تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 جای دستهای تو... محسن حسنزاده یکشنبه | ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق @targap
🌱 جای دستهای تو...
کاری ندارم به شعر بلندی که پدرش، ارتجالاً، وقتی خبر پیروزی انقلاب را شنید، سرود یا این که بعد شعلهور شدن جنگ در ایران، دلش خواست که در ایران موکبی بزند و خب، پول زیادی میخواست و مادرش، چراغ اول را با همه پساندازش روشن کرد و بعد همسرش دومین چراغ را با همه پساندازش...
اما احوالِ سیدفؤاد، مدیر فریق انصار حشدالشعبی در بصره، درباره پرچم ایران، چیزِ دیگریست.
سید میگفت خبر شهادت آقا که آمد، خانه بوده. گوشیش زنگ خورده و تا برداشته، دوستش گفته انا للّه و انا الیه راجعون...
خانه، به ثانیهای بیتالاحزان شد. بصره شعلهور شد و مؤذنها در مسجدها، تکبیر گفتند، در غیر وقت اذان...
زن و مرد آمده بودند بیرون و به سر و سینه میزدند. سید میگفت فکرش را نمیکردیم که جسارت به اینجاها بکشد. بعد از آن بود که خیلیها به نیروهای حشد فشار میآوردند که برویم ایران و در جنگ شرکت کنیم.
بچههای حشد جمع شدند. میگفتند باید اسلحهمان را برداریم و مستقیم کمک نظامی کنیم و نیروهای دشمن را بزنیم. سید میگفت ما میخواستیم در این مسیر قربانی شویم و جانمان را فدا کنیم.
با فرماندهان حشد مشورت کردند و بعد رفتند ایران و با نیروهای سپاه نشستند.
سید میگفت ایران از ما کمک نظامیِ مستقیم نمیخواست.
با این حال به این جوابِ ایران اکتفا نکردند. کمکهای مردم را جمع کردند و دو ماه تمام، کنار سیتیسنتر آبادان، موکب زدند.
-این کمترین کاری بود که میتوانستیم بکنیم.
سید چندبار این جمله را گفت و بعد لبخندی نشست روی لبهاش و گفت که خبر انتخاب آیتالله سیدمجتبی خامنهای، کمی از اَلَم فقدان سیدُالوَلی را کم کرد.
سید، چند روزی وسط جنگ آمده ایران. خیابان به خیابان کنارِ جمعیتِ شبشکن، ایستاده و با لهجهی عراقی-فارسی شعار داده و جایی در حوالی ولیعصر، پرچم برافراشتهی ایران را دیده و کسی شکستهبسته برایش توضیح داده که کرور کرور آدم توی صفاند که دقایقی این پرچم را نگه دارند؛ بیوقفه، بیستوچهارساعته! و دلش رفته برای این که لحظاتی این پرچم را بالا نگهدارد و به او که نوبتش بوده التماس کرده که کمی از آن دقایق را به او ببخشد و نوبتدار شکستهبسته جواب داده که هیچ میدانی برای این دقیقهها چقدر صبر کردهام و این نوبت چقدر قیمت دارد؟ و کسی به دفاع از او برآمده و لب گزیده و به نوبتدار گفته که میهمان عراقی است و چه و چه!
پرچم را به دست گرفته بود؛ فقط چند دقیقه؛ و وقتی حالا آن لحظات را تعریف میکرد، صداش میلرزید و هی بغضش را فرومیخورد و هی چشمهاش سرخ میشد.
میگفت آن لحظات روی ابرها بوده انگار. دستهاش را روی میله پرچم محکم کرده و جریان آرامش به قلبش سرایت کرده. پرسیدم چرا؟
گفت من دستم گذاشتم جای دستهای سید. او بود که پرچم را چند دهه بعد امام، بالا نگه داشت. او بود که پای برافراشته ماندن این پرچم، جانش را داد. گرمای دستهای او را روی میلهی آن پرچمِ بیستوچهارساعته احساس میکردم...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 خونِ تازه در رگهای خونخواهی... بخش اول ساعت نزدیک دو شب است که از خانهی شهید "اومید" در منطقه
🌱 خون تازه در رگهای خونخواهی
بخش دوم
شیخقیصر، بزرگ عشیرهی آلجویبر اول صف شیوخ نشسته و طرز نگاهش میگوید که انتظار دارد ادامه بدهم. میگویم ما، چند میلیوننفر همه به جای او به امام حسین سلام میکنیم. رنج میکشیم و سلام میکنیم. چند میلیون سلام! شهادت آقا، آخرین ماموریت او بود. رفت و ملتش را مبعوث کرد؛ کاری در قد و قوارهی جبراییلِ امین. خون او، قصاص میخواهد و انشاءالله که ما و شما، در این قصاص هم شریک باشیم.
دیدهبوسی میکنیم و میرویم خانهی یکی از نمایندههای مجلس که خودش مجاهد است و شمشیرزن. وقت شام هم میرویم مطعم ابوزهراء اما قبلش حمزه و جعفر، کلیپهای اجتماع حیرتانگیز و عزاداریِ شگفت مردم ناصریه بعد شهادت آقا را نشانم میدهند. شعارها به تمامی تباهم میکند. هوسه میکردند و میخواندند: یا حسین ابنک ما ضم روحه... حسینا! پسرت خودش را پنهان نکرد...
شعارها به شکل رنجآوری روانم را بهم میریزد؛ آنقدر که مثل دیوانهها وسط مطعم، اشکهام بیاختیار میریزد و هی میخواهم آبروداری کنم و نمیشود.
اشکهام متصل میشود به روضهی عشیرهی الحسینات در منطقهی العگر. درماندهتر از آنم که در برابر درمان روضه مقاومت کنم. سبکتر میشوم. جعفر و حمزه توی راه درباره تغییر مردم ناصریه بعد شهادت آقا میگویند. جعفر میگوید یادت هست چهار سال قبل که آمدی، توی ماشینهایمان سلاح داشتیم؟ سلاح داشتیم، چون ایرانی همراهمان بود! نگاه تشرینیها اینطوری بود به ما! و حالا دیگر نیازی به سلاح نداریم؛ خود تشرینیها روز عزاداری برای آقا، هوسه میکردند.
آخر شب میرویم خانهی ابومصطفی. با چشمهای نافذش طوری آدم را نگاه میکند که هر لحظه گمان میکنی کار بدی کردهای. نماینده مجلس هم دو دقیقه بعد میرسد. گپ میزنیم و چای مینوشیم. پیرمرد شوخی هم میهمان است که میگوید بهترین راه یاد گرفتن فارسی، ازدواج است. میگویم این راه برای عربی هم جواب میدهد؟ میگوید نه! برای عربی باید قرآن خواند! میگویم آنچه را برای خود میپسندی، برای دیگران هم بپسند. میگوید خب قرآن را میپسندم! شوخی را ادامه بدهم به ضررم تمام میشود؛ حاضرجوابتر از این حرفهاست.
بعد با ابومصطفی درباره کارهای فرهنگیشان در ناصریه حرف میزنیم تا وقتی چشمهایمان خسته میشود.
با حمزه برمیگردیم خانهی سیدجعفر و خاطرات لبنان را مرور میکنیم؛ دمی آسایش، ز دنیا و شر و شورش.
تمام شب خوابوبیدارم و هی گوشیم را چک میکنم که ببینم ماجرای وداع و نماز به کجا رسیده. همه توی یک حالوروزیم و احتمالا هیچکداممان عمقِ فاجعهی حال همدیگر را نمیفهمیم. هنوز باورم نمیشود داریم چه میکنیم. این تصاویر حقیقی است؟ نماز میخوانند بر پیکر امام؟ ربِ یسر و لاتعسر...
●●●
صبح، جعفر با لباس پرستاریش میآید پای سینی صبحانه. باید برود سر کارش و دیرش شده. من را میسپارد به پدرش و میرود؛ پدرش که سالهای جنگ را در سپاه بدر بوده و حالا معلم بازنشسته است و امامِ مسجد.
توی راه درباره شیر مرغ و جان آدمیزاد حرف میزنیم. پدر جعفر میگوید درسهای حوزه در ایران مفیدتر است. میگوید نجفیها فقط کتابهای گذشتگان را میخوانند اما موضوع بعضی درسها در قم جدیدتر است.
من را میرساند ترمینال و میسپاردم به رانندهای و به رغم دستوپا زدنم، پول تاکسی را حساب میکند. دیدهبوسی میکنیم و میرود.
حالیه راهی سماوهام. تا چشم به هم بزنم، رسیدهام. خضر میآید دنبالم. صاف میرویم دنبال دوستش ابومحسن و با هم میرویم دانشگاه و با رئیس دانشگاه سماوه گپ میزنیم. بعد میرویم خانه پدر شهید زینالعابدین که امریکاییها او را در القائم کشتند و بعد با نماینده آیتالله سیستانی در سماوه، شیخمحمدعلی سماوی، ملاقات میکنیم.
حالا هم آمدهایم خانهی خضر که نمازی بخوانیم و برویم خانهی بزرگ یکی از عشیرهها. با بزرگ دو تا از عشیرهها دیدار میکنیم؛ آلعیون بنیچحیم و الگوام الجوابر. حرفهای گرمشان خواب را از سرم پرانده. هرچه به لحظه دیدار نزدیک میشوم، فکرهای تند خشمآلوده، توی سرم بیشتر جولان میدهند و آتش خونخواهی در دلم، شعلهورتر میشود...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| سماوه- عراق
@targap
حتی کودکان عراقی برای تو سیاهپوش شدهاند... 🖤
دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 ارتباط ریشهدار
صاحبخانه -ابومصطفی- پرسید که در عراق از آدمها چه میپرسم؟ چیزهایی گفتم و تهش گفتم که دارم دنبال پیوندهای روحی و معنوی بین شما و سیدِ ایران، میگردم.
تکیه داده بود. صاف نشست و گفت بگذار حرفت را اصلاح کنم. ارتباط روحی را که ممکن است مسیحیها و لامذهبها هم با سید داشته باشند؛ دوستداشتنی بود خب.
اما اگر خواستی چیزی بنویسی، بنویس که ارتباط ما بالاتر از ارتباط روحی، ارتباطِ عقایدی بود؛ ریشه داشت در عمق باورِ ما.
دوشنبه | ۱۵ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 منتقم! سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 منتقم!
● باطل هزاررنگ است اما حق، یکیست. آدمهای جبهه باطل، هرکدامشان یکجور دغلبازند اما آدمهای جبهه حق، شبیه هم میشوند...
●آن روز صبح، خبری از آن چهرهی بشاش نبود. برادرش که کولهاش را گذاشت توی ماشین که راهیش کند به مرز القائم، محل خدمتش، دید که اشکهای ابوعلی جاریست. ابوعلی میگفت هنوز خبرها هیچچیز را تایید نکردهاند اما چیزی احساس میکنم... احساس میکنم که بیپناه شدیم...
دوستش میگفت آن روز، به آدم دیگری تبدیل شده بود. رفت و دوری از سید را تاب نیاورد. همانروز شهید شد؛ به دست امریکاییها، به قصفِ امریکاییها.
● بعد شهادتش، همکارش فهمید آن که حقوقش را با او نصف میکرده، ابوعلی بوده. بعد شهادتش، آن پانزدهخانواده فهمیدند که آن مرد را ابوعلی میفرستاده که برایشان نانی ببرد. و بعد شهادتش، دخترِ کوچکش، به اراده، گوشوارههاش را برای حمایت ایران هدیه کرده... شبیه هم میشوند آدمهای جبهه حق...
● حالا دیگر میشود گفت که فرمانده عملیات انتقام از امریکاییها در عراق، بعد شهادت حاجعماد، او بود. او بود که یک شب قبل شروع جنگ رمضان، به نیروهاش گفت بلند شوید و همدیگر را ببوسید و در آغوش بگیرید که معلوم نیست دیگر کی همدیگر را میبینیم. او بود که بعد طوفانالاقصی، پشت بیسیم به نیروهاش گفت تمام شد؛ کمربندها را محکم ببندید و هرکاری، هرکاری که از دستتان برمیآید بکنید. کار دارد به لحظه نهایی نزدیک میشود...
● ابوعلی! دیشب پسرت را، برادرهات و برادرزادهات را دیدم. چفیهی ایرانی به گردنشان بود. کم به کنایه نشنیده بودند که شماها "ولایی" هستید!
پسرت هنوز وصیتنامهات را باز نکرده. دستی به قلبش بکش. بگذار کلماتت با ما حرف بزنند...
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 جهانِ مقاومت، همینجاها بود که تغییر کرد... مسجد الانصاری، سوقالحویش، محلِ درس ولایتِ فقیه امام خمینی.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 بعثت عراقی!
این روزها که نخلستانبهنخلستان، دنبال تکانههای جنگ رمضان در عراق میگردم، بارها با دیدن بعضی آدمها به این فکر کردهام که آنچه درباره مبعوث شدن مردم شنیدیم، گویی فقط مخصوص ایران نبوده.
نقدهایی بر فصائل مقاومت درباره اختلافاتشان و تفاوت روشهایشان و مواضع برخیشان در برابر امریکا و بیموضعی برخی دیگرشان، البته وارد است اما اینها نباید کنشهای مهم مجاهدان را پنهان کند؛ نباید شهادتطلبیِ جوانها را، عملیاتهای گاه به گاه علیه مواضع امریکا در چند کشور را، ابراز حمایت عملی با جمع کردن گسترده کمکها برای ایران را، چند ده شهید و جانباز را و این همه اشتیاق برای تشییع سیدُالوَلی را خاصه در میان عشایر عراق نادیده گرفت. اینها بخشی از همان بعثتاند.
چه اهمیتی دارد که این مردمِ مبعوثشده در عراق، چند درصد عراقاند؟ زیستبوم مقاومت را معدود ساختارشکنها ساختند. بله، حاجعماد یکنفر بود از چند میلیون لبنانی. بود و نبود.
این بعثتیافتهها با ماجرای خلع سلاح در عراق، رسما دارند با کشور خودشان غریبه میشوند اما این ناامیدی از ساختار رسمی، بخشی از استیئاس است؛ از دست دادن تدریجی و یکبهیکِ عوامل امید و آنگاه توحید و آنگاه بعثت.
رحمت خدا بر مبعوثشدگان، در سراسرِ عالم.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 صدای آرامشبخش...
پدرم، شاگرد محمدباقر صدر و سلسلهجنبانِ قیام سماوه علیه بعثیها بود. شهیدش کردند. من را هم گرفتند و البته که کار خدا بود که رهایم کردند. بین کویت و سوریه و عراق در رفتوآمد بودم تا وقت جنگ که فرار کردم و پیوستم به نیروهای ایرانی. وقتی رسیدم که بهشتی را شهید کرده بودند. همه آرامشم از دست رفته بود تا وقتی امام خمینی حرف زد. آن جمله، زندگیم را دگرگون کرد. گفت که این شهدا رفتند، اما خدا که هست. تکان خوردم؛ برای همیشه.
توی جبههها بود که اولینبار نام سیدعلی خامنهای را شنیدم. آنجا از او زیاد حرف میزدند. صداش را دوست داشتم. گاهی توی جادهها، از رادیو گوش میکردم حرفهاش را. آرامشی بود توی صداش.
امام که از دنیا رفت، لبنان بودم. دنیا روی سرم خراب شد. آمدم ایران و به رانندهای که ما را میبرد گفتم ما را مستقیم ببر مزار امام.
برای بعد امام نگران بودیم؛ خیلیها نگران بودند اما دیرزمانی نگذشت که همه فهمیدند سیدعلی خامنهای، سکانداری را خوب میداند.
گذشت. سالها گذشت و خامنهای دیگر فقط کسی نبود که سکانداری بلد است؛ رحمت بود برای ایران، نعمت بود...
اینها را شیخمحمدعلی سماوی؛ نماینده آیتالله سیستانی در سماوه میگفت. وقتی دیگر باید مفصلش را بنویسم.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرزندانِ عراقیات در عشیرهها، دور مرواریدِ وجود ابومهدیالمهندس حلقه زدهاند و هوسه میکنند و با ذکر موشکهای بالستیک برای تلآویو، رجز میخوانند...
"تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه
خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه"
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
علی، پس از هفتاد سال به علی رسید و امروز، سیدِ حسینی، به حسین میرسد... ما ایرانیان در خونخواهیِ او تنها نیستیم. چه بسیار انسان عراقی که انتظار قصاص آمران و عاملان این قتل را میکشد.
این درست است که در نگاه انسان عراقی، ایران به معنی حقیقی کلمه، پیروز شد. انسان عراقی تجربه کرده که بعضی شهرهای کشورش با چند تا خبر سقوط کرده! و در مقابل ایران، زیر شدیدترین حملات، به طرف امریکایی و اسرائیلی سیلی زده اما این، احساس خونخواهی را در او فرونمینشاند.
تمنای مرگ برای قاتل، باید در دلها زنده بماند.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap