ما ایستادیم.
در شهری که مدتها بود چیزی جز سایه نداشت؛ زیر آسمانی که هر روز پایینتر میآمد و میان دیوارهایی که نام تمام کسانی را که روزی پناهشان بودند، از یاد برده بودند.
ما ایستادیم. وقتی خانههایمان ویران شدند، وقتی مردههایمان بینام ماندند، وقتی دیگر هیچکس به خاطر نیاورد که برای چه اینهمه دوام آوردیم.
هر بار که چیزی درونمان فرو ریخت، تکههایش را جمع کردیم و به راه افتادیم. هر بار که جهان چیزی از ما گرفت، وانمود کردیم هنوز آنقدری باقی گذاشته که تمام نشویم.
هیچکس ندید که چندین بار پیش از این مرده بودیم؛ چندین بار در سکوت دفن شدیم و صبح روز بعد، با خاکی بر شانههایمان، دوباره سر پا ایستادیم. هیچکس نپرسید اینهمه ویرانی را به کجا میبریم و چرا پس از خاموشی آخرین نور، هنوز دست نمیکشیم.
شاید ما هم نمیدانستیم. شاید تمام این سالها، از افتادن میترسیدیم؛ چون خیال میکردیم تا وقتی ایستادهایم، چیزی برای حفظ کردن داریم، چیزی برای مراقبت کردن، چیزی برای نجات دادن، چیزی برای تعلق داشتن.
اما بعضی پایانها بسیار پیشتر از لحظهی آخر آغاز میشوند؛ در ریشههای خشکیدهی درختی که دیگر بهار را به یاد نمیآورد. در پرندهای که دیگر بال باز نمیکند. در چراغی که خاموش میشود و هیچکس برای روشن کردنش بلند نمیشود. و در ما! که دیگر صدای فروریختنمان را نمیشنویم.
این بار، چیزی را از زیر آوار بیرون نخواهیم کشید، برای هیچ مردهای قبر تازهای نخواهیم ساخت و به هیچ ویرانهای وعدهی آبادانی نخواهیم داد.
ما ایستادیم. با تمام استخوانهای شکسته، نامهای فراموششده و صبحهایی که هرگز به وعدهشان وفا نکردند.
اگر روزی کسی از این گورستان گذشت و پرسید چرا دیگر کسی ایستاده نیست، به او نگویید که ما تسلیم شدیم. بگویید ما آنقدر ایستادیم که سرانجام ایستادن از یادمان رفت.
شاید این آخرین چیزی باشد که از ما باقی میماند؛ نه نامی، نه نشانی، نه حتی قبری که کسی بر آن بگرید؛ فقط سکوتی قدیمی، در شهری که مدتهاست مرده... و ما، که دیگر نمیتوانیم وانمود کنیم هنوز زندهایم.
نمیدانم که ما زودتر فرو ریختیم یا آرمانهایمان. فقط میدانم که نه جهان پیروز شد و نه ما، همه هر چه را که داشتیم، باختیم. البته بعضی چیزها را هم نمیشود تا ابد نگه داشت، این آخرین باریست که نام ایستادگی را به زبان میآوریم.
ما ایستادگیمان را کردیم.
بگذارید این بار، ویرانهها بیدفاع بمانند.