نمیدونستم قوی بودن و جانزدن یعنی چی، اما وقتی فهمیدم که آخرش رو تصور کردم و در ذهنم تمام چیزی که میخواستم پرسه میزد و آن خستگی هارو بی حس میکرد، من تنها به آخرش نگاه کردم آخر داستانی که حالِ ریحانه توش خوبه.
تاسیان؛
نمیدونستم قوی بودن و جانزدن یعنی چی، اما وقتی فهمیدم که آخرش رو تصور کردم و در ذهنم تمام چیزی که می
با وجود اینکه من همهچیز رو میگم و مینویسم، همیشه یکچیزی باقی میمونه. یکچیزی فراتر و عمیقتر از اونکه بشه به صورت کلمه درآورد.
داستان اینه که دو تا پسر، رسما دو تا نامه مرگ گرفتن و دیگه قرار نیست فردا رو ببینن و نویسنده که پخت و پز میکنه. این کتاب رو دوست داشتم چون کل داستان یه تلهی بزرگ بود. یه جورایی باهات حرف میزد و با استفاده از شخصیت های داستان ازت میپرسید اگه بهت بگن فقط بیست و چهار ساعت دیگه وقت داری، چیکار میکنی؟ و بعد ثابت کرد که ما چقدر تو زندگی عادی، وقتمون رو الکی تلف میکنیم.
خانومی که برای نامزدتون تبریک میخواستید، دایگو رو چک کنید امیدوارم مورد پست واقع شده باشه.♥️
"یلدایِ دلتنگی؛ برای کسی که نیست"
امشب، شبِ چله است.. شبِ بلندی که انگار برای به تصویر کشیدنِ نبودنت خلق شده. ساعتها، سنگینتر از همیشه میگذرند، و هر دقیقه به اندازهی یک سال بدون تو طول میکشد، پیراهن انارها سرخ است، اما طعمِ شیرینیاش به کام این دل تنها، گس مینشیند. میزها پر شده است از شادیهایِ پرهیاهو، اما من تنها در انتظارم، تا این یک دقیقه اضافه، بهانهای باشد برای اشکهای نریختهی تمام سال. میگویند یلدا شبِ تولد دوبارهی خورشید است اما خورشید من، در غروبی سرد، پشت کوه خاطراتت پنهان شدهو من، تنها در این سیاهیِ رازآلود، فریاد میزنم:دلم برایت تنگ شده، حتی اگر این دقیقه از همیشه بلندتر باشد.. باشد که این یک دقیقه اراسته به بدرقهی راه دلتنگی باشد، و از فردا خورشید امید برای روزهایِ روشنتر بتابد.
#یلدای_بی_تو / به قلم تاسیان.
یه موقعهایی زندگی یهجوری میره جلو که حس میکنم دیگه یاد گرفتم، بلدم مسیر رو، بلدم با خودم کنار بیای، بلدم امید رو تو دلم روشن نگه دارم.. اما زندگی همینه! درست وقتی مطمئنی، وقتی فکر میکنی اینبار قراره درست بشه، همون جا زمین میخوری.. انگار یه موج سنگین و طوفانی از دور میاد و با خودش همه چی رو میبره.. نه فریادی، نه اعتراضی، فقط خیره میشی به چیزی که ساختی و حالا خراب شده، اونجا یه ترس آروم و آروم ذره ذره وجودت رو میگیره از تکرار، از اینکه شاید هیچ چیزی موندنی نیست، از اینکه تلاشهات مثل دایره میمونه که هی دورت میچرخه و آخرش باز میرسی به همون نقطهی اول..
آدم یه جایی میمونه بین امید و ناامیدی، نه میخواد ول کنه.. نه مطمئنِ ادامه دادن فایده داره، اما به قول یه بزرگی که میگفت: شاید، روزی همین شکستا بشن شکلِ خاصِ موفقیت تو.