eitaa logo
Apollo~
26 دنبال‌کننده
41 عکس
13 ویدیو
0 فایل
تلألو دیرهنگام... من هم مثل تو ناشناسم•• https://daigo.ir/secret/61469193541
مشاهده در ایتا
دانلود
رد این سرما می سوزه...
امروز حس می‌کنم که از سال‌های گذشته هم آزادترم، چون از یادها و امیدهای واهی رها شده‌ام. من می‌دانم هیچ چیز دوام ندارد. -آلبر کامو | کالیگولا
/Episode ¹/ تو شبیه ساحلی... همه جای اقیاس فکرم هستی چپ راست شمال جنوب حتی وقتی غرق میشم باز به تو می رسم من اما حتی هیچ هم نیستم چطور خودم رو معرفی کنم؟ من تهی هستم من جسم کشیده شده در سیاهچاله هستم من گرد و غبار زدوده شده هستم چیزی که حتی اثبات وجودیتش سخت تره تنها سوالم این هست که چطور تمام غم های عالم می تونه در یک لاوجود ساکن بشه... به نظر به طرز غیر عادی ناعادلانه نیست؟
/Episode ²/ باز هم می گم... غمگین بودن رو بلدم زندگیش کردم زبون تنهایی رو می فهمم درموندگی برای تو یک کلمه ست و برای من توقف دم و بازدم... هیچ کدوم از این ها جدید نیست و من توی یک دایره گیر افتادم... دایره ی فریبنده ای که قصد کشیدن من به قلب خودش رو داره... به میانی ترین نقطه که می رسم گیج میشم... فراموش می کنم... این من هستم که در حال چرخیدنم یا این دنیاست که داره به دور من می چرخه؟! سکوت آشنا روونه ی جانم میشه برای هزارمین بار متزلزل می شم غم هام دست روی پلک هام می ذارن و من می مونم و تاریکی ابدی که حس بینایی ام رو مهر و موم کرده... پیچاره نور... بیچاره روزنه... بیچاره تر امید... هر لحظه سعی در رهایی من دارن و هر لحظه این قفس تنگ تر میشه و تاریکی پر رنگ تر... بیچاره نور که دست در دست امید، دست به سمت من دراز کرده... اما دست من کوتاه تر از اینه که بتونه از این خطوط دایره وار لامتنهاهی پا فراتر بگذاره. نباید با این خلوت خو می گرفتم... من کور و نابینا نیستم... من فقط نمی تونم باریکه ی گریزی از این دایره پیدا کنم... نیاز به یک منزلگاه دارم... به یک مأمن... به یک فراغ... من با چشم دلم تقلا برای اتصالت به وجودم رو می بینم... کاش توان داشتم... کاش کمترین توانی برای دراز کردن انگشت های لرزانم داشتم... اما من قبل تر تمام نیرو و توانم رو کنار خودم جا گذاشتم... خودی که حالا زیر خروارها خاک آرمیده...
/Episode ³/ نمی تونم با کسی راجع به تاریکی درونم صحبت کنم گاهی واقعا انقدر بزرگ میشه که حتی خودم رو می ترسونه باعث میشه خودم رو نشناسم... باعث میشه دست بکشم... آروم و قرار رو ازم می گیره... و همچنان پناهم، گردش دایره وار میون خوندن و نوشتن_ فروغ می خونم؛ میگه: "گاهی اوقات دلم می‌خواهد در تاریکی گم بشوم. از خودم می‌گریزم. از خودم که همیشه مایه‌ی آزار خودم بوده‌ام. از خودم که نمی‌دانم چه می‌کنم و چه می‌خواهم..." دلم می خواد سر خودم فریاد بزنم بگم دست بردار... برو... رها کن... به فرار ادامه بده... اما یک چیزی مانعم میشه... یک چیزی جلوی این جسم معلق رو می گیره... رنج رو روونه ی تکه های وجودم می کنه... عذاب رو به شکل جدیدی برام به تصویر می کشه و شبیه بیراهه میشه... راهم رو تغییر می ده... حالا رنج مقدس تر از قبل شده... منشا رنج دور و ناآشناست... اما چشیدن این رنج برای رهایی از سیاهی مطلق شیرین به نظر میاد... راه نفَس که تنگ میشه رد پاها رو پاک می کنم اما انگار تا ابد ادامه پیدا کردن... آروم که می گیرم قدم هام رو درست روی اون ها می کارم... از دانسته هام دست می کِشم و این بار فرار نمی کنم... صحنه به صحنه ی برزخ دردمندی که من رو احاطه کرده، ترسیم می کنم... مثل جوونه ای که روزنه هاش رو پیدا می کنه و سر از خاک بیرون میاره، از میون زخم ها راهم رو پیدا می کنم... به خودم قول دادم این بار سپر ضخیم سیاهی رو بشکافم... به تو هم قول می دم از بیراهه راه بسازم... نه برای اینکه خودم رو پیدا کنم؛ نه! این بار در کمال اختیار، خودم رو گم می کنم؛ به امید رسیدن به تو... به امید رسیدن به نور... به امید رهایی...
-
+تو که آرزو می کردی تاثیرگذار باشی، پس چرا حالا داری فرار می کنی؟ -خیلی وقته دلم نمی خواد ردی ازم به جا بمونه! نه از من... نه از تاریکی هام...
موجیم و وصل ما از خود بریدن است... -قیصر امین پور
"من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم؛ ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم." -فروغ فرخزاد