eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم رفتیم توی کوچه کناری که دیوارهاش پر از شعرهای عاشقانه و شعارهای حماسی بود. داشتیم عکس می‌گرفتیم که جوانی آمد نزدیکمان. اگر بچه‌ی "شابدُالعظیم" بود و پنجاه‌شصت سال زودتر به دنیا آمده بود، می‌توانست دو جین نوچه دور و برش داشته باشد. داش‌مشتی، کنجکاو و البته هنرمند بود‌. ما را برد توی کافه‌شان؛ کافه‌ی مناطق محروم! -از همان اول که دیدمتان فهمیدم ایرانی هستید! نگران بودم که بهتان گیر بدهند. نشستیم به گپ زدن. توی کافه، پرچم حزب‌الله و عکس امام و کلی نماد سیاسی‌مذهبی دیگر را نصب کرده. محمد، گرافیک خوانده و شعارها و تصویرهای روی در و دیوارِ محله، اغلب کار اوست. توضیحاتی درباره محله‌شان می‌دهد و ملاحظات امنیتی را گوش‌زد می‌کند. -انتهت الحیاة بعد استشهاد سیدحسن؛ زندگی پس از سیدحسن، تمام شد... این‌ را می‌گوید اما بعد دو جین، استدلال قلبی ردیف می‌کند که "بمیری تو نمیرد این سبق" می‌گویم از خیلی‌ها توی بیروت شنیده‌ایم که حملات ایران کافی نیست. محمدِ ۲۶ساله می‌گوید این جنگ، فرمانده دارد و او خودش تشخیص می‌دهد که کافی بوده یا نه! این همه اعتماد، شاید راز آرامشِ این روزهایشان است. حسن، برادرِ محمد می‌آید وسط بحثمان. چند تا کلمه‌ی فارسی می‌گوید و بعد عشقش را می‌ریزد وسط داریه:"خدا کند جنگ تمام شود. جنگ که تمام شود، مثلا یک ماه دیگر، من با پول‌هایی که جمع کرده‌ایم می‌آیم ایران، زیارت" پیش‌نهادِ قهوه‌اش را از سرِ تعارف رد می‌کنیم(خب، بیش‌تر اصرار کن!) سرِ همین مشغول قهوه درست کردن برای دو نفرِ دیگر می‌شود و آوازش گل می‌کند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش دوم رفتیم توی کوچه کناری که دیوارهاش پر از شعرهای عاشقانه
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش سوم فارسی می‌خواند و می‌گوید این شعر را برای رحلت امام خوانده‌اند. نمی‌گذارد از فارسی خواندنش برای امام فیلم بگیرم اما رضا می‌دهد که صداش را ضبط کنم. فالش می‌خواند، بدجوری خارج است اما حالش، افکارش عجیب داخلِ دایره‌ی حق است! آواز خواندن حسن و نشان دادن چند تا مداحیِ ایرانی که تمام می‌شود، محمد، دستمان را می‌گیرد و می‌برد تا چرخی توی محله بزنیم و جداریات -دیوارنوشته‌ها- را ببینیم. می‌رویم نزدیک خانه‌شان. خانه‌ی هم‌سایه، یک دوسه‌طبقه‌ی قدیمی است که درست وسطش، آرمِ اللهِ پرچم ما را زده‌اند. محمد می‌گوید، این آرم را ۴۴ سال پیش -بعدِ پیروزی انقلاب- زدند این‌جا. کمی آن‌سوتر روی دیوار دو تا تصویر از امام را نشانمان می‌دهد؛ یکی‌ش مالِ ۴۴ سال پیش است و یکی‌ش را هم محمد، همین دو سال قبل با شابلون کشیده. از کوچه‌ی عکس‌ها به کوچه‌ی شعارها می‌رویم. "ما مشتاق روبرو شدن با اسرائیلیم" محمد این را روی یکی از دیوارها نوشته. از کنارش می‌گذریم و می‌رویم به مدرسه‌ی کوچکی، تهِ همین کوچه، که نازحین در آن زندگی می‌کنند. توی دفتر مدیرِ مدرسه، دخترِ نوجوانی نشسته. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش چهارم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش چهارم @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش چهارم محمد، داییِ فاطمه است. اتفاقی عکسِ پس‌زمینه گوشی فاطمه را می‌بینیم: "تصویرِ شهید ابراهیم هادی" و همین سرِ صحبت را باز می‌کند. چهارده‌ساله است و خواندن ترجمه‌ی عربیِ "سلام بر ابراهیم" دلش را برده. لوطی‌گری‌های ابراهیم توی خاطرش مانده و بین ویژگی‌هاش، "حیای ابراهیم" را می‌پسندد. از شهدای ایرانی، شهید چیت‌سازیان را هم می‌شناسد. دارم فکر می‌کنم که کاش، کتاب‌های بیش‌تری به عربی ترجمه می‌شد... بعدِ فاطمه می‌رویم سراغ یکی از آواره‌ها. کنارِ ورودی یکی از کلاس‌ها یک میز گذاشته‌اند. می‌نشینیم دور میز. تاریک است و گویا طبق معمول برق‌ها رفته؛ در واقع در لبنان این که برق به استمرار باشد، غیرطبیعی‌تر از رفتن برق است! مردِ کامل‌سن، آدمِ متشخصی است و ظاهرش، مثل خیلی از آواره‌های مدرسه‌نشینی که این چند روز دیده‌ایم نشانی از آوارگی و حتی اندوه ندارد. گویا آوارگان دارند مو به مو به فلسفه‌ی "طنش، تعش، تنتعش" عمل می‌کنند و بعدِ حوادث، درگیر ماجرا نمی‌شوند؛ سهل می‌گیرند: یک تغییرِ موقعیت و سپس ادامه‌ی زندگی! مرد بچه‌ی جنوب است اما خانه‌اش توی ضاحیه بوده و حالا ناچار شده ترکش کند. -سیدحسن زنده است... مگر می‌شود زیرِ زمین، برای خروج اضطراری، نقبی نزده باشند؟ این‌ها را که می‌گوید، هم‌سرش که کمی دورتر ایستاده، تکرار می‌کند که باور نمی‌کنیم سیدحسن شهید شده باشد؛ خدا به او طول عمر بدهد! پسر خردسالی هم دم گوشِ محمد چیزی می‌گوید:"گفت که لطفا نگویید "شهید" سیدحسن!" مرد می‌گوید ایران هرکاری که می‌توانسته و می‌تواند، برای مقاومت کرده و می‌کند اما دولت‌های ترسوی عربی، از رساندن یک تکه نان به غزه عاجزند. -ارتش لبنان؟ لبنان، کشورِ سیاحت است؛ ارتشش هیچ‌وقت قوی نبوده. محمد می‌پرد وسط حرف‌های مرد: فرماندهی ارتش، انگار فقط دست خود ارتشی‌ها نیست؛ دست آمریکاست! چه می‌پرسیم؟ کشوری که حتی تیم‌های فوتبالش، با تقسیماتِ عجیبِ سیاسی‌مذهبی شکل گرفته و مدت‌هاست سرِ اختلاف‌ها رئیس‌جمهور ندارد، چه کنشی می‌خواهد علیه دشمنش داشته باشد؟ با آدم‌های مدرسه خداحافظی می‌کنیم. محمد می‌گوید هرجای لبنان، هر کاری داشتی، کافی است به من زنگ بزنی. دارد دیر می‌شود. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش پنجم تا فلافل لبنانی را اشتباه سفارش بدهیم، علی، -دوست جدیدمان- از راه رسیده که ما را ببرد طرابلس. فلافل‌های اضافه‌مان را بارِ ماشین می‌کنیم و راه می‌افتیم. علی می‌گوید بعلبک این روزها خطرناک است و ممکن است همین‌طوری که داریم می‌رویم، پرنده‌ها، بمب‌هایشان را بریزند روی سرمان و بعد کی می‌خواهد جواب پس بدهد؟ لذاست که به جای بعلبک، فعلا شهرِ حشیش‌های قرمز را ترک می‌کنیم و می‌رویم به طرابلسِ سبز! طرابلسِ زیبا، یکی از مراکز جمعیتیِ اهل سنت لبنان است اما با این وجود چند روز قبل، اسرائیل، یک خانواده را توی طرابلس زده. بعضی‌ها می‌گویند ممکن است اسرائیل حمله‌اش را همزمان از طرابلس و جنوب شروع کند و از دو طرف، بیروت را تحت فشار بگذارد. الله‌اعلم! جاده بیروت-طرابلس به طور ناجوانمردانه‌ای شلوغ است؛ چون خیلی‌ها کارشان که توی بیروت تمام می‌شود، برای رهایی از ترسِ انفجارهای شبانه، راهیِ شمال می‌شوند. بیروت انگار دوباره رسیده به شعر نزار قبانی: "و ابرهای پاییزی/ که از جزایر یونان می‌آمدند/ از آن که به سواحل لبنان نزدیک شوند، می‌ترسیدند" توی مسیر از "البترون" می‌گذریم که یکی از توریستی‌ترین مناطق لبنان است. و بالاخره به طرابلس می‌رسیم. جایی وسط یکی از میدان‌های طرابلس، نوشته‌‌اند: طرابلس؛ شهرِ صلح، بهشتِ لبنان. از شهر جنگ آمده‌ایم به شهرِ صلح؛ به از نشستنِ باطل! محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول انتظار برای مدتی نامعلوم، روانِ آدمی‌زاد را آزار می‌دهد. این "الله‌اعلم"‌هایی که خلق‌الله توی مدرسه‌ی آوارگانِ جبل‌محسن در جوابِ سوال از پیش‌بینی‌شان درباره پایانِ جنگ می‌گفتند، نگرانم می‌کند. بعدِ سیدحسن، انگار ترکیب متناقضی از ناامیدی و امیدواری به جامعه تزریق شده! و جامعه‌ی شیعه، ریسمان‌هایی دارد که به آن چنگ بزند و تاب بیاورد. این‌ها سرجمع احساساتم توی مدرسه‌ی آوارگان جبل‌محسن در شرق طرابلس است. خیلی‌ها نزدیک دو هفته است که خودشان را رسانده‌اند این‌جا؛ یعنی درست بعد از شنیدن خبرِ شهادت سیدحسن؛ خبری که باورش نمی‌کنند اما هراسانشان می‌کند. آوارگانِ قبلِ خبر شهادت، می‌گویند وقتی خبر رسید، مدرسه، رفت توی لاک سکوت؛ بعد فریاد و شیون؛ بعد امید به زنده بودن سید. توی حرف‌ها وقتی می‌گوییم شهید سیدحسن، بهشان برمی‌خورد. دخترِ ۲۲ساله‌ی پرستاری که مدتی است توی مدرسه، کنار مردم است، شوخی‌جدی می‌گوید یک‌بار دیگر بگویید شهید، دعوایمان می‌شود! خانواده‌ها جانشان را برداشته‌اند و از خانه‌ها زده‌اند بیرون؛ بچه‌ها وقت نکرده‌اند حتی کتاب‌های درسی‌شان را بردارند. مسئولانِ آموزشی این‌جا گفته‌اند می‌خواهند از ماه آینده مدرسه‌ها را شروع کنند اما نه بچه‌ها آماده‌اند و نه مدرسه‌ها. مدرسه‌ی جبل‌محسن هم نمی‌خواهد به نفع کلاس درس، بی‌خیالِ اسکان آواره‌ها شود. این‌جا توی مدرسه هرکس از جنگ زخمی به دل دارد. یکی خانه‌اش خراب شده، یکی سرِ ماجرای پیجرها کسی از نزدیکانش آسیب دیده و خیلی‌ها رنج آوارگی را تحمل می‌کنند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول انتظار برای مدتی نامعلوم، روانِ آدمی‌زاد را آزار می‌ده
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش دوم مردِ جوانی می‌گوید این آواره شدن، بخشی از مشارکت در مقاومت است. می‌گوید درست است که بین جنگ‌های چهل‌پنجاه سال گذشته‌ی لبنان، این یکی از بقیه برایمان سخت‌تر است اما به هر حال این اولین جنگمان نیست. سخت‌تر است؛ جوان می‌گوید سخت‌تر است چون این "حرب الکترونیکی" است. توی حیاط مدرسه، نوجوان‌ها را جمع می‌کنیم که گپ بزنیم. پس‌زمینه گپ زدن‌مان دو تا بچه‌ی پنج‌شش ساله دارند با مداد گلی برای هم رژ لب می‌زنند. نوجوان‌های مدرسه، کتاب نمی‌خوانند؛ نه فقط درسی، کلا کتاب نمی‌خوانند! کاش کسی فکری به حال این نوجوان‌ها بکند. می‌پرسم حاضرند برای این که مقاومت پیروز شود، چه کنند؟ می‌گویند مسائل امنیتی را بیش‌تر رعایت می‌کنند و مثلا کم‌تر توی گوشی، اطلاعات رد و بدل می‌کنند. پدر یکی از بچه‌ها می‌گوید خانه‌هایمان اگر خراب شود، مجبور باشیم روی خاک زندگی می‌کنیم اما از مقاومت حمایت می‌کنیم؛ تا مرگ. وسط حرف‌ها، بچه‌ها هی گوشی‌هایشان را رو به ما می‌گیرند و عکسِ خرابی‌های دور و بر خانه‌شان را نشان می‌دهند. دلشان با مقاومت است اما نمی‌دانم اکنونِ این بچه‌ها، چقدر به فردای "حرب الکترونیکی" و جنگ‌های ترکیبی کمک می‌کند. یکی از ایرانی‌لبنانی‌های این‌جا وقتی پرسیدم ایرانی‌ها چه کارهایی می‌توانند برای لبنان بکنند، یک لیست ردیف کرد که مهم‌ترینش این بود: کاش جوان‌ها بروند توی رشته‌هایی که مقاومت را تقویت می‌کند، درس بخوانند. عقلای قوم، کاش تدبیری بکنند. محسن حسن‌زاده | شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
صلی‌الله علیک یا فاطمةالزهرا (س)... @targap
پدر، عشق، پسر... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۲ دیشب دوباره ضاحیه زیر آتش بود. چند دقیقه‌ی بعد از این که از روضه‌الحوراء رسیده بودیم، صداها شروع شد. دزدانه، اواخر شب شروع می‌کند تا فجرِ کاذب. با همه این فشارها اما اسرائیل هنوز طعم پیروزی را نچشیده. چند لشکرِ اسرائیل پشت مرزها هستند اما هنوز نتوانسته‌اند به طور گسترده خاک لبنان را در اختیار بگیرند. خبرها را بخوانید؛ حزب‌الله هرروز دارد مواضع اسرائیلی‌ها را توی خاک اشغال‌شده می‌زند. بیروت امن نیست؟ سلمنا! اسرائیل هم امن نیست. فکر کن! پهپادت از بالای سر کرور کرور عامل شناسایی بگذرد و صاف بخورد توی ویلای نتانیاهو! این‌ها رویای شکست‌ناپذیری اسرائیل را -برای بارِ چندم- شکست می‌دهد. این را خیلی‌ها توی لبنان می‌گویند که لبنان غزه نخواهد شد. حزب‌الله نمی‌گذارد. از طرفی، به قول برادری، گذشتِ زمان، به نفع مقاومت است. دندان‌های به هم فشرده‌ی رزمندگانِ منتقم، رشته‌های استیصال را می‌بُرد. وانگهی، این روزها، خیلی‌ها در لبنان احساس کرده‌اند که ولو استراتژیک، چاره‌ای جز حمایت از حزب‌الله ندارند؛ حزب‌الله نبود، نه فقط ضاحیه، الحمراء و جونیه هم زیر چکمه‌های سربازان اسرائیلی بود. القصه که فرماندهان را از آسمان می‌زنند اما سرنوشت جنگ روی زمین تعیین می‌شود. بسم‌الله. محسن حسن‌زاده | جمعه | ۴ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir