eitaa logo
رِسـانـه طَـریـقُ الْـحَـقْ🇵🇸
2.4هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
7.4هزار ویدیو
147 فایل
✨﷽✨ كانالي مملوّ از تكان دهنده‌ترين سخنان علمای اخلاق و عرفان (روشنگری) (کپی آزاد) تأسیس : ۲۷ / ۱ / ۱۳۹۷ ارتباط با ادمین کانال @Adel_khalatbari تبادل نداریم🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی در بازار با یکی از متدینین ، بحث دینی و علمی داشتم، هر چه ادله میاوردم، زیر بار نرفت. عصبانی شدم، ساعتی بعد خدمت شیخ رجبعلی خیاط رسیدم. نگاهی به من کرد و فرمود: با کسی تندی کرده ای؟ موضوع را برایش گفتم. فرمود: در این گونه موارد عصبانی نشو، شیوه ی ائمه اطهار را پیشه کن. اگر دیدی نمی پذیرد ، سخن را قطع کن.
🌷احسان احسان به خلق ، حتی حیوانات را فراموش نکن.
نوکر ارباب نیستیم فقط ادعا داریم 🔹اغلب مردم اظہار میدارند ڪہ ما امام زماڹ💚 ارواحنا فداه را ازخودماڹ بیشتر دوست داریم، 🔸حال ڪہ اینطور نیست زیرا اگر او را بیشتر از خود دوست داشتہ باشم،باید برای او ڪار ڪنیم...
✳ خرجت زیاد شده، اجاره کمتر بده! 📌 خانه‌ی خشتی و ساده‌‌‌ شيخ که از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی کوچه سياه‌ها(شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه‌ی محقر زيست. نكته‌ی جالب اين است که چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاق‌های منزلش را به يك راننده تاکسی، به نام «مشهدی يدالله»، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين که همسر راننده وضع حمل کرد و دختری به دنيا آورد، که مرحوم شيخ نامش را «معصومه» گذاشت. هنگامی که در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پر قنادقش گذاشت و فرمود: «آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده! از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهيد.» 📚 برگرفته از کتاب ؛ زندگينامه‌ی مرحوم
✳ خرجت زیاد شده، اجاره کمتر بده! 📌 خانه‌ی خشتی و ساده‌‌‌ شيخ که از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی کوچه سياه‌ها(شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه‌ی محقر زيست. نكته‌ی جالب اين است که چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاق‌های منزلش را به يك راننده تاکسی، به نام «مشهدی يدالله»، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين که همسر راننده وضع حمل کرد و دختری به دنيا آورد، که مرحوم شيخ نامش را «معصومه» گذاشت. هنگامی که در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پر قنادقش گذاشت و فرمود: «آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده! از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهيد.» 📚 برگرفته از کتاب ؛ زندگينامه‌ی مرحوم
✳ زود به سيد بهشتى پول برسانيد! 🔻 يكى از دستورهاى مؤكد ، احسان به مردم بود و براى اين مهم ارزش زيادى قائل بود. وى را يكى از راه‌‏هاى بسيار خوب و مؤثر در می‌‏دانست، به طورى كه اگر كسى از سير و سلوك عاجز بود، به او توصيه می‌‏كرد: «از احسان كوتاهى نكن و تا می‌توانى احسان كن». 🔸 يكى از شاگردان شيخ می‌گويد: مرحوم سهيلى [از ياران بسيار نزديك شيخ] ـ رضوان الله تعالى عليه ـ می‌‏گفت:... روزى در هواى گرم تابستان ديدم كه شيخ نفس‌زنان به مغازه من آمد و ضمن دادن مبلغى پول گفت: «معطل نكن، فورا اين پول را برسان به سيد بهشتى.» او امام جماعت مسجد حاج امجد در خيابان آريانا بود. من به هر نحو شده، فورا خود را به منزل ايشان رساندم و پول را به ايشان دادم. بعدها از ايشان پرسيدم كه جريان آن روز چه بود؟ پاسخ داد: آن روز مهمان برايم آمده بود و هيچ چيزى در منزل نداشتم. رفتم در اتاق ديگر و به حضرت عليه‏‌السلام متوسل شدم كه اين حواله به من رسيد. جناب شيخ هم گفت: حضرت ولى عصر عليه‌السلام به من فرمودند: «زود به سيد بهشتى پول برسانيد.» 📚 برگرفته از کتاب ؛ شرح حال شيخ رجبعلى خياط
✳ خرجت زیاد شده، اجاره کمتر بده! 🔻خانه‌ی خشتی و ساده‌ی شيخ که از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی کوچه‌ی سياه‌ها(شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه‌ی محقر زيست. نكته‌ی جالب اين است که چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاق‌های منزلش را به يك راننده تاکسی، به نام «مشهدی يدالله»، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين که همسر راننده وضع حمل کرد و دختری به دنيا آورد، که مرحوم شيخ نامش را «معصومه» گذاشت. هنگامی که در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پَرِ قنادقش گذاشت و فرمود: «آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده! از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهيد.» 📚 برگرفته از کتاب ؛ زندگينامه‌ی مرحوم #⃣
✳️ بچه را که آن‌طور نمی‌زنند همشیره! 🔻 فرزند دو ساله‌ام در منزل شلوار و فرش را نجس کرد و مادرش چنان او را زد که نزدیک بود نفس بچه بند بیاید! خانم پس از یک ساعت تب کرد؛ تب شدیدی که به پزشک مراجعه کردیم و در شرایط اقتصادی آن روز، ۶۰ تومان پول نسخه و دارو شد ولی تب، شدید‌تر شد! مجدداً به پزشک مراجعه کردیم و این بار هم بابت هزینه‌ی درمان، مبلغ زیادی پرداخت کردیم و باز هم نتیجه نگرفتیم. 🔸 شب‌هنگام جناب شیخ ( ) را در ماشین سوار کردم تا به جلسه برویم. همسرم نیز در ماشین بود. جناب شیخ که سوار شد، اشاره به خانم کردم و گفتم: والده‌ی بچه‌هاست، تب کرده، دکتر هم بردیم ولی تب او قطع نمی‌شود. شیخ همان‌طور که به مقابلش نگاه می‌کرد، خطاب به همسرم فرمود: «بچه را که آن‌طور نمی‌زنند همشیره! کن، از بچه دلجویی کن و چیزی برایش بخر، خوب می‌شوید.» ما چنین کردیم و تب همسرم قطع شد. 📚 برگرفته از کتاب | حق‌الناس در تجربه‌های نزدیک به مرگ 📖 صفحات ۵۰ و ۵۱ #⃣