🍃
🍃🍃
🍃🌸🍃
🍃🌸🌸🍃
🍃🌸🌸🌸🍃
❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣
✨ #قـدیـــــــس✨
#قسمت_پنجاه_و_سوم
نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے
پاسخ علـــي به اشعــث صریــــح و ڪــوبــنده بــود:
من #نخستیــن ڪسے هستم ڪه به ڪتــاب دعـــوت شــدم.
#نخستیـــن ڪسے هستم ڪه دعـــوت ڪتـــاب خـــدا را #اجابــــت نمــودم.
گمان نڪنید ڪه مــن شما را به #غیــــر از حڪــم قــــرآن فرا بخـــوانم.
من با آنـــان #مےجنگم، زیــرا گــوش به حڪم قـــرآن نمےدهند.
آنــــان خـــدا را نافرمانے ڪردند و پیمـــان او را شڪستند و ڪتــاب او را پشـــت سر افڪندند.
اینڪ شمـــا را به آسانــے #مےفریبند، در حالے ڪه خواهــــان عمـــل به قـــــرآن نیستند و قــــرآن به سز نیـــــزه ڪردن آنـــان فریبـــے بیش نیســت.
اگر شمــا قصـــد جنـــگ نداریـــد بروید، اما من با دشمنــــان خـــدا مےجنگم.
مردے میانســـال با محاسنے بلند، مشت هایش را گره ڪرد و رو به علـــــي فریــــــــــاد زد:
اے علــــے!
اگر تـــــن به خواستـــه ے ما ندهے، ما تـــــو را همچون عثمـــــان به #قتـــــــــــــــــــــــــل خواهیم رساند، پس هر چه زودتر پایان جنــــگ با معاویــــــــه را اعــــــــــــلام ڪن!
این تهدید ها براے علـــــي، نه ترس از مرگ، ہلڪه هــــراس از جنگـــــے داخلے در سپـــاه ڪـوفه را به وجـــود آورد.
مسیـــر و جهــــت ماجرا به سمتے مےرفت ڪه علـــــے باید #تلــــــــخ ترین تصمیــــم زندگے اش را مےگرفت، نــــداے صلـــــح خواهے برخے از یــــارانش به غریـــوے خشـــم آلـــود تبدیـــل شده بود.
- اے علــــــے!
دستـــــور بده مالـــــڪ اشتــــــر دست از جنگ بشوید و باز گردد!
- مالڪ به قلـــب سپـــاه معاویه تاخته است.
هر چه زودتر به او امـــر ڪن تا بازگردد
- اےعلــــے!
تصمیم خود را بگیر؛ یا جنــگ با معاویــه را ترڪ ڪن یــا ما جنـــــــــگ با #تـــــــــــــو را #آغاز خواهیم ڪرد.
علـــــٻ موجے از شمشیرها را دید ڪه با فریـــاد اعتراض را مےشڪافت.
تصمیـم به ادامـــه ے جنــگ یا صلـــــح، هر دو ارمغانے جـــز شڪـــست نداشت.
#ادامـــہ_دارد ...
🍃@chaharrah_majazi
⚜
⚜⚜
⚜💠⚜
⚜💠💠⚜
⚜💠💠💠⚜
❣بِــــسْمِ اللہِ الرَّحـــمانِ الرَّحــــیم❣
✨ #قـدیـــــــس✨
#قسمت_پنجاه_و_سوم
نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے
ڪشیش گفت:
سارقیـــن به این جا دستبرد زده اند.
هر دو مــرد روے سینــه هایشــان #صلیــب ڪشیدند.
مــرد ریـش جوگندمــے ڪه حالا چشم هایش گرد و خطوط روے پیشانــے اش عمیق تر شده بود، گفت:
یــا #مریــــم مقدس!
#سرقـــــــــــــــــت؟!
آن هم از ڪلیــــــــسا؟؟
ببیند چه دوره و زمانه اے شده است.
ڪشیش گفت:
#ایـــمان ڪه نباشد، ڪسے از خدا نمےترسد پسرم.
بعد با دست به آن ها اشاره ڪرد و گفت:
ڪارتان را از اینجا شروع ڪنید، بعد بیایید داخل دفتر...
همین طور نایستید...
سرقت از #خانــه هاے مـردم، گناهش ڪمتر از سرقــت از ڪلیسا نیست...
شروع ڪنید بچه ها.
و این را گفت و راه افتاد به طرف دفتر ڪارش.
خودش مےتوانست اوراق به هم پاشیده ے ڪشوے میزش را مرتــب ڪند.
نشست روے صندلــے.
دسته اے از اوراق را به دســت گرفت و به آن ها نگاه ڪرد و مرتبشان ڪرد.
به فڪر مرد تاجیڪ افتاد و آن دو مرد روس ڪه قاتلان او بودند و او به خاطر ڪتاب قدیمـے نمے توانست حرفــے به پلیس بزند.
عذاب وجـدان، چیزے بود ڪه ڪشیش را آزار مے داد.
همین طور توے فڪر تاجیڪ و آن دو جوان روسے بود ڪه ڪسے به او ســلام داد.
سرش را بلنــد ڪرد، از #تــرس به خــود لرزید.
در طول زندگـــے طولانــے اش از هیچ چیز و هیچ ڪــس نترسیده بود؛ حتــے در روزهای جنگ داخلے بیروت، ترس به او راه نیافته بود، اما حالا با دیدن دو جوان #روس ڪه در چهار چوب در ایستاده بودند، ترس همه ے وجودش را گرفته بـود.
یڪــے از آن دو، زیــپ ڪاپشنش را پایین داد و در حالــے ڪه با دست استخوانــے اش ڪارد حمایـــل شده در ڪمربندش را نشان مےداد، گفت:
پــدر!
ما با شما ڪارے داریم؛ یڪ ڪار ڪوچڪ!
بعد با سر و چشـــم و ابــرو به ڪشیش فهماند ڪه باید حرف او را جدے بگیرد.
ڪشیش ناے برخاستن نداشت.
رنگش پری ــده بود.
نمے توانســت تصمیــم بگیــرد چه ڪند.
گرفتار چنــان استیصالــے شده بود ڪه حتــے صداــے ڪارگر ریــش جوگندمــے هم او را به خود نیاورد.
مــرد، پشــت دو جــوان روس ایستاده بود و از پشت شانــه ے آن ها سرڪ مےڪشید.
فڪر ڪرد ڪشیش صدایش را نشنیده است.
با دست زد بـه ڪتف یڪے از دو جوان و گفت:
بروید ڪنار ببینم!
راه را چرا بستــه اید؟
از بین آن ها گذشت و جلوے ڪشیش ایستاد.
رنگ پریده ے ڪشیش و چشــم هاے از حدقــه بیرون زده اش مــرد را نگـران ڪرد.
پرسید:
چه شده پدر؟
حالتان خوب نیست؟
مےخواهید برایتان آبے چیزے بیاورم؟
ڪشیش نگاه بےرمقش را به مرد دوخت.
لب هایش آرام تڪان خوردن اما صدایــے از دهانش بیــرون نیامد.
مــرد ریــش جوگندمے به طرف ڪشیش خم شد، اما دستــے از پشت یقه اش را گرفت و به عقب ڪشید و گفت:
بروید سر ڪارتان!
ما خودمان مواظب پدر هستیم.
{💌}@chaharrah_majazi