eitaa logo
تَــرخْـــون🌱
36 دنبال‌کننده
106 عکس
27 ویدیو
1 فایل
«تنِ ظریف و جانِ سخت» /افراطیِ‌بی‌منطق/
مشاهده در ایتا
دانلود
این داستان من و ایشون با این اتفاقای چرتُ پرت فرقه
یه روز کامل باهم توی بیمارستان و یک اتاق بودیم چه بسا تو فاصله سه سانت از هم(منحرف نباشید ما فامیلیم و بچه ی فامیلمون بستری بود و رفته بودیم پیشش)
اون بچه ها دوقلو بودنُ و بی قراری میکردن چون مریض بودن و فضای بیمارستان خستشون کرده بود حتی باهم کل بیمارستان به همراه اون دوتا بچه گشتیم ولی بدون یک کلمه حرف.
و کلی دعوتیای دیگه ای که اونجا هم همو میدیدیم و به هم زل می‌زدیم (بیشتر اوشون)ولی هیچ حسی بینمون وجود نداشت ، حداقل از طرف من وجود نداشت.
من اصولا وقتی یه جنس مخالف میبینم کیلومترها ازش فاصله میگیرم چون نگاهشونو دوس ندارم و سریع تپش قلب میگیرم و استرس و گونه هام گل میندازه... درحالی که هیچچچچچ چیز تاکید میکنم هیچچچچچچ چیزی اتفاق نمیفته فقط درحد یک نگاه.
ولی ماجرای ایشون فرق داشت با اینکه یه هفته من هر روز داشتم میدیدمش هیچ حس بدی بهش نداشتم انگار خیلی راحت بودم کنارش (نگاهش بد نبود)با اینکه خیلی منو زیر نظر داشت و حواسش بهم بود ولی از حس بد و تپش قلب و سرخ و سفید شدن خبری نبود.
خلاصه..
تو اون یک هفته خبری از احساس و علاقه اینا نبود .هیچی واقعا داشتم ناامید میشدم به خودم میگفتم چته !چه مرگت شده پسر به این خوشگلیُ آقایی یه هفته کنارت بود چرا بهش حس پیدا نکردی!
غافل از اینکه قرار بود آروم آروم دلمُ ببره
(چقد شبیه این رمان های آبکی دارم تعریف میکنم)اَه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بیخیال مهم اینه که تو واقعیت خیلی نرمالایز بود