مرد اسلحه را به سمت قاتل گرفت.
در فاصله میان آن دو، سکوتی بود که انگار از مدتها پیش منتظر این لحظه مانده بود. قاتل تکان نمیخورد، فقط به مرد نگاه میکرد.
مرد انعکاس لوله تفنگ را در چشمان او میدید.دستش نمیلرزید. دستکم خودش اینطور فکر میکرد.
تمام آنچه از گذشته به یاد میآورد، به همین چند ثانیه ختم شده بود. تمام آنچه از آینده میخواست، در یک فشار کوچک از انگشتش جا میشد.
ماشه را کشید.
صدای شلیک در اتاق پیچید.
مرد روی زمین افتاد.
قاتل زنده ماند.
هدایت شده از صندوقچه
پیام جدید
https://eitaa.com/thebebop/479
خیلیییییی خوب بود🌟
جمله آخر میخکوبم کرد...
____
ممنونممم ✨
هدایت شده از صندوقچه
پیام جدید
https://eitaa.com/thebebop/480
صدای قطره اب
____
شاید
هدایت شده از صندوقچه
پیام جدید
افسانه ها میگن: قراره مجموعه داستان عاد و گسترشش بدی، بعد مثل یه نویسنده نوشته هاتو بیاری رو کاغذ و در آخر "مجموعهء عاد" و چاپ کنی و به عنوان کتاب منتشرش کنی.
____
بیمسئولیت تر از این حرفام بابا