هنوزم وقتی کسی مانع اومدنمون میشه، بچهها رو جمع میکنم و از اون روزها براشون میگم. از روزی که زیر بارون نشستیم و صدای موشک رو شنیدیم و من گفتم رعدوبرقه. از روزی که روستای کناری رو زدن و صداش اونقدر وحشتناک بود که بچهها پریدن بغلمون. حالا نزدیک به هفتصد و سی روز … از روزهایی که میتونستیم نیایم، اما اومدیم. میتونستیم بترسیم و کنار بکشیم، اما یه چیزی توی دلمون نمیذاشت این بچهها و رؤیاهاشون رو تنها بذاریم. هنوزم میآن. هنوزم مینویسن. هنوزم برای قصههایی که توی سرشون دارن، کلمه پیدا میکنن. ما ادامه ندیم، کی باید ادامه بده؟
ساعت ۸ صبح
مدرسه
«بچهها، جمعهست! خیلیها الان خوابن. شما از راحتیتون گذشتید که بیاید کلاس. بعضیهاتون از ساعت هفت رسیدید مدرسه. تصمیم گرفتید بیدار بشید، اما بیداریِ جسم برای این کلاس کافی نیست؛ روحتون هم باید زنده بشه! اگه سؤال نپرسید، اسم این کلاس رو میذارم کلاس مردهها؛ چون فقط برای زندههاست که سؤال پیش میاد. مردهها حرف نمیزنن!»
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر تو ای جنون که میدهی فراریام
از این حصار دلشکن به جاده میسپاریام
تو نمیدونی برای اینکه من این صحنه رو ببینم، چقدر خداخدا کردم. چقدر خداخدا کردم سرویسمون ماشینش رو درست نکرده باشه. تو دستم رو گرفته بودی و میگفتی: «الان دیرمون میشه، زود باش… بیا سوار شیم، بیا بریم.» اما من غرقِ مه شده بودم. همون مهِ غلیظِ اول صبح؛ مهی که وقتی توش قدم میزدم، حس میکردم به چیزی نزدیکم. انگار چیزهایی میدیدم… چیزهایی میشنیدم… تو گفتی: «افسوس که دنبال سراب میگردی… من چیزی نمیشنوم. شاید آن چیزی هم که به گوشت میرسه، فقط زوزهی گرگها باشه.» گفتم: «اما من چیزی که میشنوم، زمزمهی شادیِ پروانههاست… وزوزِ امیدواریِ زنبورهاست. گوش بده… من پیِ چیزی هستم.» من اهل اینجا هستم، اما اهل اینجا نیستم. شهر من این نیست. خانهی من، آن طرفِ مه است. صدای پرِ پرواز را میشنوم و صدای روشنایی را وقتی از لابهلای شاخههای نخل میریزد. من حتی صدای سرفهی درخت سدر را هم میشنوم. من… من انگار چیزی را به یاد میآورم که هنوز ندیدهام.
۲۶ مهر ماه