🚩 {ترک گناه1} 🏴
📖کتاب رمان یادت باشد... #پارت_صدوچهل🔗 میرفت. ساخت آکواریوم سه، چهار ساعتی طول کشیده بود. وقتی به خا
📖کتاب رمان یادت باشد...
#پارت_صدوچهلویکم🔗
از ساعت دو و نیم به بعد حرکت عقربه های ساعت روی دیوار پذیرایی خیلی کند و کسل کننده می شد. هر دقیقه منتظر بودم که حمید از
کار برگردد و زنگ خانه را بزند. از سر بی حوصلگی پشت کامپیوتر نشستم و عکس های حمید را نگاه کردم. به عکس گرفتن علاقه داشت، برای همین کلی عکس از مأموریت ها و محل کار و سفرهایش داخل سیستم ریخته بود. بیشتر از این که با همکارهایش عکس داشته باشد، با سربازها عکس یادگاری انداخته بود. دلیلش این بود که ارتباطش با سربازها کاملا رفاقتی بود. هیچ وقت دستوری صحبت نمی کرد. بارها می شد که وسیله ای را باید از سربازش میگرفت، نمیگفت سرباز آن وسیله را به خانه ما بیاورد. میگفت: «تو کجا هستی، من بیام از تو بگیرم.» بین عکسها یک پوشه هم برای بعد از شهادتش درست کرده بود. به من گفته بود هر وقت شهید شد از عکس های این پوشه برای بنرها و مراسم ها استفاده کنیم. نگاهم را از عکسها گرفتم. این بار بیشتر از دفعات قبل دیر کرده بود. حسابی نگران شده بودم. پیش خودم کلی خط ونشان کشیدم که وقتی حمید آمد از خجالتش دربیایم. برای......