامفر تمام شده اما گفتگوی ما دربارهاش ادامه دارد. استاد میگوید شهید شهرامفر، غیرمستقیم در آموزش نیروهای حزبالله هم نقش داشته. شیخزمانی، مسئول عقیدتی تیپ نوهد، آموزشهای شهرامفر را نوشته و از آن جزوهای ساخته بود. بعد همان جزوه را برده بود سوریه و لبنان. ژنرال طلاس، وزیر دفاع وقت سوریه، جزوه را دیده و به شیخزمانی گفته بود این حرفها را از کجا آوردید؟ و شیخزمانی گفته بود ما یک افسر عالیرتبه در ارتشمان داریم به اسم شهرامفر که چنین و چنان.
استاد میگفت توانایی شهرامفر نبود، سر شکستن محاصره سردشت، بیش از اینها شهید میدادیم. نبوغ او در پاکسازی جاده استراتژیک سردشت-بانه از ضدانقلاب هم نقش کلیدی داشت.
و او با همه این ویژگیها، شیرِ روز بود و زاهد شب. این، برای منی که با یک شب بدخوابی، دو شبانهروز ناکاوت میشوم، عبرت است.
اما از اینها گذشته، من دارم به این گونه از نوشتن فکر میکنم. استاد جعفری، رمان مینویسد اما میخواست موقعیتها را دقیق تماشا کند و قصههای شهید را بشنود. طبعا چنین کاری، در آثار مستند عمیقتر است. این گونهی نوشتن، نوعی جستجوی حقیقت است. این که وقت نوشتن داستان، بروی دنبال یک کوه که شهیدِ قصهات، آنجا پناه گرفته بوده، محض خاطر اضافه شدن احتمالا چند جمله به فضاسازی قصه، ضروری است و البته زیباست و بله، میارزد.
داریم درباره همین چیزها حرف میزنیم که زیباییِ تپههای کمارتفاعِ مایل به سرخ دو سوی جاده با دامنهی سبز، هی حواسمان را پرت میکنند. هرچه از میانه دورتر و به زنجان نزدیکتر میشویم؛ رنگهای دوسوی جاده به طیفهای گرم خاکی و اخرایی میل میکنند و افق، گشادهتر میشود. فرصت اگر بود آدم دلش میخواست هشتادنود تا برود که تصویر آن دشتها، خوب توی ذهنش رسوب کند.
سایهها رفتهرفته دارند دستوپایشان را جمع میکنند. از صایینقلعهی زنجان که میگذریم، سرسبزی توی آن دشت وسیع، کمرنگتر میشود. کار گرما دارد آنقدر بالا میگیرد که هی ته افق جاده، سراب میبینیم. استاد اصرار دارد که شیشه پایین باشد. سر همین زیر فشار باد، نصف موهام را بخشیدم به زمین خدا.
جایی نزدیک قزوین، ایستادهایم برای نماز؛ به امید خدا. و دوباره میزنیم به دل جاده و به امید رفع انبوه چالهچولههای آزادراه غدیر، هر دو قدم یکبار عوارض میدهیم. گویا از سال افتتاح، دیگر کسی کاری به کارِ جاده نداشته. حتی شترها هم رفتهاند خانه و تابلوی "مراقب عبور شترها باشید" بلااستفاده مانده.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵| آزادراه غدیر
@targap
🌱 بیاستعاره!
محسن حسنزاده
بامداد سهشنبه | ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 بیاستعاره! محسن حسنزاده بامداد سهشنبه | ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 بیاستعاره!
دو سال است که شبوروزهای محرم هی از میدان معلم رد میشوم و هی قلبم مچاله میشود. دو سال است منتظرم بلکه یکی از اهل دین، تذکری بدهد، تحذیری بکند، اما دریغ...
حالا ممکن است کسی بگوید وسط خبرِ به اصطلاح آتشبس و بازی تیم ملی و تفاهم و اینجور بازیها، چه وقت این حرفهاست اما خب، به گمانم اصلا برای همین چیزهاست که میجنگیم.
این، ماکت ضریح سیدالشهداست؛ وسط یکی از میدانهای پرتردد شهر. محرم که میشود، برای دو ماهِ تمام، از پستو بیرونش میکشند و میگذارندش به نمایش؛ درست مثل آکسسوار صحنه، یک اُبژهی محرمی!
چند سال پیش دوستی در مطلبی نوشته بود:"بهترین راه برای محو هر ایده، بسیار نمایاندن آن است." و چقدر این تعبیر به این موقعیت میآید.
هنرِ ایرانی، خاصه شعر ایرانی، قرنهاست که نوعی نجابت، نوعی پوشیدگی، نوعی بیان استعاری در دل خود دارد. شاعر ایرانی توی صورت یار، لب نمیبیند، لعل میبیند.
چه شد که از پس سدهها هنرورزی ایرانی، کسی تصمیم گرفت به این حد از عریانی، تقدس را در برابر دیدهی استعارهطلبِ انسانِ ایرانی، سر بازار بگذارد؟ کما این که باید پرسید پای درس چه کسی نشستید که روضهی لحظهی ذبح عظیم را در خیابان، وسط تجمع شبانهی مردم میخوانید؟ بگذریم.
چند سال قبل، با یکی از اساتید برجسته معماری ایران گپ میزدم. وسط حرفها گفت که تحقیقی کرده و فعلا نتیجهاش این شده که معماری اماکن مقدس در گذشته به گونهای بوده که به پالوده شدن زائر تا لحظهی رسیدن به ضریح کمک میکرده؛ نزعِ مرحلهبهمرحلهی پیرایهها.
در زیارت هم پیش از رسیدن به ضریح -این نهاییترین مرحله ظاهری زیارت- آدابی هست؛ اذن دخولی هست، گام برداشتن با تهلیل و تکبیر و تسبیحی هست و الخ. اما اینجا ناگهان وسط میدان، به تهِ کار میرسیم! بیتوجه، بیارادهی زیارت، بیحضور قلب، وسط صدای ترانهی بلند ماشین بغلی، وسط همهمهی تاکسیدارها که نقصِ مسافرشان را و مقصدشان را فریاد میزنند، وسطِ بوقِ بهجای فحشِ ماشینها!
درست در آنِ تمرکز، در نقطهی عبوریم!
هی گفتیم کار شیطان است که برجی ساخته در برابر کعبه، بلندتر از کعبه؛ بعد خودمان ضریح را گذاشتیم زیر پل، که روزی کرور کرور ماشین از رویش رد شود!
این آدابندانیها، ما را رفتهرفته با حرمت و احترام، بیگانه میکند. حالا البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
محسن حسنزاده
بامداد سهشنبه | ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 پیامِ امام پس از دو روز پرالتهاب، پیامِ آقا، التیامبخش بود. برای من، بیش از هرچیز، این تخاطبهای
🌱 آن نظرِ دیگر!
این یکی دو هفته هی دورخیز میکردم که چیزی بنویسم اما باز میدیدم چیزی ندارم که بر آنچه شبِ آتشبسِ کذا نوشتم، اضافه کنم.
الا این که: پس از این پیامِ روشن، آقایان دو جین جوابیهی چاکرممخلصم صادر کردهاند و ذوق کردهاند که چه راهگشا بود رهنمود امام.
برادران! این که باید تعهدات طرف مقابل پیگیری شود را که میدانستید! چه چیزش برای شما راهگشا بود؟
آنچه احتمالا نمیدانستید این بود که ممکن است به این صراحت و شفافیت، روشن شود که رهبری با شما همنظر نیست.
جوابِ این پیام، جبران مافات است، نه قدردانی!
کاش به "آن نظرِ دیگر" برگردید...
محسن حسنزاده
جمعه | ۲۹ خردادماه ۱۴۰۵| قم
@targap
🌱 آن فعلهای ماضی لعنتی!
"دیر شد؛ خیلی دیر شد. دوست داشتم چیزی بنویسم که سهمی از نگاهش داشته باشد." این است حسرتم اما خب، حالا میدانم که او دستش بازتر است برای خواندن؛ میدانم که حالا میداند در مسیر بازشناختنش هستیم.
امروز، "کلمه" به دستم رسید. روزهای جانکاهی بود زیستن با روایتهای او. حسرت دیگر نبودنش، دیگر نداشتنش، یکی از همان زخمهایی بود که به قول آن داستاننویس، روح را در انزوا، میخورد و میتراشید.
بیش از هرچیز، آن همه فعل ماضیِ توی روایتها، روحم را خراشید. بعضی از نویسندهها، فعلهاشان هنوز مضارع بود؛ انگار باورشان نشده بود. باید یکبهیک این فعلها را تغییر میدادیم و این، رنج مضاعفی بود.
آدم به بعضی از این نویسندهها و سوژههایشان، حسودیش میشود که این همه به او نزدیک بودند.
بعد از آن صبحِ تیرهرو، سعی کرده بودم که به شعرها وفادار بمانم: برایت گریه خواهم کرد،اما صبحِ بعد از جنگ.
اما خب، نشد. با هر روایت، حفرهای توی سینهام ایجاد میشد که فقط اشک میتوانست پرش کند.
کاش او را، امتِ او را و میراث او را بشناسیم؛ او که حالا بیش از همیشه در معرض شناخته شدن است.
آن شب، بعد سه ساعت زل زدن به صفحه مانیتور، جملهی اولِ یادداشتِ ابتدایی کلمه را نوشتم و تا فرداش خاموش شدم:
غیبتش، سببسازِ شدت ظهورش شد...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۸ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 منجنیق
از اساس استادیم
در جناس استادیم
فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش
ارج مینهیم اما
شعر فاضلابی را!
● یک ماه بود که با منجنیقِ آقای حسین صفا، پرت شده بودیم به دنیای شعر. یک ماه، کجدار و مریز، ذرهذره، مُمسِکانه -طوری که زود تمام نشود- شعرهای غیرفاضلابیاش را با صدای بلند میخواندیم و مینوشیدیم و بعضیها را که تحلیشان کرده بودند با صدای چاوشی، میشنیدیم، تا امشب.
رحمت به هیپوکامپتان آقای صفا. همین.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۹ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 منجنیق از اساس استادیم در جناس استادیم فاضلیم در دانش فاضلیم در خوانش ارج مینهیم اما شعر فاضلابی
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Ma Bozorgo Nadanim.mp3
زمان:
حجم:
11.8M
🌱 آوازخوان
حالا که بحث خدمات متقابل حسین صفا و محسن چاوشی شد، یک رحمت هم بر ناحیه بروکای مغزِ چاوشی بفرستم.
من هم مثل خیلیها مدتها قبل علاج و حسبیالله، فنِ چاوشی بودم؛ چه وقتی مولانا را به همان شوریدگی بلخی میخواند و چه وقتی دستمان را میگرفت و میبرد توی بازار خرمشهر. اما خب، با کُل "ابراهیم" و "نفس" و "علاج" و "حسبیالله" و "یا مولا"ش، بیشتر شیفتهی این "آوازخوان" شدم تا آنجا که دوست داشتم متن هادی معصومیزارع را بعد حسبیالله، من نوشته باشم.
همین؛ "ما بزرگ و نادانیم" را دوباره بشنوید.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۹ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
رجالهها -که دینشان انسانیت بود- عمری با "مرگ بر" آرزویشان را فریاد زدند. به آرزویشان نرسیدند، او "شهید" شد...
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| منطقه الفهود - ناصریه - عراق
@targap
🌱 عشقِ بیمرز!
بخش اول
از قلب گرمِ شطالعرب آمدهایم و قصر، آرام است. جوانها، زیر آن گچبریهای صدرنگِ صدامنشان، لباسهای سربازیشان را به تن میکنند. بسیاریشان، تا چشم باز کردهاند، تمنای سلاح به دست گرفتن را در آنها دمیدهاند؛ گذشته از سالهای بلوا، در انتظار سالهای بلوا. شطالعرب، هروز عصر، وقتی برق میرود، برای دقایقی در آغوششان میگیرد. ساحل شطالعرب، سخت و ناهموار است و آن سنگهای ساحلی، هر لحظه ممکن است راکبشان را سرنگون کنند. کف پاهام زخمی میشود اما میروم در آغوش شطالعرب؛ شاید این آب روان، بشویدم. میروم چون نمیخواهم حتی لحظهای از این لحظههای کوتاه را دور از حضورشان باشم. من طنابِ بسته به شاطی را میگیرم؛ وابستگی. و آنها رهای رها تا میانهی رود سُر میخورند و برمیگردند.
-خوشبهحال شما که آزادی در آب را تجربه میکنید. من که با طناب به ساحل وصلم.
آن که سنش بیشتر است، میخندد:"راه آزادی، فقط از استقلال میگذرد. آزادی یعنی توی چشم ابرقدرت نگاه کردن، و حرف حق را زدن. ما توی آب آزادیم اما آزادی در خاکِ شماست."
از بقیه هم شرتر است. بر خلاف بقیه، کتابخوان هم هست؛ چیزی شاید کمیاب در این حوالی و خوب میداند که چطور حرفهای گوشهدار بزند. اما هنوز حرفهای زیادی مانده که نزدهایم. زود رسیدهایم به اینجا. برای من اما فرایند رسیدن، مهمتر است از خود رسیدن؛ خاصه زود رسیدن. این است که وقتی جوانِ نشسته در ساحل -که پوستش با آب شط نمیسازد- فریاد میزند که جمع شوید تا فیلم بگیرم، از به حاشیه رفتن حرفها استقبال میکنم.
گوشیم را از روی لباسهای تا شده بر ساحل شط، برمیدارد و از ما، توی آب فیلم میگیرد و بلند میگوید:"ایران و العراق؟" و دوستانش میگویند:"لایمکنالفراق..." و من اضافه میکنم:"حتی بالنهر..." میخندیم.
آمدهام به یکی از قصرهای صدام که حالا مقر حشد است در بصره. بعد ساعاتی حرفهای گرم زدن با معاون حشد بصره، میبرندم به خوابگاه بچههای حشد، یکی از ساختمانهای قصر که حالا از تبرج، فقط گچبریهای زیبای رنگی را دارد؛ مابقیش موکت است و چند تخت فلزی زهواردررفته و تشکهای تاریخمصرفگذشته.
هرچه اصرار میکنم که مرد به حرف فرمانده گوش نکند و روی تختش بخوابد، افاقه نمیکند.
با شکستهترین لهجهای که تا حالا شنیدهام حرف میزند. به اعتذار بلند میشود. دستش را دراز میکند و صورتش را به شانهام نزدیک میکند و سهبار، جایی در هوا را میبوسد؛ بیهیچ تماسی!
دستهایمان را از هم جدا نمیکنیم.
جوان میگوید:"حالا غصه نخور. پول تخت را حساب میکنیم." و به ثانیه نمیکشد که میگوید:"شوخی کردم."
و حالت چهرهاش غمگین میشود و میداند اما میپرسد که مراسم تشییع آقا در عراق، چطوری است؟ بعد، صداش را میآورد پایین و میپرسد:"نمادین است، یا سید واقعا میآید؟"
انگار از آمدن کسی که زنده است حرف میزند؛ و البته که زنده است.
این را در مدل حرف زدنِ جعفر، در ناصریه هم دیدم تا وقتی که به حسرتِ حتی یکبار ندیدنش از نزدیک رسید.
جعفر از بچههای سرسخت و بلکه سرتق ناصریه است. توی بیمارستان کار میکند اما همه اهتمامِ روز و شبش، نظامی است. من را که برد به اتاقش، وقتی رفت بیرون، به کتابهاش سرک کشیدم. دو تا تحریرالوسیله بین کتابهاش بود. یک جلوه از خمینی، پدرش را بدری کرده بود و خودش را شیفتهی سیدعلی. با نوری که به قلبش تابیده، یاد گرفته که در کنار شر، چطور زندگی کند؛ مثل یک سربازِ همواره آماده که نازپرورد تنعم نیست.
ظهر است که فیلمهای گوشیش را یکبهیک نشانم میدهد و من، شتابزده، یادداشت برمیدارم؛ شعارهایشان را وقتِ تظاهراتِ حمایت، شعرهای وقتِ حوسه، بعد قطعی شدن خبر شهادت آقا، فیلمِ عملیاتهای کتائب و الخ.
دستم را گذاشتهام زیر چانهام و خوب گوش میکنم و تلاش میکنم که تمرکزم روی شنیدن باشد، نه قطراتِ اشکی که پیدرپی میچکند.
مکانیسم دفاعیم را از دست دادهام. خودم را برای صبح شنبه آماده کرده بودم اما بهمان شبیخون زدند. وداعها، زودتر از شنبه شروع شد و من بیسپر بودم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۲ تیر ماه ۱۴۰۵| آلجويبر | گرمةحسن- عراق
@targap