تو اون یک هفته خبری از احساس و علاقه اینا نبود .هیچی
واقعا داشتم ناامید میشدم به خودم میگفتم چته !چه مرگت شده پسر به این خوشگلیُ آقایی یه هفته کنارت بود چرا بهش حس پیدا نکردی!
*حداقلش دست و پا چلفتی نبودم که راه به راه بیفتم تو بغلش هی همه جامون باهم هارمونی خاصی پیدا کنه*
خلاصه که از اون دوره ای که من هرروز میدیدمش گذشت .
دیگه نمیدیدمش مگه اینکه به واسطه ی اون بچه ها ببینمش
(یعنی اینکه بیاد دنبالشون حالا چه خونه ی ما ،چه خونه ی مامانبزرگم)
درحد سیم ثانیه میدیدمش
خیلی ضایع بود اگه بیشتر از این میشد چون هرسری تو شلوغی میگرفت و خانواده ی منم زوم بودن روم
کم کم فهمیدم چون فاصله نمیگرفتیم نمیفهمیدم چی تو دلم میگذره
که بعد از یکماه و نیم فاصله احساساتم نمایان شد.