حداقل این چندوقته انقدر اتفاقای خوبی افتاد که اگه بخوام دوباره شروع کنم نوشتن- دستام درد بگیره و نتونم یه جا و با جزئیات بنویسمشون.
هیچوقت یادم نمیره اون موقعی رو که عینکمو عوض کردم و مامان بزرگم تازه فهمید من واقعا عینکی هستم و تمام این مدت جهتِ خوشگلی عینک نمیزدم.
هیچوقت یادم نمیره اون موقعی رو که زن داییم تازه فهمید اینها لبایِ خودمه و من اینهمه سال خطِ لب نمیکشیدم.
هدایت شده از • کرمیتِ خسته •
چطور میتونم دوستت نداشته باشم وقتی بین حرفات از تیکه کلام های من استفاده میکنی و میگی :« به قول فلانی.. »
انقدر تعداد سریالایی که دارم همزمان میبینم زیاد شده تو مغزم احساس شلوغی میکنم
همینه که نیست
دلم میخواد یکی از کتاباشو بخونم- فیلسوفِ طنزپرداز خیلی ترکیب کنجکاو کننده و جالبیه