eitaa logo
- هَم‌قرار'🏴
1هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
543 ویدیو
29 فایل
• ﷽ ‌ ما آدمی‌زادهاۍ محتاطیم امّا در دل ڪورهٔ آتش، در میانهٔ برافروختگی‌های شعلھ .. #مائده_عالی‌نژاد ــ ـ همقرار وقف مولا'عج ست‌، قَرارِ ما مماتُ حیات، خَرجِ مولا. شهادت نزدیک است... ‌پُل ارتباطی: @Khadem_eshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
📖📚 📚 💗../ڪتاب سقــاے آب و ادب/..💗 ✍..| آقای سید مهــدے شجاعے موضوع: علمدار سپاه‌سیدالشهدا💔 ••|برشے از کتاب|•• ام البنین پریشان و آشفته و بےهیچ درنگ و مقدمه ای مےپرسد: از کربلا چه خبر؟! این مصائب دهشتناڪ که دهان به دهان میگردد، درست است؟! حقیقت دارد؟! بشیرڪتمان وپنهان‌ڪردن‌خبررا نه میتواند و نه مجاز میشمارد.. - گویا در میان شهدای کربلا، نامی هم از فرزند رشید شما هست ام البنین که پیدا ست هنوز به پاسخ سوال خود نرسیده ، باز میپرسد: از کربلا چه خبر؟! بشیــر یڪ قدم پیشتر مےگذارد: درڪربلا،یکےدو تن از فرزندان شمانیز ، به مقام رفیع شهادت.. ام‌البنین علیرغم اینکه ستون استوار صبوری است، محڪم تر و بےتاب تر میگوید: اینها ڪه پاسخ سوال من نیست. همه فرزندان من و تمام آنچه زیر این آسمان کبود است فدای اباعبدالله. ڪربلا یعنے حسین..💔 از حسین چه خبر؟! ✏️ /... @tasmim_ashqane 📖 📚📖
📖📚 📚 #یڪ‌قاچ‌کتاب 💗../ڪتاب یادت باشد/..💗 ✍..| آقای ملاحسنی موضوع..: زندگینامه شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی 💔..به روایت همسر محترم شهید ••|برشے از کتاب|•• گویی قسمتم این بود که عاشق چشم هایی شوم که از روی حیا به من نگاه نمی کرد با این چشم های محجوب و پر از جذبه میشد؛ به عاشق شدن در یک نگاه اعتقاد پیدا کرد ... عشقی که اتفاق می افتد و آن وقت یک جفت چشم می شود همه زندگی .. چشم هایی که تا وقتی می خندید، همه چیز سر جایش بود .. از همان روز عاشق این چشم ها شدم😍 آن روز نمی دانستم که مرام حمید همین است ..💔 "می آید ...نیامده جواب می گیرد و بعد هم خیلی زود می رود " حس می کردم از این لحظه روز های پر فراز و نشیبی باید در انتظار من باشد 🌸 ✏️ /... @tasmim_ashqane 📖 📚📖
📖📚 📚 #یڪ‌قاچ‌کتاب 💔../ڪتاب خادم ارباب کیست؟!/..💔 ✍..| آقاۍ سید علےاصغر علوۍ موضوع: کتابے که درس عاشقی و نوکری در مکتب حسین(ع)را می آموزد ••|برشے از کتاب|•• چرا جَون؟! از اسم اصحابی مثل حضرت جَون بهتر می توان انرژی گرفت؛ اگر بگوییم همه مثل حضرت عباس(ع) فکر کنند ، مثل او حرف بزنند ،عمل کنند ؛ راهی برای کسی باز نمی شود ! مگر در کربلا چند حبیب بن مظاهرِ حافظ قرآن ، فقیه و اندیشمند داریم و مگر چند نفر می توانند مثل آنها شوند ؟! در کربلا [جَون ] هم هست . جَون یک فتح باب بزرگ عاشورایی است. یک غلام سیاه (رنگ سیاه ، بوی بد ، بدون حسب و .. ولی حسین او را خرید ...) با جَون میتوان انرژی گرفت ! جَون دریچه ای به سمت افق کربلایی شدن به امضای ارباب است بی همه چیز هم می توان حسینی شد! فارغ از رنگ و پوست و صورت و نام و حسب و اعتبار و وجهه .. ♡از بردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که ارزش انسان به رنگ نیست ♡ لااقل کاش دم خیمه تو جان بدهیم تا بگوییم رسیدیم و ندیدیم تو را ✏️ /... @tasmim_ashqane 📖 📚📖
📖📚 📚 #یڪ‌قاچ‌کتاب 😍..آفتاب در حجاب ..😍 ✍..| آقای سید مهدی شجاعی موضوع: روایتی از زندگی بانوی صبور ، عمه سادات روضه ای بی مثل و مانند، یک دایره المعارف زینب شناسی ••|برشے از کتاب|•• حال و روز کاروان، رقّت همگان را برمی‌انگیزد. آنچنان‌که زنی پیش می‌آید و به بچه‌های کوچکتر کاروان، به تصدق، نان و خرما می‌بخشد. تو زخم‌خورده و خشمگین، خود را به بچه‌ها می‌رسانی، نان و خرما را از دستشان می‌ستانی و برمی‌گردانی و فریاد می‌زنی: «صدقه، حرام است بر ما» پیرمردی زمین‌گیر با دیدن این صحنه، اشک در چشمهایش حلقه می‌زند، بغض، راه گلویش را می‌بندد و به کنار دستی‌اش می‌گوید: «عالم و آدم از صدقه سر این خاندان، روزی می‌خورند. ببین به کجا رسیده کار عالم که مردم به اینها صدقه می‌دهند» همین معرفی‌های کوتاه و ناخواسته‌ی تو، کم‌کم ولوله در میان خلق می‌اندازد: - یعنی اینان خاندان پیامبرند؟! - از روم و زنگ نیستند!؟ - خارجی نیستند!؟ - این زن، همان بانوی بزرگ کوفه است!؟ - اینها بچه های محمد مصطفایند!؟ - این زن، دختر علی است!؟ پچ‌پچ و ولوله اندک اندک به بغض بدل می‌شود و بغض به گریه می‌نشیند و گریه، رنگ مویه می‌گیرد و مویه‌ها به هم می‌پیچد و تبدیل به ضجه می‌گردد. آنچنانکه سجاد، متعجب و حیرت‌زده می‌پرسد: «برای ما گریه و شیون می‌کنید؟ پس چه کسی ما را کشته است؟» 💜از کربلا به بعد گرفتار زینبیم تا روضه ها به پاست بدهکار زینبیم 💜 #امان_از_دل_زینب ✏️ /... @tasmim_ashqane 📖 📚
- هَم‌قرار'🏴
📖📚 📚 💔..خاک های نرم کوشک ..💔 ✍..| سعید عاکف موضوع: روایتی از خانواده ، دوستان و آشنایان شهید عبدالحسین برونسی ••|برشے از کتاب|•• حالا می فهمم که آن لحظه ها گویی وصیت می کرد وقتی گفت : کاری نداری پسرم ؟! پرسیدم: کی می آیی ؟ گفت : ان شالله میام با هم خداحافظی کردیم ، گوشی را دادم مادرم او هم سوال مرا پرسید نمیدانم پدر به او چه گفت که خیلی رفت تو هم کمی بعد خداحافظی کرد با هم آمدیم بیرون ، ازش پرسیدم: به بابا گفتی کی میایی ، چه گفت ؟! _ گفت تو چرا هر وقت من تلفن میزنم ، میگی کی میایی؟! بگو کی شهید میشی ؟! مادرم وقتی دید ناراحت شدم ، انگار به زور خندید : بابات شوخی کرد پسرم معلوم بود خودش هم خیلی ناراحت است ، اما نمی خواست من بفهمم چند روز بعد از عملیات بدر ، خبر شهادت پدرم را آوردند آن تلفن، تلفن آخرش بود! ✏️ /... @tasmim_ashqane 📖 📚