8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرزندانِ عراقیات در عشیرهها، دور مرواریدِ وجود ابومهدیالمهندس حلقه زدهاند و هوسه میکنند و با ذکر موشکهای بالستیک برای تلآویو، رجز میخوانند...
"تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه
خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه"
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
علی، پس از هفتاد سال به علی رسید و امروز، سیدِ حسینی، به حسین میرسد... ما ایرانیان در خونخواهیِ او تنها نیستیم. چه بسیار انسان عراقی که انتظار قصاص آمران و عاملان این قتل را میکشد.
این درست است که در نگاه انسان عراقی، ایران به معنی حقیقی کلمه، پیروز شد. انسان عراقی تجربه کرده که بعضی شهرهای کشورش با چند تا خبر سقوط کرده! و در مقابل ایران، زیر شدیدترین حملات، به طرف امریکایی و اسرائیلی سیلی زده اما این، احساس خونخواهی را در او فرونمینشاند.
تمنای مرگ برای قاتل، باید در دلها زنده بماند.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 از اینجا گذشتی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 از اینجا گذشتی... محسن حسنزاده چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 از اینجا گذشتی...
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از دور. وقتی آمدی اولچیزی که چشمم را گرفت، قدِ بلندت بود. با آدمِ توی تلویزیون فرق داشتی. قبل تو، سخنران رفت پشت تریبون، بسمالله را گفت و حرفهاش را اینطوری شروع کرد:"پدرِ عزیز و بزرگوارِ ما..."
حسینیه یکپارچه اشک شد. اولینبار بود تو را در قامتِ پدر میدیدم. با بچههات حرف زدی و من شکل ادای کلمات و طنین صدات را هنوز میشنوم از وقتی که گفتی فقط به فکر نجات خودتان نباشید و بیت سعدی را خواندی:"آن یک گلیم خویش به در میبرد ز موج/ وین سعی میکند که بگیرد غریق را..."
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. حتی بار دوم وقتی ماشینت توی کوچه فرعی پشت خیابان سعدی، بین جمعیت گیر کرده بود، چهرهات را از پشت شیشهی ماشین دیدم که داری به جماعت لبخند میزنی؛ دیدمت اما از دور.
یا سال ۹۵ که با پارتیبازی، کارت دیدار با مداحان را گرفته بودم و درست ندیده بودمش که رویش نوشته ویژه و زود آمده بودم و دیر رفته بودم توی حسینیه، دوباره تو را از دور دیدم.
اینبار اما نزدیک بودی... کرور کرور آدم به استقبالت آمده بودند؛ آنقدر که گرد و غبار قدمهایشان، قاب را مهآلود کرده بود. از کنار ما گذشتی؛ نه دور، اما دیر...
کاش زائرها و خادمها تو را ساعتی با علی(ع) تنها میگذاشتند... رنجها را پیش علی وامینهادی و ما را به علی میسپردی و ما تو را به علی میسپردیم... علی ویّاک علی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
الموت اولی من رکوبالعار...
مرگ، سزاوارتر است از ننگِ ذلتپذیری...
انالحیاه، عقیده و جهاد
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
تو باید میآمدی که شیعه و سنی و شبک و ایزدی و کرد و مسیحی، "مرگ بر امریکا" را با هم فریاد بزنند...
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 وداع با آرزو!
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس عربی بلندش به خلاف من، تمیزِ تمیز مانده بود. به شوخی گفتم چطوری وسط این محشر کبری، انقدر شیک ماندهای؟ و سر صحبت اینطوری باز شد. فهمید ایرانیام و شروع کرد. از حرف زدنش معلوم بود که درس خوانده. گفت به نظرت این حالِ مردم عراق طبیعیست؟ بعد خودش ادامه که "والله! مو طبیعی!"
پرسیدم دارد به چی فکر میکند؟ گفت این کار فقط از یک مردِ الهی برمیآید که دلها را اینطوری متوجه خودش کند.
هرچه میگفتم او از جنبهی الهیاتیش به آن حاشیه میزد. میگفت فقط مردِ خداست که سیاستش را روی دودوتا چهارتای مادی، بنا نمیکند. بعد بنا کرد به خودانتقادی.
گفت امریکا به ما حمله کرد و شد آنچه شد؛ ما بعد از ثورهالعشرین، دیگر یک مرد الهی مثل خامنهای نداشتیم. این قیامتی که میبینی به پا شده، فقط در عزای خامنهای نیست، سوگ بر چیزیست که نداشتیم؛ نداریم. گفت کم است حکیمِ متاله سیاستمداری که بگوید "کلا کلا امریکا" و پای حرفش تا حد بذل جان بماند.
حرفهاش من را یاد ماموستا لقمان نذیر انداخت. وسط جنگ، توی کردستان، نشسته بودیم به گپ زدن و ماموستا از زندگیش میگفت. جایی وسط حرفهاش گفت که با جماعتی از معارضان صدام -که خودش رهبرشان بود- رفته بودند پیش آیتالله خامنهای، وقتِ ریاستجمهوری آقا. میگفت وقتی از جلسه بیرون آمدیم، به همدیگر نگاه کردیم و گفتیم اگر رهبری مثل خامنهای میداشتیم، کی به این ذلت دچار میشدیم؟
عراق دیشب، با آرزوش وداع کرد؛ با مردی که فقط رهبرِ ایران نبود.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 این نیز هم....
میخواهم بگویم دوستِ لبنانی اما زبانم به این عبارت نمیچرخد؛ چیزی بیش از "دوست" است. روزهایی که لبنان بودم، حاجعلا تلاش میکرد واقعیت را عریان، آنگونه که هست ببینم؛ نه چیزی "صرفا" برآمده از احساس و نه برساختی از واقعیت بر اساس ذهنیات مطلوب.
پس از ماهها، امروز دوباره با هم دیدار کردیم؛ اینبار در عراق. درباره این روزهای لبنان گپی زدیم. علا میگفت سرعت تحولات، در لبنان -و البته منطقه- آنقدر بالاست که کاروانِ لَختِ روایت ما به آن نمیرسد.
در ماجرای تشییع عجیب خوشروزی بوده و خودش اگر خواست شرحش را مینویسد اما چیزی که او هم بر آن تکیه میکرد، بعثت امت بود. این بعثت، طبعا شامل انسانِ مسلمان عراقی و لبنانی هم میشود.
علا میگفت اگرچه شیخنعیم هنوز زیر سایهی چتر بزرگ شخصیت سیدحسن و آقامجتبی، هنوز زیر سایهی چتر بزرگ شخصیت آقاست اما اشارتشان کارسازتر است، چون مردم مبعوث شدهاند!
آن خونها چنان اثری گذاشت که حالا آنها کافی است که به نقطهای اشاره کنند. مخاطب باهوش، به فراست میفهمد و پی میگیرد. کما این که سر یک کلمهی "علیالاصول" آسمان را به زمین دوخت.
عراق، نه از امروز و نه از پی تکانههای پساشهادت آقا، که سالهاست در هوس تنفس در هوای دیروز تقلا میکند. دیروز، علاوه بر همه آن چیزها که بود، این نیز هست.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 عکس متبرک!
نشسته بودیم با علا و خاطرات دیروز را مرور میکردیم و هی سیلِ اشک رهزن میشد. انگار که داریم از خاطرهای دور حرف میزنیم.
از شیونِ شگفتِ زنان، از عطش، از تبرکها و تبرعها، از عشقِ متبادل.
"عشقِ متبادل" را اولینبار از مادر شهید یاسین، در مجدلسلم شنیدم. نشانههای دقیق میداد که پسرش معتقد بود عشق میان او و سیدِ شهیدان، دوطرفه بوده. خاصه وقتی این را فهمیده بود که دمِ برگزاری تعزیه بزرگ مجدلسلم، مجروح شده بود و مجبور شده بود از سوریه برگردد. تا مادر را دیده بود گفته بود مادر! نگفتم این عشق متبادل است؟
عشقِ دوطرفه. دیروز این را خیلیها احساس کردند که فقط سیدِ حسینی عطش ندارد برای رسیدن به حرم، سیدِ شهیدان هم منتظر است و آغوش باز کرده.
علا میگفت وقتی عشیرهها، ماشینِ حامل پیکر را ساعتها در جاده نگه داشتند، کسی گفت برادرها! شما را به خدا راه را باز کنید؛ حسینبنعلی منتظر است که پسرش را در آغوش بگیرد؛ عشقِ متبادل.
مردم چرا کسی را که حسین دوستش دارد، دوست نداشته باشند؟ دیشب، جوانی به زحمت جانبهلبرسیده خودش را رسانده بود به ماشین و دست دراز کرده بود که خادمها انگشترش را بگیرند و فریاد زده بود که انگشترِ نامزدیم است؛ خرج راهِ سید کنید. تبرع، به عشقِ عاشقِ حسین.
مردم، هرچه میتوانستند میانداختند برای خادمها که تبرکش کنند؛ چفیه، پرچم و حتی گاهی لباس. اما امان از آنها که عکس میدادند. متبرک کردن عکسِ آقا، با پیکر آقا...
و عطش که ترجیعبند تشییع بود. علا هم میگفت چنین عطشی را هیچگاه در زندگیش تجربه نکرده بود.
من ساعتها پشت تابوت، بین جمعیت مثل تختهای بر آب، از اینسو به آنسو میرفتم تا وقتی برای لحظهای احساس کردم این نَفَس دیگر برنمیآید. مرا بردند گوشهای در حاشیه جمعیت نشاندند. چشمم به ماشین بود و همه غمم این که از آن پیکر عقب بمانم؛ که ماندم. چند لحظهای هیچ نفهمیدم تا مردی، به صورتم آب پاشید. عطش. من هم چنین عطشی را تجربه نکرده بودم؛ حتی در روزگارِ روزههای بلند.
عطش. علا میگفت این سرزمین، با عطش بیگانه نیست. قصهی عطش، به کربلا برمیگردد. آن عطشِ ستودنیِ انتخابشده. عطشِ دوستداشتنی که پایانش خوش بود؛ سیراب شدن به دست پیامبر.
و شیونِ زنان. علا میگفت هیچگاه چنین شیونی را نشنیده. من هم. بگویم شیونِ زنِ فرزند از دست داده؟ کافی نیست. زنان، در حاشیه راهها، بر فراز بالکنها و هرجا که طریقِ مردان نبود، ایستاده بودند و شیون میکردند؛ ضجههایی پرسوز که جگر مستمع را آب میکرد.
این عشقِ خواستنی را چطور تحلیل کنند پتیارههای کاخ سفید و کاخهای دیگر مستکبران؟
آقا را شبانه تشییع کردند؛ اما اینبار، نه غریبانه. آقا شبانه تشییع شد چون محبانش جاده را بستند بس که نمیتوانستند از آن جسمِ متصل به روحِ بزرگ، دل بکنند.
این عشق، آغاز راه باشد انشاءالله.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap