امروز انگار تکهای از تاریخ را به خاک سپردیم...
نه فقط یک پیکر؛ که سالها خاطره، دعا، امید، اشک و صبوری را.
امروز صدای گریهها با صدای صلوات در هم آمیخته بود. هر کس گوشهای ایستاده بود و انگار با بخشی از زندگی خودش خداحافظی میکرد. بعضیها فقط نگاه میکردند، بعضیها زیر لب دعا میخواندند، بعضیها اشک میریختند و بعضیها هنوز باورشان نمیشد که این لحظه واقعاً فرا رسیده است.
چه سخت است پذیرفتن اینکه دیگر آن صدا را نخواهیم شنید؛ همان صدایی که با آرامش میگفت: «شما را دوست داریم، برایتان دعا میکنیم...»
امروز دیگر آن جمله فقط یک خاطره نیست؛ زخمی است که هر بار در ذهنمان تکرار میشود، دلمان را میلرزاند.
گاهی با خودم فکر میکنم... بعضی آدمها آنقدر بزرگاند که حتی بعد از رفتنشان هم، نبودشان از حضور خیلیها پررنگتر است. امروز فقط یک مراسم خاکسپاری نبود؛ امروز، روزِ وداع با بخشی از خاطرات یک ملت بود.
اما حقیقت این است که آدمهای بزرگ، با رفتن از میان ما محو نمیشوند؛ در خاطرهها، در دعاها، در سخنانی که از خود به جا گذاشتهاند و در دل کسانی که دوستشان داشتهاند، ادامه پیدا میکنند
خداحافظ... خداحافظ به کسی که برای خیلیها، نامش یادآور سالهای طولانی از تاریخ این سرزمین بود.
و حالا... بعد از تمام شدن مراسم، بعد از آرام گرفتن جمعیت، بعد از آنکه آخرین نگاهها از روی تابوت برداشته شد، انگار سکوت تازهای آغاز شد؛ سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود.
شاید از فردا خیابانها دوباره شلوغ شوند، مردم به سرِ کارهایشان برگردند و زندگی، ظاهر همیشگی خودش را پیدا کند؛ اما بعضی دلتنگیها هیچوقت به ظاهر زندگی برنمیگردند. بعضی جای خالیها، با گذشت روزها پر نمیشوند؛ فقط آدم یاد میگیرد با آنها زندگی کند.
امروز فهمیدیم که گاهی یک ملت، فقط برای بدرقه یک انسان جمع نمیشود؛ برای بدرقه سالهایی جمع میشود که با او زندگی کرده، از او شنیده، با نامش اشک ریخته یا امید گرفته است. برای همین است که پایان یک مراسم، پایان دلتنگی نیست.
شاید از امروز دیگر فقط عکسها بمانند، فیلمها بمانند، صداها بمانند و خاطراتی که هر بار مرورشان میکنیم، قلبمان را میفشارند. اما بعضی صداها هیچوقت از حافظه مردم پاک نمیشوند؛ همان صداهایی که سالها با آنها زندگی کردهاند.
و حالا، بیش از هر زمان دیگری، باید برای این سرزمین دعا کرد؛ برای آرامش مردم، برای آینده، برای روزهایی که شاید سخت باشند، اما با امید سپری شوند.
خدایا... دلهایی را که امروز شکستند، به خودت بسپار. اشکهایی را که بیصدا بر زمین ریخت، شاهد باش. و به همه ما صبری عطا کن که در این روزهای سنگین، چراغ امید را خاموش نکنیم.
بعضی وداعها پایان یک زندگی نیست؛ آغاز یک دلتنگیِ همیشگی است... 🖤🕊️
-طرید
آقا فرمودن:
ما باشیم یا نباشیم..
کار ما به کجا رسیده که رهبر فعلی هم آماده شهادته؛خاک بر سر اونی که هزینه امام کشی رو نزدیک به صفر کرد..
خاک بر سر اونی که گفت خب طبق قانون جایگزین می کنیم...
هدایت شده از کانال محسن آریانیک
ما مامور به انجام وظیفه ایم
آقا امر کردید ما میگیم چشم
انشاءالله خدا حافظ شماست لطفا حرف از نبودن نزنید ما تحمل داغ دیگری رو نداریم.
هدایت شده از کانال محسن آریانیک
اسطورهی کودکیمون عزادار شد؛
مادرِ داریوش فرضیایی (عمو پورنگ)، بعد از تحمل یه دوره بیماری، تو سن 90 سالگی درگذشت.