داستان از این قراره که نشسته بودم داشتم نصیحت یه دوستو که گفته بود "یاد بگیر خودت نقاشی بکشی" رو سعی میکردم امتحان کنم،
یکی اومد، نگاهم کرد، گفت داری نقاشی میکشی؟
هیچی نگفتم
نشست بغلم
گفتم: نه.. بلد نیستم...
بعد یهو چسبید بهم، سرشو گذاشت رو شونم، (:/)
گفت: این چیه؟ شومینست؟ آره دیگه یه شومنیست که انگار ته نداره
ذهنم: نه این دروازه تلپورت به بخش تاریخی جهنم-
یه دفعهای پرید از جاش گفت بیا با هم نقاشی بکشیم من نقاشی میکشم آروم میشم و...
رفت یه جامدادی بزرگ جیگول پکول پر از خودکار رنگی آورد :/
و بسم الله...
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
خلاصه نتیجه شد این... بعد بقیه بچهها جمع شدن اومدن شروع کردن به بحث فلان ملان و قرار شد بزنن چتجیپیتی روانشناسی کنن و اینا... من حوصله شلوغی نداشتم رفتم... برگشتم دیدم بهشت به جهنمم تجاو- چیز برکت بخشیده✨️
هدایت شده از 𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
اگر نمیدونید
این شرکه از مجموعهای به همین نام..
نسخه خاک خورده، قدیمی، کهنه،*
سپرده شده به دست گذشته و معلق در فراموشی...
#نوستالژی