تاسیان؛
میخوابم، پاییز که اومد بیدارم کن.
/ امروز پاییز با آغوش باز به استقبالم آمد و «تو آنقدر دیر آمدی، عاقبت پاییز شد.»
لطفاً بیا پیشونیت رو ببوسم ای غزل راهرفته میون آدمها.=))))))))))
قلبت اونقدر طناز و مملو از شفقتِ که آدم رو مجذوب میکنه، اونقدر دلنشین و گرم هم هستی که دلم میخواد تا ابد باهات معاشرت کنم و چایی بنوشم. ممنون دارتم برای اینکه خونهی منو با نورت روشن نگه میداری.🤍
مست و دلباختهی نجف بودن یعنی اشک روی گونهات برای آخرین لحظهی گره خوردن چشمات به انگورهای ضریح، یعنی یه سحری بشینی روبهرو ایوان طلا و باور نکنی رویا نیست، یعنی طوری به آغوشش بری که تفسیر و معنای "خانهٔ پدری" رو به عینِ درک کنی، و در نهایت یعنی نمیری و بهشت نجف رو ببینی.
«شاید خدا دل من رو آفرید که تنگ نجف باشه.»
6725637060868316928_112050496778137.mp3
زمان:
حجم:
991.3K
/ اگر دلت کشید، به خواب عاشقان بیا.
امروز متوجه شدم دیگه به اون سن و جسارت رسیدم که آسودهتر به انسانها بگم نه. این برام امیدوار کنندهست و دوسش دارم این شجاعت رو، که خود طفلیم رو میون یه مشت رودربایستی و حرفهای پوچ و حسهای پوچتر گم نکنم و مدام زخم نزنم بهش. پس جالبه.
میایستم و وقتی اوضاع باب میلم نیست بهشون میگم «نه، نمیخوام. مایل نیستم. نمیتونم. نباید.» و خوبه این. اصلا مگه من چندتا مَن دارم؟