eitaa logo
معلم روزهای آبی
2.2هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
726 ویدیو
89 فایل
معلم روستا هستم. -اینجا شاهد روزمرگی و برداشت هایم از جهان پیرامون هستید. - باشناسه کانال کپی کنید. @miryam_malek1 حرف هایت:👆🏻👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/4034594 جواب سوال هاتون اینجاست: @abineviss کانال خیریه: @royeshabi
مشاهده در ایتا
دانلود
یک نبردِ آبی با ندانستنی ها..
نامه ..
پرسید: حالت چطور است؟ گفتم: حالِ آدم را دارم در نخستین لحظه‌های هبوطش روی زمین؛ غریب و مبهوت. خدا حوا را فرستاد تا آدم با زمین انس بگیرد و برای من، این بچه‌ها را؛ تا میانِ نخلستان کنار هم بنشینیم، کتاب بخوانیم و این غربت را با هم قسمت کنیم.. معلم روزهای آبی
«استاد نویسندگی‌مان می‌گفت: «خواب و رویا هم می‌تواند سوژه‌ای برای نوشتن باشد.» اما من برای نوشتن نمی‌نویسم؛ می‌نویسم تا کلمات، همچو پرنده‌ای بی‌قرار، از قفس سینه‌ام رها شوند. در خواب، مدرسه در انتهای جاده‌ای طولانی میان نخلستان بود. بچه‌ها زیر زمینِ مدرسه گیر افتاده بودند و آن پایین، آتشی گسترده زبانه می‌کشید. آن‌قدر خود را به آب و آتش زدم و گریستم تا نجاتشان دهم، اما نشد... همه رفته بودند و ناامیدی سایه انداخته بود. وقتی از خواب پریدم، سینه‌ام از آن گریه‌ی عمیق سنگین بود و چشم‌هایم در شرفِ اشک ریختن. چشم که باز کردم، لحظه‌ای گمان کردم هنوز در رؤیایم؛ دسته‌گلی کوچک که با بندی مرتب شده بود، روی بالشم بود. کار بچه‌ها بود، می‌دانستم. بچه هایی که در خواب می خواستم آن ها را نجات بدهم اما در بیداری خودشان برای نجات دادنم آمده بودند. صدایشان از اتاق می‌آمد؛ منتظرم بودند تا برای کتاب‌خوانی به لب دریاچه برویم. سراسیمه شام را آماده کردم تا مادرم بهانه‌ای برای نرفتن نگیرد. به سمت دریاچه که رفتیم، لبریز بود؛ چنان که تمام چمن‌ها و گل‌ها زیر آب رفته بودند. به نخلستان برگشتیم، دور هم نشستیم و کتاب «خشم قلمبه» را خواندیم و درباره‌ی خشم حرف زدیم. صدای اذان بلند شده بود... من اما چادرم را پهن کرده بودم و همان‌طور که نشسته بودیم، با غمِ عمیقی که هنوز در سینه داشتم، جمله‌ی شهید آوینی را زمزمه کردم: «اینجا هبوطِ دلگیرِ آدم است...اما حضور این بچه ها تنها دلیلی است که تحمل این هبوط را ممکن می کند. معلم روزهای آبی ۲۷ اردیبهشت ماه