eitaa logo
ترور رسانه
1.3هزار دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
859 ویدیو
45 فایل
راهبردها و اقدامات #آمریکا در مواجهه با ایران💠 همراه با ✅ تاریخ معاصر مدیر @Konjnevis 📘جهت خرید #کتاب : @Adminketabb 💥لینک کانال کتاب های سیاسی تاریخی: https://eitaa.com/joinchat/562167825C0712bdfc96
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃 🍃🍃 🍃🌸🍃 🍃🌸🌸🍃 🍃🌸🌸🌸🍃 ❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣ ✨ نویســـنده: پاسخ علـــي به اشعــث صریــــح و ڪــوبــنده بــود: من ڪسے هستم ڪه به ڪتــاب دعـــوت شــدم. ڪسے هستم ڪه دعـــوت ڪتـــاب خـــدا را نمــودم. گمان نڪنید ڪه مــن شما را به از حڪــم قــــرآن فرا بخـــوانم. من با آنـــان ، زیــرا گــوش به حڪم قـــرآن نمےدهند. آنــــان خـــدا را نافرمانے ڪردند و پیمـــان او را شڪستند و ڪتــاب او را پشـــت سر افڪندند. اینڪ شمـــا را به آسانــے ، در حالے ڪه خواهــــان عمـــل به قـــــرآن نیستند و قــــرآن به سز نیـــــزه ڪردن آنـــان فریبـــے بیش نیســت. اگر شمــا قصـــد جنـــگ نداریـــد بروید، اما من با دشمنــــان خـــدا مےجنگم. مردے میانســـال با محاسنے بلند، مشت هایش را گره ڪرد و رو به علـــــي فریــــــــــاد زد: اے علــــے! اگر تـــــن به خواستـــه ے ما ندهے، ما تـــــو را همچون عثمـــــان به خواهیم رساند، پس هر چه زودتر پایان جنــــگ با معاویــــــــه را اعــــــــــــلام ڪن! این تهدید ها براے علـــــي، نه ترس از مرگ، ہلڪه هــــراس از جنگـــــے داخلے در سپـــاه ڪـوفه را به وجـــود آورد. مسیـــر و جهــــت ماجرا به سمتے مےرفت ڪه علـــــے باید ترین تصمیــــم زندگے اش را مےگرفت، نــــداے صلـــــح خواهے برخے از یــــارانش به غریـــوے خشـــم آلـــود تبدیـــل شده بود. - اے علــــــے! دستـــــور بده مالـــــڪ اشتــــــر دست از جنگ بشوید و باز گردد! - مالڪ به قلـــب سپـــاه معاویه تاخته است. هر چه زودتر به او امـــر ڪن تا بازگردد‌ - اےعلــــے! تصمیم خود را بگیر؛ یا جنــگ با معاویــه را ترڪ ڪن یــا ما جنـــــــــگ با را خواهیم ڪرد. علـــــٻ موجے از شمشیرها را دید ڪه با فریـــاد اعتراض را مےشڪافت. تصمیـم به ادامـــه ے جنــگ یا صلـــــح، هر دو ارمغانے جـــز شڪـــست نداشت. ... 🍃@chaharrah_majazi
⚜ ⚜⚜ ⚜💠⚜ ⚜💠💠⚜ ⚜💠💠💠⚜ ❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣ ✨ نویســـنده: ڪشیش گفت: سارقیـــن به این جا دستبرد زده اند. هر دو مــرد روے سینــه هایشــان ڪشیدند. مــرد ریـش جوگندمــے ڪه حالا چشم هایش گرد و خطوط روے پیشانــے اش عمیق تر شده بود، گفت: یــا مقدس! ؟! آن هم از ڪلیــــــــسا؟؟ ببیند چه دوره و زمانه اے شده است. ڪشیش گفت: ڪه نباشد، ڪسے از خدا نمےترسد پسرم. بعد با دست به آن ها اشاره ڪرد و گفت: ڪارتان را از اینجا شروع ڪنید، بعد بیایید داخل دفتر... همین طور نایستید... سرقت از هاے مـردم، گناهش ڪمتر از سرقــت از ڪلیسا نیست... شروع ڪنید بچه ها. و این را گفت و راه افتاد به طرف دفتر ڪارش. خودش مےتوانست اوراق به هم پاشیده ے ڪشوے میزش را مرتــب ڪند. نشست روے صندلــے. دسته اے از اوراق را به دســت گرفت و به آن ها نگاه ڪرد و مرتبشان ڪرد. به فڪر مرد تاجیڪ افتاد و آن دو مرد روس ڪه قاتلان او بودند و او به خاطر ڪتاب قدیمـے نمے توانست حرفــے به پلیس بزند. عذاب وجـدان، چیزے بود ڪه ڪشیش را آزار مے داد. همین طور توے فڪر تاجیڪ و آن دو جوان روسے بود ڪه ڪسے به او ســلام داد. سرش را بلنــد ڪرد، از به خــود لرزید. در طول زندگـــے طولانــے اش از هیچ چیز و هیچ ڪــس نترسیده بود؛ حتــے در روزهای جنگ داخلے بیروت، ترس به او راه نیافته بود، اما حالا با دیدن دو جوان ڪه در چهار چوب در ایستاده بودند، ترس همه ے وجودش را گرفته بـود. یڪــے از آن دو، زیــپ ڪاپشنش را پایین داد و در حالــے ڪه با دست استخوانــے اش ڪارد حمایـــل شده در ڪمربندش را نشان مےداد، گفت: پــدر! ما با شما ڪارے داریم؛ یڪ ڪار ڪوچڪ! بعد با سر و چشـــم و ابــرو به ڪشیش فهماند ڪه باید حرف او را جدے بگیرد. ڪشیش ناے برخاستن نداشت. رنگش پری ــده بود. نمے توانســت تصمیــم بگیــرد چه ڪند. گرفتار چنــان استیصالــے شده بود ڪه حتــے صداــے ڪارگر ریــش جوگندمــے هم او را به خود نیاورد. مــرد، پشــت دو جــوان روس ایستاده بود و از پشت شانــه ے آن ها سرڪ مےڪشید. فڪر ڪرد ڪشیش صدایش را نشنیده است. با دست زد بـه ڪتف یڪے از دو جوان و گفت: بروید ڪنار ببینم! راه را چرا بستــه اید؟ از بین آن ها گذشت و جلوے ڪشیش ایستاد. رنگ پریده ے ڪشیش و چشــم هاے از حدقــه بیرون زده اش مــرد را نگـران ڪرد. پرسید: چه شده پدر؟ حالتان خوب نیست؟ مےخواهید برایتان آبے چیزے بیاورم؟ ڪشیش نگاه بےرمقش را به مرد دوخت. لب هایش آرام تڪان خوردن اما صدایــے از دهانش بیــرون نیامد. مــرد ریــش جوگندمے به طرف ڪشیش خم شد، اما دستــے از پشت یقه اش را گرفت و به عقب ڪشید و گفت: بروید سر ڪارتان! ما خودمان مواظب پدر هستیم. {💌}@chaharrah_majazi