🔱بسم الله الرحمن الرحیم🔱
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ»
(قسمت اول: تپشهای چادرسفید)
یکهو از خواب پریدم، نبضم توی شقیقههایم میکوبید... 💓 انگار اصلاً نخوابیده بودم. دیشب از آن شبهایی بود که عقربههای ساعت مچیام روی پاتختی، مثل پتک توی سرم صدا میداد. از وقتی چشمهایم را بسته بودم، تمام صحنههای امشب مثل یک فیلم سینمایی پرتلاطم از جلوی چشمم رژه میرفتند. 🎬✨
هفته قبل، دکتر ناصری، آن استاد روانشناسیِ نکتهسنج دانشگاه، راهی جلوی پایم گذاشت که زندگیام را تکان داد. او میگفت: «دخترم ، روانشناس تا طبیب نباشد، روح را نمیشناسد.» و مرا فرستاد پیش «طبیب فاطمی». زنی که چشمانش مثل اشعه ایکس در اعماق وجودت نفوذ میکرد. 🧐💎
هنوز گیجم! او چطور فهمید که خوابهایم پر از «بزن و بکش» و «سقوط در دره» است؟ چطور فهمید صبحها که بیدار میشوم انگار تمام شب با چوب توی تنم کوبیدهاند؟ 🤕 غلظت خون و سردی، وجودم را کسل کرده بود؛ منی که روزی مزاج اصلیام گرم و تر بود. ولی تیر خلاص را وقتی زد که گفت: «فقط با کسی ازدواج کن که مثل اصلِ خودت گرم باشد، وگرنه خوشبختیات یخ میزند!» ❄️🔥
امروز، روزِ سرنوشت است. از صبح لب به غذا و چایی نزدم. اشتها؟ اصلاً! 🚫 همه جا مرتب است؛ سیبهای سرخِ معطر و پرتقالهایی که بوی تازگیشان کل خانه را برداشته، با وسواس چیدهام. دیزاین میز عالی شده، اما انگار هر بار که ظرف کریستال را جابهجا میکردم، لرزش دستانم را لبههای تیز ظرف به رخم میکشیدند. 🍎✨
ناگهان صدای زنگ حیاط بلند شد... «دینگ... دانگ...» اما نه! انگار این صدای زنگ نبود، صدای ضربان قلب خودم بود که توی کل خانه میپیچید: «گوپ... گوپ... گوپ...» 💓 وای خدا! چرا امروز اینقدر استرس دارم؟ همه چیز آماده است، چرا باز نگرانم؟
از پشت شیشه، قامتِ جوانی را دیدم که با یک دسته گل بزرگ از رزهای سپید و یک جعبه شیرینیِ شکیل پشت سرِ پدرش وارد حیاط شد. مادرم از توی آشپزخانه با صدایی که سعی میکرد نلرزد، نجوا کرد: «مریم، یادت نره... فقط گوش نکن، تماشا کن!» 🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی که انگار روی ابر برداشته میشد، وارد پذیرایی شدم. ☁️ حجابِ سپیدم، لرزش شانههایم را پنهان میکرد.
.
https://eitaa.com/tebkowsar
🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی که انگار روی ابر برداشته میشد، وارد پذیرایی شدم.
جوانی با کتوشلوار زغالی و پیراهن استخوانیِ اتوکشیده به احترامم بلند شد. مریم، یادت باشه! طبق سند کتاب «ذخیره خوارزمشاهی»، قدمها را بشمار... او محکم و استوار ایستاده بود؛ قدمهایش نه لرزش داشت و نه سستی. در دلم گفتم: «خوب است، ارادهاش محکم است.» 💪
سینی چای مثل گهواره تکان میخورد. وقتی جوان فنجان را برداشت، نگاهم روی دستهایش قفل شد. بندهای انگشتانش برجسته و پوستش متمایل به زبری بود. یادِ آن جمله زرین افتادم: «پوستِ متمایل به خشکی و استخوانی، یعنی وفاداریِ پولادین اما زبانی که شاید گاهی به خاطر صراحت، تندی کند.» 🌵💎
جوان شروع کرد به صحبت. صدایش بم، رسا و پرطنین بود. لرزش خفیفی در زانوهایم حس کردم. این همان صدایِ باصلابت بود که طبیب فاطمی میگفت متعلق به آدمهای گرم و خشک است؛ همانهایی که مثل خورشید میتابند، پرانرژی هستند و در مدیریت زندگی کم نمیآورند. ☀️🔥
اما ناگهان... وقتی برای لحظهای نگاهم در نگاهش گره خورد، چیزی دیدم که نفسم را بند آورد! زردیِ کمرنگی که در سفیدیِ چشمش میدوید... همان نشانهای که طبیب میگفت: «مراقبِ حرارتِ بیش از حدِ کبد باش!» 🌋
درست وقتی که سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود و من غرق در تحلیلِ چشمهایش بودم، امیر (خواستگارم) لبخند معناداری زد و سوالی پرسید که تمامِ معادلات ذهنیام را به هم ریخت... سوالی که اصلاً انتظارش را در جلسه اول نداشتم! 😱⏳
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
به نظر شمامریم میتونه رازِ آن زردیِ چشم و این سوالِ عجیب را کشف کند؟ در قسمت بعد همراه ما باشید.. 🔥
.https://eitaa.com/tebkowsar
28.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
✨ایام تولد حال و هوای حرم امام مهربانی ها علیه السلام ❤️
ان شاء الله همه دختر و پسرامون خوشبخت شن 👌🌸🌺🌸🌺
https://eitaa.com/tebkowsar
سلام دوستان خوبم 😊
به خانهی دوم خودتان، به جمع «کوثریها» خوش آمدید... 🌿
قلم زدن در این فضا، برای من تنها یک نوشتن ساده نیست؛ معاملهای است با دل، که تمام سطرهایش با عشق به مادر سادات (س) رقم میخورد. 🖋️✨ اگر گذرتان به این کلبهی آرامش افتاده، بدانید که اتفاقی نیست. اینجا قرار است در کنار هم، رسمِ خوب زیستن و سلامتِ تن و روان را با نگاهی نو بیاموزیم. 💎🌷
ممنون که اجازه دادید بخشی از لحظات شما باشیم.
اینجا خانه شماست... قدمتان روی چشم. 🔱🤍
✨از قلب ایران مشهد الرضا علیه السلام هست ❤️
.
طب کوثر (مخصوص بانوان)
🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی
✨ 🟡✨🟡چشمهایی که لو رفت و سوالی که غوغا کرد!
مریم با نگاهِ طبیبانه، رازی را در چشمان امیر دید که در هیچ کتابی نبود. اما آن سوالِ ناگهانی... تمام معادلات را به هم ریخت! 🌋
آیا مریم میتواند از پسِ این طوفان بربیاید؟ 🧐
امروز گوشبهزنگِ «طب کوثر» باشید؛ ادامهی این خواستگاریِ جنجالی را از دست ندهید! 🔥👇
.
سلام و نور ✨
تبریکی به وسعت آسمانها تقدیم شما! 🍬 عزیزای من، با انرژی مثبت زیباتون اول کامتون رو با یک صلوات هدیه به روح مطهر امام جواد (علیهالسلام) شیرین کنید. 🌸🍃
.
.
🍃خب بریم برای ادامه جذابِ رمان و تدریس ماجرای خواستگاری مریم و امیر... دوست دارین شما هم بیاین؟ 😊
.
طب کوثر (مخصوص بانوان)
🤫 چادر سفیدم با گلهای برجسته ابریشمی را روی سرم مرتب کردم، آن را زیر چانه محکم گرفتم و با قدمهایی
📖 رمان: «رازِ آن چایِ تلخ» (قسمت دوم: زیرِ ذرهبینِ نگاههای سنگین)
همینطور که سینی چای را روی میز میگذاشتم، سنگینیِ نگاهی را روی تمام حرکاتم حس کردم. 👁️ سنگینتر از نگاهِ امیر، نگاهِ مادرش بود! انگار مأموریت داشت حتی یک پلک زدنِ مرا هم از قلم نیندازد. چنان بر و بر نگاهم میکرد که حس میکردم همین حالا میخواهد با همان چشمانش از من آزمایش خون بگیرد! اوه خدایا... چقدر نگاهها سنگین است. 😰
چند بار چنان سکوتِ عجیبی توی فضای پذیرایی حاکم میشد که صدای تیکتیکِ ساعتِ دیواری مثل صدایِ طبل توی گوشم میپیچید. 🥁 وسط این سکوتهای کرکننده، پدرم و پدرِ امیر برای فرار از جوِ سنگین، پناه برده بودند به بحثهای اقتصادی: «بله حاج آقا... تورم که بیداد میکند... قیمتها سر به فلک کشیده...» 💸
توی دلم گفتم: آخه وسط جلسهی سرنوشتسازِ من، بحثِ قیمتِ دلار و گوشت چه دردی را دوا میکند؟ صدای مادرم را مثل یک موسیقیِ تکراری میشنیدم که هر چند دقیقه یکبار میگفت: «حاج آقا بفرمایید چای، سرد شد... حاج خانم تو رو خدا تعارف نکنید، از میوهها میل کنید.» 🍎☕
وای... اما استرسِ من یکباره از کنترل خارج شد. بدبختی اینجاست که من وقتی استرس میگیرم، بدنم واکنشِ بدی نشان میدهد. عذر میخواهم، ولی بویِ ناخوشایندِ عرق هم به بقیه استرسهایم اضافه شد! 🤦♀️ دائم با خودم میگفتم: نکند امیر یا مادرش متوجه شوند؟ نکند این بویِ لعنتی تمامِ تصوراتشان را خراب کند؟ توی دلم گفتم: «مریم، طبیب فاطمی میگفت اینها نشانهی همان غلظتِ خون و غلبهی غلظت خون هست ، کاش زودتر درمانش کرده بودم!» 🧴 بوی عطرِ چادر سفیدم را چک کردم و سعی کردم با فاصله بنشینم.
امیر اما غرقِ در فنجانِ چایش نبود. او با همان چشمهایی که رگههای زردِ پنهانی داشت، خیره شده بود به من. بالاخره یخِ سکوت را شکست و سوالی پرسید که تمامِ معادلاتِ ذهنیام را به هم ریخت:
«مریم خانوم. ... شما چقدر اهلِ گذشت هستید؟ اگر روزی بفهمید من در اوجِ آرامش، ناگهان مثل یک کوه آتشفشان فوران میکنم، باز هم میتوانید کنارم بمانید؟» 🌋
قلبم ریخت... این دقیقاً همان کدی بود که طبیب فاطمی دربارهی آن زردیِ چشمها گفته بود: حرارتِ مفرطِ کبد و خشمِ آنی! ⚠️
یک لحظه یادِ حرفِ خانم فاطمی افتادم: «دخترجان، کسی که خودش به ایرادش اعتراف میکند، نیمی از راهِ درمان را رفته است.»
درست در همین لحظهی حساس، وقتی میخواستم جواب بدهم، صدایِ برخوردِ شدیدِ چیزی از توی حیاط آمد... انگار کسی یا چیزی با شدت زمین خورد! امیر زودتر از همه از جا پرید و... 😱⏳
✍️ به قلمِ خانم سادات؛ نویسنده کتابهای طبی
پشتِ آن دیوارِ حیاط چه اتفاقی افتاد؟ و جوابِ مریم به این سوالِ خطرناکِ امیر چه خواهد بود؟🙄🤔 در قسمتِ بعد منتظر باشید...
.https://eitaa.com/tebkowsar