یه روز کامل باهم توی بیمارستان و یک اتاق بودیم چه بسا تو فاصله سه سانت از هم(منحرف نباشید ما فامیلیم و بچه ی فامیلمون بستری بود و رفته بودیم پیشش)
اون بچه ها دوقلو بودنُ و بی قراری میکردن چون مریض بودن و فضای بیمارستان خستشون کرده بود حتی باهم کل بیمارستان به همراه اون دوتا بچه گشتیم ولی بدون یک کلمه حرف.
و کلی دعوتیای دیگه ای که اونجا هم همو میدیدیم و به هم زل میزدیم (بیشتر اوشون)ولی هیچ حسی بینمون وجود نداشت ،
حداقل از طرف من وجود نداشت.
من اصولا وقتی یه جنس مخالف
میبینم کیلومترها ازش فاصله میگیرم
چون نگاهشونو دوس ندارم و
سریع تپش قلب میگیرم و استرس و گونه هام گل میندازه...
درحالی که هیچچچچچ چیز
تاکید میکنم هیچچچچچچ چیزی اتفاق نمیفته فقط درحد یک نگاه.
ولی ماجرای ایشون فرق داشت با اینکه یه هفته من هر روز داشتم میدیدمش هیچ حس بدی بهش نداشتم انگار خیلی راحت بودم کنارش (نگاهش بد نبود)با اینکه خیلی منو زیر نظر داشت و حواسش بهم بود ولی از حس بد و تپش قلب و سرخ و سفید شدن خبری نبود.
تو اون یک هفته خبری از احساس و علاقه اینا نبود .هیچی
واقعا داشتم ناامید میشدم به خودم میگفتم چته !چه مرگت شده پسر به این خوشگلیُ آقایی یه هفته کنارت بود چرا بهش حس پیدا نکردی!
*حداقلش دست و پا چلفتی نبودم که راه به راه بیفتم تو بغلش هی همه جامون باهم هارمونی خاصی پیدا کنه*