eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
321 عکس
22 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 خونِ تازه در رگ‌های خون‌خواهی... بخش اول ساعت نزدیک دو شب است که از خانه‌ی شهید "اومید" در منطقه آل جویبر، برمی‌گردیم ناصریه؛ از راهی باریک و تاریک، محاصره‌شده میان رود و نخلستان؛ در میان خانه‌هایی که هرکدام‌شان موکبی‌ست. صدای باد و همهمه‌ی جیرجیرک‌ها و اندوه مداحی‌ها که سیدجعفر، محض خاطر من، ایرانی‌ش را می‌گذارد، با هم ترکیب می‌شود. می‌گوید این، زبانِ حال ایران است. سیدجواد پرئی می‌خواند:"پرچم همیشه بالاست..." برای اولین‌بار حال مصیبت‌زده‌ها را دارم. حامی مظلومان، حالا خود مظلوم شده بود؛ مظلوم‌تر... بوی شریعه را باد می‌کشد توی ماشین و مزه‌ی گسِ آب شریعه توی دهانم تکرار می‌شود. سیدجعفر دست برنمی‌دارد. رسولی می‌خواند:"چرا برات نگران نباشم، که نفست دیگه برنمی‌گرده..." هردو مدتی‌ست ساکتیم و من دارم به علی، دوست لبنانی‌ام فکر می‌کنم که این مداحی‌ را توی مسیر مجدل‌سلم با حرارت می‌خواند؛ که حالا پاسپورتش زیر آوار است؛ که بالاخره موفق شده راهی پیدا کند و شاید بتواند خودش را برساند به تشییع. دلم برای علی تنگ شده... بعد محمود کریمی می‌آید و دلمان را می‌برد کربلا:"آه! ساکن کربلا..." میهمان داری... بعد جعفر گوشی‌ش را با ذوق نشانم می‌دهد که ببین وقتی تیم سعودی‌ها آمدند برای وداع با پیکر آقا، قاری چه آیه‌ای خواند:"قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَىٰ كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصَارِ..." اگر فیلم، درست باشد، عجب انتخابی کرده‌اند تیم وداع... وداع؟ هر لحظه که به دیدار نزدیک می‌شوم، سینه‌ام از خشم تنگ‌تر می‌شود. شبِ عجیب دردآلوده‌ای است؛ شبی طولانی و کش‌آمده و غم‌انگیز. چند شب پیش از سر اندوه به ابوشمس، دوستِ نویافته‌ام در بصره گفتم که من آقا را تشییع نمی‌کنم، مشایعت می‌کنم. و بعد هردو لحظاتی ساکت شدیم و چون خمشان بی‌گنه، روی بر آسمان و در و دیوار کردیم و چشم‌های‌مان را از هم پنهان کردیم و من تلاش کردم که برای لحظاتی، جریان آزارنده‌ی خیال را توی مغزم متوقف کنم و برای لحظاتی، به هیچ‌چیز فکر نکنم؛ و نتوانستم‌. منهای خوفی که تصور آن تابوتِ روان بر دست‌ها، به دلم می‌اندازد، این تشییع در این زمان به دلم چنگ می‌زند. این را ابوشمس خوب فهمید؛ یعنی خودش گفت فهمیده و بعد دستش را گذاشت روی شانه‌ام و شانه‌ام را فشرد. تشییع باید زودتر از این‌ها، در گرماگرمِ جنگ انجام می‌شد؛ و من البته می‌دانم که دو جین مصلحت برای برگزار نکردنش می‌شود ردیف کرد و جملاتی از این دست که اگر مجبور نبودیم چه و چه. اما، حس احتمال تبدیل این تشییع به یک مناسک شیک برای سوگواری، نگرانم می‌کند. حال مزخرفی است. فکر کردن به این‌ها خشمگینم می‌کند و نوشتنش، شرمسار. هربار که به این موضوع فکر می‌کنم، رگ‌های توی چشمم سرخ می‌شود و انگار کسی مردمک چشمم را از درون، هُل می‌دهد. دمِ آقای رمضانی گرم که خونِ تازه می‌دمد در رگ‌های خون‌خواهی. تشییع یا باید خشم‌مان را شعله‌ور می‌کرد و عامل پیروزی می‌شد یا باید در انتهای پیروزی نهایی انجام می‌شد. با این حال ورِ آرام‌تر ذهنم می‌فهمد که اتفاق بزرگی در حال رخ دادن است. در این سرزمین، حسین‌بن‌علی(ع) تشییع نشد و مزار امیرالمومنین(ع) تا سال‌ها خاموش و پنهان بود اما حالا یک عالمِ ایرانی، ولیِ فقیه، یک مبارزِ ستم‌ستیز مثل اجدادش، در سرزمین عرب، قیامت به پا خواهد کرد. تمام نخواهد شد؛ اثرِ این خون، تمام نخواهد شد... بگذریم... عصر، می‌رویم دفتر کتائب که با چند نفر از زنان ناصریه که کار فرهنگی-رسانه‌ایِ مردمی می‌کنند گپی بزنیم. یکی از زن‌ها که مسن‌تر است می‌گوید بعد شهادت آقا، خیلی از تشرینی‌ها متحول شده‌اند. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید چون فکر می‌کردند ایران، پشت پرده، با اسرائیل و امریکا بسته! این است قدرت شستشوی مغزی رسانه‌ها و البته اشتهای داخلی به عکس یادگاری گرفتن با دشمن. بزرگان عشایر هم آمده‌اند که ازشان فیلم بگیرند برای دعوت مردم به حضور در تشییع. جعفر اشاره می‌کند که بزرگان عشیره می‌گویند دو کلام حرف بزن. می‌گویم آقا، بزرگان عراق را احترام می‌کرد. آقا، دوست داشت عراق، مثل ایران قوی باشد. او خودش، یک ایرانِ قدرتمند ساخت؛ کاری که خیلی‌ها نتوانستند بکنند. وقتی گفت مثلی لایبایع مثله، می‌فهمید که تهدید نزدیک است، اما میدان را خالی نکرد. حالیه آقا دارد می‌آید عراق و این، اتفاقی تاریخی است. ما معتقدیم این تشییع، پایانِ ماجرا نیست. این، البته آخرین دیدار با آقاست و این‌بار آقاست که به دیدار ما می‌آید. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
آه از شعارهای عراقی‌ها... من دارم شعار به شعار، کم می‌شوم... وقتِ شهادت آقا حوسه می‌کردند و می‌خواندند: یا حسین... یابنک ما ضم روحه... حسینا! پسرت، خودش را پنهان نکرد... ای حسین... مپسند که پس از او دیرزمانی زنده بمانم... ●●● این عکس را چهار سال پیش در ناصریه گرفتم. تشرینی‌ها هنوز به ایران ناسزا می‌گفتند. تو ببین این خون، با ناصریه چه کرد که هزاران‌نفر بر سر زدند و حوسه کردند و حماسه خواندند... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 مرزدار! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 مرزدار! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 مرزدار! ● خودش را توی اتاق حبس کرده بود؛ برای اعتکاف. سه روزِ تمام خدا می‌داند، چی خوانده بود و چه کرده بود. وقتی پیمانه‌ی سه‌روز پر شد، آمد بیرون و به پدرش گفت که اگر رفت و برنگشت، یخچالش را بدهند به کدام خانواده و الخ. اول ماه رمضان، برای عید فطر، لباس سپید خریده بود اما نپوشیدش. گفت که هنوز چهلمِ سیدعلی خامنه‌ای نرسیده. دو روز قبل رفتنش، استوری گذاشت:"قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ." قبل این که برود مرز القائم، رفت بغداد که دوستش را ببیند. خوب در آغوشش گرفته بود و گفته بود که این آخرین دیدار ماست. مثل همیشه، کلی نوشابه خرید و رفت محل خدمتش، در مرز القائم؛ که وقت معطلی پیرزن‌ها و پیرمردها، نوشیدنیِ خنک بهشان بدهد. صبح آن روز، زنگ زد به پدرش. پدر، کنسول‌گری ایران بود که کمک‌هاش را برساند به ایران. به پدرش گفت که به نام من هم، پولِ نقد کمک کن؛ و چهار ساعت بعد، شهید شد... پدر می‌گفت این کمک به ایران، جوازِ شهادتش بود... برادرش، ساعت شهادت را دقیق می‌گوید: یک و سی‌ونُه دقیقه‌ی ظهر... برادر، فیلمی را از شهید نشانم می‌دهد که شوخی‌جدی می‌گوید شهید بعد شهادتش نیاز دارد که برایش فاتحه بفرستند یا چیزی خیرات کنند؟ نیاز دارد؟ معلوم است که ندارد! بعد صدای او را برایم می‌گذارد که پنج روز قبل شهادتش دارد به برادرش می‌گوید خدا شهادت را روزی‌ام کند؛ می‌خواهم مثل سیدالقائد شهید شوم... بعد توی عکس‌هاش می‌گردد و عکسی از سال ۲۰۱۴ را نشان می‌دهد که علیرضا، اسلحه‌ای اندازه قدش به دست گرفته. غصه می‌خورده که به خاطر سن کم، نمی‌گذارند برود جنگ با داعش. علی‌رضا غالی، یکی از ده‌ها شهید مظلوم و گمنامی‌ست که هدفِ امریکا شدند؛ به جرمِ حمایت نظامی از ایران، از حق... پدر می‌گفت بعد شهادتش، از شهرهای مختلف عراق و حتی از کشورهای دیگر -مثل عمان- برای تسلیت به او زنگ زده‌اند. دوستان زیادی در منطقه، از شهادتش متاثر شدند. شاید برای همین تاثر بود که آمد به خواب یکی‌شان تا خیال همه را راحت کند:"چرا دوستانم متاثرند؟ اگر بدانید ما کجا هستیم... اگر بدانید که هرروز پشت سر سیدالشهداء نماز می‌خوانیم..." محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| ناصریه- عراق @targap
🌱 جای دست‌های تو... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جای دست‌های تو... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
🌱 جای دست‌های تو... کاری ندارم به شعر بلندی که پدرش، ارتجالاً، وقتی خبر پیروزی انقلاب را شنید، سرود یا این که بعد شعله‌ور شدن جنگ در ایران، دلش خواست که در ایران موکبی بزند و خب، پول زیادی می‌خواست و مادرش، چراغ اول را با همه پس‌اندازش روشن کرد و بعد هم‌سرش دومین چراغ را با همه پس‌اندازش... اما احوالِ سیدفؤاد، مدیر فریق انصار حشدالشعبی در بصره، درباره پرچم ایران، چیزِ دیگری‌ست. سید می‌گفت خبر شهادت آقا که آمد، خانه بوده. گوشی‌ش زنگ خورده و تا برداشته، دوستش گفته انا للّه و انا الیه راجعون... خانه، به ثانیه‌ای بیت‌الاحزان شد. بصره شعله‌ور شد و مؤذن‌ها در مسجدها، تکبیر گفتند، در غیر وقت اذان... زن و مرد آمده بودند بیرون و به سر و سینه می‌زدند. سید می‌گفت فکرش را نمی‌کردیم که جسارت به این‌جاها بکشد. بعد از آن بود که خیلی‌ها به نیروهای حشد فشار می‌آوردند که برویم ایران و در جنگ شرکت کنیم. بچه‌های حشد جمع شدند. می‌گفتند باید اسلحه‌مان را برداریم و مستقیم کمک نظامی کنیم و نیروهای دشمن را بزنیم. سید می‌گفت ما می‌خواستیم در این مسیر قربانی شویم و جان‌مان را فدا کنیم. با فرماندهان حشد مشورت کردند و بعد رفتند ایران و با نیروهای سپاه نشستند. سید می‌گفت ایران از ما کمک نظامیِ مستقیم نمی‌خواست. با این حال به این جوابِ ایران اکتفا نکردند. کمک‌های مردم را جمع کردند و دو ماه تمام، کنار سیتی‌سنتر آبادان، موکب زدند. -این کم‌ترین کاری بود که می‌توانستیم بکنیم. سید چندبار این جمله را گفت و بعد لبخندی نشست روی لب‌هاش و گفت که خبر انتخاب آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، کمی از اَلَم فقدان سیدُالوَلی را کم کرد. سید، چند روزی وسط جنگ آمده ایران‌. خیابان به خیابان کنارِ جمعیتِ شب‌شکن، ایستاده و با لهجه‌ی عراقی-فارسی شعار داده و جایی در حوالی ولیعصر، پرچم برافراشته‌ی ایران را دیده و کسی شکسته‌بسته برایش توضیح داده که کرور کرور آدم توی صف‌اند که دقایقی این پرچم را نگه دارند؛ بی‌وقفه، بیست‌وچهارساعته! و دلش رفته برای این که لحظاتی این پرچم را بالا نگه‌دارد و به او که نوبتش بوده التماس کرده که کمی از آن دقایق را به او ببخشد و نوبت‌دار شکسته‌بسته جواب داده که هیچ می‌دانی برای این دقیقه‌ها چقدر صبر کرده‌ام و این نوبت چقدر قیمت دارد؟ و کسی به دفاع از او برآمده و لب گزیده و به نوبت‌دار گفته که میهمان عراقی است و چه و چه! پرچم را به دست گرفته بود؛ فقط چند دقیقه؛ و وقتی حالا آن لحظات را تعریف می‌کرد، صداش می‌لرزید و هی بغضش را فرومی‌خورد و هی چشم‌هاش سرخ می‌شد. می‌گفت آن لحظات روی ابرها بوده انگار. دست‌هاش را روی میله پرچم محکم کرده و جریان آرامش به قلبش سرایت کرده. پرسیدم چرا؟ گفت من دستم گذاشتم جای دست‌های سید. او بود که پرچم را چند دهه بعد امام، بالا نگه داشت. او بود که پای برافراشته ماندن این پرچم، جانش را داد. گرمای دست‌های او را روی میله‌ی آن پرچمِ بیست‌وچهارساعته احساس می‌کردم... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 خونِ تازه در رگ‌های خون‌خواهی... بخش اول ساعت نزدیک دو شب است که از خانه‌ی شهید "اومید" در منطقه
🌱 خون تازه در رگ‌های خون‌خواهی بخش دوم شیخ‌قیصر، بزرگ عشیره‌ی آل‌جویبر اول صف شیوخ نشسته و طرز نگاهش می‌گوید که انتظار دارد ادامه بدهم. می‌گویم ما، چند میلیون‌نفر همه به جای او به امام حسین سلام می‌کنیم. رنج می‌کشیم و سلام می‌کنیم. چند میلیون سلام! شهادت آقا، آخرین ماموریت او بود. رفت و ملتش را مبعوث کرد؛ کاری در قد و قواره‌ی جبراییلِ امین. خون او، قصاص می‌خواهد و ان‌شاءالله که ما و شما، در این قصاص هم شریک باشیم. دیده‌بوسی می‌کنیم و می‌رویم خانه‌ی یکی از نماینده‌های مجلس که خودش مجاهد است و شمشیرزن. وقت شام هم می‌رویم مطعم ابوزهراء اما قبلش حمزه و جعفر، کلیپ‌های اجتماع حیرت‌انگیز و عزاداریِ شگفت مردم ناصریه بعد شهادت آقا را نشانم می‌دهند. شعارها به تمامی تباهم می‌کند. هوسه می‌کردند و می‌خواندند: یا حسین ابنک ما ضم روحه... حسینا! پسرت خودش را پنهان نکرد... شعارها به شکل رنج‌آوری روانم را بهم می‌ریزد؛ آن‌قدر که مثل دیوانه‌ها وسط مطعم، اشک‌هام بی‌اختیار می‌ریزد و هی می‌خواهم آبروداری کنم و نمی‌شود. اشک‌هام متصل می‌شود به روضه‌ی عشیره‌ی الحسینات در منطقه‌ی العگر. درمانده‌تر از آنم که در برابر درمان روضه مقاومت کنم. سبک‌تر می‌شوم. جعفر و حمزه توی راه درباره تغییر مردم ناصریه بعد شهادت آقا می‌گویند. جعفر می‌گوید یادت هست چهار سال قبل که آمدی، توی ماشین‌هایمان سلاح داشتیم؟ سلاح داشتیم، چون ایرانی همراهمان بود! نگاه تشرینی‌ها این‌طوری بود به ما! و حالا دیگر نیازی به سلاح نداریم؛ خود تشرینی‌ها روز عزاداری برای آقا، هوسه می‌کردند. آخر شب می‌رویم خانه‌ی ابومصطفی. با چشم‌های نافذش طوری آدم را نگاه می‌کند که هر لحظه گمان می‌کنی کار بدی کرده‌ای. نماینده مجلس هم دو دقیقه بعد می‌رسد. گپ می‌زنیم و چای می‌نوشیم. پیرمرد شوخی هم میهمان است که می‌گوید به‌ترین راه یاد گرفتن فارسی، ازدواج است. می‌گویم این راه برای عربی هم جواب می‌دهد؟ می‌گوید نه! برای عربی باید قرآن خواند! می‌گویم آن‌چه را برای خود می‌پسندی، برای دیگران هم بپسند. می‌گوید خب قرآن را می‌پسندم! شوخی را ادامه بدهم به ضررم تمام می‌شود؛ حاضرجواب‌تر از این حرف‌هاست. بعد با ابومصطفی درباره کارهای فرهنگی‌شان در ناصریه حرف می‌زنیم تا وقتی چشم‌های‌مان خسته می‌شود. با حمزه برمی‌گردیم خانه‌ی سیدجعفر و خاطرات لبنان را مرور می‌کنیم؛ دمی آسایش، ز دنیا و شر و شورش. تمام شب خواب‌وبیدارم و هی گوشی‌م را چک می‌کنم که ببینم ماجرای وداع و نماز به کجا رسیده. همه توی یک حال‌وروزیم و احتمالا هیچ‌کدام‌مان عمقِ فاجعه‌ی حال همدیگر را نمی‌فهمیم. هنوز باورم نمی‌شود داریم چه می‌کنیم. این تصاویر حقیقی است؟ نماز می‌خوانند بر پیکر امام؟ ربِ یسر و لاتعسر... ●●● صبح، جعفر با لباس پرستاری‌ش می‌آید پای سینی صبحانه. باید برود سر کارش و دیرش شده. من را می‌سپارد به پدرش و می‌رود؛ پدرش که سال‌های جنگ را در سپاه بدر بوده و حالا معلم بازنشسته‌ است و امامِ مسجد. توی راه درباره شیر مرغ و جان آدمی‌زاد حرف می‌زنیم. پدر جعفر می‌گوید درس‌های حوزه در ایران مفیدتر است. می‌گوید نجفی‌ها فقط کتاب‌های گذشتگان را می‌خوانند اما موضوع بعضی درس‌ها در قم جدیدتر است. من را می‌رساند ترمینال و می‌سپاردم به راننده‌ای و به رغم دست‌وپا زدنم، پول تاکسی را حساب می‌کند. دیده‌بوسی می‌کنیم و می‌رود. حالیه راهی سماوه‌ام. تا چشم به هم بزنم، رسیده‌ام. خضر می‌آید دنبالم. صاف می‌رویم دنبال دوستش ابومحسن و با هم می‌رویم دانش‌گاه و با رئیس دانش‌گاه سماوه گپ می‌زنیم. بعد می‌رویم خانه پدر شهید زین‌العابدین که امریکایی‌ها او را در القائم کشتند و بعد با نماینده آیت‌الله سیستانی در سماوه، شیخ‌محمدعلی سماوی، ملاقات می‌کنیم. حالا هم آمده‌ایم خانه‌ی خضر که نمازی بخوانیم و برویم خانه‌ی بزرگ یکی از عشیره‌ها. با بزرگ دو تا از عشیره‌ها دیدار می‌کنیم؛ آل‌عیون بنی‌چحیم و الگوام الجوابر. حرف‌های گرمشان خواب را از سرم پرانده. هرچه به لحظه دیدار نزدیک می‌شوم، فکرهای تند خشم‌آلوده، توی سرم بیش‌تر جولان می‌دهند و آتش خون‌خواهی‌ در دلم، شعله‌ورتر می‌شود... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
حتی کودکان عراقی برای تو سیاه‌پوش شده‌اند... 🖤 دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 ارتباط ریشه‌دار صاحب‌خانه -ابومصطفی- پرسید که در عراق از آدم‌ها چه می‌پرسم؟ چیزهایی گفتم و تهش گفتم که دارم دنبال پیوندهای روحی و معنوی بین شما و سیدِ ایران، می‌گردم. تکیه داده بود‌. صاف نشست و گفت بگذار حرفت را اصلاح کنم. ارتباط روحی را که ممکن است مسیحی‌ها و لامذهب‌ها هم با سید داشته باشند؛ دوست‌داشتنی بود خب. اما اگر خواستی چیزی بنویسی، بنویس که ارتباط ما بالاتر از ارتباط روحی، ارتباطِ عقایدی بود؛ ریشه داشت در عمق باورِ ما. دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 منتقم! سه‌شنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 منتقم! سه‌شنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 منتقم! ● باطل هزاررنگ است اما حق، یکی‌ست. آدم‌های جبهه باطل، هرکدامشان یک‌جور دغل‌بازند اما آدم‌های جبهه حق، شبیه هم می‌شوند... ●آن روز صبح، خبری از آن چهره‌ی بشاش نبود. برادرش که کوله‌اش را گذاشت توی ماشین که راهی‌ش کند به مرز القائم، محل خدمتش، دید که اشک‌های ابوعلی جاری‌ست. ابوعلی می‌گفت هنوز خبرها هیچ‌چیز را تایید نکرده‌اند اما چیزی احساس می‌کنم... احساس می‌کنم که بی‌پناه شدیم... دوستش می‌گفت آن روز، به آدم دیگری تبدیل شده بود. رفت و دوری از سید را تاب نیاورد. همان‌روز شهید شد؛ به دست امریکایی‌ها، به قصفِ امریکایی‌ها. ● بعد شهادتش، هم‌کارش فهمید آن که حقوقش را با او نصف می‌کرده، ابوعلی بوده. بعد شهادتش، آن پانزده‌خانواده فهمیدند که آن مرد را ابوعلی می‌فرستاده که برایشان نانی ببرد. و بعد شهادتش، دخترِ کوچکش، به اراده، گوشواره‌هاش را برای حمایت ایران هدیه کرده... شبیه هم می‌شوند آدم‌های جبهه حق... ● حالا دیگر می‌شود گفت که فرمانده عملیات انتقام از امریکایی‌ها در عراق، بعد شهادت حاج‌عماد، او بود. او بود که یک شب قبل شروع جنگ رمضان، به نیروهاش گفت بلند شوید و هم‌دیگر را ببوسید و در آغوش بگیرید که معلوم نیست دیگر کی هم‌دیگر را می‌بینیم. او بود که بعد طوفان‌الاقصی، پشت بیسیم به نیروهاش گفت تمام شد؛ کمربندها را محکم ببندید و هرکاری، هرکاری که از دستتان برمی‌آید بکنید. کار دارد به لحظه نهایی نزدیک می‌شود... ● ابوعلی! دیشب پسرت را، برادرهات و برادرزاده‌ات را دیدم. چفیه‌ی ایرانی به گردن‌شان بود. کم به کنایه نشنیده بودند که شماها "ولایی" هستید! پسرت هنوز وصیت‌نامه‌ات را باز نکرده. دستی به قلبش بکش. بگذار کلماتت با ما حرف بزنند... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 جهانِ مقاومت، همین‌جاها بود که تغییر کرد... مسجد الانصاری، سوق‌الحویش، محلِ درس ولایتِ فقیه امام خمینی. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap