💟 #حکایت
✅آورده اند كه در مجلس شيخ ابوالحسن خرقانی سخن از كرامت مي رفت و هر يک از حاضران چيزي مي گفت.
شيخ گفت: كرامت چيزي جز خدمت خلق نيست.
✅چنان كه دو برادر بودند و مادر پيري داشتند. يكي از آن دو پيوسته خدمت مادر مي كرد و آن ديگر به عبادت خدا مشغول مي بود.
✅يک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود. آوازي شنيد كه برادر تو را بيامرزيدند و تو را هم به او بخشيدند.
گفت: من سالها پرستش خدا كرده ام و برادرم هميشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نيست كه او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند.
ندا آمد:
آنچه تو كرده اي خدا از آن بي نياز است و آنچه برادرت مي كند، مادر بدان محتاج...
کانال تَلَنــگُر طَریقُ الحَق
✅ eitaa.com/joinchat/2926182402Cfd2bdf6947
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#حکایت
روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده ای قرار داشت.در آن حال ،سائلی به در خانه امد وآنها او را مایوس کردند.
اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.
روزی شوهر با او غذا می خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در خانه آمد.
ان مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد. دید شوهر اولش است؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.
شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.
شوهرش گفت :و الله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!
#کشکول_شیخ_بهایی
🔵نُڪتـہ هاۍ نابِ طَریقُ الْحَـقْ🔵
🇮🇷 eitaa.com/joinchat/2926182402Cfd2bdf6947
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#حکایت
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.
شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند.
غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که :
"اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید"
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
"همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح کردن و یا پیشنهادی برای اصلاح نه"
🔵نُڪتـہ هاۍ نابِ طَریقُ الْحَـقْ🔵
🇮🇷 eitaa.com/joinchat/2926182402Cfd2bdf6947
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#حکایت #عاقل_را_اشارتی_کافیست
مردی برای خــود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنــده است به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هــر اتفاقی وی را #آگاه کند
مــدتی از ساخـت خانـه گذشـت ترکی در دیــوار ایجاد شد مــرد فـوراً با گچ ترک را پوشاند . بعد از مدتی در جایی دیگر از دیوار ترکی ایجاد شد و باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند
ایــن اتفاق چندین بار برای #خانه و مــرد تکرار شــد و روزی ناگهان خانه فرو ریخــت . مــرد با سرزنش قولی که گرفته بود را به خانه یادآوری کرد
خانه پاسخ داد هــر بار خواستم هشدار بدهـم و تــو را آگاه کنـم دهانـم را بـا #گچ گرفتـی و مـرا ساکت کردی این هــم عاقـبت نشنیدن هشـدارها
🔵نُڪتـہ هاۍ نابِ طَریقُ الْحَـقْ🔵
🇮🇷 eitaa.com/joinchat/2926182402Cfd2bdf6947
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#حکایت
🔹مردی از دیوانهای پرسید: اسم اعظم خدا را میدانی؟؟
🔻دیوانه گفت: نام اعظم خدا نان است اما این را جایی نمیتوان گفت!!
🔹مرد گفت: نادان شرم کن، چگونه نام اعظم خدا نان است؟؟
🔻دیوانه گفت:
در مدتی که قحطی نیشابور چهل شبانه روز طول کشید، من می گشتم، دیگر نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم!
از آنجا بود که دانستم؛ نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!!!
🚫نشود روزی بیاییم؛ دین و ایمان خودرا برای خوردن چند لقمه نانی بفروشیم❗️
📕مصیبت نامهی عطار نیشابوری
🔵نُڪتـہ هاۍ نابِ طَریقُ الْحَـقْ🔵
🇮🇷 eitaa.com/joinchat/2926182402Cfd2bdf6947
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
#حکایت
روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده ای قرار داشت.در آن حال ،سائلی به در خانه امد وآنها او را مایوس کردند.
اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.
روزی شوهر با او غذا می خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در خانه آمد.
ان مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد. دید شوهر اولش است؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.
شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.
شوهرش گفت :و الله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!
#کشکول_شیخ_بهایی
🔵نُڪتـہ هاۍ نابِ طَریقُ الْحَـقْ🔵
🇮🇷 eitaa.com/joinchat/2926182402Cfd2bdf6947
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
✨﷽✨
#حکایت
✅اطلاع آیتالله بروجردی از بدهکاری طلبه
✍طلبه ای در کوچه به خواهرزادۀ آیتالله العظمی بروجردی میگوید: به داییات بگو من حدود هزار تومان بدهکار هستم، مشکل دارم. گفت: میگویم و آمد خدمت آیتالله العظمی بروجردی رنج طلبه را انتقال داد. ایشان فرمودند: خودش را بردار پیش من بیاور، یعنی همیشه با ما زندگی کنید نه با من، اگر زندگیت با من است بدبخت هستی، با ما زندگی کنید.
گفت: او را پیش من بیاور چون آن هم ماست، من هم او هستم. طلبه را آورد خیلی با عاطفه و با محبت پولی را گذاشتند در پاکت و دادند به آن طلبه رفت. یکی دو روز بعد واسطه را دید و به گفت: دایی تو عرشی است، دایی تو ملکوتی است، دایی تو غرق در معنویت است. گفت: برای چه؟ گفت: من هشتصد و پنجاه و شش تومان بدهکار بودم نَه هزار تومان! به دایی ات گفتم حدود هزار تومان بدهکارم. اما ایشان هشتصد و پنجاه و شش تومان گذاشت در پاکت و به من داد، این معلوم میشود به یک جای دیگر وصل است
📚سخنرانی استاد انصاریان در مسجد
اعظم قم،سالگرد آیت الله العظمی بروجردی
📚 #حکایــــــــــــت
🔴حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند و هر یک می گفت :
این زمین از آن من است !
نزد حضرت عیسی رفتند ؛ حضرت فرمود :
اما زمین چیز دیگری می گوید !
گفتند : چه می گوید ؟
👈گفت : می گوید هر دو از آن منند !
1.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥توضیحات #محمود_کریمی در واکنش به حکایتی که از یک #قمارباز مطرح کرد و در فضای مجازی با انتقاد های تند مواجه شد:
🔹#حکایت بود و تصورات آن فرد شرابخوار و.. نه واقعیت!
🔻 آقای #کریمی: همه #وعاظ، #مداحان و خصوصا مداحانی در این سطح نباید هر حکایت و حرفی را در جلسات و محافل عمومی تکرار کنند. وقتی که جماعت زیادی یک برداشت ناصواب از یک روضه داشته باشند این یعنی نوع بیان و محتوا اشتباه بوده و مشکل داشته
ضمنا همه منتقدین معاند نیستند ؛ البته اگر یک خطا هم موجب بی انصافی و ندیدن یک عمر نوکری این بلبل خوش نوای حسینی شود مشخص است که هدف تخریب یک تفکر است نه انتقاد از یک شخص!
#صداوسیما #روضه #امام_حسین #حاشیه
🔺مـیـازار مـوری کـه دانـه کِـش اسـت❗
◽مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب میفرمودند: یکی از طلاب به نام آقا سیّد عبّاس،گهگاهی با پایِ خود مورچههایِ اطرافِ حجره خود را لگد مال میکرد!
◽به او گفتم:چرا این جاندران را از بین میبری و نابود میکنی؟ گفت:آنها مزاحمِ سُفره قند من هستند.
◽گفتم: در اطراف سفره قند، نخ تعبیه شده است، میتوانی آن را در جای دیگری آویزان کنی که مورچهها به آن دسترسی پیدا نکنند.
◽گفت: من از لگد مال کردنِ مورچهها لذت میبرم!
◽مدتی نگذشت سیّد عبّاس به پا دردِ سختی مبتلا شد و هر چه بیشتر به معالجه و درمان پرداخت، کمتر نتیجه گرفت و سرانجام همان پا درد، او را از پای درآورد.
#حکایت
#حکایت
🔻داستان های زیبای سه ثانیه ای
🔹روستاييان تصميم گرفتند براى بارش باران دعا كنند. در روزيكه براى دعا جمع شدند تنها یک پسربچه با خود چتر داشت.
👈این یعنی ایمان...
🔹 كودک یک ساله اى را تصور كنيد، زمانيكه شما او را به هوا پرت ميكنيد او ميخندد زيرا ميداند او را خواهيد گرفت.
👈اين يعنى اعتماد...
🔹 هر شب ما به رختخواب ميرويم، هيچ اطمينانى نداريم كه فردا صبح زنده برميخيزيم با اين حال هر شب ساعت را براى فردا كوک ميكنيم.
👈 اين يعنى اميد...
🔺برايتان "ایمان ، اعتماد و امید به خدا" را آرزو ميکنم...
16.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سختی_گذشتن_از_مال
#اوج_خساست
🔻حکایت مرد ثروتمندی که نمی توانست از مالش بگذرد!
استاد شیخ حسین انصاریان
#حکایت