🌱 صدای آرامشبخش...
پدرم، شاگرد محمدباقر صدر و سلسلهجنبانِ قیام سماوه علیه بعثیها بود. شهیدش کردند. من را هم گرفتند و البته که کار خدا بود که رهایم کردند. بین کویت و سوریه و عراق در رفتوآمد بودم تا وقت جنگ که فرار کردم و پیوستم به نیروهای ایرانی. وقتی رسیدم که بهشتی را شهید کرده بودند. همه آرامشم از دست رفته بود تا وقتی امام خمینی حرف زد. آن جمله، زندگیم را دگرگون کرد. گفت که این شهدا رفتند، اما خدا که هست. تکان خوردم؛ برای همیشه.
توی جبههها بود که اولینبار نام سیدعلی خامنهای را شنیدم. آنجا از او زیاد حرف میزدند. صداش را دوست داشتم. گاهی توی جادهها، از رادیو گوش میکردم حرفهاش را. آرامشی بود توی صداش.
امام که از دنیا رفت، لبنان بودم. دنیا روی سرم خراب شد. آمدم ایران و به رانندهای که ما را میبرد گفتم ما را مستقیم ببر مزار امام.
برای بعد امام نگران بودیم؛ خیلیها نگران بودند اما دیرزمانی نگذشت که همه فهمیدند سیدعلی خامنهای، سکانداری را خوب میداند.
گذشت. سالها گذشت و خامنهای دیگر فقط کسی نبود که سکانداری بلد است؛ رحمت بود برای ایران، نعمت بود...
اینها را شیخمحمدعلی سماوی؛ نماینده آیتالله سیستانی در سماوه میگفت. وقتی دیگر باید مفصلش را بنویسم.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرزندانِ عراقیات در عشیرهها، دور مرواریدِ وجود ابومهدیالمهندس حلقه زدهاند و هوسه میکنند و با ذکر موشکهای بالستیک برای تلآویو، رجز میخوانند...
"تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه
خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه"
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
علی، پس از هفتاد سال به علی رسید و امروز، سیدِ حسینی، به حسین میرسد... ما ایرانیان در خونخواهیِ او تنها نیستیم. چه بسیار انسان عراقی که انتظار قصاص آمران و عاملان این قتل را میکشد.
این درست است که در نگاه انسان عراقی، ایران به معنی حقیقی کلمه، پیروز شد. انسان عراقی تجربه کرده که بعضی شهرهای کشورش با چند تا خبر سقوط کرده! و در مقابل ایران، زیر شدیدترین حملات، به طرف امریکایی و اسرائیلی سیلی زده اما این، احساس خونخواهی را در او فرونمینشاند.
تمنای مرگ برای قاتل، باید در دلها زنده بماند.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 از اینجا گذشتی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 از اینجا گذشتی... محسن حسنزاده چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 از اینجا گذشتی...
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از دور. وقتی آمدی اولچیزی که چشمم را گرفت، قدِ بلندت بود. با آدمِ توی تلویزیون فرق داشتی. قبل تو، سخنران رفت پشت تریبون، بسمالله را گفت و حرفهاش را اینطوری شروع کرد:"پدرِ عزیز و بزرگوارِ ما..."
حسینیه یکپارچه اشک شد. اولینبار بود تو را در قامتِ پدر میدیدم. با بچههات حرف زدی و من شکل ادای کلمات و طنین صدات را هنوز میشنوم از وقتی که گفتی فقط به فکر نجات خودتان نباشید و بیت سعدی را خواندی:"آن یک گلیم خویش به در میبرد ز موج/ وین سعی میکند که بگیرد غریق را..."
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. حتی بار دوم وقتی ماشینت توی کوچه فرعی پشت خیابان سعدی، بین جمعیت گیر کرده بود، چهرهات را از پشت شیشهی ماشین دیدم که داری به جماعت لبخند میزنی؛ دیدمت اما از دور.
یا سال ۹۵ که با پارتیبازی، کارت دیدار با مداحان را گرفته بودم و درست ندیده بودمش که رویش نوشته ویژه و زود آمده بودم و دیر رفته بودم توی حسینیه، دوباره تو را از دور دیدم.
اینبار اما نزدیک بودی... کرور کرور آدم به استقبالت آمده بودند؛ آنقدر که گرد و غبار قدمهایشان، قاب را مهآلود کرده بود. از کنار ما گذشتی؛ نه دور، اما دیر...
کاش زائرها و خادمها تو را ساعتی با علی(ع) تنها میگذاشتند... رنجها را پیش علی وامینهادی و ما را به علی میسپردی و ما تو را به علی میسپردیم... علی ویّاک علی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
الموت اولی من رکوبالعار...
مرگ، سزاوارتر است از ننگِ ذلتپذیری...
انالحیاه، عقیده و جهاد
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
تو باید میآمدی که شیعه و سنی و شبک و ایزدی و کرد و مسیحی، "مرگ بر امریکا" را با هم فریاد بزنند...
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 وداع با آرزو!
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس عربی بلندش به خلاف من، تمیزِ تمیز مانده بود. به شوخی گفتم چطوری وسط این محشر کبری، انقدر شیک ماندهای؟ و سر صحبت اینطوری باز شد. فهمید ایرانیام و شروع کرد. از حرف زدنش معلوم بود که درس خوانده. گفت به نظرت این حالِ مردم عراق طبیعیست؟ بعد خودش ادامه که "والله! مو طبیعی!"
پرسیدم دارد به چی فکر میکند؟ گفت این کار فقط از یک مردِ الهی برمیآید که دلها را اینطوری متوجه خودش کند.
هرچه میگفتم او از جنبهی الهیاتیش به آن حاشیه میزد. میگفت فقط مردِ خداست که سیاستش را روی دودوتا چهارتای مادی، بنا نمیکند. بعد بنا کرد به خودانتقادی.
گفت امریکا به ما حمله کرد و شد آنچه شد؛ ما بعد از ثورهالعشرین، دیگر یک مرد الهی مثل خامنهای نداشتیم. این قیامتی که میبینی به پا شده، فقط در عزای خامنهای نیست، سوگ بر چیزیست که نداشتیم؛ نداریم. گفت کم است حکیمِ متاله سیاستمداری که بگوید "کلا کلا امریکا" و پای حرفش تا حد بذل جان بماند.
حرفهاش من را یاد ماموستا لقمان نذیر انداخت. وسط جنگ، توی کردستان، نشسته بودیم به گپ زدن و ماموستا از زندگیش میگفت. جایی وسط حرفهاش گفت که با جماعتی از معارضان صدام -که خودش رهبرشان بود- رفته بودند پیش آیتالله خامنهای، وقتِ ریاستجمهوری آقا. میگفت وقتی از جلسه بیرون آمدیم، به همدیگر نگاه کردیم و گفتیم اگر رهبری مثل خامنهای میداشتیم، کی به این ذلت دچار میشدیم؟
عراق دیشب، با آرزوش وداع کرد؛ با مردی که فقط رهبرِ ایران نبود.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap