و کلی دعوتیای دیگه ای که اونجا هم همو میدیدیم و به هم زل میزدیم (بیشتر اوشون)ولی هیچ حسی بینمون وجود نداشت ،
حداقل از طرف من وجود نداشت.
من اصولا وقتی یه جنس مخالف
میبینم کیلومترها ازش فاصله میگیرم
چون نگاهشونو دوس ندارم و
سریع تپش قلب میگیرم و استرس و گونه هام گل میندازه...
درحالی که هیچچچچچ چیز
تاکید میکنم هیچچچچچچ چیزی اتفاق نمیفته فقط درحد یک نگاه.
ولی ماجرای ایشون فرق داشت با اینکه یه هفته من هر روز داشتم میدیدمش هیچ حس بدی بهش نداشتم انگار خیلی راحت بودم کنارش (نگاهش بد نبود)با اینکه خیلی منو زیر نظر داشت و حواسش بهم بود ولی از حس بد و تپش قلب و سرخ و سفید شدن خبری نبود.
تو اون یک هفته خبری از احساس و علاقه اینا نبود .هیچی
واقعا داشتم ناامید میشدم به خودم میگفتم چته !چه مرگت شده پسر به این خوشگلیُ آقایی یه هفته کنارت بود چرا بهش حس پیدا نکردی!
*حداقلش دست و پا چلفتی نبودم که راه به راه بیفتم تو بغلش هی همه جامون باهم هارمونی خاصی پیدا کنه*
خلاصه که از اون دوره ای که من هرروز میدیدمش گذشت .
دیگه نمیدیدمش مگه اینکه به واسطه ی اون بچه ها ببینمش
(یعنی اینکه بیاد دنبالشون حالا چه خونه ی ما ،چه خونه ی مامانبزرگم)
درحد سیم ثانیه میدیدمش
خیلی ضایع بود اگه بیشتر از این میشد چون هرسری تو شلوغی میگرفت و خانواده ی منم زوم بودن روم