📖📚
📚
#یڪقاچکتاب
💗../ڪتاب سقــاے آب و ادب/..💗
✍..| آقای سید مهــدے شجاعے
موضوع: علمدار سپاهسیدالشهدا💔
••|برشے از کتاب|••
ام البنین پریشان و آشفته و بےهیچ درنگ و مقدمه ای مےپرسد:
از کربلا چه خبر؟!
این مصائب دهشتناڪ
که دهان به دهان میگردد،
درست است؟! حقیقت دارد؟!
بشیرڪتمان وپنهانڪردنخبررا نه میتواند و نه مجاز میشمارد..
- گویا در میان شهدای کربلا، نامی هم از فرزند رشید شما هست
ام البنین که پیدا ست هنوز به پاسخ سوال خود نرسیده ، باز میپرسد:
از کربلا چه خبر؟!
بشیــر یڪ قدم پیشتر مےگذارد:
درڪربلا،یکےدو تن از فرزندان شمانیز ، به مقام رفیع شهادت..
امالبنین علیرغم اینکه ستون استوار صبوری است، محڪم تر و بےتاب تر میگوید:
اینها ڪه پاسخ سوال من نیست. همه فرزندان من و تمام آنچه زیر این آسمان کبود است فدای اباعبدالله.
ڪربلا یعنے حسین..💔
از حسین چه خبر؟!
✏️ /... @tasmim_ashqane
📖
📚📖
📖📚
📚
#یڪقاچکتاب
💗../ڪتاب یادت باشد/..💗
✍..| آقای ملاحسنی
موضوع..: زندگینامه شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی
💔..به روایت همسر محترم شهید
••|برشے از کتاب|••
گویی قسمتم این بود که عاشق چشم هایی شوم که از روی حیا به من نگاه نمی کرد
با این چشم های محجوب و پر از جذبه میشد؛ به عاشق شدن در یک نگاه اعتقاد پیدا کرد ...
عشقی که اتفاق می افتد و آن وقت یک جفت چشم می شود
همه زندگی ..
چشم هایی که تا وقتی می خندید، همه چیز سر جایش بود ..
از همان روز عاشق این چشم ها شدم😍
آن روز نمی دانستم که مرام حمید همین است ..💔
"می آید ...نیامده جواب می گیرد و بعد هم خیلی زود می رود "
حس می کردم از این لحظه روز های پر فراز و نشیبی باید در انتظار من باشد 🌸
✏️ /... @tasmim_ashqane
📖
📚📖
📖📚
📚
#یڪقاچکتاب
💔../ڪتاب خادم ارباب کیست؟!/..💔
✍..| آقاۍ سید علےاصغر علوۍ
موضوع:
کتابے که درس عاشقی و نوکری در مکتب حسین(ع)را می آموزد
••|برشے از کتاب|••
چرا جَون؟!
از اسم اصحابی مثل حضرت جَون بهتر می توان انرژی گرفت؛
اگر بگوییم همه مثل حضرت عباس(ع) فکر کنند ، مثل او حرف بزنند ،عمل کنند ؛ راهی برای کسی باز نمی شود !
مگر در کربلا چند حبیب بن مظاهرِ حافظ قرآن ، فقیه و اندیشمند داریم و مگر چند نفر می توانند مثل آنها شوند ؟!
در کربلا [جَون ] هم هست .
جَون یک فتح باب بزرگ عاشورایی است.
یک غلام سیاه (رنگ سیاه ، بوی بد ، بدون حسب و ..
ولی حسین او را خرید ...)
با جَون میتوان انرژی گرفت !
جَون دریچه ای به سمت افق کربلایی شدن به امضای ارباب است
بی همه چیز هم می توان حسینی شد!
فارغ از رنگ و پوست و صورت و نام و حسب و اعتبار و وجهه ..
♡از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که ارزش انسان به رنگ نیست ♡
لااقل کاش دم خیمه تو جان بدهیم
تا بگوییم رسیدیم و ندیدیم تو را
✏️ /... @tasmim_ashqane
📖
📚📖
📖📚
📚
#یڪقاچکتاب
😍..آفتاب در حجاب ..😍
✍..| آقای سید مهدی شجاعی
موضوع:
روایتی از زندگی بانوی صبور ، عمه سادات
روضه ای بی مثل و مانند، یک دایره المعارف زینب شناسی
••|برشے از کتاب|••
حال و روز کاروان، رقّت همگان را برمیانگیزد.
آنچنانکه زنی پیش میآید
و به بچههای کوچکتر کاروان، به تصدق، نان و خرما میبخشد.
تو زخمخورده و خشمگین،
خود را به بچهها میرسانی،
نان و خرما را از دستشان میستانی و برمیگردانی
و فریاد میزنی: «صدقه، حرام است بر ما»
پیرمردی زمینگیر با دیدن این صحنه،
اشک در چشمهایش حلقه میزند، بغض، راه گلویش را میبندد و به کنار دستیاش میگوید:
«عالم و آدم از صدقه سر این خاندان، روزی میخورند. ببین به کجا رسیده کار عالم که مردم به اینها صدقه میدهند»
همین معرفیهای کوتاه و ناخواستهی تو،
کمکم ولوله در میان خلق میاندازد:
- یعنی اینان خاندان پیامبرند؟!
- از روم و زنگ نیستند!؟
- خارجی نیستند!؟
- این زن، همان بانوی بزرگ کوفه است!؟
- اینها بچه های محمد مصطفایند!؟
- این زن، دختر علی است!؟
پچپچ و ولوله اندک اندک به بغض بدل میشود و بغض به گریه مینشیند و گریه، رنگ مویه میگیرد و مویهها به هم میپیچد و تبدیل به ضجه میگردد.
آنچنانکه سجاد، متعجب و حیرتزده میپرسد:
«برای ما گریه و شیون میکنید؟
پس چه کسی ما را کشته است؟»
💜از کربلا به بعد گرفتار زینبیم
تا روضه ها به پاست بدهکار زینبیم 💜
#امان_از_دل_زینب
✏️ /... @tasmim_ashqane
📖
📚
- هَمقرار'🏴
📖📚
📚
#یڪقاچکتاب
💔..خاک های نرم کوشک ..💔
✍..| سعید عاکف
موضوع:
روایتی از خانواده ، دوستان و آشنایان
شهید عبدالحسین برونسی
••|برشے از کتاب|••
حالا می فهمم که آن لحظه ها گویی وصیت می کرد
وقتی گفت :
کاری نداری پسرم ؟!
پرسیدم:
کی می آیی ؟
گفت :
ان شالله میام
با هم خداحافظی کردیم ، گوشی را دادم مادرم
او هم سوال مرا پرسید
نمیدانم پدر به او چه گفت که خیلی رفت تو هم
کمی بعد خداحافظی کرد
با هم آمدیم بیرون ، ازش پرسیدم:
به بابا گفتی کی میایی ، چه گفت ؟!
_ گفت تو چرا هر وقت من تلفن میزنم ، میگی کی میایی؟!
بگو کی شهید میشی ؟!
مادرم وقتی دید ناراحت شدم ، انگار به زور خندید :
بابات شوخی کرد پسرم
معلوم بود خودش هم خیلی ناراحت است ،
اما نمی خواست من بفهمم
چند روز بعد از عملیات بدر ، خبر شهادت پدرم را آوردند
آن تلفن، تلفن آخرش بود!
✏️ /... @tasmim_ashqane
📖
📚