eitaa logo
احیاء طب و تمدن اسلامی🏴
1.5هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
5.7هزار ویدیو
366 فایل
🌺ترویج آداب اسلامی=مبارزه با نفوذ سبک زندگی و طب استعماری و تهاجمات فرهنگی=تمدن نوین اسلامی 👈با انتشار و #فوروارد مطالب احیاگر امر اهل بیت باشیم.(این کانال کاملا شخصی است) 🏡 eitaa.com/joinchat/1231880192Cdbbc059498
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻هنجارشکنی در مدرسه کیمیای دانش کرمان ، مدیر مدرسه برکنار شد 🔹مدیرکل آموزش و پرورش استان کرمان:متاسفانه در آغاز سال تحصیلی جدید یکی از مدارس شهر کرمان مراسم جشن بازگشایی مدرسه را به شکل غیر متعارف اجرا کرده که بعد از مشخص شدن صحت موضوع دستور به لغو ابلاغ مدیر مدرسه و معرفی آن به هیئت تخلفات اداری داده شد. 🔹بر اساس تاکیدات وزیر آموزش و پرورش هیچ نوع هنجارشکنی و رفتارهای غیرتربیتی خارج از شئونات اسلامی در آموزش و پرورش جایگاهی ندارد و مردم ولایتمدار کرمان نیز به هیچ وجه مدیران هنجارشکن را نمی‌بخشند. 🔹شادی را در مدارس به جدیت پیگیری می‌کنیم اما اجازه نخواهیم داد این رفتارها افکار عمومی را جریحه‌دار کند ✍ اگر به جای برکناری مدیر مدرسه ، مدیر کل استان برکنار بشه دیگه هیچ وقت شاهد اینجور اتفاقات نخواهیم بود مشکل کشور ما این است که مردم عادی و مسئولین رده پایین را به راحتی از دم تیغ قانون می‌گذرانند ، ولی همیشه مدیران رده بالا یک مصونیت نانوشته داشته‌اند هرچه مقام بالاتر مصونیت بیشتر ‌
فعلا همه سرگرم لایحه عفاف و حجابن عافل از اینکه اون طرف داره راحت ...
یعنی همه مشکل را با تعویض یک مدیر حل می کنند..
بچه های ما زیر دست چه افرادی قراره تربیت بشوند... اینکه بچه سالهای ابتدایی مدرسه با علاقه های مذهبی وارد مدرسه میشه و سالهای انتهایی مدرسه یک بی دین یا شل دین هست علتش را اینجور جاها بلید دید.. اون معلم کثیفی که داره با چنان حرارتی بین بچها شور ایجاد می کنه که بچه بیان وسط... تو واقعا معلمی؟؟؟برای چی به تو حقوق میدن؟
سیستم اموزشی بیماره بد جورم بیماره سیستم استخدامی از اون هم بیمارتره.. سیستمی که فقط دنبال ایجاد شغل و سر کار گذاشتن مردم و جوانانش هست بایدم این بشه...
مسئولین عزیز اولویت اول کشور اقتصاد نیست بلکه اولویت اول کشور اعتقاد هست دین و فرهنگ اعتقاد به توحید و معاد اعتقاد به امتحان بودن زندگی اعتقاد به گذرا بودن این زندگی اعتقاد به بی ارزشی این دنیا در برابر آخرت و... فعلا که توی تلویزیون ما همه چی هست الا اینها(به جز موارد محدود در شبکه قرآن و افق)
خودمختاری مرکز بهداشت استان اصفهان و اجبار والدین به واکسن زدن بچه‌ها!!! مرکز بهداشت اصفهان نامه زده به رییس آموزش و پرورش استان اصفهان و تهدید کرده که اگر اولیایی از واکسن زدن امتناع کند مصداق کودک‌آزاری است!! اما اگر شما بخواهید از محتویات ماده تزریقی بدانید موظف نیستند به شما پاسخی بدهند! اگر بچه شما بعد از ترریق واکسن فلج شود و یا به اوتیسم یا دیابت دچار شود هیچکس پاسخگوی شما نخواهید بود!! (خیلی ها رو سراغ دارم که چنین بلایی سرشون اومده) واقعا باید گریست... @mina_foroozesh
برای تزریق واکسن همه مقدمات فراهمه اما برلی جلوگیری از وضعیت اسفناک عفاف و حجاب جامعه ای که سالهاست انقلاب کرده و حجاب شعار محوریش بوده هیچی فراهم نیست و کشور ماههاست که منتظر یک لایحه است...
هدایت شده از مدرسه در خانه
به مناسبت فرا رسیدن اول مهر باز آمد بوی ماه مهر... اما هیچ وقت این سرود را دوست نداشتم هیچ وقت اول مهر را دوست نداشتم با اینکه همیشه شاگرد ممتاز تمام سال‌های مدرسه بودم با کارنامه‌ای پر از ۲۰ و ۱۹، با انضباط همیشه ۲۰، با به به و چه چه‌های معلم و مدیر و ناظم. و هم اکنون که به عمر تلف شده خودم در ۱۸ سال تحصیل پشت میزهای مدرسه و دانشگاه فکر می‌کنم فقط افسوس می‌خورم. افسوس بهترین سال‌های عمرم که به جای آموختن علوم نافع، به جای زندگی شاد داشتن، به جای پرداختن به امور مورد علاقه‌ام، به جای آموختن زندگی، به جای یاد گرفتن کاشت یک بذر یا دانه و به جای یادگرفتن خیلی کارهای اصولی و مهم مغز خودم را پر از علوم به درد نخور کردم. پر از حد و مشتق و انتگرال... من دانش آموز شاگرد اول تمام سال‌های مدرسه با انضباط همیشه ۲۰ با آلبومی پر از کارت‌های تشویق و جایزه و بیست و ۱۹‌های روی کارنامه، با تشویق‌های معلم به مادرم که به به چه بچه خوبی چه بچه درس خونی تربیت کردی. ولی سال‌هایی که با استرس گذشت. بچه ۸، ۹ ساله‌ای که شب خوابش نمی‌بره که نکنه فردا صبح خواب بمونه و مدرسش دیر بشه. کودک نونهالی که واو به واو کتاب‌هایش را حفظ می‌کرد که نکنه ۲۵ صدم از نمره‌اش کم بشه. و استرسی که شب امتحان داشت. با عشقی که به ریاضی و فیزیک داشت، ولی اکثر چیزهایی که یاد گرفت و ساعت‌ها برایشان وقت گذاشت هیچ وقت به کارش نیامد. مگه شما چقدر تو زندگیتون نیاز به حد و مشتق و انتگرال پیدا کردید؟ اونی که مهندس می‌شه بره یاد بگیره به من بچه مدرسه‌ای چه ربطی داره؟ چرا مدرسه هیچ وقت به من یاد نداد بتونم یه بذر سبزی که شاید ساده‌ترین نوع کاشت باشه بکارم و پرورش بدم؟ چرا مدرسه کوچکترین اشاره‌ای به انسان، همسر داری، تربیت فرزند و تمام چیزهایی که در آینده بهش احتیاج داشتم نکرد؟ چرا با چیزهایی که از مدرسه یاد گرفتم نتونستم یک قرون پول در بیارم؟ چرا از کارآفرینی و کسب و کار چیزی یاد من و امثال من ندادن؟ چرا به من یاد ندادند که با نگاه کردن به ماه و خورشید و سایه بتونم قبله و جهت شمال را پیدا کنم؟ چرا هنوز که هنوزه بعد از گذشت سال‌ها از آخرین امتحانی که دادم، خواب می‌بینم موقع امتحان هست و من لای کتاب رو باز نکردم؟ اتفاقی که در ۱۸ سال تحصیلم یک بار هم نیفتاد و این خواب‌ها ناشی از استرسی است که سال‌ها تحمل کردم. من شاگرد ممتاز تمام سال‌های مدرسه دوست ندارم فرزندم این مسیر رو بره. دوست ندارم استرس‌هایی که کشیدم او هم تجربه کنه. دوست ندارم ذهنش پر از علوم غیر نافع بشه . دوست ندارم تحت ولایت مدرسه و معلم قرار بگیره. من در مکتب اسلامی یاد گرفتم به آسمان نگاه کنم، دب اکبر و ستاره قطبی، ستاره زهره و قبله را پیدا کنم. من در مکتب اسلامی یاد گرفتم بیماری های ساده خودم و خانواده رو با راحت‌ترین راه‌ها درمان کنم و با یک سرما خوردگی کوچک اسیر دکتر و بیمارستان نشم. البته که تا طبیب شدن راه زیادی مانده و امیدوارم فرزندم در سنین جوانی طبیبی حاذق شود. من در مکتب اسلامی یاد گرفتم درست و سالم زندگی کنم و از اسارت نظام آموزشی و نظام درمانی فشل و ناکارآمد خارج شدم. فرزند من با روش مکتب اسلامی هنر و مهارت یاد می‌گیره، در خانه آرامش داره، هیچ چیز اجباری نیست، من تلاش می‌کنم تا او را به جوشش از درون برسانم تا خودش برای یادگیری علوم نافع پیش قدم شود، من با پیوستن به مکتب اسلامی یاد گرفتم برای فرزندم گلستان سعدی بخوانم تا انشاالله ادبیات صحیح را یاد بگیره یاد گرفتم ریاضی را در بطن زندگی به فرزندم یاد بدهم، یاد گرفتم با هم در خانه نان بپزیم تا فرزندم بفهمد و با گوشت و پوست درک کند که نانی که می‌خورد چقدر زحمت دارد و راحت به دست ما نمی‌رسد. یاد گرفتم به فکر مهارت افزایی فرزندم باشم. یاد گرفتم باید با فرزندم و با خانواده به سفر برویم، انار بچینیم، به مزارع نیشکر برویم، مزرعه زیتون را ببینیم و هر آنچه برای زندگی نیاز داریم را فرا بگیریم و انشاالله برای سربازی امام زمان آماده شویم. به کانال "مدرسه در خانه" بپیوندید 👇👇👇 @AntiSchool124
13.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اولین تصاویر از باند تجارت مرگ در البرز 🔹وقتی قانون گریبان مسببین مرگ۱۷ نفر‌ را گرفت 🔹پاسخ قاطع عدلیه به کاسبان جان و سلامت 📌 طرف مشروب نجس حرام (که در روایت، تولید کننده، فروشنده و خریدار آن را لعن کرده و جرم انگاری هم شده) خریده و کوفت کرده حالا اینها اصل جرم را ول کردن بحث از اتانول و متانول می کنن.. ظرف ۲۴ ساعت دستگیرشون کردن... که چرا به جای متانول اتانول فروختی.. احکام‌ خدا کجا رفت؟؟ حد و حدود و مجازات پاک و نجس و... عجب چرا برای حجاب اینطوری ولرد نمیشه کسی ... اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْرا
اون یکی در مورد واکسن نوزادان نامه کشوری زده که حتی بدون اجازه والدین واکسن بزنید... آقا چرا کسی در مورد ربای بانکی و وضع بی حجابی و ...هیچ نامه کشوری نمی زنه...
♨️شهیدی که زنده زنده سوخت 😭 حسین خرازی نشست ترک موتورم بین راه، به یک نفربر پی ام پی، برخوردیم که در آتش می‌سوخت. فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می‌سوزد؛ من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده‌ی خدا با بقیه همراه شدیم. «گونی سنگرها را برمی‌داشتیم و از همان دو سه متری، می‌پاشیدیم روی آتش جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می‌سوخت، اصلاً ضجه و ناله نمی‌زد و همین موضوع پدر همه‌ی ما را درآورده بود!» بلند بلند فریاد می‌زد: خدایا.....الان پاهام داره می‌سوزه! می خوام اون ور ثابت قدمم کنی خدایا! الان سینه‌ام داره می‌سوزه این سوزش به سوزش سینه‌ی حضرت زهرا(س) نمی‌رسه.... خدایا! الان دست‌هام سوخت می خوام تو اون دنیا دست‌هام رو طرف تو دراز کنم.... نمی‌خوام دست‌هام گناه کار باشه! خدایا! صورتم داره می‌سوزه! این سوزش برای امام زمانه برای ولایته اولین بار حضرت زهرا(سلام الله علیها) این طوری برای ولایت سوخت! آتش که به سرش رسید، گفت: خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی‌تونم، دارم تموم می‌کنم. خدایا! خودت شاهد باش! خودت شهادت بده آخ نگفتم آن لحظه که جمجمه‌اش ترکید من دوست داشتم خاک گونی‌ها را روی سرم بریزم! بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می‌کرد و می‌گفت: خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی‌داره بگه جواب اینا رو چی می‌دی؟ زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه‌ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد.