eitaa logo
کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
891 دنبال‌کننده
18.3هزار عکس
9.9هزار ویدیو
49 فایل
🌹می ترسم از خودم ▪زمانی که عکس شهدارابه دیواراتاقم چسبوندم، ولی به دیواردلم نه! 🌷منتظرنظرات خوب شما همسنگران هستیم: 🌴ارتباط با خادم الشهدا کانال: 🌹 @yazahrar 🌻لینک کانال: 🌹http://eitaa.com/joinchat/381026320Cb5fdfee742
مشاهده در ایتا
دانلود
سالروزشهادت شهیدوالامقام علی اکبر شهیدی که درقبرچشمانش رابازکرد مادر شهید : عرض کردم خدایا از تو مى خواهم عنایتى کنی تا فرزندم چشمانش را باز کند تا من مانند دوران حیاتش یک بار دیگر براى آخرین بار به چشمانش نگاه کنم. مادر این شهیدان مى گوید: زمانی که على اکبر در بیمارستان بقیة الله تهران بسترى بود، چون تعداد عیادت کنندگان او زیاد بود براى رعایت حال دوستان و علاقه مندان او سعى مى کردم اکثرا از پشت شیشه اتاق، فرزندم را ببینم، گاهی هم دو سه دقیقه مختصر کنار او مى ایستادم و بر مى گشتم. پس از اینکه اکبر در بیمارستان به شهادت رسید و او را براى غسل به غسالخانه بردند باز هم وقتى براى دیدن او به غسالخانه رفتم، این فرصت را در اختیار دیگران گذاشتم. برادر شهید مى گفت: در موقع دفن پیکر، برادرم در آغوش من بود. وقتی مادرم بالاى قبر این مطلب را بیان نمود و آرزو کرد، على اکبر چشمانش را باز کند، من به چشمان برادرم که صورت او را از کفن باز کرده و روى خاک گذاشته بودم خیره شدم. حس غریبى به من مى گفت خوب به چشمان او ینگاه کنم. در این لحظات بسیار کوتاه با کمال شگفتى مشاهده کردم در همان لحظه که مادرم این کلمات را بیان مى کرد چشمان على اکبر از هم گشوده شد و به مادرم نگریست و بعد از لحظات کوتاهی دوباره بسته شد. پاسدار شهید حاج على اکبر صادقى متولد ١٣۴٠ تهران بود که در مورخه ۶۶/٣/٩ در منطقه شاخ شمیران به شهادت رسید و پیکر مطهرش در بهشت زهرا(س)، قطعه ٢٩، ردیف دوم مدفون است.
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ... توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ... مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ... مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ... مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم! نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
•••❈❂🌿🌸🌿❂❈••• گفت: «حالا کدام حرم برویم؟» گفتم: «فرقی با هم ندارند، همه‌ی اولیای خدا یک نور واحدند.» شبان خندید: «برای تو فرقی نمی‏کند کجا برویم؟» گفتم: «نه، نباید بکند.» گفت: «پس چرا به اسم او که می‏رسی، روی چشمت مه می‏گیرد؟ فرق نمی‏کنند که!» لال شدم. مچ گرفته بود. گفت: «تو نور واحد و این حرف‏‌ها سرت نمی‏شود. درس تو هنوز به آنجا نرسیده؛ این درس کلاس بالایی‌هاست. درس تو رسیده به نان و نمک! نان و نمک او را خوردی، به او دل بستی. بین او و همه‌ی ائمه فرق می‏گذاری. نمک‌گیر شده‌ای.» شناسنامه‌ام را از شیشه باجه بردم تو: «آقا لطفاً یک بلیت برای مشهد!» 🌸🍃🌸🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعوت براى كفش‏دارى🥾👟👞🥿 من (قلى پور) در يكى از روستاهاى تبريز زندگى مى‏كردم. شرايط زندگى برايم خيلى سخت بود. در آنجا مشغول كارگرى بودم. يك شب از فرط خستگى خوابيدم. در حال خواب چند خانم نقاب دار را ديدم كه به من فرمودند: «ما تو را مى ‏پذيريم» ناگهان ازخواب بيدار شدم. هر چه فكر كردم كه تعبير خوابم چيست، به نتيجه‏اى نرسيدم. بعد از مدتى تصميم گرفتم كه براى زندگى بهتر به شهر برويم. هر كدام از اعضاى خانواده، شهرى را پيشنهاد كردند. من ناخودآگاه گفتم: قم چطور است؟ با پذيرفتن اعضاى خانواده، به قم آمديم. بدون اينكه خودمان خواسته باشيم، شرايط خود به خود فراهم شد. چند روز در قم دنبال كار گشتم. تا اينكه روزى به دفتر توليت حرم مراجعه كردم و گفتم: مى‏خواهم در حرم مشغول به كار شوم، آيا شما مرا قبول می‏كنيد؟ آن‏ها مرا پذيرفتند؛ و از فرداى آن روز كار را در حرم شروع كردم. بعد از مدت دو ماه خدمت افتخارى، خادم رسمى شدم و الان حدود 25 سال (1379 ـ 1354) است كه در آستانه مقدسه حضرت معصومه كار مى‏ كنم. مى ‏دانم كه يكى از آن خانم‏هاى نقابدار كه فرمود: «ما تو را مى‏پذيريم» كسى جز حضرت معصومه عليهاالسلام نبوده است. 🌺🌹🍃🌺🌹🍃
🌹 ✅شهید امین کریمی ✍️ همسر من کُلفَت نیست ▫️امین روزها وقتی از اداره به من زنگ می‌زد و می‌پرسید چه می‌کنی؟ اگر می‌گفتم کاری را دارم انجام می‌دهم می‌گفت: نمی‌خواهد! بگذار کنار، وقتی آمدم با هم انجام می‌دهیم. می‌گفتم: چیزی نیست، مثلاً فقط چند تکه ظرف کوچک است. می‌گفت: خب همان را بگذار وقتی آمدم با هم می‌شوریم، مادرم همیشه بهش می‌گفت: با این بساطی که شما پیش می‌روید همسر شما حسابی تنبل می‌شود! امین جواب می‌داد: نه حاج خانم! مگر زهرا کُلفَت من است؟ زهرا رئیس من است. به خانه که می‌آمد دست‌هایش را به علامت احترام نظامی کنار سرش می‌گرفت و می‌گفت: سلام رئیس 📚 به روایت همسر شهید امین کریمی 💌💌💌💌💌💌💌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷سالها بود که می خواستم از فردا شروع کنم، اما همیشه فردا یک روز از من جلوتر بود؛ سالها گذشت تا فهمیدم باید از همین الان شروع کنم...
خدا وکیلی آقا چه حرم خوشگلی داری 🤍 آقا بطلب که سخت دلتنگیم 🥀
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°•🌱 🎥ببینید؛ 🌹مادر شهید محمدمهدے احمدی، شهید درگیری‌های مرزی سیستان و بلوچستان با ایراد خطبه‌ای زینب(س) گونه، فرزند شهیدش را به امام حسین(ع) هدیہ‌کرد. 🌱آفرین بر همچین مادری..... .
🍃 زنی که صاحب فرزند نمی شد پیش زمانش میرود و میگوید: ▫️از خدا فرزندی صالح برایم بخواه. 🌸 پیامبر وقتی دعا می کند و وحی می رسد او را بدون فرزند خلق کردم. 🍃 زن میگوید خدا است و می رود. 🌸 سال بعد باز تکرار می شود و باز وحی می آید که او فرزندی ندارد 🍃 زن اینبار نیز به آسمان نگاه می کند و می رود. 🌸 سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آغوش می بیند. ▫️ با تعجب از خدا می پرسد: ▫️ بارالها، چگونه کودکی دارد او که بدون فرزند خلق شده بود!!!؟ 💠 وحی می رسد: ▫️ هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا خواند. ▫️ رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. 🔻 با سرنوشت تغییر می کند... 🌺 از الهی ناامید نشوید ▫️ اینقدر به درگاه الهی بزنید تا در باز شود...
💠🍃 # میلاد پرسرور مولا علی بن موسی الرضا -علیه السلام