eitaa logo
معلم روزهای آبی
2.2هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
726 ویدیو
89 فایل
معلم روستا هستم. -اینجا شاهد روزمرگی و برداشت هایم از جهان پیرامون هستید. - باشناسه کانال کپی کنید. @miryam_malek1 حرف هایت:👆🏻👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/4034594 جواب سوال هاتون اینجاست: @abineviss کانال خیریه: @royeshabi
مشاهده در ایتا
دانلود
همه رفته بودند، جز جمعِ صمیمیِ بچه‌های خادم. دور هم نشسته بودیم و جلسه‌ی تقدیر و تشکری راه انداخته بودیم؛ اما بعد از تمام شدن صحبت‌ها، انگار هیچ‌کس دلش نمی‌آمد این فضا را رها کند. هرچه اصرار کردیم، پای رفتن نداشتند..
از گوشه ای، صدای هق هقِ گریه های مادری می آمد..
روز دختر، مبارکِ ما جنگجوهایِ لطیف... مبارکِ ما که قول داده‌ایم شبیهِ آرزوهایت بزرگ شویم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آقا جان! من و خواهرم شغل آینده‌مان را انتخاب کردیم. او می‌خواهد نویسنده بشود، من معلم. جفت‌مان یک دلیل داریم: از تو بگوییم. ✍🏻 الهه ایزدی لای‌بیدی
. مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً...؟ - کیست که به خدا وام نیکو دهد تا خداوند آن را برای او چندین برابر بیافزاید؟ سوره بقره، آیه ۲۴۵
- امشب شیشه‌ی سرد گوشی زیر انگشتانم ماجرای دیگری داشت. کلمات مثل شب‌های پیش نبودند که با یک حرکتِ سریعِ دست، از برابر چشمم سُر بخورند و در انبارهایِ تاریکِ ذهنم روی هم تلنبار شوند. امشب، هر واژه را با درنگ لمس می‌کردم. انگار می‌خواستم عطرشان را از لابلایِ این پیکسل‌هایِ روشن بیرون بکشم؛ یکی را بو می‌کردم، یکی را در گوشه‌ای از قلبم ذخیره می‌کردم و زیباترینش را زیر لب تکرار می‌کردم. تا رسیدم به آن سطر؛ سطری که دیگر نمی‌شد با یک انگشت از آن گذشت. صفحه را ثابت نگه داشتم. نورِ گوشی مستقیم توی چشم‌هایم می‌زد اما من چیزی فراتر از یک اسکرین‌شات یا سیو کردن می‌خواستم. باید این جمله را در رگ‌هایم می‌پروراندم. نادر ابراهیمی نوشته بود: «تو نورمندان راستین را نخواهی یافت، مگر به گاه عمل و خطر» ما یاد گرفته‌ایم که «مفیدِ بی‌دردسر» باشیم. یاد گرفته‌ایم طوری خیرمان به دیگران برسد که به قبایِ آرامشِ خودمان برنخورد. کارهای خوبِ کوچکی انجام می‌دهیم که نه خوابِ شبمان را آشفته می‌کند و نه جایگاهمان را به لرزه می‌اندازد. اما این جمله داشت چیزِ دیگری را به رخم می‌کشید؛ داشت می‌گفت نور، در این مفید بودن‌هایِ اتوکشیده و بی‌هزینه پیدا نمی‌شود. برای باورِ خویش، باید خطر کرد. عملِ بی‌خطر شبیه چراغِ مطالعه‌ای است که فقط کنجِ میزِ خودت را روشن می‌کند، اما خطر کردن همان شعله‌ای است که باید به جانِ تاریکی بیفتد. باید یاد می‌گرفتم که برای آنچه درست می‌دانم، جایی باییستم که ممکن است هزینه‌اش تنهایی یا طرد شدن باشد. نورمندی یعنی همین شهامتِ بی‌واسطه؛ یعنی بدانی راهِ اصلی، همیشه از میانِ سنگلاخِ خطر می‌گذرد، نه از پیاده‌روهایِ صاف و بی‌خطرِ مصلحت. امشب فهمیدم که نباید به این مفید بودن‌هایِ خنثی قناعت کنم. اگر می‌خواهم شبیه آن سطر باشم، باید از عافیت‌طلبیِ دست‌وپاشکسته هجرت کنم. آدم باید به دردی بخورد، اما دردی که درمانش از مسیرِ دلشوره و شهامت بگذرد.. با صدای بارانِ شدیدی که ناگهان به شیشه‌ها خورد، به خودم آمدم. رشته‌ی افکارم پاره شد؛ دوان‌دوان به سمتِ حیاط دویدم تا چادرم را که بیرون مانده بود، از زیر باران جمع کنم.. معلم روزهای آبی