امروز در همون حالتی که داشتم میمردم دختر دایی هام زنگ زدن که حاضر شو داریم میایم دنبالت بریم پیکنیک
خلاصه که هرچی بهونه آوردم نتونستم بپیچونمش،باهمون وضعیتم حاضر شدم و خودمو انداختم تو ماشین داییم
تا رسیدیم جون کندم واقعا
ولی جدا از همه ی اینا خیلی حالمو خوب کرد
واقعا چه معادلاتی تو مغزِ نداشتهیِ این پسرا و مردا رخ میده که یقهی لباسشون رو تا شکم باز میزارن؟!
داداش مگه میخوای بچه شیر بدی؟!
جمع کن پشمُپوخاتو از تو چشُچالمون