این روزها شبیه کسیام که دیگر نمیداند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.
مثل یک آدمآهنی، هر روز سوار مترو میشوم؛ بیهیچ احساسی. میروم مصلی، به تابوتها خیره میشوم، و بعد دوباره به زندگی برمیگردم... انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
زندگی خاکستری دقیقاً همین است؛ نه آنقدر درد میکشی که فریاد بزنی، نه آنقدر زندهای که لبخند بزنی.
هر روز منتظرم از خواب بیدار شوم، با خودم میگویم شاید همهاش یک کابوس باشد. اما هر بار چشمهایم را که باز میکنم، میفهمم این همان واقعیت است...
و سختترین بخشش این نیست که واقعی است؛ این است که باید کمکم به آن عادت کنم.
_طرید
دل از دست دادیم
دلبر از دست دادیم
توعلی بودی پس پدر از دست دادیم...