eitaa logo
ترور رسانه
1.3هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
666 ویدیو
44 فایل
راهبردها و اقدامات #آمریکا در مواجهه با ایران💠 همراه با ✅ تاریخ معاصر مدیر @Konjnevis 📘جهت خرید #کتاب : @Adminketabb 💥لینک کانال کتاب های سیاسی تاریخی: https://eitaa.com/joinchat/562167825C0712bdfc96
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابی که قرن ها پیش خبری شگفت از آفرینش منظومه شمسی می دهد...❗️ #بخوانید 🌸 با ما همراه شوید👇 http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
💖بــســمــ ا... « » همینطورکه دایره لغاتِ کودکان را در ذهنم ورق میزدم،با اشاره دست، آنهارا صدا زدم و دو کودک به سمت من آمدند گفتم:سلام خوش میگذره؟ پسربزرگتر گفت:آره گفتم:اسمت چیه گفت:امید گفتم:به به،چه اسم قشنگی از داداش کوچیکه پرسیدم،اما لکنت زبان داشت و کلمات نامفهوم میگفت چندبار داداش بزرگه خواست بجای داداش کوچیکه حرف بزنه اما نذاشتم،گفتم:باید خودش یادبگیره اسمشو بگه رو به پسرکوچولو گفتم نکنه اسمت تدبیره؟! داداش بزرگه خنده اش گرفته بود وقتی امید می خندید،دندانهای پوسیده وسیاهش نمایان می شد و برگونه راستش فرو رفتگے بامزه ای ایجادمی شد... 👀دوباره پا پیچِ پسرکوچیکه شدم وگفتم تازمانیکه اسمت رو نگی تدبیر صدات می کنم دوباره دوتایی زدن زیرخنده ومقداری از آب دهن پسرکوچیکه ریخت رو صورتم و امید با آرنجش ضربه ای به بازوی دادش کوچیکه زدو خنده هاشون قطع شد بهشون گفتم:اشکال نداره پیش میاد دیگه... دستمو بردم داخل کیفم ازلابه لای خرت و پرتهای بهم ریخته یه بیسکوییت شکلاتی درآوردم دادم به امید گفتم:به داداشی هم بدي، تنها نخوری خداحافظی کردم و هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که صدای کشمکش دو تا داداش بالا گرفت دوباره برگشتم و با تقسیم عادلانه خوراکی به دعوای دوبرادر خاتمه دادم به امیدگفتم:توبزرگتری باید هوای داداش کوچیکه روداشته باشی امیدلبخندی زد وگفت :باشه خانوم با لبخندی بی خداحافظی از آنجا دورشدم . ____________________________ 🌿باردومی که بچه هارودیدم پسرکوچیکه روی آسفالت جلوی خونه شون نشسته بود خونه شون شبیه مغازه های کوچولویی بودکه در روستاها دیده میشد...که محدود به چندقفسه آهنی با یک درب کوچک زنگاری... گویا هیچوقت قلموے رنگ به خود ندیده بود. جلوتر رفتم،پسرکوچیکه بادیدن من خندید و امید که با بچه محله هاشان درحال بازی بود،بادیدن من بازی رو رها کرد....به سمت من اومدوسلام داد منم مقداری خوراکی ویه تعداد لباس پسرانه بهش دادم وگفتم :اینا مال تو و داداشه ✨برق خوشحالی رو توی چشمای امید دیدم یه خانوم حدود بیست وهشت ساله درآستانه درِ خونه ظاهرشد،زنی گندم گون وکوتاه قد،باچشمانی درشت وابروهایی پرپشت واصلاح نشده با شال سیاه رنگی که خبراز مصیبت تازه میداد و چتری های جلوی مویش که به طور نامنظمی کوتاه شده بودومیان این چتری های کوتاه وبلند انبوهی از موهای سفیدو زردخودنمایی می کرد خیره به چهره زن درتصور خویش می اندیشیدم،آخرین باری که این زن به آرایشگاه رفته کی بود؟ آیا وقتی درمقابل آینه می ایستداز زن بودنش متنفرنمی شود؟ چهره زن خشن وافسرده بودوکمانی ابروهای پرپشتش به این افسردگی دامن می زد... ادامه دارد... ✍ @chaharrah_majazi
در آغاز، ما با طراوٺ گُـــــل هاے بهارے بہ دنیا آمدیم... ســاده بودیم... همچون بنفشه هاے کنارِ جویبار! اکنون باید هزار بار بمیریم تا آن طراوٺ وسادگے نخستین را، . 🔹🔶🔷 ✍ @chaharrah_majazi
ســـــــــــاده بــــــودیم...! 💐💐 ✍ #ماه_نویس #خوندن پست رو از دست ندیدا😍 ما رو همراهی کنید👇 http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
زبان آفتاب پرست دو برابر خودش است! ⚜♦️⚜ 📚راز هایی از جهان آفرینش به بپیوندیـــــد http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
#طرح_حفظ #قسمت_۱۵ 🔹موضوع:نماز جماعت 🔸آیه:وَاْرْکَعُواْ مَعَ اْلرَّ ٰکِعِین 🔺ترجمه:و به همراه رکوع کنندگان رکوع کنید. (بقره/43) 🔍 @chaharrah_majazi
لحظہ هاے بے تو بودن لحظہ هاے انتظار مرگ تدریجے تمام فصل ها بود. این را از زبان ساعت دیوارے خانہ فهمیدم، آنگاه ڪہ در نبودنت دچار دور و تسلسل شده بود، سرش گیج می خورد از واژه دوباره انتظار، حتے شعرها هم قافیه نداشت و نبض شعر چو خطے صاف انتظار قدم هایت را مےکشید... من درتمام خطوط شعرهایم نبودنت را آه کشیدم...! 💞 💞 ✍ @chaharrah_majazi
لُــــقمِــہ اے براے خانم ها😉 زن ها باید با تشکر کردن از مردشون اونو به تخت پادشاهی برسونن. زن ها باید بدونن موقعه ای که همسرشون در حال انجام دادن کار مفیدی برای خانواده هست ازش تشکر کنن. #همسرانہ 💑 #عشق_برتر 💞 @chaharrah_majazi
💖بـــســمــ ا... «» شایدمشکلات وگرفتاریهایش آنقدر زیادبود که هیچوقت به فکرش خطور نمی کرد،بایدکمی به خودش برسد تا از زن بودنش فاصله نگیرد چه فکرهای باطلی می کردم.لابد خودش همه این قضایا را خوب می فهمید حتی بهتر از من،آخر زن است دیگر و همه زن ها دوست دارند ظاهری آراسته وزیبا داشته باشند،همه زنها دوست دارند وقتی مقابل آینه می ایستند آینه به آنها بگوید:{تو زیباترین وآراسته ترین زن روی زمین هستی} حتما آن زن در خانه اش آینه ای داشت وآن آینه بارها به آن زن گفته بود که چقدرناگهان زودپیر شدی وچقدر آشفته وافسرده به نظر میرسی و همین زبان آینه برای زن بس بودکه در خود بیشتر مچاله شود... 🎈غرق دراین افکاربودم ناگهان زن با صدای گرفته ای گفت:خانوم؟خانوم؟ افکارم را از لابه لای اندیشه های پراکنده و غمناک بیرون کشیدم و متوجه حرفهاي زن شدم که میگفت:{خیلی ممنون امید از شما خیلی تعریف می کرد} گفتم:خواهش میکنم وعذرخواهی کردم بخاطرتموم اونروزهایی که ازکنار این حاشیه می گذشتم وآنها را نمی دیدم وشاید امید را دیده بودم ولی توجه نکرده بودم کودکی او چگونه سپری می شود گفتم:خانه شما اینجاست؟! زن گفت:بله وپرده قهو ه ای رو کنار زد وگفت:تموم زندگی من روی این قالی کهنه است.پدر این بچه ها چندروزیست مرده،چندسال پیش ازش جدا شدم چون معتادبودوبچه ها روکتک می زد و آنها را وادار می کردبه گدایی بروند،بخاطرهمین طلاق گرفتم وبچه هارو پیش خودم آوردم 🎭چندسال پیش هردوتا بچه ها را باخودش به گدایی می برد، نزدیک مدرسه ها که میشد امید رو به بهانه اینکه دفتر و قلم ندارد به گدایی برده و هرکسی وسیله ای یا پولی می داداز بچه ها می گرفت. یادم میاد یه بار امید یه دفتر مشق نداشت که مشق هاشو بنویسه وپدرش تنها دفتری رو که مغازه لوازم تحریر بهش داده بود رو بزور از دست امید کشیده بود و امید مقاومت کرده بود که دفتر رو نده. دفترپاره شدوامید ازپدرش کتک خورد... آنروز روز سختی بود،چون برای اولین بار یأس ونا امیدی رو درچهره امید دیدم و ازنگاهش فهمیدم که امید آرزو می کردهرگز چنین پدری نداشته باشد بعداز دوسال پدرش به بیماری سرطان کبد مبتلا شدوالان چندروزی میشه که مرده 🌀این زن که طاهره نام داشت گفت: ازعهده خرج ومخارج بچه ها نمی تونستم بربیام،تو خونه های مردم کارگری می کردم بعداون ماجرا ازدواج مجدد داشتم بامردی که ازقضا اونم معتاد و شیشه ای از آب دراومد،حالا دیگه تصمیم دارم بچه هارو به یتیم خانه بسپارم چون نمیتونم شکمشون رو سیر کنم گفتم:خوب مگه نمیتونی دوباره کار کنی و بچه ها رو پیش خودت نگه داری؟! گفت:میبینی که حامله ام وهمسر دوم ناپدری بچه ها،گفته مسئولیت بچه های تو رو به عهده نمیگیرم. 🔅 خیلی ناراحت شدم. آنقدر ذهنم رو لابه لای چتریهای سفید شده زن درگیرکرده بودم که متوجه نشدم دوباره حامله است. طاهره آهی کشید وحرفهای خودش رو ادامه داد...همون روزهایی که برا کارکردن تو خونه های مردم به یه محله دور رفته بودم،وقتی اومدم دیدم چشمهای هردوتابچه هام ازشدت گریه سرخ شده. پرسیدم امیدچی شده‌؟! امید با صدایی که ازشدت گریه و فریاد زدن گرفته بودگفت:مسعود، ناپدری اش،اورا به درختی بسته بودو یه ترکه چوب به داداش کوچیکه داده بود و بهش گفته بود امید رو باید با این چوب بزنی وداداش گریه میکردکه من داداشمو نمیزنم ولی ناپدری گفته بود اگه نزنی با این قیچی که تو دستامه انگشتهاتو قیچی می کنم وداداش چندبار منو زدگاهی یواش وگاهی ازترس مسعود محکم و محکم... وقتی به این قسمت ماجرا رسید چندقطره اشک از گوشه چشم طاهره سرازیر شد و پیشانی اش چین افتاد منم از شدت ناراحتی دستهایم رابالای سرم گذاشتم وپیش از آنکه اشکهایم فرصت ریزش پیداکنند،اشکهایم را پنهانی جرعه ،جرعه نوشیدم. آخه قرار بود سنگِ صبور طاهره باشم و اگر گریه می کردم شاید نقشم درخاطرش درهم می ریخت و زن بیشتراحساس استیصال ودرماندگی می کرد. ادامه دارد... ❄️ @chaharrah_majazi
ڪسانے ڪہ قالے مے بافند یڪ نگاه بہ نقشہ دارند یڪ نگاه بہ قالے و بر اساس آن قالے آویختہ ے خود را مے بافند. ما نیز باید چشم بہ نقشہ قرآن داشتہ و بر اساس آن تارو پود زندگی خود راببافیم. ✨🌿✨ ✍ @chaharrah_majazi
🍃از نقشہ قــــالے تا نقشہ مــــــا🍃 ✍ #چشم_های_بی_قرار #بخونیدش_حتما 😍 با ما همراه باشید👇 http://eitaa.com/joinchat/3815768065C75d9aa54b8
💢آیا می دانید که خداوند انسان را بر چهار قسم خلق نموده است؟ اول: بدون پدر و مادر مثل: حضرت آدم. دوم: از پدر و‌ مادر مثل: حضرت حوا‌. سوم: از مادر بدون پدر مثل: حضرت عیسی. چهارم: از پدر و مادر مثل: من و شما 📚 آیا می دانید؟ (مؤلف: رضا جاهد ص۲۹) @chaharrah_majazi