يَا خَيْرَ النَّاصِرِينَ
ای بهترین یاوران
به گذشته ام که نگاه میکنم میبینم یه روزایی بوده که اگر خدا نبود هیچوقت نمیتونستم بگذرونمشون
🔴خب حالا که پزشکیان
تاییدصلاحیت شده بریم
یه کم باهاش آشنا بشیم!
🔺پزشکیان:
⬅️(شهریور۹۵) در دفاع ازFATF: چرخش مالی در کشور ما شفاف نیست؛ اساس FATF شفافسازی است.
⬅️(شهریور۹۵): کسی خائن است که از شفافیت میترسد.
⬅️(آبان۹۸): هنوز لیست اموالم را در سامانه قوهقضائیه ثبت نکردم.
⬅️(آبان۹۹): گرانی دلار و اختلاسها به خاطر عدم تصویب لوایح FATF است!
⬅️(آبان۹۹): از FATF سر درنمیآورم!
⬅️(فروردین۱۴۰۰): شفافیت یعنی FATF.
⬅️(فروردین۱۴۰۰): چون شفافیت نداریم یک عده راحت میتوانند بخورند و ببرند.
⬅️(فروردین۱۴۰۰): با شفافیت مجلس مخالفم.
⬅️(خرداد۱۴۰۰): از شورای نگهبان انتظار شفافیت دارم.
⬅️(آبان ۱۴۰۰):اموال و دارایی مسئولان شخصی است و نباید رسانهای شود.
⬅️(دی ۱۴۰۲): باید FATF داخلی را راهاندازی کنیم.
🔺متوجه فازش شدین؟!😑
#رئیسی_عزیز
#انتخابات
🌹@tarigh3
🔴پزشکیان: وزیر خارجه من جواد #ظریف خواهد بود.
👆با همین حرف نیم بیشتر آراش رو از دست داد
👈آقای پزشکیان!
ما #به_عقب_برنمیگردیم
ما به دولت غربگرای غربگدا بر نمیگردیم
👈به عقب بر نمیگردیم
قطار انقلاب در حرکت است👌
#رئیسی_عزیز
#انتخابات
🌹@tarigh3
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
16.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اهل تبریزم و دکتر #پزشکیان را به خوبی میشناسم؛ نقطه قوت او در ساده زیستی و مردمی بودن و صراحت لهجه اش است ولی او همین است که می بینید.
وقتی از او درمورد عملکردش در مجلس و استخدام دخترش در پتروشیمی جم در دولت روحانی سوال شد به جای پاسخگویی اول حمله کرد و گفت همه از دولت و مجلس دزد هستیم بعد که از او سوال شد با چه مدرکی همه رو متهم به دزدی می کنید؟! به جای عذرخواهی، مثل چاله میدون پرید بالا و گفت فساد از بالا است و سیستم فاسد است.
اما طرف مقابل مودبانه گفت آقای دکتر شما به ما اتهام دزدی زدید ولی ما شما رو به پاکدستی و نهج البلاغه می شناسیم و پزشکیان دوباره گفت مشکل از سیستم فاسد است و هرکس هم بیایید مشکل حل نمی شود و نهایتا هم وقتی دید وضع خرابه و فضا به نفعش نیست حاضر به گفتگو نشد و فرار کرد.
این آدم رئیس جمهور هم باشد تهش میگه نذاشتن و سیستم فاسده.
خب اگر کسی چنین عقیده ای دارد که هرکس بیاید چیزی درست نمی شود چرا الان فکر می کند می تواند کاری کند؟!
شاید هم او دنبال تغییر سیستم است.😳
👈 یادداشت یکی از اهالی تبریز
👈آقای پزشکیان!
ما #به_عقب_برنمیگردیم
🌹@tarigh3
9.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️به عمل کار برآید/کارآمدی را با حرف نمیشود تشخیص داد
✅حضرت #امام_خامنه_ای:
🔻من تأکید میکنم که به وعده و حرف نمیشود اطمینان کرد. ما نسبت به دیگران هم همین حرف را میزنیم؛ نسبت به خارجیها که مدام حرف و وعده تحویل ما میدهند، من به مسئولین محترم در همین قضایای هستهای که در جریان است، همیشه همین را میگویم که به حرف و وعده اعتماد نکنید: به عمل کار برآید؛ به حرف زدن و به گفتن و به وعده دادن نمیشود اعتماد کرد؛ در مسائل مهمّ کشور هم همین جور است. خب حرف، آسان است؛ هر کسی میآید یک ادّعایی میکند، یک وعدهای میدهد، یک حرفی میزند؛ به اینها نمیشود اعتماد کرد؛ باید نگاه کرد و دید که آیا یک عملی در گذشتهی این شخص وجود دارد که این وعده را تأیید کند و تصدیق کند، یا نه؛ اگر چنانچه وجود داشت #میشود_به_او_اعتماد_کرد، وَالّا نه. بنابراین کارآمدی را با حرف نمیشود تشخیص داد.۱۴۰۰/۳/۱۴
#مشارکت_حداکثری
#مثل_رئیسی #انتخاب_درست
#انتخابات
🌹@tarigh3
این دنیا ، دنیای آزمایش است ...و همه میدانیم که هیچکدام ماندگارنیستیم و همگی خواهیم رفت .فقط باید مواظب باشیم پرونده ما سفید باشد...
#سردارشهیدمحمودستوده
🌹@tarigh3
کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «#در
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل : سوم
🔻قسمت : ۶۳
همرزم شهید:رضا نژاد شاهرخ آبادی
واحد اطلاعات، سه بخش بود: ستاد که کارش تهیه ی کروکی و نقشه کشی بود؛ دیده بانی؛ و شناسایی. اروند، سه نهر داشت : علیشیر، بلامه، مجری.
من و حسین، در نهر بلامه با هم بودیم.
یک ساختمان بزرگ را مقر کرده بودند. در عملیات خیبر، در گردان ذوالفقار به فرماندهی حاج احمد امینی بودم.
بعد از عملیات خیبر، گردان ذوالفقار به گردان 410 غوّاص تبدیل شد.
چون ما آموزش غوّاصی دیده بودیم، برای شروع عملیات والفجر8 وارد محورها شدیم.
در آنجا با حسین بادپا آشنا شدم.
بچّه های اطلاعات عملیات، خطی را از ژاندارمری تحویل گرفته بودند.
ما هم در خط بلامه بودیم.
مدّتی من و حسین برای بررسی جزر و مد آب با هم بودیم.
این باعث شده بود که دوستی مان بیشتر شود.
حسین، خیلی عارف و مخلص بود. حرف زدن، نشستن در کنارش، عباداتش، توکلش و ...، حال و هوای دیگری به انسان می داد. برای همه دعای عاقبت به خیری می کرد.
همه، شیفته ی حسین بودیم.
وقتی من و یزدانی برای شناسایی می رفتیم،
حتماً ما را از زیر قرآن رد می کرد.
بعد هم منتظر می ماند تا برگردیم.
بعد از مدّتی، اروند را به چند محور تقسیم کردند.
قسمت شد تا من و حسین، باز در نهر علیشیر کنار هم باشیم.
علیشیر تا مقر خط، حدود چهار پنج کیلومتر فاصله داشت. صمیمیت و دوستی من و حسین، از قبل بیشتر شده بود.
به اخلاق و روحیات همدیگر آشنا شده بودیم.
خیلی به غسل شهادت اهمیّت می داد. ما برای آب، آذوقه و نفت مشکلاتی داشتیم.
روزی، داخل بوته ها قدم می زدم.
الاغ سر گردانی را دیدم.
فکری به ذهنم رسید. گفتم: این الاغ، به درد کارهای تدارکاتی می خوره. دویدم دنبالش. به هر سختی ای بود،گرفتمش.
🌹@tarigh3
کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «#درد
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل: سوم
🔻ادامه قسمت: ۶۳
همرزم شهید: رضا نژاد شاهرخ آبادی
آمدم سمت سنگر.
مرتضی بشارتی، مسجدی وحسین بادپا بیرون سنگر بودند.
همین که مرا با یک الاغ دیدند، آمدند سمت من.
با تعجب گفتند « این الاغ رو از کجا
آورده ای ؟!».
خندیدم و گفتم «این الاغ از امروز اومده به ما در کار تدارکات کمک کنه
و برامون نفت، آب و آذوقه بیاره!
من رو باش
که هر لحظه به فکر شماها هستم!».
همه خندیدند.
حسین گفت «هر کسی برای اولین بار سوار الاغ بشه، من بهش گواهی نامه
می دم.»
گفتم «کاری نداره.».
سوارش شدم الاغه به قدری چموش بود و طوری محکم زمینم زد که کمر، دست و پاهام درد گرفت.
دو نفر دیگر، بادی به غبغب شان انداختند
و گفتند «رضا، این، کار تو نیست.
حالا ببین
ما چه کار میکنیم!».
آن ها را هم بد جور زمین زد.
بقیه ی بچه ها که این وضعیت را دیدند، بی خیال الاغ شدند. دوباره گفتم «من، یه بار دیگه امتحان می کنم.»
حسین گفت «رضا، بی خیال شو!
ممکنه دست و پات بشکنه»
گفتم نه!
رفتم یک دهنه برای مهارش درست کردم
کمی علوفه، همان دور و بر پیدا کردم و جلویش ریختم.
آن روز به هر ضرب و زوری
بود، توانستم سوارش شوم.
از آن به بعد، فقط به من سواری می داد.
هیچ کس نمی توانست نزدیکش شود.
حسین، چند باری امتحان کرده ولی نتوانسته بود یاد بگیرد.
روزی با حالت اعتراض آمد و گفت «رضا، من هم برای حموم به این الاغ نیاز دارم! نمی شه که فقط تو از این الاغ استفاده کنی».
🌹@tarigh3
کانال طریق الشهدا 🇮🇷🇵🇸
✨📚✨﷽✨📚✨ 📚✨📚✨ ✨📚✨ 📚✨ ✨ صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان 📖روایت «#درد
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل: سوم
🔻ادامه قسمت: ۶۳
زمانی که واحد اطلاعات عملیات، خط را به یکی از گردان های لشکر تحویل داد، آقای جمالی، فرمانده ی آن گردان بود.
وقتی آمد خط را تحویل بگیرد، الاغ را آوردم.
گفت «این هم هدیه ی من!».
آقای جمالی با تعجب نگاه کرد وگفت «چه کارش کنم؟!».
گفتم «شما می تونین کارهای تدارکاتی روباهاش بکنین. ».
به مرتضی بشارتی گفتم «بیا من یه کم درمورد الاغم بهت توضیح بدم،به دردتون می خوره. ».
خندید گفت «الاغه دیگه!».
گفتم «نه! این الاغ، با همه ی الاغ های دیگه فرق می کنه. ».
گفتم « از این طرف که می رین سمت قرارگاه، سوارش بشین.
وقتی که خواستین برگردین، آذوقه و وسایل تون رو بذارین روش.
خودش راه بلده. ».
یک روز، مرتضی بشارتی، الاغ را می برد قرارگاه.
همین که به قرارگاه میرسد نفت، سلاح و اُورکتش را می گذارد روی الاغ.
خودش می رود حمام.
وقتی که حمامش تمام می شود و بیرون می آید ،هر چی اطراف قرار گاه را نگاه می کند، الاغ را نمی بیند!
آمد پیش من.
گفت «رضا، الاغ نیست!».
گفتم «دستت درد نکنه.
چند روز نتوانستی نگهش داری؟!
خوبه این همه بهتون سفارش کردم!».
یک تلفن قورباغه ای داشتیم.
زنگ زدم به نگهبانی، گفتم « اگه یه سیاهی اومد سمت شما.
نه عراقیه، نه گرازه؛ الاغه. ».
اتفاقاً الاغ رفته بود آنجا.
بچّه های نگهبانی گرفته بودندش.
حسین خندید و گفت: اون زمان که الاغ مسلح نبود ،کسی جرأت نمی کرد بره سمتش؛ چه برسه به حالا که مسلح هم هست!
🌹@tarigh3