تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 از اینجا گذشتی... محسن حسنزاده چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف @targap
🌱 از اینجا گذشتی...
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از دور. وقتی آمدی اولچیزی که چشمم را گرفت، قدِ بلندت بود. با آدمِ توی تلویزیون فرق داشتی. قبل تو، سخنران رفت پشت تریبون، بسمالله را گفت و حرفهاش را اینطوری شروع کرد:"پدرِ عزیز و بزرگوارِ ما..."
حسینیه یکپارچه اشک شد. اولینبار بود تو را در قامتِ پدر میدیدم. با بچههات حرف زدی و من شکل ادای کلمات و طنین صدات را هنوز میشنوم از وقتی که گفتی فقط به فکر نجات خودتان نباشید و بیت سعدی را خواندی:"آن یک گلیم خویش به در میبرد ز موج/ وین سعی میکند که بگیرد غریق را..."
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. حتی بار دوم وقتی ماشینت توی کوچه فرعی پشت خیابان سعدی، بین جمعیت گیر کرده بود، چهرهات را از پشت شیشهی ماشین دیدم که داری به جماعت لبخند میزنی؛ دیدمت اما از دور.
یا سال ۹۵ که با پارتیبازی، کارت دیدار با مداحان را گرفته بودم و درست ندیده بودمش که رویش نوشته ویژه و زود آمده بودم و دیر رفته بودم توی حسینیه، دوباره تو را از دور دیدم.
اینبار اما نزدیک بودی... کرور کرور آدم به استقبالت آمده بودند؛ آنقدر که گرد و غبار قدمهایشان، قاب را مهآلود کرده بود. از کنار ما گذشتی؛ نه دور، اما دیر...
کاش زائرها و خادمها تو را ساعتی با علی(ع) تنها میگذاشتند... رنجها را پیش علی وامینهادی و ما را به علی میسپردی و ما تو را به علی میسپردیم... علی ویّاک علی...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
الموت اولی من رکوبالعار...
مرگ، سزاوارتر است از ننگِ ذلتپذیری...
انالحیاه، عقیده و جهاد
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
تو باید میآمدی که شیعه و سنی و شبک و ایزدی و کرد و مسیحی، "مرگ بر امریکا" را با هم فریاد بزنند...
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 وداع با آرزو!
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس عربی بلندش به خلاف من، تمیزِ تمیز مانده بود. به شوخی گفتم چطوری وسط این محشر کبری، انقدر شیک ماندهای؟ و سر صحبت اینطوری باز شد. فهمید ایرانیام و شروع کرد. از حرف زدنش معلوم بود که درس خوانده. گفت به نظرت این حالِ مردم عراق طبیعیست؟ بعد خودش ادامه که "والله! مو طبیعی!"
پرسیدم دارد به چی فکر میکند؟ گفت این کار فقط از یک مردِ الهی برمیآید که دلها را اینطوری متوجه خودش کند.
هرچه میگفتم او از جنبهی الهیاتیش به آن حاشیه میزد. میگفت فقط مردِ خداست که سیاستش را روی دودوتا چهارتای مادی، بنا نمیکند. بعد بنا کرد به خودانتقادی.
گفت امریکا به ما حمله کرد و شد آنچه شد؛ ما بعد از ثورهالعشرین، دیگر یک مرد الهی مثل خامنهای نداشتیم. این قیامتی که میبینی به پا شده، فقط در عزای خامنهای نیست، سوگ بر چیزیست که نداشتیم؛ نداریم. گفت کم است حکیمِ متاله سیاستمداری که بگوید "کلا کلا امریکا" و پای حرفش تا حد بذل جان بماند.
حرفهاش من را یاد ماموستا لقمان نذیر انداخت. وسط جنگ، توی کردستان، نشسته بودیم به گپ زدن و ماموستا از زندگیش میگفت. جایی وسط حرفهاش گفت که با جماعتی از معارضان صدام -که خودش رهبرشان بود- رفته بودند پیش آیتالله خامنهای، وقتِ ریاستجمهوری آقا. میگفت وقتی از جلسه بیرون آمدیم، به همدیگر نگاه کردیم و گفتیم اگر رهبری مثل خامنهای میداشتیم، کی به این ذلت دچار میشدیم؟
عراق دیشب، با آرزوش وداع کرد؛ با مردی که فقط رهبرِ ایران نبود.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 این نیز هم....
میخواهم بگویم دوستِ لبنانی اما زبانم به این عبارت نمیچرخد؛ چیزی بیش از "دوست" است. روزهایی که لبنان بودم، حاجعلا تلاش میکرد واقعیت را عریان، آنگونه که هست ببینم؛ نه چیزی "صرفا" برآمده از احساس و نه برساختی از واقعیت بر اساس ذهنیات مطلوب.
پس از ماهها، امروز دوباره با هم دیدار کردیم؛ اینبار در عراق. درباره این روزهای لبنان گپی زدیم. علا میگفت سرعت تحولات، در لبنان -و البته منطقه- آنقدر بالاست که کاروانِ لَختِ روایت ما به آن نمیرسد.
در ماجرای تشییع عجیب خوشروزی بوده و خودش اگر خواست شرحش را مینویسد اما چیزی که او هم بر آن تکیه میکرد، بعثت امت بود. این بعثت، طبعا شامل انسانِ مسلمان عراقی و لبنانی هم میشود.
علا میگفت اگرچه شیخنعیم هنوز زیر سایهی چتر بزرگ شخصیت سیدحسن و آقامجتبی، هنوز زیر سایهی چتر بزرگ شخصیت آقاست اما اشارتشان کارسازتر است، چون مردم مبعوث شدهاند!
آن خونها چنان اثری گذاشت که حالا آنها کافی است که به نقطهای اشاره کنند. مخاطب باهوش، به فراست میفهمد و پی میگیرد. کما این که سر یک کلمهی "علیالاصول" آسمان را به زمین دوخت.
عراق، نه از امروز و نه از پی تکانههای پساشهادت آقا، که سالهاست در هوس تنفس در هوای دیروز تقلا میکند. دیروز، علاوه بر همه آن چیزها که بود، این نیز هست.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 عکس متبرک!
نشسته بودیم با علا و خاطرات دیروز را مرور میکردیم و هی سیلِ اشک رهزن میشد. انگار که داریم از خاطرهای دور حرف میزنیم.
از شیونِ شگفتِ زنان، از عطش، از تبرکها و تبرعها، از عشقِ متبادل.
"عشقِ متبادل" را اولینبار از مادر شهید یاسین، در مجدلسلم شنیدم. نشانههای دقیق میداد که پسرش معتقد بود عشق میان او و سیدِ شهیدان، دوطرفه بوده. خاصه وقتی این را فهمیده بود که دمِ برگزاری تعزیه بزرگ مجدلسلم، مجروح شده بود و مجبور شده بود از سوریه برگردد. تا مادر را دیده بود گفته بود مادر! نگفتم این عشق متبادل است؟
عشقِ دوطرفه. دیروز این را خیلیها احساس کردند که فقط سیدِ حسینی عطش ندارد برای رسیدن به حرم، سیدِ شهیدان هم منتظر است و آغوش باز کرده.
علا میگفت وقتی عشیرهها، ماشینِ حامل پیکر را ساعتها در جاده نگه داشتند، کسی گفت برادرها! شما را به خدا راه را باز کنید؛ حسینبنعلی منتظر است که پسرش را در آغوش بگیرد؛ عشقِ متبادل.
مردم چرا کسی را که حسین دوستش دارد، دوست نداشته باشند؟ دیشب، جوانی به زحمت جانبهلبرسیده خودش را رسانده بود به ماشین و دست دراز کرده بود که خادمها انگشترش را بگیرند و فریاد زده بود که انگشترِ نامزدیم است؛ خرج راهِ سید کنید. تبرع، به عشقِ عاشقِ حسین.
مردم، هرچه میتوانستند میانداختند برای خادمها که تبرکش کنند؛ چفیه، پرچم و حتی گاهی لباس. اما امان از آنها که عکس میدادند. متبرک کردن عکسِ آقا، با پیکر آقا...
و عطش که ترجیعبند تشییع بود. علا هم میگفت چنین عطشی را هیچگاه در زندگیش تجربه نکرده بود.
من ساعتها پشت تابوت، بین جمعیت مثل تختهای بر آب، از اینسو به آنسو میرفتم تا وقتی برای لحظهای احساس کردم این نَفَس دیگر برنمیآید. مرا بردند گوشهای در حاشیه جمعیت نشاندند. چشمم به ماشین بود و همه غمم این که از آن پیکر عقب بمانم؛ که ماندم. چند لحظهای هیچ نفهمیدم تا مردی، به صورتم آب پاشید. عطش. من هم چنین عطشی را تجربه نکرده بودم؛ حتی در روزگارِ روزههای بلند.
عطش. علا میگفت این سرزمین، با عطش بیگانه نیست. قصهی عطش، به کربلا برمیگردد. آن عطشِ ستودنیِ انتخابشده. عطشِ دوستداشتنی که پایانش خوش بود؛ سیراب شدن به دست پیامبر.
و شیونِ زنان. علا میگفت هیچگاه چنین شیونی را نشنیده. من هم. بگویم شیونِ زنِ فرزند از دست داده؟ کافی نیست. زنان، در حاشیه راهها، بر فراز بالکنها و هرجا که طریقِ مردان نبود، ایستاده بودند و شیون میکردند؛ ضجههایی پرسوز که جگر مستمع را آب میکرد.
این عشقِ خواستنی را چطور تحلیل کنند پتیارههای کاخ سفید و کاخهای دیگر مستکبران؟
آقا را شبانه تشییع کردند؛ اما اینبار، نه غریبانه. آقا شبانه تشییع شد چون محبانش جاده را بستند بس که نمیتوانستند از آن جسمِ متصل به روحِ بزرگ، دل بکنند.
این عشق، آغاز راه باشد انشاءالله.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 فرزند نامشروع مصلحت!
سازش، سرکنگبینیست که صفرا میافزاید!
صبح، خسته و کوفته و خوابآلوده، توی قُلِ مسقفِ بینالحرمین، زیر پنکههای مجهز به مهپاش نشستهام و به خورشید -موقتا- دهنکجی میکنم. چند تا جوان عراقی، صبحانه گرفتهاند و آمدهاند که بینالحرمین، صفا کنند. عدل مینشینند کنار من و دوسهنفر دیگر که از ظواهرشان برمیآید که حکما دارند هفت پادشاه را خواب میبینند. جوانها بفرما میزنند و من -نه که گرسنه نباشم- محض این که دو کلام گپ بزنیم همسفرهشان میشوم.
وسط حرفها میگویم که خیلی از هوسه کردن عراقیها و شعرهایی که همینطوری ناگهانی وسط جمعیت میخوانند و کلا از شعارهایشان خوشم میآید. بعد میگویم که یکی از شعارهای قشنگی که دیشب در تشییع شنیدم "کلا کلا للتطبیع" بود؛ نه و ننگ بر سازش.
یکی از جوانها میگوید رحمالله والدَیک! بعد میگوید توی این جنگ نجباء و کتائب حزبالله، پنجه کشیدند به صورت امریکا اما امریکا فقط به زدن اینها بسنده کرد؟ نه! چند تا سیلی هم به بدر و که و که زد. چرا؟ مگر روسای بدریها موقفی -موضعی- داشتند؟ یا مگر همراه نشدهاند با جریان خلع سلاح؟
مساله این است: هرچه بیشتر به سازش تن بدهی، سیلی بیشتری میخوری؛ مضبوط؟
تاریخ میگوید حالِ آنها که به فصائل مقاوم گفتند از محدودهی تحت اختیارِ ما به امریکا شلیک نکنید و بروید در منطقهی خودتان، چند صباح دیگر، دیدن دارد.
صبحانه کوفتم میشود. به حرفهای جوان فکر میکنم. سازش، فرزند نامشروعِ مصلحتهای جعلی است. حکمی توی حکومت بگیر و دهانت را ببند و تازه تضمینی هم وجود ندارد که نزنیمت!
خیر است.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| حرم امیرالمومنین(ع)
@targap
🌱 خطای برآورد!
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف. کنحی از شارعالرسول
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 خطای برآورد! محسن حسنزاده پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف. کنحی از شارعالرسول @targap
🌱 خطای برآورد!
درست یکسال پیش از مرگ "کنت جی ارو" برنده امریکایی نوبل اقتصاد، در سال ۲۰۱۷ و در نود و پنجسالگیش، با او گفتگویی مجازی داشتم. وسط گفتگو پرسیدم میتوانم درباره انقلاب ایران سوالی بپرسم؟ گفت اتفاقا من درباره انقلابها در تاریخ و از جمله درباره انقلاب شما، زیاد مطالعه کردهام.
پرسیدم چرا سرویسهای امنیتی کشور شما و مشخصا CIA حتی تا آستانهی وقوع انقلاب اسلامی، نتوانستند این انقلاب را پیشبینی کنند؟
پیرمرد گفت از بین دلایل من این دلیل را مهمتر میدانم که ما درباره قدرت مذهب و نیروهای مذهبی در ایران، دچار خطای برآورد بودیم.
امروز که تصاویر مشهد را میدیدم و دیروز که قیامتِ کربلا را دیدم، دوباره یاد حرف آقای ارو افتادم.
دشمنان ما، هنوز درباره قدرت مذهب و نیروهای مذهبی دچار خطای برآوردند. نه فقط درباره ایران، به طور کلی درباره هر خطهی شیعهخیزی خطا میکنند. حق دارند البته. آن مغزهای چندزاری -که جز خون و خشم چیزی در معادلاتشان نمیگنجد- نمیتوانند حادثهی مشهد و واقعهی کربلا و ماجرای قم و داستان تهران و جریان مصلی را بفهمند. سلسلهجنبانِ همه این حماسههای شگفت، مذهبِ زندهی شیعه است، آن هم پس از بارها و بارها پنجه کشیدنِ فرنگیها و مخبطهای داخلیِ پیروِ فرنگیها بر چهره مذهب.
پس از نزدیک به پنجاه سال از وقوع انقلاب اسلامی، نفهمی دشمن درباره مذهب توسعه جغرافیایی بیشتری پیدا کرده. حالا لابد آنچه در ایران نمیفهمیدند، در لبنان و عراق و هند و پاکستان و هزار جای دیگر هم نمیفهمند و نخواهند فهمید.
زنده باد مکتبِ علیبنابیطالب(ع).
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف. کنحی از شارعالرسول
@targap