eitaa logo
طرید
55 دنبال‌کننده
118 عکس
35 ویدیو
0 فایل
طرید بودم، شدم پناه‌برده‌... به دل خودم، به خدا، به سکوت. نه بی‌راه رفتم، و نه گم شدم؛ فقط از آدم‌ها طرد شدم تا به خدا نزدیک‌تر شوم. اینجا صدای کسی‌ست که همه گفتند نیست، ولی هنوز دارد از دلش می‌نویسد؛ این‌جا طرید. لطفا فرهنگ شریف فوروارد.
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدایی که حتی طَریدها رو فراموش نمی‌کنه…🌱
به نام خدایی که حتی طَریدها رو فراموش نمی‌کنه… همه‌چی از جایی شروع شد که فهمیدم نمی‌تونم همه‌چی رو نگه دارم توی دلم. نه اینکه ضعیف باشم، نه… فقط سنگینی بعضی حرفا، بعضی خاطره‌ها، بعضی دلتنگیا… باید یه‌جا آروم می‌گرفتن. اینجا شد همون‌جا. اینجا، اسمش «طَرید»ه… برای دل‌هایی که یه‌وقتا دیده نشدن، شنیده نشدن، یا شاید فقط "متفاوت" بودن. من اینجام که بنویسم، از دل، از ایمان، از زخم، از صبر، و از خدایی که همیشه مونده… حتی وقتی همه رفتن. اگر اینجا رو پیدا کردی، بدون تو تنها نیستی. ما شاید «طَرد» شده باشیم، اما هنوز «دل» داریم. و دلمون به خدا قرصه. 🕊🌱
من طَریدالحُبّ‌م... نه از عشق خسته‌م، نه از خدا بریده‌م — فقط دیگه به کسی چیزی نمی‌گم.
نه قربانی عشق، نه توبه‌کار احساس؛ فقط کسی که از دل شکست، اما هنوز با خدا نجوا می‌کنه. 🌙🕊
🌿 دلنوشته برای "طَریدِ زمان"... گفتند صاحب‌الزمان است... اما کسی نماند که صادقانه بگوید: صاحبِ دلم هم هست. او را طَرید کردند... در میان کوچه‌های فراموشی، میان قفسِ زمان، میان ما که دلمان برای هرکسی تنگ می‌شود، جز او. ما… که در شلوغیِ جمعه‌ها، یادمان رفت کسی هست که هنوز تنهاست، بی‌کس‌تر از هر بی‌کسی… ما که هر روز طردش کردیم با گناهان ریز و درشت‌مان، با بی‌صبری، با بی‌دعایی، با بی‌وفایی… و او؟ او هنوز دعا می‌کند برای آمدنمان… برای برگشتنمان… برای اینکه یک روز، کسی صدایش کند بی‌ادعا: یا صاحب‌الزمان… ادرکنی
این بغض رها نمی‌کنه دلم گرفته... یه جوری که هیچ بغضی آرومش نمی‌کنه، هیچ آغوشی گرمش نمی‌کنه، هیچ حرفی سبک‌ترش نمی‌کنه. دلم گرفته برای جایی که انگار خودِ بهشته... بین دو گنبد، بین دو عشق، بین‌الحرمین... نمی‌دونی چه دردی داره آدم یه بار اون هوا رو نفس بکشه، یه بار با صدای «کربلا کربلا» راننده‌های عراقی بغض کنه، یه بار پا بذاره روی خاکی که پُره از اشک، پُره از عشق، پُره از نذرهایی که هنوز به مقصد نرسیدن... بعد دل بکنه… بعد مجبور بشه برگرده… بعد فقط شباش، عکس گنبدارو نگاه کنه و زیر لب بگه: یا حسین... دلم برات داره می‌میره... دلم گرفته برای اون راهی که از حرم امام حسین می‌رفتم سمت عمو... که چشمم پُر بود، ولی پا‌م سبک... انگار خاک بین‌الحرمین آدمو می‌کشید به سمت نذرش... حضرت عباس... عمو جان... من اونجا فقط زائر نبودم، یه دختر بودم که دست به دامن غیرت شما شده بود، که اشکاشو چسبوند به ضریح و گفت: آقا جان، امانتی‌مو نگه‌دار... الان ولی نیستم... الان فقط یه دل‌خسته‌ام که دلتنگ شده برای نوری که از هیچ چشم زمینی دیده نمی‌شه... دلم تنگ شده برای صدای ضجه‌ها، برای بوی خاک بارون‌خورده حرم، برای همون لحظه‌ای که صدای روضه از سمت تل زینبیه می‌پیچه و تو نمی‌دونی گریه‌تو نگه داری یا جونتو... می‌دونی حسین جان؟ یه وقتایی اون‌قدر دلتنگت می‌شم که حس می‌کنم دارم خفه می‌شم... انگار یه چیزی تو گلوم گیر کرده، نه اشکه، نه صدا... یه جور بغضیه که فقط تو می‌فهمیش... حس می‌کنم اونجا موندم... رو زمین بین‌الحرمین... اون دخترِ خمیده، همون‌جایی که کفشاشو درآورد و پا برهنه رفت سمت ضریح، همونجا که وقتی چشمش به پرچم بالای گنبد افتاد، دلش افتاد... کاش می‌شد بنویسم: «باز هم اومدم آقا... این‌بار نذر دل‌تنگیامو آوردم...» ولی هنوز راهی نیست، فقط اشکه... و من با این اشک‌ها زنده‌ام... 💔 و هنوز، هر شب، گوش می‌دم... شاید دوباره یکی تو کوچه‌ها فریاد بزنه: کربلا... کربلا... لبیک یا حسین... 🖤❤️‍🔥
🦋🌱🤍
دلنوشته برای طَریدِ زمان.... او طَرید است… نه چون خطایی کرده باشد، نه چون حقی را پایمال کرده. او طَرید است، چون زیادی پاک بود برای زمینی که آلوده بود… زیادی راست‌گو، برای جهانی که دروغ را راحت‌تر می‌بلعد. زیادی بی‌صدا، برای گوش‌هایی که فقط فریاد را می‌شنوند… او رفت… نه از ما، بلکه از چشم‌هامان. پنهان شد، تا رسوا نشویم از بی‌وفایی. تا نبیند که ما، جای دست گرفتنش، از او دست کشیدیم. چه غریب است او… میان میلیون‌ها شیعه‌ای که ادعای دوست داشتنش را دارند، اما شب‌ها، نامش را حتی در دل‌شان نجوا نمی‌کنند… او طَرید است… و شاید تا وقتی که دل‌های ما، بسترِ آمدنش نشود، همین‌طور طَرید بماند… یا بن الحسن... ما هنوز بلد نیستیم قدر دلتنگی‌ات را بدانیم. اما دلمان، دلتنگ است… شاید همین یک ذره دردِ دوری، دست ما را به دامنت برساند… 🌑
شما دعا کن عمر من اگر کفاف نداد ؛ جنازه ام شب جمعه به کربلا برسد...:)
یا حسین... دل آشوبه‌مو کجا بذارم آقا؟ روزها می‌گذرن و اربعین نزدیک و نزدیک‌تر میشه… و من هر روز بیشتر از دیروز، دلم توی قفسه‌ی سینه‌م دست و پا میزنه برای رسیدن به حرمت... هر جا میرم، صدای روضه‌ت توی گوشمه، تصویر پرچم‌هات جلوی چشممه، و عطش پیاده‌روی نجف تا کربلا، توی رگ‌هامه... اما آقا جان... امسال یه حس غریبی دارم. یه دلشوره‌ی عجیب. یه نگرانی که مبادا جا بمونم... مبادا بین اون همه زائر، بین اون همه عاشق، این دل جامونده، امضای دعوت تو رو نداشته باشه… می‌ترسم... نه از مسیر، نه از سختی راه، نه از دوریِ وطن... می‌ترسم از نیومدنِ اذنِ نگاهت... همه آماده‌ن... کوله‌هاشون بوی غربت گرفته، اما من هنوز وسط دعاهام جا موندم... بین اشک‌هام گم شدم... نگرانم آقا... نگران که امسالم، دل بی‌قرارم از پشت صفحه‌ها، فقط تصویر جاده رو ببینه... فقط بغض کنه... فقط حسرت بکشه... یا حسین... من اومدن نمی‌خوام، من بودن می‌خوام... توی اون مسیر، بین زوّار، کنار پرچم‌هات، با پاهای تاول‌زده، با قلبی که فقط برای تو می‌زنه... آقا جان... به رسم وفا، منو جا نذار... 🖤