یک روز گذشته. رویِ علامت سبز تماس میزنم.
بوق اول، بوق دوم، بوق سوم
جواب بده.
"الو؟"
"سلامم!" لحظه ای احساس کردم برای چنین موقعیتی «زیادی خوشحال» هستم. همیشه همین بوده ام. زیادی خوشحال. حداقل حالا احساس آسودگی دارم.
"سلام"
"تو سالمیی؟!"
"آره بابا من که خوبم" صداهای تویِ سرم آرام گرفتند.
"خوشحالم که خوبی" لحظه ای سکوت. "تو حالت خوبه؟"
"ها؟ آره، من که سالمم!"
"خداروشکر"
«خداروشکر» همین کافی است. من سالمم، تو سالمی، عزیزانمان سالم اند.
"مراقب خودت باش"
نمی دانستم این حرفم تاثیری داشت یا نه «مراقب خودت باش» حریفِ موشک و پهپاد می شد؟ امیدوارم.
"تو هم همینطور"
تمام شد. همه ش همین بود. حالا احساس می کنم دیگر کاری برایِ انجام دادن ندارم. به سقف نگاه می کنم. می تواند هر لحظه رویِ سرم خراب شود. اهمیتی ندارد. خانواده ام، عزیزانم سالم اند. اگر لازم باشد، حاضرم زیر آوار سقف بروم و آنها همین طور سالم بمانند.
چشمانم را میبندم. حالا دیگر همه چیز بهتر است.
هدایت شده از Tweety
به شدت فوبیای نکنه به زور داره باهام حرف میزنه نکنه دارم مزاحمش میشم دارم
هدایت شده از آلبالو.
Alireza Eftekhari | موزیکدلAlireza Eftekhari Khaneh Be Doosh (320).mp3
زمان:
حجم:
7.9M
برای ِ: https://eitaa.com/tbhbtw
بله، من همون دختره ی عینکی با لباس راه راهی ـم که وقتی داره تو خیابون راه میره هر پنج دقیقه یه بار دستشو میگیره جلوی صورتش تا خمیازه بکشه ( دیشب ـش رو نخوابیده )
همینه که نیست
امیدوارم هیچکس بخاطر میزان محتوایِ جنایی ـی که روانم روزانه ازش تغذیه میکنه قضاوتم نکنه.
مامان منظورت چیه که " دیگه [این سریاله رو] نبینش "؟؟
معلومه که میبینَـ-