- ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻣُﺮﺩ ، ﺍﺯ ﺑﺲ که ﺳﯿﮕﺎﺭمیکشید ؛
ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺳﺎﻋﺖِ ﺯﻧﺠﯿﺮﺩﺍﺭ ﺍﻭ ﺭا که ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺑﻪ ﺟﻠﯿﻘﻪﺍﺵ ﺳﻨﺠﺎﻕ میشد ؛ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺸﯿﺪ...
ﺑﻌﺪﻫﺎ که ﺳﺎﻋﺖ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ ، ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺯ
ﻋﮑﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ که ﺩﺭ ﺻﻔﺤﻪﯼ ﭘﺸﺘﯽ ﺳﺎﻋﺖ
ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ﺩﺧﺘﺮﻯ که ﺷﺒﯿﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽِ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺒﻮﺩ!
ومن یادم آمد..که ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﯿﮕﺎﺭ میکشید:))!
# شاید.برای.او.دق.کرد.بالاخره
-طرید
عزیزترین دارایی دنیای من،نمیدانم از کجا باید شروع کنم؛ شاید از همان روزهایی که صدای لالاییهایت، تنها موسیقی امن زندگیام بود. میخواهم امروز قلم را به جای زبانم به کار بگیرم تا شاید بتوانم ذرهای از اقیانوس عشقت را در کلمات محصور کنم؛ هرچند میدانم که واژهها در برابر عظمت فداکاریهایت، بسیار حقیرند. مادر، گاهی فکر میکنم چطور ممکن است یک نفر اینهمه بار سنگین زندگی را با لبخند بر دوش بکشد؟خستگیهایت را پشت چهرهی مهربانت پنهان میکنی و تمام سهم خودت از شادی را فدای آسایش ما میکنی. و من در تمام این سالها، شاهد جادوی دستانت بودهام؛ دستانت که مرهم زخمهای کودکیام بود و چراغ راه روزهای سختم. تو به من یاد دادی که چطور در اوج طوفان، کشتی زندگی را به ساحل برسانم، بیآنکه به بادها اجازه دهم غرورم را بشکنند. مادرم، میخواهم در این نامه اعترافی بکنم؛ بسیاری از اوقات، آنقدر درگیر بزرگ شدن و دغدغههای شخصیام بودم که یادم رفت نگاهی به چشمانت بیندازم و ببینم چقدر صبورانه گذر زمان را تماشا میکنی. یادم رفت بگویم که تو، تنها کسی هستی که میتوانی بدون اینکه حرفی بزنم، تمام دردهایم را از سکوتم بخوانی. تو معنای واقعی «بودن» هستی؛همان نقطهی امنی که وقتی دنیا سر ناسازگاری برمیدارد میتوانم به آن پناه ببرم.شاید روزی که من هم جای تو باشم، بفهمم که رنجهای شیرین مادری چه طعمی دارد. اما تا آن روز، تنها چیزی که از خدا میخواهم، سلامتی توست. میخواهم بدانی که هر قدمی که به جلو برمیدارم، با دعاهای توست که هموار میشود. تو قطبنمای قلب منی، حتی اگر روزی فرسنگها از هم دور باشیم. نامه را همینجا به پایان میبرم، اما میدانم که دوست داشتنت، هرگز پایانی ندارد. امیدوارم با این کلمات، لبخندی بر لبت بنشانم که تماشایش، بزرگترین پاداش من در این جهان است. برای تو، که تکستارهی کهکشان زندگی منی. تقدیم به تو، با تمام احترام و عشقی که در قلبم برایت دارم.
-طرید
طرید
این تو حرم اقا امام رضا به یاد بچه های کاناله سیدابی ✨ معشوقه افتاب گردون✨ میثاق ✨فنیا✨ نوکر حسین✨حر
دم شوما گرم عزیزِ مهربونم❤️🌻
پدرم، ای ستون امن روزهای سخت.پدر جان، گاهی فکر میکنم اگر نبودی، دیوار کدام تکیهگاه، خستگیهایم را به دوش میکشید؟ تو همان کوه صبوری هستی که حتی در اوج شکستنها، ایستاده ماندی تا من یاد بگیرم، مردانگی و عشق، در عمل معنا میشود، و نه در کلام. دستانت را که میبینم، نقشهای از تمام مسیرهای سختی است که برای راحتی من پیمودهای؛ خطوط پیشانیات، قصهی تمام دغدغههایی است که هرگز به زبان نیاوردی تا مبادا سایهی نگرانیشان بر دلم بیفتد. امروز میخواهم اعتراف کنم: ببخش اگر گاهی آنقدر درگیر زندگی شدم که یادم رفت بپرسم دل تو برای چه چیزهایی تنگ است. ببخش اگر مهربانیهایت را به حساب وظیفه گذاشتم. تو نه فقط پدر، که اولین قهرمان زندگی منی؛ کسی که یادم داد چگونه میشود ریشه داشت و در عین حال، به سوی آسمان رشد کرد. دوستت دارم؛ نه فقط به خاطر آنچه برایم ساختی، بلکه به خاطر آنچه با حضورت در دلم کاشتی: بذر امید، امنیت و اصالت. سایهات مستدام، ای تکیهگاه ابدی من.
-طرید
«بالاخره رسیدم به سنی که سالها تو ذهنم براش رویا میبافتم… ۱۸ سالگی ✨
نمیدونم چرا، ولی همیشه این سن برام فرق داشت.
از وقتی کوچیکتر بودم، هر بار ازم میپرسیدن “دوست داری چند سالت بشه؟” بدون فکر میگفتم ۱۸ :)
انگار تو ذهنم، ۱۸ سالگی یه مرز بود؛
مرز بینِ یه آدمی که فقط رویا داره،
و یه آدمی که کمکم باید برای رویاهاش بجنگه.
امروز که بهش رسیدم، حس عجیبی دارم…
یه ترکیب قشنگ از ذوق، هیجان، ترس، امید و کلی فکرای جدید.
حس میکنم یه فصل کامل از زندگیم تموم شده و یه فصل تازه شروع شده؛
فصلی که توش قراره بیشتر خودمو بشناسم، بیشتر اشتباه کنم، بیشتر یاد بگیرم و بیشتر رشد کنم.
۱۸ سال زندگی کردم؛
با روزای خیلی خوب، با اشکها، با خندهها،
با آدمایی که اومدن و موندن،
و آدمایی که فقط یه خاطره شدن.
ولی همهی اون اتفاقا، از من آدمِ امروز رو ساختن.
شاید هنوز خیلی چیزا رو ندونم،
شاید هنوز کلی راه مونده تا به چیزی که تو ذهنمه برسم،
ولی یه چیزی رو مطمئنم:
من برای آیندهای که تو قلبم ساختم، تلاش میکنم.
و امروز، وسط همهی این فکرها، فقط خوشحالم که زندهام، رشد کردم و به این نقطه رسیدم 🤍
ممنون از همهی کسایی که امروز کنارم بودن، تبریک گفتن، خوشحالم کردن و این روزو برام قشنگتر ساختن.
سلام ۱۸ سالگی…
لطفاً باهام مهربون باش ✨🎂»
³/⁷
-طرید